uk
Feedback
هفت اقلیم (سعید معدنی)

هفت اقلیم (سعید معدنی)

Відкрити в Telegram

جامعه شناسی ادبیات، سینما مسایل اجتماعی و مباحث روزمره @Saeed_Maadani سعید معدنی (هیات علمی گروه جامعه شناسی تهران مرکز) ارتباط: @SaeedMaadani

Показати більше
2 766
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
+130 день
Архів дописів
ایجاد معنا در زندگی لازمه بقا در یک جامعه بحران زده ✍سعید معدنی سلام دوست عزیز از لطف تان سپاسگزارم. پدیده افسردگی بخشی فردی است و بخشی اجتماعی. اخیرا یکی از همکارانم به دیدار یکی از متفکران رفته بود. دوست‌مان می گفت این متفکر و صاحبنظر هم بر اساس روند جاری مملکت و حوادث بعد از سال ۱۳۸۸ روند تدریجی ناامیدی و فرسودگی روحی گرفته اند، بویژه بعد از شوک بزرگ حوادث دیماه ۱۴۰۴ افسردگی‌اش افزایش پیدا کرده تا اینکه مجبور به مشورت با یک روانپزشک شده‌اند. بخش بزرگی از افسردگی ما در جامعه ایران امروزی، فردی نیست، به مسائل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بر می‌گردد. لذا بسیاری در جامعه ایران با ناامیدی و نگرانی و افسردگی روحی زندگی می کنند. یالوم‌ می گوید به لحاظ فردی آنها که به دوران پیری می‌رسند به گذشته خود نگاه می‌کنند اگر گذشته‌شان همراه با موفقیت بوده باشد، احساس بهتری داشته و مرگ را راحت تر می‌پذیرند. برای نمونه با توجه به توضیحاتی که فرمودید، شما گذشته خوبی داشته‌اید در دو رشته تاپ و ارزشمند درس خوانده آید، ورزشکار هستید، بازنشسته هستید. لذا اگر دچار نگرانی، ناامیدی، احساس بیهودگی زندگی و احیانا افسرده هستید بیشتر آن اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است تا فردی. چاره ای نیست، ما ایرانیان ۴۷ سال است که پای‌مان را جای سفت نگذاشته‌ایم. همیشه با جنگ و تحریم و تورم زندگی کرده‌ایم. در نتیجه روح مان فسرده و فسرده شده است. در جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل با ایران، تورم آمریکا از سه درصد به ۴ درصد رسید. غوغایی در آمریکا به پا شد و یکی از دلایل آتش بس موقت - تاکید می کنم یکی از دلایل- همین افزایش تورم یک درصدی در آمریکا بود. اما ما دهه‌هاست که با تورم دو رقمی زندگی می‌کنیم اخیرا هم که می گویند تورم ۸۸ درصد است. آمارش را دقیق نمی دانم. تورم بیش از هر جنگ و تحریمی اکثر اقشار جامعه را ضعیف کرده و جامعه را ناامید، پوک و افسرده می کند. اما حکومت ها نمی‌فهمند و تاب آوری ظاهری مردم از روی ناچاری را به حساب توانایی خود می گذارند. در حالی که جامعه بتدریج از درون پوک و پوچ و نابود می شود. بهر حال شما با توجه به نکاتی که اشاره فرمودید، انسان موفقی هستید. اما نوع نومیدی و افسردگی شما حاصل اپیدمی افسردگی جامعه است. برای رهایی بهتر است با یک مشاور روانی و یا روانپزشک خوب مشورت کنید. اما من  به دانشجویان توصیه می کنم به کارهای نیک و خیر عمومی بپردازند. مثلا یکی از دانشجویان ارشدم که لیسانس زبان انگلیسی داشت به لحاظ مالی وضع شان خوب بود اما ناامیدی فراوان رنج می‌برد. به او توصیه کردم داوطلبانه به مدارس مخصوص محرومان برود و رایگان زبان تدریس کند. نتیجه آنکه تا حدودی زندگی برایش معنا پیدا کرده بود. به عبارتی انسان باید «در جستجوی معنا»  باشد. ویکتور فرانکل در کتاب کوچکی به نام «انسان در جستجوی معنا» تجربه زیسته خود را در زندان های آشوئیتس توضیح می دهد. ایشان هم مثل یالوم روانپزشک است. تنها راه نجات انسان از ناامیدی در یک جامعه بحران زده و بحران‌زای دائمی را ایجاد معنا در زندگی می‌داند. (انجام کار های نیک، عام المنفعه،  از کارهای در دسترس‌تر  مثل کمک به حفظ محیط زیست گرفته تا کمک به محرومان از طریق توانمندی هایی که داریم - مثل همان دانشجو- ویا هر کاری که در زندگی در جهت کمک به دیگران از دست مان بر می‌آید.) اگر ما دوست داشتن دیگران را و مهربانی را پیشه خود کنیم از زندگی خسته نمی شویم. آگوست کنت بنیانگذار علم جامعه شناسی می گوید: انسان شاید از هر چیز خسته شود اما از دوست داشتن خسته نمی شود. من نه روانپزشکانم و نه مشاور، روانی، ولی به لحاظ مشاور اجتماعی و ملاحظه و مطالعه زندگی دیگران که وضعیت مشابه شما داشته‌اند نشان می دهد مهربانی و دوست داشتن کمک به همنوع انسان را امیدوار و هدفمند می کند و می فهمیم که بودن ما بیهوده نبوده است. آلبر کامو می گوید « همه تلاش انسان در زندگی این است که اثبات کند بودنش بیهوده نبوده است» باز یادآور می شوم مسائل اجتماعی و اقتصادی و گرانی و تورم روز افزون کمر مردم را شکسته است اما با این وجود باید زندگی کرد و ما محکوم به زیستن هستیم. بهر حال امیدوارم حال جامعه خوب شود حال شما هم خوب شود و حال همگی مان خوب شود. #یاس #ناامیدی #پوچی #درماندگی #جامعه_بحران‌زا #معنا @Saeed_Maadani

