uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

درنگ

درنگ

Відкрити в Telegram

پویا کیانی @pooyakiani

Показати більше
794
Підписники
+124 години
-17 днів
+430 днів
Архів дописів
دلِ ورق‌ورقِ خویش پاره‌پاره کنم کزین کتابْ کسی فالِ عافیت کم دید کلیم کاشانی

دلِ ورق‌ورقِ خویش پاره‌پاره کنم کزین کتابْ کسی فالِ عافیت کم دید کلیم کاشانی

دلِ ورق‌ورقِ خویش پاره‌پاره کنم کزین کتابْ کسی فالِ عافیت کم دید کلیم کاشانی

خوش دارم که سراسر شب را با چشم‌های بسته      با تو بگذارنم. چه بخت‌یار: اینک تویی که می‌آیی از امتداد ستاره‌ها! به هر گوشهٔ ذهن و دلم جاده‌جاده سفر کردم و آنجا تو بودی زانوزده کنارِ جاده با جعبه‌ابزار نقلی‌ات سرگرم تعمیر چیزی. جهانی به من بده، تو با خود برده‌ای      آن جهان را که من بودم. شعری از آن کارسون، برندهٔ نوبل ادبی امسال ترجمه: پویا کیانی

photo content

خوش دارم که سراسر شب را با چشم‌های بسته با تو بگذارنم. چه بخت‌یار: اینک تویی که می‌آیی از امتداد ستاره‌ها! به هر گوشهٔ ذهن و
خوش دارم که سراسر شب را با چشم‌های بسته      با تو بگذارنم. چه بخت‌یار: اینک تویی که می‌آیی از امتداد ستاره‌ها! به هر گوشهٔ ذهن و دلم جاده‌جاده سفر کردم و آنجا تو بودی زانوزده کنارِ جاده با جعبه‌ابزار نقلی‌ات سرگرم تعمیر چیزی. جهانی به من بده، تو با خود برده‌ای      آن جهان را که من بودم. شعری از آن کارسون برندهٔ نوبل ادبی امسال ترجمه: پویا کیانی

می‌دانست که دیگر هرگز نمی‌تواند هیچ شکلی از خلأ را تحمل کند. هر نتیجهٔ کاملی، ولو تراژیک، بهتر از خلأ بود. حتی لت‌وپار شدن به دستِ باد شمال را به یک ورطهٔ خالی ترجیح می‌داد. یوکیو میشیما - پایان ضیافت

می‌دانست که دیگر هرگز نمی‌تواند هیچ شکلی از خلأ را تحمل کند. هر نتیجهٔ کاملی، ولو تراژیک، بهتر ار خلأ بود. حتی لت‌وپار شدن به دستِ باد شمال را به یک ورطهٔ خالی ترجیح می‌داد. یوکیو میشیما - پایان ضیافت

سه نقاشی از تاته‌بایاشی کاگئی نقاش ژاپنی قرن هجدهم
+2
سه نقاشی از تاته‌بایاشی کاگئی نقاش ژاپنی قرن هجدهم

ظاهر او و شیوهٔ صحبت کردنش همیشه چنان بیش‌ازحد موقرانه بود که کوچک‌ترین هواوهوس ساده‌انگارانه‌اش هم یک جور درس اخلاق به نظر می‌رسید. یوکیو میشیما - پایان ضیافت

و شعر، گوشتِ اضافهٔ رشدکرده روی یک زخم است؛ ترمیم زیاده‌ازحدِ شکاف برجامانده از امحای صمیمیت. به زودی کتاب شعرم با عنوان «بذر
و شعر، گوشتِ اضافهٔ رشدکرده روی یک زخم است؛ ترمیم زیاده‌ازحدِ شکاف برجامانده از امحای صمیمیت. به زودی کتاب شعرم با عنوان «بذرها» به دو زبان فارسی و انگلیسی منتشر می‌شه.

