دیالکتیک روشنگری
Відкрити в Telegram
853
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+230 днів
Архів дописів
🔸وقتی که آدم میان رجاله ها و مادر قحبه ها افتاد و با آنها هم آهنگی در دزدی و سالوسی و تقلب و چاپلوسی و بیشرمی نداشت گناهکار است تا چشمش هم کور بشود.
📕نامه به حسن شهیدنورایی
صادق هدایت
@ELDialectico
🔸انسان در نهایت یک وحشی و یک دیو هولناک است! ما این را صرفا با اهلی کردن و مهار کردن او که #تمدن نامیده میشود، فهمیده ایم. از این رو وحشت میکنیم اگر گاهی طبیعت او سر باز کند. هر کجا و هر گاه غل و زنجیر قانون و نظم فرو افتند و جای خود را به هرج و مرج و بینظمی بدهند، او خودِ واقعیاش را نشان خواهد داد.
آرتور_شوپنهاور
📚در باب طبیعت انسان
@ELDialectico
نمایشنامه خوانی
قرنطینه
نویسنده: ارغوان قاسمنژاد
نقش خوانها: سمانه قصابانی | محمدحسین اثنی عشری
طراح پوستر: سهیل ستاکه
مکان: دانشگاه تهران. پردیس هنرهای زیبا. دپارتمان نمایش و موسیقی. طبقهی سوم. سالن استاد صمیمی مفخم
زمان: چهارشنبه ۸ اسفند | ساعت ۱۴
@ELDialectico
سایه ات مستدام سایه جان...
۶اسفند زادروز امیرهوشنگ ابتهاج
سایه،نود و یک ساله شد
@ELDialectico
در یکی از کتابهایم میان ابله، عقب مانده و احمق تمایز قائل شدهام. #عقب_مانده مورد بحث ما نیست چون او کسی است که قاشق را به جای دهن، به سمت پیشانیاش میبرد. کسی است که از عهده درک آنچه به او میگویید، بر نمیآید. تکلیفش روشن است. #بلاهت یک ویژگی اجتماعی است. حتی میتوانید نام دیگری بر آن بگذارید چون از نظر بعضیها، "احمق" و "ابله" با هم مترادفند. #ابله کسی است که در موقعی مشخص، چیزی میگوید که نباید بگوید. ناخواسته، دسته گل به آب میدهد. وضع #احمق فرق میکند، نقص او اجتماعی نیست بلکه منطقی است. در نظر اول، گمان میکنیم که به نحوی منطقی استدلال میکند. تشخیص آنچه در رفتار او با منطق همخوانی ندارد، در وهله نخست، کار دشواری است. برای همین او را خطرناک میدانم.
از کتاب رهایی نداریم
امبرتو اکو / ژان کلود کریر
ترجمه: مهستی بحرینی
@ELDialectico
رومولوس درست تشخیص داد که اگر شهری قرار باشد امور برونی خود را به نحو خرسندی بخش تنظیم و تمشیت کند، باید دو روش اساسی در پیش گیرد. نخست باید هر چه ممکن است عده ی بیشتری از شهروندان را به منظور گسترش ( کشور) و دفاع آماده نگاه دارد. برای حصول این مقصود، باید از دو سیاست مرتبط با هم پیروی کند. سیاست نخست تشویق مهاجرت به داخل کشور است، زیرا باز و ایمن نگاه داشتن راه ها برای بیگانگانی که می خواهند به آن جا بیایند و زندگی کنند مسلما به سود شهر شماست. سیاست دوم این است که یاران و همپیمانانی برای خود بیتبید، زیرا باید گرداگرد خویش متحدانی داشته باشید و آنان را در مقام کهتری و متابعت نگاه دارید و در عین حال در پناه قوانین خود را محافظت و حراست کنید تا در عوض بتوانید از ایشان خدمت نظامی بطلبید.
ماکیاولی/ کوئنتین اسکینر/ ترجمه عزت الله فولادوند
@ELDialectico
سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.
سالِ روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه…
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک…
من عشقم را در سالِ بد یافتم
که میگوید «مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم
گُر گرفتم.
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سیاهی نیست
چرا که خاک، خوب است.
□
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سالِ بد دررسید:
سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا
سالِ تاریکی.
و من ستارهام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی
و این همهی اعترافهاست.
من راست گفتهام و گریستهام
و این بار راست میگویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.
تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همهی حرفهایم شعر شد سبک شد.
عقدههایم شعر شد سنگینیها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمهاش را خواند مرغ نغمهاش را خواند آب نغمهاش را خواند
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبیها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همهی اقرارهاست، بزرگترین اقرارهاست. ــ
من به اقرارهایم نگاه کردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.
دلم میخواهد خوب باشم
دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم
نگاه کن:
با من بمان!
#احمد_شاملو
۱۳۳۴
@ELDialectico
قطعه لاچین(فولک آذربایجان)، امامیار حسن اف با گروه انا آر اف (Anna RF)
@ELDialectico
«بحران» در یک جامعه هنگامی ایجاد می گردد که وضعیت سیاسی کهنه اما ناکارآمد موجود، از بین نمی رود و آرایش سیاسی نوین و کارآمدی در آن قادر به تشکیل یا اصطلاحاً قادر به "متولد شدن" نیست. در چنین بازه زمانی که دوران فترت یک جامعه بشمار میرود، نشانه های فراوانی از ناهنجاری و بیماری های اجتماعی ظاهر می شود که به تدریج آن را بسوی سقوط و فروپاشی سوق می دهند.
"یادداشتهای زندان"
آنتونیو گرامشی
@ELDialectico
«نخست این که فرهنگ سنتی ما، تا پیش از دوران گذار، مدتهای دراز گرفتار انجماد و انحطاطی دردناک بوده است… از این رو مقاومت نهادهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و اندیشهگی آن در برابر گرایشهای نو، صرفاً به سائقۀ اختلاف کهنه و نو نیست، بل از بابت فقدان انگیزه و نیروی رشد درونی، و کمبود زمینههای مناسب نوگرایی، در اثر تداوم عوامل انحطاط نیز بوده است.
وجه دیگری از دشواریها در این است که تعارض نو و کهنه، از مکانیسم فعال اجتماعی و فرهنگی جامعه نتیجه نشده است. بلکه تعارض و تضاد، در اساس میان ارزشهای کهن ِ ”خودی“، و ارزشهای نو ِ”بیگانه“ بوده است…
معضل دیگر ما این بوده است که ارزشهای نو بیگانه، تنها از راه ِ مجاورت و داد وستد معمول و طبیعی ِ فرهنگهای خودی و بیگانه پدیدار نشده است، بلکه در بسیاری از عرصهها…متأثر از رابطهای سلطهجویانه و وابستگیطلب و استعماری نیز بوده است.
...
پس دوران انتقال ما، گرفتار مشکلی چند بعدی و همهجانبه است، و از تضادها و تناقضهای گوناگونی رنج میبرد:
یک ـ تضاد ِ انحطاط و عقبافتادگی با اعتلا و توسعه
دوـ تضاد ارزشهای نو و سنتی
سه ـ تضاد فرهنگ خودی و بیگانه
چهارـ تضاد میان استقلال ملی و رابطۀ وابستگی، چه استعماری و چه امپریالیستی»
«محمد مختاری»
از مقالۀ: «شبان ـ رمگی و حاکمیت ملی»
@ELDialectico
به طرف مزرعه ای راه می افتم که لباس های نشسته روی بند هستند. از تپه ای پر از سنگلاخ پایین می روم و آنجا روی علف های هرز بین دو تا تخته سنگ سگ درحال آمیزش است. نه با همان ماده سگ - این یکی تیره تر و کوچکتر است و با لذت زوزه می کشد. لرزان به طرف ماشین راه می افتم. وقتی روی صندلی راننده می نشینم، پیشانی ام را روی فرمان می گذارم و گریه می کنم...
📕از "آ" به "خ"
جان برجر
ترجمه : ندا احمدی
@ELDialectico
دست های تو در دست من است. امید تو با من است. اطمینان تو با من است. چه چیز ممکن است بتواند مانع پیشرفت من شود؟ کوچکترین لبخند تو مرا از همه ی بدبختی ها نجات می دهد. کوچکترین مهربانی تو مرا از نیروی همه ی خدا ها سرشار می کند. یقین داشته باش که احمد تو مفلوک و شکست خورده نیست. تمام ثروت های دنیا، تمام لذت های دنیا، تمام عالم وجود...
