دیالکتیک روشنگری
Відкрити в Telegram
853
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+230 днів
Архів дописів
تمامی محکومیت انسان در این جمله نهفته است. زمانِ بشری دایره وار نمی گذرد، بلکه به خطِ مستقیم پیش می رود. به همین دلیل انسان نمی تواند خوشبخت باشد، چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است.
👤میلان کوندرا
📚بار هستی
@ELDialectico
نمیدانم گردنه گیران و دزدان معروف که عده ی زیادی از مردم را به کشتن داده اند چه اصلاح و چه کاری از پیش خواهند برد؟
به درک هر چه میخواهد بشود! مملکتی که به جز مسولیتش هیچ چیز دیگری نصیب ما نشده و روز به روز در این لجن بیشتر باید فرو رفت.
نامه به حسن شهید نورایی
صادق هدایت
@ELDialectico
چند ماه پس از آن (۱۱ اکتبر ۱۹۴۷) با اشاره و ارجاع به مقالهای که (با تظاهر به قدردانی) بر ضد او نوشته بودند، نوشت:
راستی وقاحت و مادر قحبگی در این ملک تا کجا میرود! چه سرزمین لعنتی پست گندیدهای، و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد! حس میکنم که با آنها کوچکترین سنخیت و جنسیت هم نمیتوانم داشته باشم. این شرح حال عجیب (از من) به قلم محسن احتشامی بود. این اسم را برای اولین بار خواندم اما او خودش را دوست صمیمی من معرفی کرده بود! [به احتمال زیاد نام ساختگی بوده تا هویت نویسنده یا نویسندگان پنهان بماند]. به قدری دروغ گفته و بهتان زده بود... که لایق بود زمامدار آینده مملکت بشود. این مقاله با همکاری کیوانی و سرکیسیان و دخالت صبحی نوشته شده بود و روی سخنش با آخوندها بود،
و ادامه میدهد که:
در این محیط بوگندوی بیشرم باید پیه همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق کاملا به جانب آنهاست. هر چه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجالهها و مادر قحبهها افتاد و با آنها هماهنگی در دزدی و سالوس و تقلب و چاپلوسی و بیشرمی نداشت گناهکار است، تا چشمش کور شود!
از میان نامه ها به شهید نورایی
صادق هدایت
@ELDialectico
تمام کارهائی که در این خراب شده انجام می گیرد به قدری عجیب و غریب است که از حد تصور خارج است. گمان نمی کنم در هیچ جای دنیا خلائی به این کثافت و مسخرگی وجود داشته باشد. اما چه می شود کرد در اینجا ترکمانمان زده اند و راه گریز مسدود است.
صادق هدایت
از میان نامه ها به حسن شهید نورایی
@ELDialectico
در یکجا نوشته بود ایرانیها خودشان را فرانسوی شرق میدانند و گمان میکنند خیلی باهوشند اما ملتی به حماقت اینها کمتر دیده شده است.
حقیقت تلخی است ولیکن آنچه میبینم این نظر را تایید میکند.
باید سوخت و ساخت؟
چرا باید؟
ازین احمقانه تر نمی شود.
آیا مفهوم زندگی این بود که آدم شاهد رجاله بازی یک دسته مادر قحبه بشود؟
ما که زیر محکومیت خودمان را امضاء کردهایم.
به درک!
نامه به حسن شهید نورایی
صادق هدایت
@ELDialectico
تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود.من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟
📕بوف کور
٢٨بهمن زادروز صادق هدایت
@ELDialectico
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکردهام که در آینه بنگرم
و آنقدر مردهام
که هیچچیز
مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند.
- فروغ فرخزاد -
@ELDialectico
🎼لذت موسیقی
اجرای زنده موسیقی: هانس زیمر
1- رانندگی خانم دیزی.
2- شرلوک هولمز.
3- ماداگاسکار.
@ELDialectico
خاطرات ظلمت/بابک احمدی
والتر بنیامین /مارکس هورکهایمر/تئودور آدورنو
@ELDialectico
خاطرات ظلمت
بابک احمدی
والتر بنیامین /مارکس هورکهایمر/تئودور آدورنو
@ELDialectico
این کتاب شرحی است از زندگی و اندیشههای سه متفکر روزگار ما، والتر بنیامین، ماکس هورکهلایمر وتئودور آدورنو. نام این سه اندیشهگر با «نظریهی انتقادی»،«مکتب فرانکفورت»، و با موقعیتهای تاریخی چون جمهوری وایمار، رایش سوم، آلمان سال صفر، جهان پس از آشویتس، و با شماری از سرفصلهای جدل فکری این روزگار همچون مدرنیته، خردابزاری، فلسفه منفی، صنعت فرهنگ، نقادی علم و تکنولوژی، فعلیت سخن اخلاقی، راهگشایی هنر مدرن، و موقعیت پسامدرن پیوند خورده است.