با ناامیدی و یاس چه کنیم؟ ✍به قلم یک مخاطب : با درود واحترام بر جناب دکتر معدنی عزیز وگرامی قبل از همه سپاسگزار مهربانی ها وزحماتتان در تولید محتوی و مطالب بسیار ارزشمندتان هستم که چند سالی است مشتری نوشته هایتان هستم و لذت می برم از خواندن شان . دکتر سعید عزیز و گرامی در این مطلب فرمودید نزدیک ۶۰ سال می شوید آرزوی عمری پربرکت و با عزت وطولانی برایتان دارم راست اش منم ۵۷ سال دارم و۴ سال است باز نشسته شده ام بیکارم. وقت ام در ورزش های شنا و بدن سازی دومیدانی ودوچرخه می گذرد. بقیه اوقات ام مطالعه است و مطالب دکتر سروش، مصطفی ملکیان و سایر استادان را می خوانم.  در مطلب بالا اشاره فرمودید از قول یالوم که کسانی از مرگ نمی ترسند که زندگی را درست وحسابی زیسته باشند راست اش من در این مقطع کمی خسته شده ام وگاهی عزا و یاس و ناامیدی  می گیرم ،،،،،ومیگم اخه این ۲۰سال که البته اگر تضمینی داشته باشد کی تمام‌ میشود وتا من راحت شوم ،، چون کمی خسته ام و گاهی پوچی دست ام میدهد ،البته اعتقاد بالایی به خالق و آزاد بیکران دارم و به خاطر او به زیستن ادامه میدهم ومراقبه معنوی و معمولی هم دارم. اما گاهی این حس که خدایا این زندگی کی تمام شود من بیایم به دریای بیکرانت و از این دنیای مادی خلاص شوم اذیت‌ام‌ می کند و گاهی این پوچی خمیده ام می کند آیا جنابعالی با توجه به اینکه حدودا هم سن هستیم توصیه هایی دارید؟. ویا از تجارب تان می توانید در اختیار من  بذارید تا از زندگی بیشتر ارامش بگیرم؟ چون بین لذت از دنیا و عرفان و معنویت گیر کرده ام و از ان جا رانده منظور دنیا ومادیات و از این جا مانده منظور ارامش وراحتی جان  شده ام و سرگردانم و بی‌هدف . لطفا توصیه هایی راهنمایی هایی ارشادی به من بکنید منم کارشناس برق هستم وارشد حقوق خوانده ام واین روزهای عمرم بشدت به علوم انسانی از جمله جامعه شناسی و روان درمانگری علاقه مندم. اما خودم در درمان خودم دنبال راه های محکم هستم سرتان را بدرد اوردم عذر خواهی می کنم. از متن نوشته شما « ... اروین یالوم به دنیای پس از مرگ اعتقاد ندارد و معتقد است که با مرگ همه چیز تمام می‌شود. در این صورت انسان‌هایی با مرگ بهتر کنار می‌آیند که خوب و مفید زندگی کرده باشند.» چگونه خوب و مفید زندگی کنیم ؟ 👇👇 #یاس #ناامیدی #پوچی #درماندگی #جامعه_بحران‌زا #معنا @Saeed_Maadani

