uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫

☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫

Відкрити в Telegram

«خداوندا! مرا پاكيزه بپذير...» •نویسـندهٔ متـن‌هایِ طولانـی| متن‌ها کُپـی نیستند. •بدونِ صلوات کُپی نکنید| گرچه فوروارد بهتر است. کانال «بله» هم با همین آیدی فعاله. • دورهمیِ کوچکِ غیرجدی‌: https://t.me/+7bGhUfdHZhw1ZTI0

Показати більше
5 068
Підписники
+224 години
+77 днів
+2830 днів
Архів дописів
«شب‌ها که ما می‌خوابیــم..» این‌جا، فلسطیــــن؛ لالاییِ بچه‌هایِ فلسطینی..

ای «یوســفِ زهرا» سر بازارِ محبّت؛ با رشته کلافـی، سرِ سودایِ تو دارم..

ساسی‌مانکن در واکنش به انتقادات به آهنگ‌هایِ سخیفش گفته آهنگ‌هایِ من مخصوصِ بزرگساله؛ این‌که شما نمی‌تونید بچه‌هاتون رو کنترل کنید؛ به من ربطی نداره. البته ساسی‌مانکن به شما نمی‌گه اگه اهنگ‌ها برایِ بزرگساله؛ چرا از نمادهایِ کودکانه استفاده می‌کنه؟ چرا گریم عموقناد که مجریِ برنامهٔ کودکه رو برایِ آهنگ‌های سخیف جنسیِ خودش استفاده می‌کنه؟ چرا کلمات «خاله و عمو» که تو برنامه‌هایِ کودکانه هست رو توی آهنگ‌هاش بکار می‌بره؟ چرا توی پیجش دابسمش‌هایِ بچه‌ها رو منتشر می‌کنه؟ چرا وقتی خانواده‌ای با افتخار آهنگ رو برای بچه‌ش پخش می‌کنه و از لب‌خوانیِ فرزندش فیلم می‌گیره؛ ساسی‌مانکن به نشانهٔ اعتراض(!) از انتشارِ اون فیلم خودداری نمی‌کنه؟! بله خلاصه، ساده‌انگاریِ همچین موضوعی اصلا درست نیست و نحوهٔ مدیریت رسانه در مقیاسِ کلان؛ بحث مُجزاییه؛ ولی مگه می‌شه نقشِ خانواده بعنوانِ ابتدایی‌ترین نهادِ تشکیل‌دهندهٔ جامعه رو منکر شد؟ پارسال یه خانمی مراجعه کرد به محلِ کارمون، یه بنده‌خدایی داشت می‌گفت این دههٔ هشتادی‌ها دمشون گرم ترکوندن‌ و چه تابویی شکستن! این خانم هم با صدای بلند و لحنِ برنده‌ای گفت «بچه‌هایِ مان دیگه! من از اون مامان‌ها نیستم، بچه‌م رو از هیچی محروم نمی‌کنم؛ با هرکی می‌خواد بره و بیاد، هرچی می‌خواد بپوشه، هرچی می‌خواد بخوره تو مهمونی‌ها، خودم بهش گفتم بره تتو بزنه، با دوست‌پسرش بره سفر، هرچی می‌خواد گوش بده، هرکار می‌خواد بکنه؛ من اُمّل نیستم!» دخترش شاید نهایتاً ۱۷-۱۸ ساله بود..! این چیــزا نشونهٔ امّل نبودن نیست؛ اصولاً خط‌ قرمز داشتن نشونهٔ امّل بودن نیست؛ نشونهٔ اصیل بودنه. بله می‌دونم امروز هرچی افسارگُسیخته‌تر عمل کنی، روشنفکرتر و جذاب‌تری! اما شما می‌تونی با فرزندت|خانواده‌ت احساسِ راحتی و رفاقت کنی؛ خیلی چیزها رو براش توضیح بدی، بهش آگاهی بدی که اگر در محیطِ خارج از خانواده باهاش مواجه شد؛ واکنشِ صحیحی داشته باشه اما این‌که فرزند؛ خصوصاً از سنینِ کودکی که دربارهٔ خیلی مفاهیم کنجکاوه؛ هرچیزی گوش بده و ناخودآگاه تویِ ذهنش تاثیر بذاره [موسیقی تاثیرِ قطعی روی ذهن داره، حتی در ذهنِ بزرگسال] و هیچ خط‌قرمزی در زندگی‌ش نداشته باشه؛ واقعاً خطرناکه. این‌که خودِ ما به‌راحتی با هرکسی، هر محیطی و هر چیزی ارتباط بگیریم و عنوانِ «اجتماعی بودن و اُمّل نبودن » بهش بدیم و همین رو به نسلی که تحتِ تربیت ماست منتقل کنیم؛ واقعاً خطرناکه.

