کافه کلاویه☕️
Відкрити в Telegram
✅شما روی موج کافه کلاویه هستید __ ✓چالش صدا ✓چالش نویسندگی ✓مشاعره ✓اطلاعات عمومی ✓بازی ✓سرگرمی ✓انگیزشی ✓کاملا تعاملی __ 👈کافه توسط ادمین اداره میشود @rose_siyah77 ارتباط با ادمین اول لطفا با لبخند وارد شوید،😊
Показати більше752
Підписники
+224 години
+67 днів
+1230 днів
Архів дописів
می دانم یک شب
از حوالی خواب هایت خواهم گذشت
و دهان گشوده ی شب را
به بوسه ای طولانی
خواهم بست ...
#بهنام_محبی_فر
#شبت_ماه_رفیق
مرا ببوس
بگذار پاییز سردرگم شود
که عشق از او آغاز شد
یا از بوسههای تو...
#عادل_دانتیسم
🎼
در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم.
دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور.
یکجور انتقامِ آیینی ، ما زنها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت میگیرد، شروع میکنیم به کوتاه کردن. ناخنها، موها، حرفها، رابطهها...♡♡
#ويرجينيا_ولف
#خسرو_شکیبایی🎙
🌤
.
علم بهتره یا آغوش؟
فصل اگه پاییـ🍂ـز باشه
یار اگه کنار باشه
بادِ آروم اگه پرده رو تکون بده
بوی بارون اگه قاطی بشه با بویِ عطرِ تنش
, تو بگو کل دنیا یا آغوش؟
تو بگو بهشت یا آغوش؟
آغوش!
……… آغـوش!……… .❣🕊
#محمد_یغمائی
♥️🖇 تقصیرِ تو نیست هرچه هست زیرِ سرِ پاییز است، که به نسیمی عقل را میرباید تا دل بی اگر و امّایی تنگِ تو شود
به هر چیز در جهان پناه بیاوری، در امان خواهی ماند؛
اما كافیست “آدمیزاد” بفهمد بیپناهی...
📗 پرده عنابی
👤 ژول باربی دورویلی
〰 87 صفحه
💬داستان دربارهٔ ویسکونت دو براسار، افسر جوانی است که سالها پیش در خانهٔ خانوادهای اقامت داشت. او در آنجا با دختر خانواده، آلبرت، آشنا میشود؛ دختری زیبا، سرد و مرموز که برخلاف ظاهر آرامش، رابطهای پنهانی و پرشور با او برقرار میکند. سالها بعد، براسار هنگام سفر، با دیدن پنجرهای با پردهٔ عنابی خاطرهٔ آن رابطه و حادثهٔ هولناکی را که در پایان آن رخ داد به یاد میآورد.
#کتابخوان
.🍂
گفتم : مگر از مهرش دل بر گیرم مهر دگری جویم و دلبر گیرم خندید و به من گفت که: این نیز بگو رنجوری خویش باید از سر گیرم #نیما_یوشیجاحساس میکنم امروز نیازمندِ آنم که به نام بخوانمت. احساس میکنم نیازمندِ حـروفِ اسـمِ تو هستم. چون کودکی در شوقِ تکهای شیرینی... دیرزمانیست که نامت را بر تارکِ نامه هایم ننوشته ام، خورشیدی بر فراز کاغذ نکاشته ام که گرمم کند.. امروز که پاییز بر من هجوم آورده و روزن هایم را در برگرفته احساس میکنم که باید بخوانمت... #نزار_قبانی
گفته بودی که
تو هم حال ِمرا میفهمی ...
تلخیِ قصه ی هر فالِ مرا میفهمی ...!
بغض گیر کرده یِ در آهِ مرا میفهمی !
خسته ام خسته تر از خسته
مرا میفهمی؟؟؟
جلالِ آل احمد وقتی از سیمین دانشور دور بوده است در نامه ای برایش نوشته:
با هر که حرف میزنم حلقه ام را به رُخش می کشم تا از ازدواجم بپرسد
و من حرفِ تو را پیش بکشم...
🥺 چه قشنگ
چرا آدم برا تعریف عشق همهش دنبال مجنون و فرهاد و خسرو و.... باشه! یه جلال بیابین!...
فردسی بزرگ در شاهنامه هنگامی که کسی از دنیا میرفت نمیگفت:
خذا رحمتش کنه یا خدا بیامرزد
به جاش میگفت:
«روانش به مینو همی شاد باد
به نیکی از او در جهان یاد باد»
#ادبیات
یه مرحله تو زندگی وجود داره که بهش میگن "بیتفاوتی ناشی از صبر بیش از حد" که دیگه مثل گذشته برای نبودنها بیقراری نمیکنی و قبول کردی کاری ازت برنمیاد.
من الان تو این مرحله دست و پا میزنم🫤
وَ لا ینکَشِفُ مِنها إَلاّ ما کَشَفتَ ...
و هیچ اندوهی برطرف نشود
مگر تو آن را از دل برانی ...
📚 صحیفه سجادیه
