uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

دکتر فریبا بشر دوست

دکتر فریبا بشر دوست

Відкрити в Telegram

تهران پارس خ 111 (ملکی)پ22 تلفن 02177889129

Показати більше
1 059
Підписники
-124 години
-17 днів
+630 днів
Архів дописів
❗️تاثیر قدرتمند موسیقی بر روی سرنوشت ما... موسیقی فقط یک سرگرمی یا پلی لیست گوشی شما نیست بلکه بر روی ذهن و ذهن ناخودآگاه شما تاثیر قدرتمندی میگذارد و میتواند شما را به سرنوشتی تلخ یا دلچسب برساند. هر آهنگی که بخش میکنید یا به گوشتان میرسد و کلماتی که در آن گفته میشود بر روی شما تاثیر میگذارد و اگر شما ندانید این آگاهی را بسیار برایتان گران تمام میشود. اگر به موسیقی های امروزی توجه کنید میبینید که همش از ترس، خشم، دراگ، نگرانی، اخبار منفی صحبت میکنند و این باعث تضعیف شدن انرژی و فرکانس شما میشود. باید حواستان باشد که به چه آهنگ هایی گوش میدهید! این مسئله شاید برای خیلی ها شوخی به نظر برسد اما همین پله های کوچک و قدم های کوچک سرنوشت شما را رقم میزند. @dr.bashardooost

کتاب "گاهی از نه شنیدن می‌ترسیم!" آلن دوباتن رو به تازگی تموم کردم. + یه جا صفحه ۸۰ کتاب به زیبایی نوشته بود؛ ”آدم سالم نیازی به آزار دیگران ندارد. تا وقتی کسی از درون در عذاب نباشد، برای بی‌رحمی‌کردن در حق دیگران انگیزهٔ کافی ندارد“. عمیقا تایید کردم. صفحه ۵۳ نوشته بود؛ ”اولین گناه کسانی که باعث شدند دچار حس شرمساری شویم کشف خطاهای‌مان نبود؛ فراموش‌کردن بدیِ خودشان بود و بعد، اینکه به خود جرئت دادند ما را به خاطر بدی‌مان سرزنش کنند“. ناخواسته سر تکون دادم. صفحه ۳۳ کتاب نوشته بود؛ ”شاید زندگی با فرد نامناسب تقریباً تحمل‌پذیر به‌نظر برسد، ولی با گذشت زمان این فرد به سنگ‌ریزه‌ای در کفش شما تبدیل خواهد شد و این «خطای ناچیز» هیچ فرقی با گیرافتادن در وضعیتی «کاملاً وحشتناک» نخواهد داشت“. عمیقا تصدیق کردم. صفحه ۱۱ کتاب نوشته بود؛ ”برای اینکه بتوانیم از خودمان در برابر دشمن بیرونی دفاع کنیم، ابتدا باید طرف خودمان باشیم“. بارشی از حق بود. صفحه ۵۶ کتاب نوشته بود؛ ”وقتی غمگینیم، واقعاً به لباس یا مدل موی جدید نیاز نداریم؛ فقط نیاز داریم کسی از روی محبت به ما نگاه کند تا نگاه سخاوتمندانه‌اش ما را از آثار مخرب تنفرمان از خودمان نجات دهد“. عمیق بود. صفحه ۶ کتاب نوشته بود؛ ”اگر به کسی که از خود متنفر است و در این وضع گیر افتاده بگویید «یه کم بخند» یا «خودت رو بیشتر دوست داشته باش» همان‌قدر ناراحت می‌شود که به یک انگلیسی‌زبان بگویید «بلغاری حرف بزن دیگه»“. حقیقتی غیرقابل انکار… صفحه ۴۸ کتاب نوشته بود؛ ”ما زشت نیستیم؛ فقط از افرادی که می‌توانند زیبایی ما را تشخیص دهند دوریم“. و یادم افتاد که؛ زیبایی در نگاه توست... صفحه ۵ کتاب نوشته بود؛ ”از خودمان متنفریم چون جایی در گذشته آن‌چنان‌که باید به ما محبت نشده است. در گذشته چیزی به گوش‌مان خورده («تو به‌دردنخوری»، «بی‌لیاقت»، «گم شو»...) و آن را باور کرده‌ایم“. از خودمان متنفریم چون جایی در گذشته آن‌چنان که باید به ما محبت نشده است. صفحه ۸ کتاب نوشته بود؛ مرگ چندان هم مسئله بزرگی نیست؛ صرفاً بازگشتی است ناگزیر به توده‌ای از ذرات که زندگی‌مان از آن‌ها آغاز شده بود، زندگی‌ای که در این پهنه نیستی، تنها وقفه‌ای کوتاه و بعید بوده است. وقفه‌ای کوتاه!، چه تاامل‌برانگیز... و در نهایت صفحه ۷۵ کتاب نوشته بود؛ ”اگر کسی واقعاً دانا و معقول و پخته باشد، هیچ‌وقت نمی‌خواهد کس دیگری را از درون نابود کند. میل به آزارِ یک غریبه تنها نشان می‌دهد که چنین فردی سابقهٔ پرمشکلی دارد“. https://t.me/DrBashardoost