گاهی می‌شینم یه گوشه سِیرِ تغییرات سال‌های دور خودم رو مرور می‌کنم، اون روحیهٔ فمنیستی و استقلال‌طلب تبدیل شده به یه روحیهٔ اعتدالی در این زمینه. راضی‌ام. یکی از فامیل‌های ما تو زمینهٔ مدلینگ کار می‌کنه، بلاگر هم هست. ما از بچگی باهم بزرگ شده بودیم تا یه جایی‌که خط و ربطمون از هم جدا شد. اون همیشه تویِ صفحه‌ش از دختر مستقلِ خودساخته‌ای حرف می‌زنه که کار می‌کنه، پول درمیاره، جدا زندگی می‌کنه، نیاز به هیچکس نداره، به قول خودش زنِ خونه نیست و فالووراش هم از آرزوی شبیه به اون شدن حرف می‌زنن. ولی من می‌دونستم پشتِ این ویترین‌ها چیه، اون خودساختهٔ مستقل نیست! و برای رسیدن به این عنوانِ اینستاگرامی رویِ خیلی چیزا پا گذاشته. حرفم این نیست… منم سال‌های مُتمادی فازِ فمنیستی داشتم؛ بصورت افراطی هم داشتم! از این فازها که یک زن نیاز به هیچ مردی نداره؛ یک زن باید تا حدِ اعلیٰ مستقل باشه؛ یک زن باید خودساخته‌ای باشه که نیاز به هیچ‌چیزی نداشته باشه. الان هم می‌گم بله یک زن باید مستقل باشه! اما نه اون استقلالِ ویترینیِ مجازیِ شعاری که بیاین با فلان دوره و فلان پکیج آشنا بشید تا یاد بگیرید چطور تو یه ماه فلان چیز رو بخرید و یه شابلون از رویِ تمام خودساختگانِ مجازی ساختن و شبیه به همه شدن… بلکه استقلال به معنیِ استقلالِ فکری! عقیدتی! خودساختگیِ فردی؛ که هرجایی به رنگِ محیط درنیای؛ اون‌قدر رویِ خودت کار کرده باشی که هویّتِ مستقلِ انسان بودنِ خودت رو پیدا کنی، نه هویّتِ تقلیدیِ ویترینی… حتماً این‌ها منافاتی با شاغل بودن و درآمد داشتن نداره اگه دلت بخواد؛ اما با همین شاغل بودن‌م؛ دلم با به قولِ اون دوستمون «زنِ خــونه بودن» هم خوش‌حال می‌شه؛ شاید در این سال‌ها هیچ کمپینِ مُد شده‌ای به یه «مادر» نگفت تو یه زنِ قویِ پرورش دهندهٔ یک خانواده‌ای! آشپزی کردن، جارو کشیدن، گاهی شلخته بودن و گاهی مرتب بودن، چای دم کردن، میوه پوست کندن برای خانواده، گرد‌گیری کردن، تابعِ یه قاعدهٔ نانوشتهٔ شعاریِ ویترینی نبودن، در آینده مادر بودن، شبیه به خودم فکر کردن، دونستن، آگاه شدن، خط قرمز و چارچوب داشتن، دستاوردِ اجتماعی داشتن در حیطهٔ علاقه و تخصصم. بدونِ هیچ نگرشِ افراطی‌ای. باید از اون فامیل‌مون هم تشکر کنم؛ چند سال پیش دونستنِ نمایشی بودنِ محتواش تاثیرِ مهمی روی تغییر نگرشِ من داشت!

مشهد که بودم؛ سادات و مهناز اومدن پیشم بی‌اینکه بدونم. برام هدیهٔ تولدت آورده بودن. این دوتا کتاب رو. سادات ‌گفت فکر ‌کردیم چ
مشهد که بودم؛ سادات و مهناز اومدن پیشم بی‌اینکه بدونم. برام هدیهٔ تولدت آورده بودن. این دوتا کتاب رو. سادات ‌گفت فکر ‌کردیم چیزی جز این نمی‌تونه این روزا آرومت کنه. بابتِ ذائقهٔ مطلوبِ این ایّامِ اخیـرم راضی‌ام؛ هرچنـد به‌وقتِ کلافگی و خستگیِ روح..

