uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Відкрити в Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Показати більше
2 026
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-1830 днів
Архів дописів
چه مینی‌سریال خوب و درست و غافل‌گیرکننده
چه مینی‌سریال خوب و درست و غافل‌گیرکننده

Repost from • رایمون
داشتم ظرف می‌شُستم که از دستم افتاد و شکست. تیکه‌هاش رو جمع کردم و با یه چسب قوی خواستم درستش کنم. یه‌جاهایی‌ش اونقدر خُرد شده بود که نمی‌شد چسب زد. یه جاهایی‌ش بد چسبید و مماس نشد با قالب اصلی و برآمدگی ایجاد کرد. یه‌جاهایی‌ش هم رنگ چسب موند روش و داره فریاد می‌زنه که من قبلن یک‌بار شکسته شدم. دیگه نمی‌شه توش چیزی خورد. هر چیزی بریزی توش، از درزهاش ریخته می‌شه بیرون. می‌خوام دکوری‌ش کنم. نه به این خاطر که قشنگ یا مثلن هنری شده، بلکه به این خاطر که با هر بار دیدنش یادم بی‌افته چیزی که یک‌بار شکسته، هر کاری‌ش هم بکنی مثل قبل نمی‌شه. بعضی تیکه‌هاش خُرد می‌شه، بعضی تیکه‌هاش از قالب اصلی می‌زنه بیرون، و بعضی تیکه‌هاش رنگ چسب می‌مونه روش. می‌ذارمش جلوی چشمم تا یادم بمونه که بعضی چیزها بهت فرصتِ جبران نمی‌دن. مراقب‌شون که نباشی، از دست‌شون می‌دی.

Repost from • رایمون
photo content

مهربان باش ولی این را بپذیر که همه تو را دوست نخواهند داشت. — آسایش — مت هیگ

مهربان باش، ولی این را بپذیر که همه تو را دوست نخواهند داشت. — آسایش — مت هیگ

انواع مختلفی از بلوغ داریم. بلوغ‌های جسمی، فکری و ... اما به نظرم بنیادی‌ترین بلوغ بعد از تجربه‌ی خواسته نشدن، رخ می‌دهد. لحظه‌ای که تو را نمی‌خواهد. نخواسته شدن، وجودی‌ترین نوعِ شکست است. فروپاشی. بعد از آن، فردِ تنها، سعی می‌کند کاری کند که حداقل خودش، خودش را عمیقن بخواهد. — از توییتر امین بزرگیان 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

Голосове повідомлення01:34

می‌گویید که قرار است یک هفته با دوستانتان بروید مسافرت، یادآوری می‌کند که با پولی که می‌خواهی در این سفر خرج کنی می‌شود برای زوجی فقیر اجاق گاز خرید. می‌خواهید یک رمان بخوانید، می‌گوید بهتر است یک کتاب آموزشی بخوانی. می‌خواهید بروید فوتبال، پیشنهاد می‌دهد به‌جایش به بچه‌های بی‌سرپرست درس بدهی. از این قبیل آدم‌ها همه جا پیدا می‌شوند، از دوستان و آشنایان تا بزرگ‌ترهای خانواده. قدیسانِ اخلاق‌مآبی که زندگی را بر همه زهر می‌کنند. اما آیا واقعا اخلاقی بودن این همه ملال‌آور است؟ — دنیل کالکات — ترجمه آرش رضاپور — فصلنامه ترجمان 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

تو هر چقدر هم به یکی احترام بذاری، در آخر اون اندازه فهمش با تو رفتار می‌کنه…

در خاطرات هر کس چیزهایی هست که به هیچ کس نمی‌گوید، فقط برای دوستانش بازگو می‌کند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمی‌شود گفت و آدم فقط برای خودش می‌تواند بازگو کند؛ عین راز است. گاهی هم چیزهایی هست که انسان حتی می‌ترسد برای خودش هم آشکار کند. درسته؟!