مثل خون در رگهای من
نامه های احمدشاملو به آیدا
@ELDialectico
تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می زند. آن آینه که من می جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همه ی روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می کنم در همه ی عمر بی حاصلی که تا به امروز از دست داده ام چه قدر تنها و چقدر بدبخت بوده ام. این است که اکنون ، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه ای شکیب ندارم. دیگر نمی خواهم کوچک ترین لحظه ای از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه ها دوست داشته باشم…
📕مثل خون در رگهای من
نامه های احمدشاملو به آیدا
@ELDialectico
تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال زنان بازگشت، تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام، و آینه ای خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می شوند.
📕مثل خون در رگهای من
نامه های احمد شاملو به آیدا
@ELDialectico
آیدای خوب من!
روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می کنم که شعر، دوباره در من جوانه می زند. به بهار می مانی که چون می آید درخت خشکیده شکوفه می کند.
معنی " با تو بودن " برای من "به سلطنت رسیدن" است.
چقدر در کنار تو مغرورم!_به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می تپد، چه شاد و چه نیرومندم!
روزگار درازی شد که همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر_که من با آن در این سرزمین کوس خدایی می زدم_. می پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانه من نخواهد آمد.
می پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.
می پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.
می پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.
تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام ، و آینه های خالی از تصویرهای مهر و امید یرشارند.
تو شعر را به من بازآورده ای. تو را دوست می دارم و سپاست می گزارم. خانه ی فردای ما خانه ایی است که در آن، شعر و موسیقی در پیوندی جاودانه به ابدیت چنگ می اندازند.
مثل خون در رگ های من
نامه های #احمد_شاملو به #آیدا_سرکیسیان
نشرچشمه
@ELDialectico
همیشه بیاد داشته باشید که بهتر است به یکباره خاموش شد، تا ذره ذره محو...
کرت کوبین
(1967-1994)
#زادروز
@ELDialectico
تا وقتی که عاشق هم بودیم، اجازه ندادیم کوچکترین لحظه هایمان کمترین غصه هایمان از ما دور افتد و عقب بمانند.
صداها، بوها، درجات نور، حتی افکاری که به هم نگفتیم، همه را با خود بردیم و همه شان زنده ماندند.
در زمان حال، مدام از آنها لذت بردیم و رنج کشیدیم.
خاطره ای نبود، عشقی عمیق و سوزان، بدون سایه، بدون عقب نشینی، بدون پناه.
سه سال حاضر در یک زمان.
به همین خاطر از هم جدا شدیم. برای کشیدن این بار توان کافی نداشتیم.
و بعد وقتی آنی ترکم کرد، یکجا و به یکباره، آن سه سال در گذشته نابود شدند.
حتی رنج هم نبردم. احساس کردم تهی شده ام.
بعد زمان از نو جریان یافت و خلاء بیشتر شد.
بعد از آن، در سایگون، وقتی تصمیم گرفتم به فرانسه برگردم، هر چیزی که باقی مانده بود- چهره های غریب، میدان ها، سکوهای کنار رودهای دراز - همه نابود شدند.
حالا دیگر گذشته ام جز حفره ای عظیم نیست.
ژان پل سارتر
📚 تهوع
ترجمه:محمدرضا پارسایار
@ELDialectico
با من از شعر نگو
از خودت حرف بزن
دلتنگ حرف های معمولی ام
اینکه حالت خوب است؟
اینکه سرما نخورده ای؟
اینکه زود برگرد !
مواظب خودت باش !
دلتنگ همین حرف های معمولی ام...
(منوچهر آتشی)
@ELDialectico
وجهِ دیگرِ جذابیتِ جنونْ در ابتدایِ عصرِ رنسانس در آثار هنرمندان : جنون انسان را مجذوب میکرد زیرا معرفت پنداشته میشد. جنونْ معرفتْ بود، قبل از هر چیز از آن رو که این صورِ بیمعنا در واقعیت عناصرِ معرفتیِ صعب و باطنی بودند که همگان در آن راه نداشتند. دیوانهْ با سادگیِ معصومانهیِ خود، این معرفت غیرِ قابلِ دسترس و خوفناک را در اختیار داشت. در حالی که انسانِ صاحبِ خِرَد و فرزانگی تنها اَشکال جزئی و تکه تکه یِ معرفت را ادراک می کرد.
👤میشل فوکو
📚تاریخ جنون
@ELDialectico
