𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Ir al canal en Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Mostrar más2 280
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-3930 días
Archivo de publicaciones
2 280
میگویید که قرار است یک هفته با دوستانتان بروید مسافرت، یادآوری میکند که با پولی که میخواهی در این سفر خرج کنی میشود برای زوجی فقیر اجاق گاز خرید.
میخواهید یک رمان بخوانید، میگوید بهتر است یک کتاب آموزشی بخوانی.
میخواهید بروید فوتبال، پیشنهاد میدهد بهجایش به بچههای بیسرپرست درس بدهی.
از این قبیل آدمها همه جا پیدا میشوند، از دوستان و آشنایان تا بزرگترهای خانواده. قدیسانِ اخلاقمآبی که زندگی را بر همه زهر میکنند.
اما آیا واقعا اخلاقی بودن این همه ملالآور است؟
— دنیل کالکات
— ترجمه آرش رضاپور
— فصلنامه ترجمان
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
در خاطرات هر کس چیزهایی هست که به هیچ کس نمیگوید، فقط برای دوستانش بازگو میکند.
مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمیشود گفت و آدم فقط برای خودش میتواند بازگو کند؛ عین راز است.
گاهی هم چیزهایی هست که انسان حتی میترسد برای خودش هم آشکار کند.
درسته؟!
2 280
هدایت کاف یک سال زودتر عاشق شیدا شده بود…
همدانشگاهی بودند. هند. سر یکی از کلاسها، شیدا را دیده بود و دچارش شده بود. بهش گفته بود؟ نه. نگفته بود. یک سال عشقش را به روی شیدا نیاورده بود. فقط هر روز توی وبلاگش از شیدا مینوشت. از عادتهایش. از جویدن ته مداد. از ریز شدن چشمهایش موقع خندیدن. از قرمزی رد کش جوراب روی ساق پایش سر کلاس. از همه چیزش. بعدا شیدا یک بار گفت که تصادفا وبلاگ هدایت را دیده و خودش را آنجا خوانده است. خودش، آنطور که از چشمهای هدایت دیده میشد. ریخته بود بهم که چرا تا حالا به رویش نیاورده بود این دچار شدنش را. یک روز دم غروب، هدایت را خفت کرده و برده بود توی سالن ورزش دانشگاه و بهش گفت که وبلاگش را خوانده است. هدایت بهانهی الکی آورده بود که چرا تا حالا بهش نگفته. بهانهی آبگوشتی. جرات نداشت بهش بگوید که دچارش شده است.
اینها مهم نیست. مهم حرفهای شیدای دم غروب توی سالن والیبال بود. به هدایت گفته بود که من وقتی نوشتههایت را خواندم و دچار شدنت را دیدم، تازه فهمیدم که یک سال پیش در رویای تو متولد شدم. بیآنکه بدانم. حق من این بود که بدانم در جهان دیگری به من حق حیات دادهاند. من چقدر این حرفش را دوست داشتم. اینکهآدم ممکن است در رویای یک نفر دیگر به دنیا بیاید و زندگی کند. بدون اینکه خودش هم بفهمد و بداند. ممکن است آنقدر نفهمد که همانجا در رویای دیگری بمیرد و به خاک سپرده شود. بعدها که با هدایت همخانه شده بود، برایش نوشته بود که من زندگی مخفیانهی خودم در رویای تو را به زندگی پیش از آن ترجیح میدادم. کاش فقط زودتر تولدم در شیارهای مغزت را به خودم خبر داده بودی.
بعدترها که هدایت خودش را حلقآویز کرده بود، شیدا تمام آن نوشتهها را چاپ کرد و گذاشت توی یک آلبوم. یک ایمیل برایم فرستاد و عکس آلبوم را ضمیمه کرد بهش. گفت حالا من ماندم و این همه نوشته. من در رویای کسی متولد شدم و قبل از اینکه در رویایش بمیرم، خودش مرد. میدانی این یعنی چی؟ میدانی بقای یک رویای زنده در یک مغز مرده یعنی چه؟ من یک رویای زندهام که زادگاهم را از دست دادهام. رویاها به زادگاهشان زندهاند. کاش لااقل زودتر تولدم را خبر داده بود که یکسال بیشتر در سرزمینش زندگی میکردم.
