درنگ
Відкрити в Telegram
396
Підписники
+1724 години
+207 днів
+2430 день
Архів дописів
396
آن دیلاق کودنمنظر با آن بارانیاش دیگر کیست؟ حالا مگر کی ممکن است باشد که بخواهم بدانم؟ حاضرم فقط ارزنی بدهم که بدانم کیست. همیشه سروکلهٔ کسی پیدا میشود که خوابش را هم نمیبینی. آدمی که میتوانست کل زندگیاش را تنهایی سر کند، بله میتوانست. با وجود این کسی باید بعدِ مردنَش روی گورش را بپوشاند، اگر چه خودش توانسته باشد قبر خودش را بکند. همهمان چنین میکنیم. فقط انسان است که دفن میکند. نه، مورچه ها هم. اولین چیزی که میرسد به ذهن. همهٔ مردگان را دفن کنید. گیریم رابینسون کروزوئه واقعی بود. خب، او را هم که جمعه دفن کرد. خوب که نگاه کنی میبینی هر جمعهای پنجشنبهای را دفن میکند.
جیمز جویس - اولیس - ترجمهٔ فرید قدمی
396
واقعبین باش، ناممکن را طلب کن.
Be realistic, demand the impossible.
نوشتهٔ اصلی پلاکاردها، پوسترها و دیوارنویسیهای جنبش دانشجویی می ۱۹۶۸ فرانسه، وامگرفته از ارنستو چه گوارا
396
جویس با مجموعهای از کشیشهای منحرف و راهبان گناهکار ما را متقاعد میکند که حقیقت چیز دیگری است.
در دوبلین جویس مذهب مشاعرِ خود را از دست داده، دورانش به سر آمده، و چه بسا طفل نامشروع دادوستد باشد.
کشیشهای جویس پیامآور تاریکیاند نه منادیِ نور.
سوداگری و کلیسا به یک اندازه به دوبلینیها خیانت میکنند.
او خطاکاری انسانهایی را که مورد احترام واقع شدهاند و در ضمن کوریِ افرادی را که به آنها احترام میگذارند آشکار میکند.
یک بار جویس نظر کلی همسرش را دربارهٔ کشیشها پرسید: «آیا در چهرهٔ این جماعت یک جور بیزاری و نفرت نمیبینی؟»
کشیشهای جویس عوضِ پاسخگویی به نیازهای معنوی یا زیباشناسانهٔ مریدانِ خود، آنها را انکار کرده و نقض میکنند.
جویس معتقد است که کلیسا، خود محتاج رستگاری است.
برشهایی از کتاب «کمدی جهانی جیمز جویس»
...
بعد از خواندن «چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی» و «اولیس» دیگر برایمان عجیب نخواهد بود که چرا جورجو آگامبن در یکی از آخرین سخنرانیهای خود، در کلیسای جامع کاتولیک نتردام و در حضور اسقف پاریس، به طرزی آیرونیک از روحانیون کاتولیک و پاپ درخواست کرد تا اگر حقیقتا به تغییر مسیر تاریخ و وقوع شرایط مسیحایی علاقهمند هستند و راغباند کاری برای تسریع آن انجام بدهند، کلیسا و دمودستگاه آن را منحل کنند.
۱۴۰۳/۱/۱۳
396
مقالهای کوتاه دربارۀ پروژۀ فکری آگامبن و کتاب «استفاده از بدن»، که سایت گالری آنلاین بدون ذکر اسم نویسنده منتشر کرده
396
در مزارآبادِ شهر بیتپش
وایِ جغدی هم نمیآید به گوش
دردمندان بیخروش و بیفغان
خشمناکان بیفغان و بیخروش
آهها در سینهها گم کرده راه
مرغَکان سَرْشان به زیر بالها
در سکوتِ جاودانْ مدفون شدهست
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده، خونها شستهاند
جای رنج و خشم و عصیانبوتهها
پشکبنهای پلیدی رُستهاند
مشتهای آسمانکوبِ قوی
وا شدهست و گونهگون رسوا شدهست
یا نهانْ سیلیزدن یا آشکار
کاسهٔ پست گداییها شدهست
خانه خالی بود و خوانْ بیآب و نان
وآنچه بود، آش دهنسوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بیتپش
وآنچه کفتار است و گرگ و روبَه است
گاه میگویم فغانی برکشم
باز میبینم صدایم کوته است
...