اشاره حدود دوسال قبل در این کانال یادداشتی تخت عنوان « پیری، مرگ و خیره به خورشید» نوشته ام. دوستی که از مخاطبان این کانال است از یکی از استان ها متنی فرستاده و نکات مهمی را از حالات روحی و زندگی فردی خود مطرح کرده که شاید درد مشترک بسیاری از افراد جامعه امروزی ما باشد. در ادامه ابتدا متن و سوالات دوست مخاطب را به اشتراک می گذارم و در ادامه پاسخ خودم را به این دوست گرامی می آورم. به امید حال خوب برای همه ایرانیان 👇👇 @Saeed_Maadani

اسماعیل خویی؛ وقتی سیاست، شاعر را می‌بلعد ✔️بابک شاکر اسماعیل خویی از آن دسته شاعرانی است که بیش از آنکه قربانی سانسور شود، قربانی سیاست شد؛ سیاستی که آرام‌آرام نه فقط موضوع شعر، بلکه جانشین خود شعر شد. او که با مجموعه‌هایی چون «بی‌تاب»، «بر بام گردباد»، «از آواز تا آواز»، «خون‌سیاوش»، «بر دارِ باد» و ده‌ها دفتر دیگر، یکی از پرکارترین شاعران نیم‌قرن اخیر بود، هرچه پیش‌تر رفت، بیشتر به نویسنده بیانیه‌های منظوم شباهت پیدا کرد تا شاعری که زبان را کشف می‌کند. تراژدی خویی از همین‌جا آغاز می‌شود؛ او دکترای فلسفه داشت، اما فلسفه به جای آنکه به شعرش عمق ببخشد، اغلب آن را به استدلالی منظوم تبدیل کرد. شعرهایش به‌تدریج از تصویر تهی شدند و زیر بار مفاهیمی چون آزادی، استبداد، انقلاب، مقاومت و عدالت خم شدند. واژه‌ها دیگر زندگی نمی‌کردند؛ وظیفه داشتند از یک موضع سیاسی دفاع کنند. این همان لحظه‌ای است که شعر می‌میرد و ایدئولوژی زنده می‌ماند. بزرگ‌ترین ایراد خویی، نه گرایش سیاسی او، بلکه ناتوانی در رهایی از آن بود. شاعر بزرگ، حتی وقتی سیاسی می‌نویسد، اجازه نمی‌دهد سیاست بر زبان حکومت کند؛ اما در آثار متأخر خویی، زبان به خدمت موضع درآمد. شعر دیگر مقصد نبود؛ وسیله بود. تخیل قربانی پیام شد، موسیقی قربانی شعار و کشف شاعرانه قربانی داوری سیاسی. سال‌های پایانی عمر او، بیش از هر زمان دیگری، این سقوط را آشکار کرد. تقریباً هر رخداد سیاسی ایران، به سرعت به شعری تازه تبدیل می‌شد؛ اما این شتاب، به بهای از دست رفتن ماندگاری ادبی تمام شد. بسیاری از این سروده‌ها اگر نام شاعر را از بالای صفحه حذف کنید، بیش از آنکه شعر باشند، یادداشت‌های روزانه یک فعال سیاسی‌اند که تنها سطرهایشان کوتاه شده است. آنها تاریخ مصرف داشتند؛ با تغییر خبر، شعر نیز پیر می‌شد. مقایسه خویی با هم‌نسلانش، این ضعف را آشکارتر می‌کند. شاملو حتی در سیاسی‌ترین آثارش، زبان را متحول می‌کند؛ اخوان، شکست سیاسی را به اسطوره