کتابفروشی رزا📕🌸
Відкрити в Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Показати більше2 072
Підписники
-124 години
-77 днів
-2830 день
Архів дописів
2 072
+1
*کتاب_ ساعت های استخوانی🕰✨️*نشریه :: تندیس💜 _ژانر کتاب:: فانتزی / معمایی💗✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: ۹۴۳ صفحه]]🦋 نوع جلد :: جلد شومیز📚✨️ *❤️🔥‼️قیمت :: ۶۰۰‼️❤️🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin
2 072
وینی شروع کرد به حرف زدن که ارههه اونطور که فکر میکنی نیست و فلان تا اینکه خود استلا حرفش رو قطع کرد و گفت "دقیقا همینه دختربچه جون، رویاهای مسخرهت رو بریز بیرون و از اتاق گمشو حوصلت رو نداریم"
بعد از اون رو یادم نیست چطوری یه مشت روانه صورت وینی کردم و زدم از خونه بیرون ولی هرچیزی که باور داشتم عین تشت آب یخ ریخته بود روی صورتم...
مامانمم راست میگفت، وینی فقط داشت ازم استفاده میکرد واقعا که چقدر احمقم، ولی نه به هیچ عنوان به این زودی برنمیگردم به اون خونه😕💔
این لذت رو بهش نمیدم که بفهمه حق با خودش بوده و من احمق بودم. باید یکی دو روز طمع نبودن منو بچشه!😕
باید بفهمه که من از پس خودم برمیام، و بخاطر همینم مسیرم رو کج کردم و به سمت رودخونه و خارج شهر رفتم🔥🫠🤌
ومن چه میدونستم که این سفر کوتاهی که دارم شروعش میکنم مقدمه چه اتفاقات و بلاهاییه که قراره سرم بیاد، خصوصا با صداهایی که یه زمانی توی ذهنم در تکاپو بودن...👀🫠❤️🩹
2 072
قبل از اینکه برم برادرم کوچیکترم بهم یه نقااشی از هزارتوی شیطانی که کشیده بود داد و گفت در موافقی که راهم رو گم کنم میتونه کمک کنه! 🫠
خیلی عجیب شده بود خصوصا حرفاش، ولی خب به هرحال اون همیشه عجیب بود. 🤧
نقاشی رو گذاشتم توی کیفم و زدم بیرون تا رسیدن دم در خونه وینی، اون الان باید سرکار باشه پس از در پشتی رفتم تو و خواستم که یه سیگاری بکشم؛ 🫣
وینی هم همیشه سیگارش رو توی اتاقش میذاره و منم رفتم داخل که یهو دیدم وینی توی تختشه، اونم با سر و صدای من بیدار شده بود و ترسید که نکنی دزدی چیزی اومده...🙃
بهش داستان رو گفتم که اومدم پیشش بمونم اونم با گیجی بعد از خواب بهم گفت "مشکلی نیست فقط لطفا برو از مغازه سر کوچه قهوه بخر چون واقعا به قهوه نیاز دارم" منم خوشحال از اینکه قبول کرده 🥰💗
قبل از اینکه برم سرا مغازه پریدم توی تخت و یهو ملحفههای کنارش تکون خوردن! کی اون زیر بود به نظرتون؟! اِستلا! رفیق صمیمی خودم...👀💔
2 072
همونجا بود که جر و بحثمون بالا گرفت و خواهر برادرم رو فرستاد توی اتاقشون، منم دیگه تحملش رو نداشتم و اون حرفااشو میزد و منم هرچی از دهنم میومد بیرون رو میگفتم🫣💔
تا اینکه شترق... یکی خوابوند توی گوشم. خب، انگار جفتمون به خواستهمون رسیدیم... ❤️🩹
بدون اینکه چیزی بگم رفتم بالا و وسایلم رو جمع کردم، گور بابای خانواده و مدرسه و این کوفتیا، من دیگه قرار نیست اینجا بمونم و میرم پیش عشقم وینی؛ 🫠
معلومه که خوشحال میشه از دیدنم، و برای همین هم تصمیم گرفتم جمع کنم برم، فقط دلم برای صفحه های موسیقی که اینجا دارم تنگ میشه...🥺❤️🩹✨️
کاش میشد همه رو با خودم ببرم ولی خب، چیزایی که لازم داشتم رو برداشتم و راه افتادم. خب مامانمم که پایین بود و منو دید🫣
مشخص بود جمع و جور کردم برای رفتن تهدیدم کرد زندانیم میکنه و برگردم توی اتاق؛ منم گفتم که نه خونه زندگیتون رو میخوام نه قوانین مسخره ای که دارین رو...👀💔✨️
و تنها چیزی که گفت این بود که "عقل ندارم" چقدرم که براش مهم بود.❤️🩹🤌
2 072
به هرحال دیشب که مشخص بود چقدر دوستم داره، و همینم شد که دیر رسیدم خون و امیدوار بودم مامانم متوجه نشده باشه، حالا تا چند دقیقه دیگه که برم پایین توی آشپزخونه مشخص میشه بویی برده یا نه. 👀❤️🩹✨️
وقتی وارد میشم میبینم که بعله، فضا اصلا درست حسابی نیست و با عصبانیت داره غذا آماده میکنه و منم خودمو میزنم به کوچه علی چپ... 🫠🤌
تا اینکه خودش تحمل نمیکنه و شروع میکنه به بازجویی کردن، منم خب قطعا قرار نبود بگم با وینی عزیزم بودم برای همین میگم که پیش استلا بودم،🫣
مامانمم زرنگی کرده بود و گفت به خونه استلا زنگ زده و مامانش گفته بود من ساعت 8 از اونجا زدم بیرون... 👀❤️🩹
گندش بزنن حالا چطوری جمعش کنم؟! گفتم که تنهایی رفتم قدم بزنم و زمان از دستم در رفت ولی انگار مامان من توی کل شهر جاسوس داره. 😕💔🤌
بهتون میگم از الان قدرت این همسایه های کوفتی دهن لق رو دست کم نگیرید.. 😒
مامانم نه تنها میدونست من تنها نبودم و دیر اومدم بلکه دقیقا میدونست با کی بودم...🤧
2 072
نمیتونم به کس دیگه ای جز وینی فکر کنم... صورتش، موهاش، بدنش، همه چیزش... کاش میتونستم همیشه و همیشه کنار وینی عزیزم بمونم🥹🦋✨️
کسی که دوستش دارم و خیلی جذابه، از اونا که موتورای خفن سوار میشن و کاپشنای چرم مشکی میپوشن... 😌❤️🔥🤌
وای که چقدر دوست دارم سوار اون موتور بشم، بهم قول داده که وقتی 16 سالم بشه منو سوار میکنه. 🫠
باشهههه حالا انقدر قضیه رو بزرگش نکنید درسته وینی 24-25 سالشه و از من بزرگتره ولی اون واقعا دوستم داره مطمئنم، همونطوری که من دوستش دارم.🦋✨️
2 072
ساعت های استخوانی
یکی از پرطرفدارترین کتاب های دنیاست
این کتاب هم فانتزی هم معمایی
از نشریه جذاب تندیس
تازه نگم که نویسنده این کتاب کسی نیست جز
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