آنکه در خونش طلا بود و شَرَف
شانهای بالا تکاند و جام زد
چترِ پولادینِ ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بیسوار
خشمگین، ما ناشریفان ماندهایم
آبها از آسیا افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان ماندهایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بینصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد، امید!
کاشکی اسکندری پیدا شود
دو برش از شعر «کاوه یا اسکندر» - مهدی اخوان ثالث
396
روی پلههای بورس سهام پاریس، مردانی زراندود با انگشتهای جواهرنشانشان قیمتها را اعلام میکردند. قشقرقِ غازها. بلندبلند ور میزدند، بیادب، دوروبر معبد، سرهاشان دسیسهانبان زیر کلاههای ابریشمی بیریخت. مال خودشان نیست: این لباسها، این حرفها، این اداها. چشمهای یکسر تنبلشان در تناقض با حرفهاشان، اداهاشان مشتاق و بیآزار، اما خوب میشناختند عداوتِ انباشته در پیرامونشان را، خوب میدانستند که اشتیاقْ پوچ است. اشتیاقِ عبث به انباشتن و دوختن.
...
استیون گفت: تاریخ کابوسی است که دارم سعی میکنم ازش بیدار شوَم.
جیمز جویس - اولیس - فرید قدمی
396
هر کس باور دارد رشد تصاعدی [تولید] در دنیایی کراندار میتواند برای همیشه ادامه پیدا کند یا دیوانه است یا اقتصاددان.
کنِت بولدینگ
Anyone who believes that exponential growth can go on forever in a finite world is either a madman or an economist.
Kenneth Boulding
396
وینی: (زمزمهوار) خدایا. (مکث. ویلی با صدای آرام میخندد. یک لحظه بعد وینی به او میپیوندد. با صدای آرام همراه هم میخندند. ویلی دست از خندیدن میکشد. وینی یک لحظه به تنهایی میخندد. ویلی به او میپیوندد. با هم میخندند. وینی دست از خندیدن میکشد. ویلی یک لحظه به تنهایی میخندد. ویلی دست از خندیدن میکشد. مکث.) آه، خب، چه لذتی داره بههرحال، دوباره شنیدن صدای خندهت ویلی، باورم شده بود که دیگه قرار نیست بشنومش، که تو دیگه نمیخندی. (مکث) گمون کنم بعضیها ما رو بیدینوایمان میدونن، اما من قبول ندارم. (مکث.) چه ایمانی بالاتر از اینکه آدم هِرهِر همراه خداوند به جوکهاش بخنده، خصوصا به جوکهای بیمزهترِش؟ (مکث.) گمونم تو هم حرفمو تصدیق میکنی، ویلی. (مکث.) یا نکنه ما داشتیم به دو تا چیز متفاوت میخندیدیم؟ (مکث.) آه، خب، چه اهمیتی داره، این چیزیه که همیشه میگم، تا زمانی که یه نفر... میدونی که... اون سطر حیرتانگیز چی بود... سخت خندیدن... فلان فلان سخت خندیدن در میانهٔ چگالترین اندوه. (مکث.) و حالا؟ (مکث طولانی.) هیچوقت دوستداشتنی بودهم، ویلی؟ (مکث.) سوالمو اشتباه نفهمی، ازت نمیپرسم که دوستم داشتهی یا نه، ما همه چیز رو در اینباره میدونیم، ازت اینو میپرسم که تو در یه مرحلهای من رو دوستداشتنی دیدهی؟ (مکث.) نه؟ (مکث) نمیکِشی؟ خب، راستشو بخوام بگم، اعصابخردکنه. و تو تا همین الان بیشتر از توانت مایه گذاشتی، حالا فقط دراز بکش و استراحت کن، دیگه بیشتر مزاحمت نمیشم مگر اینکه مجبور شم.