بدل می‌کند؛ فروغ، سیاست را در تجربه انسانی حل می‌کند. اما خویی اغلب سیاست را همان‌گونه که هست وارد شعر می‌کند. نتیجه، متنی است که ممکن است از نظر اخلاقی محترم باشد، اما از نظر ادبی، چیزی به شعر فارسی اضافه نمی‌کند. انبوه کتاب‌های او نیز نتوانست این ضعف را پنهان کند. پرکاری، جایگزین خلاقیت نشد. ده‌ها مجموعه شعر منتشر شد، اما چند شعر از آنها به حافظه جمعی فارسی‌زبانان راه یافت؟ چند مصرع از خویی، مانند شاملو، فروغ، سپهری یا اخوان، به زبان مردم تبدیل شد؟ پاسخ، برای شاعری با آن حجم از انتشار، ناامیدکننده است. خویی تا پایان عمر، بیش از آنکه با شعر زندگی کند، با سیاست زندگی کرد. او از شاعری آغاز کرد، اما در ایستگاه روشنفکری سیاسی متوقف شد. سرنوشت او، نمونه‌ای کلاسیک از این حقیقت است که ایدئولوژی، هر اندازه شریف و آرمان‌خواه باشد، وقتی بر شعر مسلط شود، نخستین قربانی‌اش خود شعر است. شاید تلخ‌ترین داوری درباره اسماعیل خویی این باشد که تاریخ سیاسی ایران، بیش از تاریخ ادبیات ایران، به او نیاز داشت؛ و این برای کسی که تمام عمر خود را شاعر می‌دانست، شکست کوچکی نیست، بلکه بزرگ‌ترین شکست ممکن است.

به یاد مرحوم اسماعیل خلیلی نخستین آشنایی ما به اوایل دهه ۷۰ برمی‌گردد. من دانشجوی ارشد جامعه شناسی بودم و مرحوم خلیلی به عنوا
به یاد مرحوم اسماعیل خلیلی نخستین آشنایی ما به اوایل دهه ۷۰ برمی‌گردد. من دانشجوی ارشد جامعه شناسی بودم و مرحوم خلیلی به عنوان دانشجوی کارشناسی وارد بخش جامعه شناسی دانشگاه شیراز شد. چند سالی بزرگتر از ورودی‌های همدوره‌ای‌اش بود (اخیرا در یادداشتی خواندم که قبلاً دانشجوی پزشکی بود) از همان بدو ورود معلوم بود آدمی باسواد، هدفمند و پر مطالعه است. یادم هست بهانه آشنایی ما مطالعه همزمان مجله «ایران فردا» و گفتگو پیرامون مطالب آن بود. بعداز فارغ التحصیلی از دانشگاه دیگر از همدیگر خبر نداشتیم تا اینکه فضای مجازی به‌ کمک آمد و باحضور در نشست های انجمن جامعه شناسی و سایر همایش‌ها دوباره همدیگر را دیدیم وخاطرات را مرور کردیم. وقتی شنیدم بیمار است فکر نمی کردم چندان جدی باشد و این عزیز را از دست بدهیم. فکر می کردم دوباره و چند باره بازهم همدیگر را خواهیم دید؛ اما نشد. زندگی همین است. به همین سرعت طی می شود، دوستان می‌روند و حسرت بر دل ‌ها می‌ماند. همه آنهایی که مرحوم خلیلی را می شناختند از شنیدن خبر درگذشتش غمگین و متاسف و متاثر شدند. یاد و نامش همیشه گرامی #سعید_معدنی @Saeed_Maadani