هردفعه یوسف پیامبر می‌بینم، می‌گم واقعاً خوش‌بحالشون که زمانِ پیامبرِ خودشون رو درک کردن؛ کاش ما هم پبامبر و امامِ خودمون رو درک می‌کردیم؛ پریشب کتاب جاذبه و دافعهٔ علی(ع) از شهید مطهری رو می‌خوندم، قسمتی دربارهٔ جنگ صفّین که با قلم و زبانِ رسای شهید مطهری روایت شده بود؛ -در روزهای پایانی، جنگ داشت به نفعِ امام‌علی تموم می‌شد که معاویه با مشورتِ عمروعاص یه کلکی زد! قرآن‌ها رو بر سر نیزه‌ها کردن و گفتن ما اهلِ قبله و قرآنیم؛ ما سر جنگ با شما رو نداریم و بیاین یه حَکَم بین خودمون قرار بدیم؛ علی فریاد زد بزنید آنها را! اینها صفحه و کاغذِ قرآن را بهانه کرده و می‌خواهند در پناه لفظِ قرآن خودشان را حفظ کنند؛ و بعد به روش خود ادامه دهند، حقیقت و جلوهٔ راستین قرآن منم! ولی این وسط عده‌ای مقدس‌نمایِ بی‌بصیرت که متاسفانه زیاد هم بودن؛ گفتن با قرآن بجنگیم؟! علی چی می‌گه؟! اون‌ها که تسلیم شدن؛ ما هم که بخاطر قرآن جنگ داریم، دیگه جنگ چرا؟! حجمِ حماقت اونها به قدری بود که به امام فشار آوردن که به مالک بگو برگرده وگرنه قطعه‌قطعه‌ت می‌کنیم؛ امام به مالک اشتر پیغام فرستاد که برگرد! مالک هم فقط چند قدم تا پیروزی مونده بود که پیغام امام رو دریافت کرد که اگر می‌خواهی علی را زنده ببینی؛ برگرد… در نهایت جنگ متوقف شد تا هرکدوم یه حَکَم بین خودشون تعیین کَنن؛ اون‌ها بدون هیچ درنگ عمروعاص رو انتخاب کردن و این‌ها برخلافِ پیشنهاد امام؛ ابوموسیٰ اشعری رو انتخاب کردن و هرچه امام تقلا کردن که این فرد در مقابلِ عمروعاص بلعیده می‌شه؛ گوش ندادن که ندادن. بعد از مدت‌ها مشورت عمروعاص به ابوموسی گفت بهتره نه علی خلیفه باشه و نه معاویه! این‌ها رو از خلافت برکنار می‌کنیم و در نهایت مردم نفرِ سومی رو انتخاب می‌کنن. اون هم پذیرفت و بعد از جمع شدنِ مردم؛ عمروعاصِ حیله‌گر به ابوموسی گفت اول شما برو حرف بزن؛ شما ریش سفید از صحابهٔ پیامبری و من جسارت نمی‌کنم و … ابوموسی هم جوگیرانه پیش‌قدم شد! و گفت نتیجهٔ ما این شد که نه علی خلیفه باشه نه معاویه؛ انگشترش رو از دستِ راستش درآورد و گفت من علی رو برکنار کردم؛ همونطور که این انگشتر رو از دستم دراوردم. نوبت عمروعاص که شد؛ اون هم انگشترش رو از دستِ راست درآورد و گفت من هم معاویه رو برکنار می‌کنم؛ و بعد انگشترش رو به دستِ چپ انداخت و گفت و البته همونطور که انگشتر به دستم کردم؛ معاویه رو به خلافت انتخاب کردم… فکر می‌کنید چی شد؟! مجلس آشوب شد و به ابوموسی حمله کردن و اون هم فرار کرد، متوجهِ رسوایی حَکَمیت شدن اما نفهمیدن اشتباه کجاست؟! نمی‌فهمیدن که خطا در گول خوردنِ اون‌ها بوده، که تسلیم معاویه و نیرنگش شدن؛ و هم نمی‌فهمیدن که در انتخابِ داور اشتباه کردیم و به حرفِ علی گوش ندادیم؛ بلکه کلاً اساس حکمیت رو زیرسوال می‌بردن و اومدن پیشِ امام که ما تن به حکَمیت دادیم؛ هم ما کافر شدیم و هم تو! بهتره توبه کنی. امام گفتن بله خب توبه درهرحال خوبه؛أَسْتَغْفِرُ اللهَ مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ! اما اون‌ها قانع نمی‌شدن؛ می‌گفتن کلا از اساس حَکمیت باید توبه کنی؛ چون کلا حکمیت گناهه. امام گفتن اولاً من این موضوع رو به وجود نیاوردم؛ خودتون عاملش بودید، ضمناً چیزی که در اسلام مشروعه من چطور اون رو گناه قلمداد کنم؟! و گناهی که مرتکب نشدم رو اعتراف کنم؟ تا جایی پیش رفت که امام رو کافر می‌دونستن، کسانی که ظاهراً به قرآن و اسلام پایبند بودن، و در کمیتِ عبادت رکورد دار هم بودن؛ اما به ولیِ فقیهِ زمان خودشون؛ به جانشینِ برحقِ پیغمبر و به اول‌حافظِ قرآن و حقیقتِ قرآن پشت کردن، در نماز جماعت بهشون اقتدا نمی‌کردن و وقتی به مسجد میومدن، امام رو مشغول امام می‌دیدن بهش کنایه می‌زدن که «اگر مشرک شوی اعمالت از بین می‌رود و از زیان‌کاران خواهی بود…» بله خلاصه؛ خوارج و خیلی از به ظاهر مسلمانان هم زمانِ پیامبرِ خودشون رو، هم امامِ خودشون رو که وصیتِ واضح و عیانِ پیغمبر بود رو درک کرده بودن؛ این‌طور پیامبر و امام رو تکفیر و تنها گذاشتن و به ظاهرِ قرآن بسنده کردن بی‌اینکه به محتوایِ قرآن توجهی کنن؛ من رو به یادِ بعضی تفسیرهایِ به رایِ امروزی انداخت، به یادِ اسلامِ رحمانیِ تریبون‌دارانِ مجازی و به یادِ پروپاگاندایِ رسانه‌هایِ کفرِ مطلق که دقیقاً با شبهه‌افکنی، ولایت‌پذیری رو نشانه می‌گیره؛ راستش کمی نه! تا حدِ زیادی از این عاقبت ترسیدم…