ساموئل بکت - روزهای خوش - (بالاجبار) ترجمهٔ خودم
دو ترجمه از روزهای خوش وجود داره. یکی مربوط به جوونیهای نجف دریابندری، که امروز قابلاستفاده نیست، یکی هم خانم صفورا هاشمی، که غیرقابلخوندن نیست و براش زحمت کشیده شده، اما، مغلوط و دلبخواهیه. مثلا یک عالم علائم سجاوندی که غیابشون در متن بکت اهمیت بالایی داره، به متن افزوده شده! احتمالا تا چند ماه آینده دستبهکار ترجمهش میشم. بینهایت زیباست و در کیفیت چیزی از در انتظار گودو کم نداره - ۱۴۰۲/۱۲/۲۹
396
وینی: (زمزمه میکند.) خدای من. (مکث. ویلی با صدای آرام میخندد. یک لحظه بعد وینی به او میپیوندد. با صدای آرام همراه هم میخندند. ویلی دست از خندیدن میکشد. وینی یک لحظه به تنهایی میخندد. ویلی به او میپیوندد. با هم میخندند. وینی دست از خندیدن میکشد. ویلی یک لحظه به تنهایی میخندد. ویلی دست از خندیدن میکشد. مکث.) آه، خب، بههرحال چه لذتی داره شنیدن دوبارهٔ خندهٔ تو، ویلی، باورم شده بود که دیگه قرار نیست بشنومش، که تو دیگه نمیخندی. (مکث) گمون کنم بعضیها ما رو بیدینوایمان میدونن، اما من زیر بار نمیرم. (مکث.) چه ایمانی بالاتر از اینکه آدم هِرهِر همراه خداوند به جوکهاش بخنده، خصوصا به جوکهای بیمزهترِش؟ (مکث.) گمونم تو هم حرفمو تصدیق میکنی، ویلی. (مکث.) یا نکنه ما داشتیم به دو تا چیز متفاوت میخندیدیم؟ (مکث.) آه، خیلی خب، چه اهمیتی داره، این چیزیه که همیشه میگم، تا زمانی که یه نفر... میدونی که... اون سطر حیرتانگیز چی بود... سخت خندیدن... فلان فلان سخت خندیدن در میانهٔ چگالترین اندوه. (مکث.) و حالا؟ (مکث طولانی.) هیچوقت دوستداشتنی بودهم، ویلی؟ (مکث.) سوالمو اشتباه نفهمی، ازت نمیپرسم که دوستم داشتهی یا نه، ما همه چیز رو در اینباره میدونیم، ازت اینو میپرسم که تو در یه مرحلهای من رو دوستداشتنی دیدهی؟ (مکث.) نه؟ (مکث) نمیکِشی؟ خب، راستشو بخوام بگم، اعصابخردکنه. و تو تا همین الان بیشتر از توانت مایه گذاشتی، حالا فقط دراز بکش و استراحت کن، دیگه بیشتر مزاحمت نمیشم مگر اینکه مجبور شم.
ساموئل بکت - روزهای خوش -بالاجبار با ترجمهٔ خودم
دو تا ترجمه از روزهای خوش وجود دارده. یکی مربوط به جوانیهای نجف دریابندری، که امروز قابلاستفاده نیست، یکی هم خانم صفورا هاشمی، که گند بالا نیاورده، اما متن نهاییش مغلوط و دلبخواهیه. مثلا یک عالم علائم سجاوندی که غیابشون در متن بکت اهمیت بالایی داره، به متن افزوده شده! احتمالا تا چند ماه آینده به طور کامل به ترجمهش اقدام میکنم. در زیبایی چیزی از در انتظار گودو کم نداره - ۱۴۰۲/۱۲/۲۹
396
گودو سکوت است: وقتی که منتظر اوییم، لازم است حرف بزنیم، تا حق داشته باشیم که دستآخر خاموش بمانیم. گودو همان خویشتن دستنیافتنی است که بکت در جملگی آثارش دنبال میکند و همیشه هم با این امید غایی که «این بار، شاید، عاقبت من بوده باشم.»