در کتاب جنبهی امروزی نظریات سه اندیشگر، و همانندی دیدگاه آنان با چشماندازهای کنونی فلسفه (به ویژه هرمنوتیک، شالودهشکنی و پراگماتیسم) برجسته شده است.
@ELDialectico
👇 👇 👇
خاطرات ظلمت
بابک احمدی
والتر بنیامین /مارکس هورکهایمر/تئودور آدورنو
@ELDialectico
تهران/بهمن ۱۳۵۷
زنی در خیابان از مقابل سربازان میگذرد
عکس از : عباس عطار
@ELDialectico
■ ایرانیان با قیامشان به خود گفتند و این شاید روح قیامشان باشد: ما به طور قطع باید این رژیم را تغییر دهیم از دست این آدم خلاص شویم، باید کارکنان فاسد را تغییر دهیم، ما باید همه چیز را در کشور، اعم از تشکیلات سیاسی، نظام اقتصادی و سیاست خارجی تغییر دهیم. اما به ویژه باید خودمان را تغییر دهیم. باید شیوه بودنمان و رابطهمان با دیگران، با چیزها، با ادبیات، با خدا و غیره کاملاً تغییر کند و تنها در صورت این تغییر ریشهای در تجربهیمان است که انقلابمان انقلابی واقعی خواهد بود.
من فکر میکنم که در همین جا است که اسلام ایفای نقش میکند. آیا این نقش همان جاذبهای است که تکالیف و دستورهای اسلام دارد؟ شاید؛ اما به ویژه در رابطه با شکل زندگی چنین نقشی برایشان دارد، و مذهب برای آنان نوید و تضمین وسیلهای برای تغییر ریشهای ذهنیت (سو بژکتیویته) شان است.
تشیع دقیقاً شکلی از اسلام است که با تعالیم و محتوای باطنی خود میان اطاعت صرف بیرونی و زندگی عمیق معنوی تمایز قائل میشود؛ وقتی میگویم که آنان از طریق اسلام در جستوجوی تغییر در ذهنیت خویشاند، این گفته کاملاً سازگار است. با این واقعیت که روش سنتی اسلامی از پیش حضور داشته و به آنان هویت میداده است؛ در این شیوه که آنان مذهب اسلام را به منزله نیرویی انقلابی زیست میکنند، چیزی غیر از اراده به اطاعتی وفادارانهتر از قانون شرع وجود داشت، یعنی اراده به تغییر کل هستی شان یا بازگشت به تجربه ای معنوی که فکر میکنند در قلب اسلامی شیعه مییابند.
همیشه از مارکس و افیون مردم نقل قول میآورند. اما جملهای که درست پیش از آن جمله وجود دارد و هرگز نقل نمیشود، میگوید که مذهب روح یک جهان بی روح است. پس باید گفت که اسلام در آن سال 1978 افیون مردم نبوده است، دقیقاً از آن رو که روح یک جهان بی روح بوده است.
👤 میشل فوکو
📚 ایران روح یک جهان بیروح
@ELDialectico
#معرفی_کتاب
ایران، روح یک جهان بیروح
نویسنده: میشل فوکو
مترجمان : افشین جهاندیده /نیکو سرخوش
@ELDialectico
عشق بدترین خبر چین است چون به شما القا میکند که ابدی و پابرجاست- تصور پایان زندگی تان راحتتر از تصور پایان عشق است. و از آنجایی که عشق بدون صمیمیت هیچ است و صمیمیت بدون شریک شدن هیچ است و شریک شدن بدون صداقت هیچ است، باید تمام رازها را بر ملا کنید چون بیصداقتی در صمیمیت همه چیز را زیر سوال میبرد و به تدریج #عشق با ارزش شما را مسموم میکند.
وقتی تمام میشود- شک نکنید که تمام میشود (حتا کله خرترین قمار باز هم حاضر نیست روی جاودان بودن عشق شرط ببندد)- ابژهی #عشق از تمام رازهای شما با خبر است و میتواند ازشان استفاده کند. و اگر رابطه تلخ تمام شود بیرحمانه و خبیثانه از این رازها علیه شما استفاده خواهد کرد.
به علاوه، این احتمال قریب به یقین هم هست که رازهایی که زمان برهنگی روحتان برملا میکنید، خود باعث به پایان رسیدن عشق شوند. افشاگریهای از روی صمیمیت شما شعلهای است که فتیلهی دینامیت انفجار بیبازگشت #عشق را روشن خواهد کرد.
جزء از کل
استیو تولتز
مترجم: پیمان خاکسار
@ELDialectico
بارها و بارها
مردی بود
که زنی را دوست داشت
بارها و بارها
زنی بود
که مردی را دوست داشت
بارها و بارها
زنی بود و مردی
که مرد و زنی را که دوست داشتند
دوست نداشتند
اما یکبار
آری شاید تنها یکبار
مرد و زنی بودند
که یکدیگر را
دوست داشتند
روبرت دسنوس
ترجمه:حسین منصوری
.