بالاترینِ ارزش‌ها صمیمیت است. گاستون باشلار - بوطیقای فضا There is no greater value than intimacy. Gaston Bachelard - The Poetics of Space باشلار این جمله را دربارهٔ صمیمیتِ یک فضا می‌گوید. ولی می‌شود برای دقیقه‌ای معنای نزدیکِ صمیمیت را از آن مراد کرد. صمیمیت را می‌توان امتداد نیاز اساسی انسان به عضویت در یک گروه یا گله دانست، بله، اما از جهتی می‌توان آن را متضاد گله‌گی در نظر آورد. صمیمیت، ارتباط بین دو فرد را از وسیلهٔ بقا، اجبار ژنتیکی، یا وضعیتِ پیش‌فرضِ یک گونهٔ جانوری به هدف تبدیل می‌کند. هدفِ صمیمیت خودش است.

می‌ترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت نتوانم برای کسی بخوانم. من عجله دارم و عجیب است که بسیار آرامم. کسی که سرِ قبرم می‌آید و می‌پذیرد که مرده‌ام مرا در خویش کشته است. خواب‌های آینده‌ام را دیده‌ام سال‌های بعدی‌ام را زیسته‌ام و این اضافه‌گی آزارم می‌دهد. کاش این همه عجله نمی‌داشتم دست‌کم آن‌وقت در زمان می‌گنجیدم شهرام شیدایی

عشق انسان به انسانی دیگر شاید دشوارترین کاری باشد که بر دوش ما نهاده شده است: والاترین و واپسین آزمون و امتحان. این کاری است که انجام تمام کارهای دیگر تنها آمادگی برای حصول به آن است. ریلکه

آن موقع این را نمی‌دانستم که بعضی‌ها خیلی قبل از مرگ واقعی‌شان می‌میرند. حتی چنین تصوری هم نداشتم که آخرین بار که آنها را دیده‌ای ممکن است آخرین باری بوده باشد که به راستی زنده بوده‌اند. ماگدا سابو - خیابان کاتالین

می‌دانست که مردم محلی در موردش چه می‌گویند: اوه، اون دوست داره فقط خودش باشه و خودش. مسئله مربوط به چیزی بیش از این بود: در مورد خویشتن، اینکه آن را کجا نگه می‌دارید و اینکه چه کسی اجازه داشت آن را ببیند، البته با این فرض که اصلا قرار بود کسی آن را ببیند. جولین بارنز - فقط یک داستان - ترجمهٔ سهیل سمی

باید زندگی دوباره قابل لمس شود. زندگی که قابل لمس شد، زیبایی خلق خواهد شد. الان زیبایی نداریم، چون زندگی نمی‌کنیم. بهمن محصص

هیچ‌کس به آنها نگفته بود که وحشتناک‌ترین چیز در مورد از دست رفتن جوانی آن چیزهایی نیست که آدم از دست می‌دهد، بلکه آن چیزی است که به او داده می‌شود. نه خردمندی؛ و نه آسودگی، نه قوۀ تمیز بی‌عیب‌ونقص، نه آرامش. بلکه فقط آگاهی از فروپاشی همگانی. ماگدا سابو - خیابان کاتالین

بنمود زهرِ چشم و رُخم زرد کرد و رفت وین آتشین طلسم مرا سرد کرد و رفت نگشوده شست چشم کماندارش از کمین تیر نگاه او ز دلم گَرد کرد و رفت عقلم به‌ جا و هوش به جا، دل به جای بود زین همدمان به‌ یک نفسم فَرد کرد و رفت طالب آملی

ما در این سال‌ها، به قول او، دو بومیِ یک زبان بودیم، زبانی که در مسیر انقراضْ تنها دو گویش‌ورِ آن زنده مانده بودند. حالا در امروز من او مرده است و من تنها گویش‌ورِ زبانی هستم که کم‌کم دارد فراموشم می‌شود. عماد مرتضوی - از زخم‌های نهانی