ولی این گونه پیشنهادها جز کوششی برای محدود کردن خسارت نیست. تازه آن پیشنهاد هم که از دیگر پیشنهادها مضحکتر باشد، واقعیت نمایشنامه را از ذهن هیچکس نمیزداید، یعنی آن قسمت که در عین پرمعنی بودن بسیار سطحی است و دربارهٔ آن جز این نمیتوان گفت، که گودو کسی است که دو خانهبهدوش کنار کورهراهی منتظر اویند، و او نمیآید.
از گوگو و دیدی چه بگویم که هیچ تفسیری را برنمیتابند، الا تفسیری که پیشپاافتادهتر و دمدستیتر از تفسیرهای دیگر است، و آن اینکه گوگو و دیدی آدماند. و سرنوشت آنها در گزارهٔ سادهای، که ورای آن رفتن محال است، خلاصه میشود: آنها حضور دارند، در صحنهاند.
قسمتی از مقالهٔ ساموئل بکت، یا «حضور» در تئاتر - نوشتهٔ آلن ربگریه - ترجمهٔ صالح حسینی
396
گودو سکوت است: وقتی که منتظر اوییم، لازم است حرف بزنیم، تا حق داشته باشیم که دستآخر خاموش بمانیم. گودو همان خویشتن دستنیافتنی است که بکت در جملگی آثارش دنبال میکند و همیشه هم با این امید غایی که «این بار، شاید، عاقبت من بوده باشم.»
ولی این گونه پیشنهادها جز کوششی برای محدود کردن خسارت نیست. تازه آن پیشنهاد هم که از دیگر پیشنهادها مضحکتر باشد، واقعیت نمایشنامه را از ذهن هیچکس نمیزداید، یعنی آن قسمت که در عین پرمعنی بودن بسیار سطحی است و دربارهٔ آن جز این نمیتوان گفت، که گودو کسی است که دو خانهبهدوش کنار کورهراهی منتظر اویند، و او نمیآید.
از گوگو و دیدی چه بگویم که هیچ تفسیری را برنمیتابند، الا تفسیری که پیشپاافتادهتر و دمدستیتر از تفسیرهای دیگر است، و آن اینکه گوگو و دیدی آدماند. و سرنوشت آنها در گزارهٔ سادهای، که ورای آن رفتن محال است، خلاصه میشود: آنها حضور دارند، در صحنهاند.
قسمتی از مقالهٔ ساموئل بکت، یا «حضور» در تئاتر - نوشتهٔ آلن ربگریه - ترجمهٔ صالح حسینی
396
گودو سکوت است: وقتی که منتظر اوییم، لازم است حرف بزنیم، تا حق داشته باشیم که دستآخر خاموش بمانیم. گود همان خویشتن دستنیافتنی است که بکت در جملگی آثارش دنبال میکند و همیشه هم با این امید غایی که «این بار، شاید، عاقبت من بوده باشم.»
ولی این گونه پیشنهادها جز کوششی برای محدود کردن خسارت نیست. تازه آن پیشنهاد هم که از دیگر پیشنهادها مضحکتر باشد، واقعیت نمایشنامه را از ذهن هیچکس نمیزداید، یعنی آن قسمت که در عین پرمعنی بودن بسیار سطحی است و دربارهٔ آن جز این نمیتوان گفت، که گودو کسی است که دو خانهبهدوش کنار کورهراهی منتظر اویند، و او نمیآید.
از گوگو و دیدی چه بگویم که هیچ تفسیری را برنمیتابند، الا تفسیری که پیشپاافتادهتر و دمدستیتر از تفسیرهای دیگر است، و آن اینکه گوگو و دیدی آدماند. و سرنوشت آنها در گزارهٔ سادهای، که ورای آن رفتن محال است، خلاصه میشود: آنها حضور دارند، در صحنهاند.
قسمتی از مقالهٔ ساموئل بکت، یا «حضور» در تئاتر - نوشتهٔ آلن ربگریه - ترجمهٔ صالح حسینی