یه دوستی دارم وقتی که رگِ ملی‌گرایی‌ش باد می‌کنه عکسِ میرزا کوچک‌خان رو می‌ذاره، امروز داشت می‌گفت رضا‌خان روحت شاد. بهش گفتم «میرزا کوچک‌خان رو چکمه‌هایِ قُشونِ رضاخان، دسیسه‌یِ انگلیس و خیانتِ روس کشت، هرجا پناه می‌بُرد به دستور قزاق‌ها و قشون رضاخان اونجا رو آتیش می‌زدن، خالوقربان سرِ بریده‌یِ میرزا رو برایِ رضاخان غنیمت برد. چطور می‌شه هم برا میرزا کوچک‌خان نوشت، هم درود به رضاخان فرستاد، هم برای باخت تیم‌ملی و بُردِ انگلیس خوش‌حال بود و از اعدامِ جاسوس انگلیس عصبانی؟» از تحریفِ علنیِ تاریخ، نفوذ و ضعفِ رسانه، عصبانی و غمگینم.

خاندانِ مفلوک پهلوی ارتباطِ عمیقی با اسرائیل دارن؛ نیروهای ساواک تعلیم دیدهٔ اسرائیل بودن، به طوری‌که در آبانِ ۵۷ رئیسِ موساد اعلام کرد از به خطر افتادنِ جان ۱۲۰۰ مامور اسرائیلی در ایران احساس نگرانی می‌کنه. اسرائیل سرمنشاء تمام شرارت‌هاست و تجهیزِ ساواک و درمانِ نیروهای داعش در بیمارستان‌ها و عیادت از اون‌ها بخشی از ترویجِ خوی وحشی‌گری اونه. حالا شبکه‌های فارسی‌زبان برای تطهیر ساواک مستند می‌سازن و به خوردِ مخاطب می‌رن، گرچه خیلی جایِ تعجب نیست؛ اون‌ها در ابتدا ماموریت داشتن بازماندهٔ سلسلهٔ پهلوی رو ناجیِ ایران معرفی کنن؛ نگرفت! بعد از تطهیرِ اسرائیل و جنایاتش، تطهیر ساواک باعثِ تعجب من نمی‌شه. یک سلسلهٔ به هم پیوسته‌س. اون‌ها عِلمی ندارن! بلکه از بی‌علمی و جهلِ مخاطب استفاده می‌کنن و در اغلب موارد هم خیال‌شون راحته که مخاطب به همین داده‌هایِ مغرضانهٔ اون‌ها کفایت می‌کنه و سراغِ اصل ماجرا نمی‌ره؛ تمامِ مدت برگِ برندهٔ اون‌ها همین بوده. برای شناختِ پرویز ثابتی سرشکنجه‌گرِ ساواک؛ و قهرمانِ گوگولی امروزِ براندازان! مستند «فرزند سیا» رو ببینید.