من می‌خواهم آنجا باشم که زیستن، زخم نباشد. — بهمن فرسی 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ ✍️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

هدایت کاف یک سال زودتر عاشق شیدا شده بود… هم‌دانشگاهی بودند. هند. سر یکی از کلاس‌ها، شیدا را دیده بود و دچارش شده بود. بهش گفته بود؟ نه. نگفته بود. یک سال عشقش را به روی شیدا نیاورده بود. فقط هر روز توی وبلاگش از شیدا می‌نوشت. از عادت‌هایش. از جویدن ته مداد. از ریز شدن چشم‌هایش موقع خندیدن. از قرمزی رد کش جوراب روی ساق پایش سر کلاس. از همه چیزش. بعدا شیدا یک بار گفت که تصادفا وبلاگ هدایت را دیده و خودش را آن‌جا خوانده است. خودش، آن‌طور که از چشم‌های هدایت دیده می‌شد. ریخته بود بهم که چرا تا حالا به رویش نیاورده بود این دچار شدنش را. یک روز دم غروب، هدایت را خفت کرده و برده بود توی سالن ورزش دانشگاه و بهش گفت که وبلاگش را خوانده است. هدایت بهانه‌ی الکی آورده بود که چرا تا حالا بهش نگفته. بهانه‌ی آبگوشتی. جرات نداشت بهش بگوید که دچارش شده است. این‌ها مهم نیست. مهم حرف‌های شیدای دم غروب توی سالن والیبال بود. به هدایت گفته بود که من وقتی نوشته‌هایت را خواندم و دچار شدنت را دیدم، تازه فهمیدم که یک سال پیش در رویای تو متولد شدم. بی‌آنکه بدانم. حق من این بود که بدانم در جهان دیگری به من حق حیات داده‌اند. من چقدر این حرفش را دوست داشتم. این‌که‌آدم ممکن است در رویای یک نفر دیگر به دنیا بیاید و زندگی کند. بدون این‌که خودش هم بفهمد و بداند. ممکن است آن‌قدر نفهمد که همانجا در رویای دیگری بمیرد و به خاک سپرده شود. بعدها که با هدایت هم‌خانه شده بود، برایش نوشته بود که من زندگی مخفیانه‌ی خودم در رویای تو را به زندگی پیش از آن ترجیح می‌دادم. کاش فقط زودتر تولدم در شیارهای مغزت را به خودم خبر داده بودی. بعدترها که هدایت خودش را حلق‌آویز کرده بود، شیدا تمام آن نوشته‌ها را چاپ کرد و گذاشت توی یک آلبوم. یک ایمیل برایم فرستاد و عکس آلبوم را ضمیمه کرد بهش. گفت حالا من ماندم و این همه نوشته. من در رویای کسی متولد شدم و قبل از این‌که در رویایش بمیرم، خودش مرد. می‌دانی این یعنی چی؟ می‌دانی بقای یک رویای زنده در یک مغز مرده یعنی چه؟ من یک رویای زنده‌ام که زادگاهم را از دست داده‌ام. رویاها به زادگاهشان زنده‌اند. کاش لااقل زودتر تولدم را خبر داده بود که یک‌سال بیشتر در سرزمینش زندگی می‌کردم. هدایت رفت. شیدا ماند. دو شیدا ماند. یکی همان بود که هر روز گل‌های رز را آب می‌داد و نان می‌خرید و رنگ گل لباسش را با رنگ کفش‌هایش هماهنگ می‌کرد. یکی دیگر هم شیدایی بود که ته مدادها را می‌جوید و چشم‌هایش ریز می‌شد و زنگ هیچ خانه‌ای را نداشت که بزند و کسی در را برایش باز کند. شیدای سرگردانی که زادگاهش قبل از خودش رفته بود. — 💭 فهیم عطار 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 👀 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

جلال آل‌احمد در سال‌های دور از سیمین دانشور… برایش نوشت: با هرکس حرف می‌زنم اولین کاری که می‌کنم این است که حلقه‌ام را طوری به رخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کرده‌ای و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم... 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

در زمانی که برده‌داری در آمریکا رایج بود، زن سیاهپوستی بنام هاریت، گروهی مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری می‌داد. بعدها از او پرسیدند: سخت‌ترین مرحله‌ی کار شما برای نجات بردگان چه بود؟ او عمیقاً به فکر فرو رفت و گفت: قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…! 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐧𝐨𝐭𝐞… ⚯

در زمانی که برده‌داری در آمریکا رایج بود، زن سیاهپوستی بنام هاریت، گروهی مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری می‌داد. بعدها از او پرسیدند: سخت‌ترین مرحله‌ی کار شما برای نجات بردگان چه بود؟ او عمیقاً به فکر فرو رفت و گفت: قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…! 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐧𝐨𝐭𝐞… ⚯

1|3 - Hoxa Sound - Erland Cooper (320).mp34.87 MB

My Best
My Best

بعضی وقتا حالت خوب نیست و این اشکالی نداره...

photo content