❤️ محرومیت هیجانی....

سیستم عصبی زنی که روزی «دختر عصبانی» نامیده شد... او در حقیقت عصبانی نبود. او نادیده گرفته شده بود. وقتی کودک بود و احساساتش را بیان می‌کرد، با بی‌اعتنایی، تحقیر یا انکار روبه‌رو می‌شد. سال‌ها زندگی در چنین محیطی، به او یاد داد که احساساتش ارزش ندارند. که رنج‌هایش زیادی‌اند. که صدایش شنیده نمی‌شود. اما حقیقت این است: احساسات او همیشه واقعی بودند. او فقط داشت به محیطش واکنش طبیعی نشان می‌داد. «عصبانیت» او در واقع فریاد سیستم عصبی‌اش بود برای دیده شدن، برای امنیت، برای ارتباط. پدر و مادرش خشم و ناکامی‌های خود را روی او خالی می‌کردند، و او به مرور یاد گرفت «فرزند مسئول‌دار» خانواده است. سال‌ها بی‌صدا بار احساساتی را به دوش کشید که هیچ‌کس در خانه جرات نگاه کردن به آن‌ها را نداشت. هر بار که گریه می‌کرد، حرف می‌زد یا مخالفتی نشان می‌داد، به او برچسب می‌زدند: «زیادی حساسی»، «نمایشی»، «سخت و مشکل‌ساز». وقتی مرزها و دیدگاه‌هایش بارها نادیده گرفته شد، تنها سلاحی که برای دفاع از خودش باقی ماند، خشم بود. خشم، سپری شد برای زنده ماندن. وقتی برچسب «فرزند مسئول‌دار» بر پیشانی‌اش زده شد، در حالی‌که تنها چیزی که می‌خواست عشق و حمایت عاطفی بود، سیستم عصبی‌اش آموخت: آسیب‌پذیری عاطفی = ناامنی. در عمق وجودش اما، انسانی حساس و همدل است. فقط هیچ‌وقت فضایی امن نداشت تا یاد بگیرد چگونه احساساتش را سالم بیان کند. آنچه واقعاً درونش جریان دارد، نه خشم، که اندوه است. نه سختی، که تنهایی. نه مشکل‌سازی، که اشتیاقی عمیق برای شنیده شدن، فهمیده شدن، و پذیرفته شدن. سیستم عصبی‌اش سال‌ها در حالت جنگ یا گریز گیر کرده است. مدام در حال رصد کردن بی‌عدالتی‌ها، زخم‌ها، و لحظاتی که شاید مجبور شود از خودش دفاع کند. این بیدار بودن همیشگی، همان چیزی‌ست که بدنش آن را «ایمنی» می‌نامد، هرچند حقیقتاً فرسودگی‌ست. در بزرگسالی، ظاهراً آرام، متین و حتی «خیلی ریلکس» به نظر می‌رسد. اما درونش هنوز ظریف و حساس است. آنچه در اعماق می‌خواهد، قوی بودن همیشگی نیست؛ بلکه دیده شدن واقعی است. پذیرفته شدن بی‌قید و شرط. آغوشی که بگوید: می‌توانی آسیب‌پذیر باشی، و هنوز هم امن بمانی. حتی حالا که از محیط کودکی‌اش بیرون آمده و زندگی‌اش رنگ بیشتری از شادی گرفته، سیستم عصبی‌اش هنوز الگوی قدیمی را در خود نگه داشته: انقباض، سرکوب، نقاب زدن، و پایش مداوم خودش. و چون سال‌ها احساساتش نادیده گرفته شدند، هنوز دسترسی کامل به دنیای عاطفی‌اش ندارد. درون او انباشته‌ای از اندوه‌های فروخورده، سوگ‌های قدیمی و تنهایی‌های طولانی، که هنوز به دنبال راهی برای جاری شدن هستند. https://t.me/DrBashardoost