علوم اجتماعی ایران سوگوار از دست دادن استاد فرهیخته شادروان اسماعیل خلیلی است. استاد خلیلی انسانی شریف، پژوهشگری ژرف‌اندیش، ک
علوم اجتماعی ایران سوگوار از دست دادن استاد فرهیخته شادروان اسماعیل خلیلی است. استاد خلیلی انسانی شریف، پژوهشگری ژرف‌اندیش، کنشگری خستگی‌ناپذیر در فعالیت‌های علمی انجمنی و ایران دوستی صدیق بود. وی که در سال‌های پایانی دهه پنجاه با دغدغه‌های ایران دوستانه رشته پزشکی را رها و به جامعه‌شناسی روی آورد، تا آخرین ساعات زندگی با رویکردی انتقادی به توسعه ایران و جامعه‌شناسی ایران می‌اندیشید. استاد خلیلی سال‌ها در گروه‌های علمی تخصصی و هیات مدیره انجمن جامعه‌شناسی ایران برای توسعه انجمن و جامعه‌شناسی ایران کوشید و در اولین دوره هیات مدیره اتحادیه انجمن‌های علوم اجتماعی ایران به عنوان بازرس منتخب، نقش بارزی در فعالیت‌های اتحادیه داشت. درگذشت استاد خلیلی را به همسر مهربان و فداکار، خانواده محترم، دوستان و همکاران ارجمند و به اجتماع علمی علوم اجتماعی ایران تسلیت عرض می‌کنیم و برایشان شکیبایی آرزومندیم. روان استاد خلیلی شاد و برخوردار از رحمت و مغفرت واسعه الهی و یاد خاطرشان عزیز و گرامی باد. هیات مدیره اتحادیه انجمن‌های علوم اجتماعی ایران ۶ تیر ماه ۱۴۰۵ @uissa1400 #اتحادیه_انجمن‌های_علوم_اجتماعی_ایران

