Iamshakiba
Відкрити в Telegram
1 454
Підписники
+124 години
+127 днів
+2730 день
Архів дописів
1 454
یکی از روزها که زودتر از وقت معمول از هم جدا شده بودند و اِما به تنهایی از بولوار برمیگشت چشمش به دیوارهای صومعهاش افتاد. روی نیمکتی در سایهی درختان نارون نشست. آن روزها چه آرامشی داشت! چه قدر حسرت احساسات عاشقانهی وصفناپذیری را میخورد که در آن زمان با خواندن کتابها میکوشید برای خود مجسم کند!
نخستین ماههای ازدواج، اسبسواریهایی که در جنگل میکرد، ویکنت که والس میرقصید، لاگاردی که میخواند، همه از پیش چشمانش گذشتند... و ناگهان لئون در نظرش به همان اندازه دور جلوه کرد که دیگران. با خود میگفت:
ـ با این حال دوستش دارم!
در هر صورت خوشبخت نبود، هرگز! نه اکنون، نه در گذشته. آخر این کمبود در زندگی او از چه ناشی میشد؟ چرا به هر چیزی که تکیه میداد، در جا میپوسید؟... اما اگر در جایی موجودی نیرومند و زیبا یافت میشد، با سرشتی بیباک، سرشار از شور و هیجان و درعینحال ظرافت و لطافت، با قلب شاعر و چهرهی فرشته که چنگی با سیمهایی از مفرغ به دست، رو به آسمان سرودههایی سودایی در وصف زناشویی سر میداد، چرا اِما برحسب اتفاق به چنین موجودی برنمیخورد؟ آه! چه آرزوی محالی! وانگهی هیچ چیز ارزش جستوجو نداشت؛ همه دروغ میگفتند! در پس هر لبخندی خمیازهای از ملال نهفته بود. هر شادی نفرینی را پنهان میکرد و هر لذتی نفرتی را. و از گرمترین بوسهها جز میل تحقق ناپذیر لذتی بالاتر چیزی روی لبها بر جا نمیماند.
- گوستاو فلوبر
- مادام بوآری
- به ترجمهی مهستی بحرینی، نشر نیلوفر، صفحهی ۳۷۵
1 454
لحظهای پیش با خشم از آنجا رفته بود. دیگر از لئون نفرت داشت.
این بدقولی در نظرش اهانتآمیز بود و به دنبال دلایل دیگری هم میگشت تا از او دل بکند: لئون جربزهی دستزدن به عملی قهرمانانه را نداشت، ضعیف بود، معمولی، و سستتر از زنها. گذشته از این، خسیس بود و کمجرئت.
بعد که خونسردی خود را بازیافت، به این نتیجه رسید که بیگمان به لئون بهتان زده است. اما عیبجویی از کسانی که دوست داریم، همیشه ما را تا حدی از آنها جدا میکند. نباید به بتها دست زد: آب طلایشان ور میآید و در دستمان میماند.
رفتهرفته گفتوگوهایشان بیشتر دربارهی چیزهایی بود که ربطی به عشقشان نداشت؛ در نامههایی که اِما برای لئون میفرستاد از گل، شعر، ماه و ستاره سخن میگفت، دستاویزهای سادهلوحانهٔ عشقی فرونشسته که میکوشید به یاری عوامل بیرونی دوباره جان بگیرد. اِما مدام شادی عمیقی را برای سفر آیندهاش به خود نوید میداد، سپس در بازگشت، پیش خود اذعان میکرد که هیچ احساس فوقالعادهای به او دست نداده است. این سرخوردگی بهسرعت در برابر امیدی تازه رنگ میباخت و اِما پرشورتر و تشنهتر از همیشه بهسوی لئون برمیگشت.