هدایت رفت. شیدا ماند. دو شیدا ماند. یکی همان بود که هر روز گلهای رز را آب میداد و نان میخرید و رنگ گل لباسش را با رنگ کفشهایش هماهنگ میکرد. یکی دیگر هم شیدایی بود که ته مدادها را میجوید و چشمهایش ریز میشد و زنگ هیچ خانهای را نداشت که بزند و کسی در را برایش باز کند. شیدای سرگردانی که زادگاهش قبل از خودش رفته بود.
— 💭 فهیم عطار
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 👀 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
جلال آلاحمد در سالهای دور از سیمین دانشور…
برایش نوشت: با هرکس حرف میزنم اولین کاری که میکنم این است که حلقهام را طوری به رخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کردهای و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم...
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
در زمانی که بردهداری در آمریکا رایج بود، زن سیاهپوستی بنام هاریت، گروهی مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری میداد.
بعدها از او پرسیدند:
سختترین مرحلهی کار شما برای نجات بردگان چه بود؟
او عمیقاً به فکر فرو رفت و گفت:
قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…!
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐧𝐨𝐭𝐞… ⚯
2 280
در زمانی که بردهداری در آمریکا رایج بود، زن سیاهپوستی بنام هاریت، گروهی مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری میداد.
بعدها از او پرسیدند:
سختترین مرحلهی کار شما برای نجات بردگان چه بود؟
او عمیقاً به فکر فرو رفت و گفت:
قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…!
🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐧𝐨𝐭𝐞… ⚯
2 280
بعدها که زمان گذشت متوجه میشیم چقدر درست بوده که با اصرار کسیرو نگه نداشتیم.
همهی ما لایق رابطهای هستیم که در اون، برامون تلاش کنن، دوستمون بدارن و به ما احترام بذارن!
آدمایی که شک دارن، هنوز درگیر رابطهی قبلی هستن و یا علاقهی مشخصی به ما ندارن، نمیتونن "امنیت و عشقِ" یه رابطهرو تامین کنن!
— پونه مقیمی
🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
از دستم در رفته بود و اندازهی یک دیگ بزرگ، نمک ریختهبودم توی قابلمهی کوچک غذا…
هیچکاریش هم نمیشد کرد، خورشت داشت برای خودش میجوشید و دل من هم مثل سیر و سرکه بابت تلاش بیهودهای که داشتم میکردم و نتیجهای که قرار نبود بگیرم.
یادم به حرف بیبیخاتون افتاد. گفتهبود "سیبزمینی" شوریِ غذای درحال جوش را میگیرد. بلند شدم بهقدر کفایت سیبزمینی پوست گرفتم و ریختم توی قابلمه و نشستم کنار و اجازه دادم سیبزمینیها کار خودشان را بکنند. چند ساعت بعد که غذا جاافتاد، سیبزمینیهای شور را برداشتم و ریختم بیرون که طعم غذا خراب نشود. بیچارهها غذا را از خطر انهدام نجات دادهبودند و حالا خودشان باید دور ریخته میشدند!!!
یادم به این افتاد که خیلی از ما خیلی جاها سیبزمینیهای نجاتبخشِ آدمها بودیم. تلخی و شوریِ جهانشان را که گرفتیم و نجات که داده شدند، حالا این ما بودیم که حضورمان تهدید به حساب میآمد و باید بیمعطلی کنار گذاشته میشدیم.
این خاصیتِ مهربانیست، وقتی که انتخاب کردی محبت کنی و نجات بدهی و مفید باشی، میشوی وسیلهای برای پیروزی یا نجات آدمها... به هدف که رسیدند، خیلی راحت کنار گذاشته میشوی.
نه اینکه مهربان نباشی، بپذیر که آخرش معمولا همین است و مهربان باش. قانون جهان را که نمیشود تغییر داد!
نرگس صرافیان طوفان
🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
Michael Jackson Passed Away
Album: Sweet Destiny
مایکل جکسون درگذشت
آلبوم: پایان شیرین
@kiosktheband