هر در به رویَم بسته شد؛ جز دَرگَهِ احســــانِ تو..
+1
هر در به رویَم بسته شد؛ جز دَرگَهِ احســــانِ تو..

هر در به رویَم بسته شد؛ جز دَرگَهِ احســــانِ تو..
هر در به رویَم بسته شد؛ جز دَرگَهِ احســــانِ تو..

اگه توأم داری این‌جا رو می‌بینی، یکی که دلــش خیلی تنــگ بود وقتی رسید به دل‌دار این‌جا به نیتِ توأم نمـاز خوند :)

کوتاه و مُختصر؛ بدونِ شـــــرح!

🔞کاش این فیلم رو نمی‌دیدم.. یه شهــرک‌نشینِ مظلــوم اسرائیلی(!) یه مادر فلسطینی رو جلویِ چشم دوتا بچه‌ش با چاقو تیکه‌پاره می‌کنه. که چی؟ که فردا براش هشتگ بزنن «در کنارِ اسرائیلی که حقِ دفاع مشروع از خود دارد ایستاده‌ایم» اره بابا بلند بگو زن‌زندگی‌آزادی… دقیقاً وقتی که صفحهٔ اسرائیل به فارسی هشتگِ زن‌زندگی‌آزادی می‌زنه فریاد بزن! جوری‌که صدات برسه تل‌آویو! شاید این‌بار با همین چاقـــو موهاشونو کوتاه کنن..

می‌گه حالا که دورهم جمع شدیم و یه سوژه پیدا کردیم می‌خندیم؛ خوش می‌گذره، چشم نداری ببینی؟ چرا انقدر ضدحالی؟ بله دوستان. من در این مـوارد کلاً آدمِ ضـدحالی‌ام. از اول آدمِ ضدحالی بودم؛ تو همون مدرسه همزمان که پایهٔ شیطنت و شوخی و در صفِ تهِ کلاسی‌ها بودم، تو این داستانا کاملاً ضدحال بودم. حالا این گلِ من و واگعی و فلان رو که نمی‌شناسم؛ فقط نظر خودمو می‌گم. ولی کلاً دربارهٔ سوژه کردنِ آدمایی که فکـر می‌کنم عمدی تو کارشون نیست؛ ضدحالم.

یه نفر اومده برای ایشــون آهنگ تنظیم کرده و گذاشته رو صداش؛ واقعاً خوب شد آقا. از خیلی خواننده‌هایی که الان کنسرت می‌ذارن بهتر شد! روش نوشته «شما صداتون بد نیست، فقط پول برای تنظیم آهنگ ندارید!»+ برایِ همین مسخره می‌شوید..

شرحی نیست که تفاوت روشن است! -بخاطرِ انسانیتِ فراطبیعی که نسبت به دخترم امیلیا نشان دادید. شما برای او همچون پدر و مادر بودید، هر لحظه می‌خواست او را به اتاق خود راه می‌دادید. ممنون که در برخورد با او صبــور بودید و شیرینی و میوه و هر چیزی که حتی در دسترس نبود، در اختیارش می‌گذاشتید، کودکان نباید در اسارت باشند اما به لطفِ شما و افراد خوب دیگری که در این راه با آن‌ها آشنا شدیم، دخترم خود را در غزه یک ملکه می‌دانست. و بطور کلی احساس می‌کرد در مرکزِ جهان حضور دارد. در این راهِ طولانی حتی با یکنفر چه عادی و چه فرمانده برخورد نداشتیم مگر اینکه با دخترم با مهربانی و عطوفت رفتار کرد. تا ابد مدیون شما خواهم بود؛ زیرا دخترم با آسیب و صدمهٔ روحی از غــزه خارج نشد.. -این بخشی از متنِ نامهٔ یکی از اسیرانِ اسرائیلی به نیــروهایِ مقاومته؛ پایینی هم بخشی از اظهاراتِ اسیر آزاد شدهٔ فلسطینی محمدنزال؛ «انقـدر مرا کتک زدند که کتف و دستم شکست…» ۲۰۰۳۱ تَن انسانِ شهیـد در غزه. ۸۱۷۶ تَن کودکِ شهید در غزه. ۲.۶ درصدِ ساکنان نوار غــزه.