به تندی جامهاش را به یکسو میافکند، بند باریک نیمتنهاش را چنان میکشید که مثل ماری دور کمرگاهش میخزید، با نوک پنجههای برهنهاش میرفت و بار دیگر به در نگاه میکرد تا خاطرجمع شود که بسته است، سپس با یک حرکت همهی لباسهایش را پایین میانداخت و رنگپریده و خاموش، با چهرهای جدی و تنی لرزان خود را روی سینهی او میانداخت. با این همه، به نظر لئون، در آن پیشانی پوشیده از قطرههای عرق سرد، لبهایی که بریدهبریده حرف میزد، مردمکهای سرگشته، و در فشار آغوشش چیزی افراطآمیز، گنگ و دلتنگکننده وجود داشت که بهنحوی نامحسوس میان آن دو میسرید گویی میخواست از هم جدایشان کند.
- گوستاو فلوبر
- مادام بوآری
- به ترجمهی مهستی بحرینی، نشر نیلوفر، صفحات ۳۷۴-۳۷۳
1 454
Repost from pourquoi pas?
سلام و وقتتون بخیر 🌟
من ترنم هستم، ۲۲ سالمه و زبان و ادبیات فرانسه رو در دانشگاه شهید بهشتی خوندم و امسال از این دانشگاه فارغالتحصیل شدم.
شاید نتونم اینجا یه رزومهی خیلی طولانی از تجربهی تدریسم ارائه بدم، اما میتونم بهتون قول بدم که اگر شاگردم بشید، برای کلاسهامون با تمام توانم وقت و انرژی میذارم! اگر به ادبیات و سینما هم علاقه داشته باشید، چه بهتر! جلوتر که بریم، سعی میکنم این موضوعات رو هم کمکم وارد کلاسهامون کنم تا زبان فرانسه فقط محدود به کتاب و گرامر نباشه. در زمینهی آموزش هم دو مدرک تربیت مدرس دارم که یکی از اونها مربوط به زبان انگلیسیه. بهتازگی هم مدرک Formation pédagogique زبان فرانسه رو از مرکز زبان فرانسهی تهران، زیر نظر بخش فرهنگی سفارت، دریافت کردم. در کلاسها از کتاب Édito استفاده میکنیم، اما قرار نیست فقط به کتاب محدود باشیم؛ جزوهها، اسلایدها و متریالهای شخصی خودم رو هم در اختیار زبانآموزها میذارم.
کلاسها به صورت آنلاین و در بستر BigBlueButton برگزار میشن و به شکل خصوصی و ترمیک ارائه میشن. تعیین سطح رایگانه و قبل از شروع دوره، سطح زبانتون رو مشخص میکنیم تا از جای مناسب شروع کنیم.برای اطلاع از هزینه میتونید پیام بدید؛ سعی کردم شهریه رو نسبت به خیلی از کلاسهایی که میشناسم، مناسبتر در نظر بگیرم. 🤸🏻♀️ همین دیگه! ممنون که وقت گذاشتید و خوندید 🌟 آیدی من: @shewasallyellow
1 454
Repost from نامههایعشاق
«میبینی که چقدر تنهاییم. خوشبختانه حداقل میتوانیم همدیگر را دوست بداریم. اما نه بدونِ افسوس خوردن برای آنهایی که ترکمان کردهاند.»
_نامه ژرژ ساند به گوستاو فلوبر.
1 454
اِما با خلقوخوی متلونش، گاه سرشار از رمز و رازی عارفانه و گاه شاد، گاه پرحرف و گاه خاموش، گاه تند و آتشی و گاه سهلانگار، هزار هوس در دل لئون برمیانگیخت و غریزهها و خاطرههایی را در وجودش بیدار میکرد. زن عاشقی بود که وصفش در رمانها میآید، قهرمان همهی درامها، و «او»ی مبهم همهی دیوانهای شعر بود. شانههایش در نظر لئون به همان رنگ زرد کهربایی «کنیز در حمام» بود. نیمتنهی بلند زنان کاخنشین فئودال را داشت؛ و نیز به «زن پریدهرنگ بارسلون» میمانست. اما فراتر از همهی اینها، اِما «فرشته» بود!
- گوستاو فلوبر
- مادام بوآری
- به ترجمهی مهستی بحرینی، نشر نیلوفر، صفحهی ۳۵۲