photo content

❤️ تبعیت.....

photo content
+1

❤️ روانشناس سلامت چه میکند؟

photo content

photo content

photo content

❤️ چرا پای رنج مان می مانیم؟!

❤️ پژو آر دی

*فیلم سینمایی Mine*  *داستان سربازی است که حین بازگشت از مأموریت در بیابانی برهوت ، یکی از پاهایش روی مین می‌رود، اما او بلافاصله متوجه شده و پایش را از روی مین برنمی‌دارد ، به همین دلیل مین عمل نمی‌کند.* با توجه به شرایط خودش نمی‌تواند مین را خنثی کند، پس مجبورست چندین روز در انتظار نیروی کمکی بماند. اگر پا را بلند کند بلافاصله مین منفجر می‌شه و مرگ او حتمی است . خستگی بیش از حد ، گرمای روز ، سرمای شب ، بی خوابی و ایستادنِ مداوم ، تشنگی و گرسنگی میتواند او را از پا دربیاورد. در این حال و روز ، او به حالتی نیمه هوشیار فرو می‌رود و مدام خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند. مینِ رابطه عاطفی با همسرش ، مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش ، مینِ درگیری در کافه با غریبه‌ها و... این مین توی بیابان او را وادار می‌کند تا کاری را انجام دهد که قبل از این انجام نمی‌داده ، *مکث کردن* . او چند روز مکث می کند تا نیروهای کمکی برسند و مین را خنثی کنند . مکثی طاقت فرسا و بسیار دشوار . مین توی  بیابان ، استعاره  از مین‌هاییست  که او در  روابط عاطفی ، خانوادگی ، اجتماعی و شغلی خود منهدم کرده است. این مکثِ چند روزه در  بیابان به او یاد میدهد  که اگر فوراً و با عجله به آن حوادث و اتفاقات واکنشی نشان نمی‌داد ، زندگی بهتری رو تجربه می کرد. و به ما یاد میدهد که این *مکث آگاهانه*، چیزیست  که در زندگی پرتلاطم به آن  نیاز داریم. ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان می‌دهیم که تجربه کرده‌ایم. ما به ناشناخته‌های امروز براساس شناخته‌های دیروز عکس‌العمل نشان می‌دهیم .   مکث کردن موقع کنش‌ها و واکنش‌ها می‌تواند افقی از انتخاب‌های جدید را به روی ما باز کند. آخر فیلم جالب تر است.   آخر فیلم متوجه می‌شویم  پای سرباز  روی هیچ مینی نبوده و فقط یک سر عروسک زیر پایش قرار داشته است، موضوع همین است . توی زندگی، مین‌های خودساخته‌ی زیادی برای خودمان  می‌تراشیم و گام بعدی را از دست می‌دهیم . خیلی از مین‌هایی که ما را فلج کرده‌اند وجود خارجی ندارند. زاده‌ی خیالات ما هستند و آنقدر به آنها باور داریم که حاضر نیستیم قدم بعدی را برداریم. *موفقیت و پیشرفت در زندگی هر یک از ما بستگی به نوع نگرش و احساس خودمان دارد*. پس بیاییم و از فرصت دوباره زندگی هر روزمان، با نگرش و احساس درست، برای ایجاد تغییر ، اقدام موثر و مستمر برای نیل به آرزوهای جامانده از گذشته مان بیشترین بهره را ببریم و سهم عالی از حیات و زیست مان را بسازیم.