uk
Feedback
اینجا بود.

اینجا بود.

Відкрити в Telegram

هر روز گم می‌شم شاید یه روز پیدا شدم، بهتر که نه. 💌https://t.me/Fatemislisteningbot

Показати більше
Іран228 265Категорія не вказана
60
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-330 днів
Архів дописів
‎⁨دفترچه شرایط اضطراری⁩.pdf2.20 MB

هیچ کدوم از این اتفاقا حق ما نبود. مواظب خودتون باشید❤️

Repost from Independent🪁
چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم ما واقعاً نسل خوبی بودیم. دغدغه‌های خوبی داشتیم. سعی می‌کردیم زن‌ستیز نباشیم. با عقاید پوسیده‌ی نسل قبل می‌جنگیدیم. دراگ زدن رو عیب می‌دونستیم. دنبال ورزش و دویدن و تراپی بودیم. اکثر اطرافیان من تا مقاطع بالا درس خوندن. از سنین کم دنبال کار و پیشرفت بودیم. اینم شد زندگی‌مون که حتی نمی‌تونیم واسه ۱۲ ساعت بعدی‌مون برنامه بریزیم.

کلمه کردن حرف‌های تو مغزم که همیشه سخته، بعد بیشتر از یک ماه خیلی سخت‌تر. اونقدر خشم و عصبانیت و غصه دیدم که تنها حسی که برام مونده، میل به خواب و بقاست. اون زمان تاریک قطعی اینترنت، اینجا روزنوشت‌هایی مینوشتم به این امید که بعد وصلی، ارسالشون کنم. اما از اون روزا گذشت و من دیگه برنگشتم به حال قبل و توان قبلم. نه در زمینه شخصی نه روابط احتماعی نه هیچی راستش. صبح به دوستام میگم که به‌نظر من که نمیزنه و ظهر زیر پتو اخطار تخلیه بقیه کشورا رو میخونم. به دفترم نگاه میکنم که اهداف سه ماهه نوشته بودم تا عید:))) به گالریم نگاه میکنم که عکسای جدیدش دیگه تموم شد دی ماه. و زندگی‌هایی که تموم شد. انگار که تیتراژ تموم شده باشه، صفحه سیاه آخر اومده باشه اما مجبور باشم به ادامه. تو همون صفحه سیاه. نمیدونم. کاش یه روزنه میدیدم. یه پیکسل سفید حداقل.

Repost from اینجا بود.
من هیچ نمی‌خواهم از سرزمینی که افتاد از پنجره‌ی قطاری بیرون جز دستمالِ‌ مادرم وَ دلایلی برای مرگی نو. بارانی آرام در پاییزی غریب و تو می‌خواهی بدانی وطن‌ام کجاست؟ و باشد بینِ من و خودت؟ - وطن‌ام، سُروری‌ست در زنجیر - بوسه‌ام بوسه‌ای پُستی. و من هیچ نمی‌خواهم از سرزمینی که مرا کُشت جز دستمالِ‌ مادرم وَ دلایلی برای مرگی نو. [محمد درویش]

Repost from | Obliviate |
گمونم بخش ترسناک ماجرا اینه که فکر می‌کنیم خیلی می‌دونیم، اما واقعیت اینه که تقریبا هیچی نمی‌دونیم.

photo content

photo content

‏و این خاطرات من و توست که توت می‌شود یک روز انار می‌شود گاهی که دیروز انگور شده بود که فردا زیتون و تلخ‌.

🥲💘

photo content

یه روز می‌رسه نخی که با چنگ و دندون نگه داشته بودی رو خودت با قیچی می‌بُری؛ و آزادی همون‌جاست که شجاعت رها کردن رو پیدا می‌کنی.

بابام شیرفندق جاسازمو داد به بچه مهمونا. جانکاه.

Goodbye guys🫠🎥

photo content

🎈🎁

عاشق بیرون اومدم با بابامم. نه کلید، نه کیف پول، نه سوییچ. فقط گوشی💘

photo content

The end of December.

بذار این FHR رو بخونم تموم شه، یه حالی به خودم بدم اساسی🙂‍↔️( یه چیپس و بستنی میخوام بگیرم)