@ELDialectico
اگر در جهان راهی یافت میشد که آبِ رفته را به جوی بازگرداند، ارزش داشت که به خطاهای گذشته خود بیندیشیم؛ ولی بهراستی گذشته را باید از آنِ گذشتگان دانست؛ گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آنِ توست.
مادام که از آنِ توست، نگهش دار و افکارت را، نه روی آزاری که در گذشته رساندهای، بلکه روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی، متمرکز کن!
خرمگس
اتل لیلیان وینیچ
@ELDialectico
📕ساعت حدود شش بعدازظهر بود و تقریبا تاریکی بر همه جا پرده میافکند. ناگهان تمام چراغهای تهران همزمان خاموش شد.
از پنجرهای که شاه، پشت به آن ایستاده بود، احساس میشد که ممنوعیت عبور و مرور در شهر آن را آرام کرده است.
کاخ دارای مولد برقی بود که سریعا به کار افتاد و دوباره همه جا روشن شد گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است . اعتصابها به مرور فراگیر میشد و شهر را فلج میکرد. کارگران شرکت برق در شهرهای دیگر از شروع به کار در مراکز بزرگ نیرو که پایتخت را تغذیه می نمود ابا کرده بودند. تا آن روز برق پراکنده قطع میشد اما آن شب برای اول بار همه جا خاموش شد و شهری پنج میلیونی در تاریکی فرو رفت.
موقعی که برق قطع شد و تا زمانی که مولدهای برق کاخ بکار بیفتند چهلچراغ بزرگی که در سقف نصب شده بود خاموش شد.
شاه احساس میکرد که به دام افتاده است زیرا کارگران برق هرزمانیکه مایل بودند و بهعبارتی موقعی که اصلا در انتظارش نبود، او را گرفتار میکردند.
در این لحظات بود که در چهره گرفته شاه آثار فشار عصبی را میدیدم و متوجه شدم تا چه حد دچار تنش است، گویا میخواست خود را از این حالت برهاند.
با لحنی رنجیده گفت: « اه، باز هم شروع شد».در این هنگام، شاه حالت منفعل خود را که کم کم به آن عادت کرده بود رها کرد و از جایش برخاست و به سمت پنجرههای دفترش رفت.
او از این پنجره ها پایتخت کشور را که در دشتی وسیع گسترش مییافت نظاره مینمود٬ در حالی که شهر دیگر درخششی نداشت گویی او با پریشانی به دنبال شهر خود میگشت.
به خاطر حفظ احترام، احساس کردم باید او را تنها بگذارم به همین دلیل از همان فاصله دور عذر خواستم و گفتم نمیخواهم بیش از این او را خسته کنم. شاه که گویی تازه از خواب بیدار شده باشد با سرعت و کامل به من بسیار نزدیک شد. این حرکت بسیار غیر عادی بود زیرا او به طور معمول فاصله خود را با ملاقات کنندگان حفظ میکرد.
در این هنگام با صدایی غمگین جمله بسیار پر معنی و قابل تفسیری را بیان داشت وگفت: « تاریکی بر تمام شهر، سایه انداخته است».
در این هنگام طوری حرف میزد که گویی کسی دیگری شکستخورده است و اوشاهد فروریختن شخص دیگری است...در آن شرایط نمیخواستم شاهد ماجرایی غم انگیز و فروریختن قدرتی عظیم باشم و گویی بر سر محتضری ایستاده باشم، جوری که با رعایت ادب به مخاطبم نزدیک باشم، اندکی جلو رفتم و اجازه مرخص شدن خواستم و گفتم:« خستهتان کردم».
نزدیک آمد و دستانم را به گرمی فشرد و گفت:«نه نه، خسته ام نکردید. هر وقت حس کردید چیزی هست که لازم است بگویید، بیایید».
از کاخ بیرون آمدم، از تاریکی دلتنگ باغ گذشتم و سوار اتومبیلم شدم. رانندهام با اینکه از هواداران آیتالله خمینی بود، بخاطر تاریکی نگران شده بود و با دیدنم پرسید:« در کاخ دستگاه مولد برق بود؟ نبود» و سپس سوالهایی در مورد روحیه شاه و گفتگویم مطرح کرد.
اندکی در این باره با او صحبت کردم. او خشمگینامه گفت:«حقایق را به او نگفته اند٬ اینطور نیست آقا؟». او هم همچون هزاران تن دیگر ترجیح میداد بجای اینکه شاه را مقصر بداند، اینطور فکر کند که حقایق آنگونه که باید به شاه اطلاع داده نشده است.
📕از کاخ شاه تا زندان اوین
احسان نراقی
@ELDialectico