Repost from N/a
سجده در سرزمین پرچم‌ها اولیویه روا و جهانی‌شدن اسلام در زمین فوتبال   لامین یامال در جشن قهرمانی بارسلونا پرچم فلسطین را به دست گرفت و پس از نخستین گلش در جام جهانی سجده کرد. چندی بعد نیز. همین دو تصویر کافی بود تا برخی رسانه‌های اروپایی بنویسند او دیگر «نابغه معصوم» نیست؛ گویی سیاست، کودکی‌اش را ربوده است. اما مسئله فقط یامال نیست چیزی بزرگ‌تر از یک شادی پس از گل یا یک موضع‌گیری ساده در حال رخ دادن است: دگرگونی جایگاه اسلام در قلب فرهنگ عامه جهانی. سال‌ها پیش، اولیویه روا، اسلام‌شناس و نظریه‌پرداز فرانسوی، جمله‌ای نوشت که امروز بیش از هر جای دیگر، در زمین فوتبال معنا پیدا می‌کند. او معتقد بود جهانی‌شدن فقط مرزهای اقتصاد و فرهنگ را جابه‌جا نکرده است؛ دین نیز وارد جهانی شده که دیگر با نقشه‌های جغرافیا قابل فهم نیست. از این پس، اسلام را باید نه فقط در مسجد، حزب و دولت، بلکه در زندگی روزمره، شبکه‌های اجتماعی و گاهی در شادی پس از یک گل جست‌وجو کرد. فوتبال صحنه نمایش ملت‌هاست؛ پرچم‌ها، سرودها و مرزها. اما در دل همین نمایش ملی، تعلقی دیگر نیز دیده می‌شود؛ تعلقی که نه در گذرنامه خلاصه می‌شود و نه در جغرافیا متوقف می‌ماند. این داستان از یامال آغاز نشد. زین‌الدین زیدان، نخستین ستاره بزرگ مسلمان فوتبال جهان، در جام جهانی ۱۹۹۸ به نماد فرانسه چندفرهنگی تبدیل شد. در روزگاری که ژان‌ماری لوپن نماینده جریان راست افراطی و مهاجرستیز، تیم ملی فرانسه را به دلیل حضور فرزندان مهاجران نماینده «فرانسه واقعی» نمی‌دانست، زیدانِ الجزایری‌تبار قهرمان ملی فرانسه شد. اما او بیش از آنکه نماد اسلام باشد، نماد ادغام بود؛ نماد امیدی که به میلیون‌ها مهاجر، به‌ویژه الجزایری‌تبارها و دیگر آفریقایی‌تبارهای ناراضی از تبعیض فرانسه، نشان داد که می‌توان در حاشیه متولد شد و در متن یک ملت ایستاد. پس از او، نسل دیگری آمد. فرانک ریبری، کریم بنزما و پل پوگبا مسلمان بودند، اما دین آنان هنوز در حاشیه روایت فوتبالی می‌ماند. مسعود اوزیل اما این حاشیه را شکست. وقتی از مسلمانان اویغور حمایت کرد، نشان داد تعلق یک فوتبالیست مسلمان می‌تواند از مرزهای ملی فراتر رود. جمله مشهورش ــ «وقتی می‌بریم آلمانی‌ام و وقتی می‌بازیم مهاجر» ــ بعد از حواشی جام جهانی 2018 و خداحافظی‌اش از تیم ملی همین شکاف را خلاصه کرد. اما نقطه عطف واقعی با محمد صلاح فرا رسید. اگر زیدان نماد ادغام بود و اوزیل نماد هویت دوگانه، صلاح نماد عادی‌شدن اسلام در قلب فوتبال اروپا شد. فرعون مصری آنفیلد را نه فقط با گل‌هایش، که با سجده‌هایش فتح کرد. هواداران لیورپول برایش می‌خواندند: «اگر یک گل دیگر بزنی، من هم مسلمان می‌شوم.» هیچ‌کس قرار نبود دینش را تغییر دهد؛ آن ترانه فقط از دگرگونی تصویری خبر می‌داد که جهان از اسلام در ذهن داشت. از آن پس، اسلام دیگر فقط در تیترهای افراطی‌گری، جنگ و تروریسم دیده نمی‌شد؛ می‌شد آن را در لبخند یک فوتبالیست، در سجده‌ای پس از گل و در محبوب‌ترین چهره لیگ برتر نیز دید. حتی پژوهش‌ها نشان دادند که این دگرگونی، با کاهش نگرش‌های ضداسلامی و جرائم ناشی از اسلام‌هراسی در منطقه مرسی‌ساید همراه بوده است. امروز فوتبال به مرحله‌ای دیگر رسیده است. کریم بنزما، اشرف حکیمی، عثمان دمبله و دیگر ستارگان مسلمان، پای ثابت تیم منتخب فیفا و توپ طلا هستند و بسیاری، لامین یامال را وارث تاج فوتبال جهان می‌دانند. اگر زیدان روزی نماد امکان بود، یامال نماد عادی‌شدن است؛ نسلی که همان‌قدر طبیعی سجده می‌کند که گل می‌زند. اما همین‌جا مرزهای اسطوره‌ی تساهل و تسامح در اروپا آشکار می‌شود. مسلمان بودن ستاره تا وقتی در قالب فروتنی، روزه و سجده باقی بماند، اغلب پذیرفتنی است؛ اما وقتی همان هویت به فلسطین، اویغورها یا رنج مسلمانان دیگر گره می‌خورد، ناگهان از «تنوع فرهنگی» به «جنجال سیاسی» تبدیل می‌شود. مسئله دیگر این نیست که مسلمانان در فوتبال حضور دارند؛ مسئله این است که آیا حق دارند جهان را نیز از منظر خود ببینند یا نه؟! شاید اگر اولیویه روا امروز به جام جهانی ۲۰۲۶ نگاه می‌کرد، به همان نسل پسااسلام‌گرایی می‌اندیشید که سال‌ها پیش از آن سخن گفته بود؛ نسلی از جوانان پست‌اسلامیست که دین را در متن زندگی جهانی تجربه می‌کند. از زیدان تا یامال، داستان درباره‌ی ورود اسلام به متن فرهنگ عامه جهانی و تحولات آن است. جام جهانی هنوز جشن پرچم‌هاست، اما گاهی یک سجده پس از گل، بیش از هزاران پرچم، جهان امروز را روایت می‌کند. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام‌جهانی_2026 #اولیویه_روا #اسلام_جهانی‌شده #لامین_یامال 📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology

🌎جامعه‌شناسی علم شناخت واقعیت اجتماعی‌ استاتحادیه جامعه‌شناسان ایرانی در تلگرام (اِجادَت)، فهرست زیر را در شاخه‌های گوناگون علوم اجتماعی تدارک دیده‌است. با انتشار آن در کانال‌های مختلف، به ترویج بینش جامعه‌شناختی یاری رسانید.              🔰🔰 پنج‌شنبه ۱۴۰۵/۴/۴🔰🔰 🔰جستاری در جامعه شناسی ✍عادل سجودی 🆔@GILsociologist 🔰جامعه‌شناسی تفسیری‌پرگمتیستی، نظری و درمانی ✍ح.ا. تنهایی 🆔@hatanhai 🔰جامعه شناسی و اخلاق ✍آرش احدی مطلق 🆔@Sociology_of_Ethics 🔰تحلیل آسیب‌های اجتماعی ✍مصلح فتاح پور 🆔@Analysisisocialproblems 🔰هفت اقلیم ✍سعید معدنی 🆔@Saeed_Maadani 🔰جامعه‌شناسی گروه‌های اجتماعی ✍فریبا نظری 🆔@Sociologyofsocialgroups 🔰آکادمی وفاق؛ رویکردهای جامعه شناختی ✍محمدحسن علایی 🆔@sociologicalperspectives 🔰تحلیل فرهنگی جامعه ایران ✍نعمت الله فاضلی 🆔@drnematallahfazeli 🔰مطالعات فمینیستی با رویکرد تفسیری پرگمتیستی ✍بی‌تا مدنی 🆔@sociology_of_sport 🔰یادداشت‌ها، مقالات و کارگاه‌ها ✍مسعود زمانی مقدم 🆔@masoudzamanimoghadam 🔰انسان‌شناسی یاریگری، توسعه پایدار بومی و زیست‌بوم‌داری ✍کاوه‌ فرهادی 🆔@kaveh_farhadi 🔰🔰🔰🔰🔰 🔻Click here to join us: 🆔@madanibita 🆔@Mohamadzeinaliunari

Repost from سهام نیوز
✅طالبان یک معلم زن را به جرم آموزش آنلاین در ملاعام شلاق زد. سازمان ملل: در سه ماه اول سال ۲۰۲۶، حداقل ۳۹ زن در افغانستان در ملا عام شلاق خوردند ۲.۲ میلیون دختر و زن از درس و تعلیم محروم هستند 🔻شما شکوه این زن رو ببینید نه زجه میزنه نه جیغ میزنه @Sahamnewsorg

‍ کتاب «رسالات» تازه‌ترین اثر چاپ شده از زنده‌یاد جلال آل‌احمد، به‌تازگی توسط مؤسسه انتشاراتی همرخ روانه بازار نشر شد. این کتاب ۲۵۶ صفحه‌ای که به کوشش محمدحسین دانایی تدوین شده، از چند جهت دارای اهمیت ویژه است؛ از جمله آن‌که چهار متن منتشرنشده از آل‌احمد را در بر می‌گیرد که به دلیل انتشار نیافتن در طول دهه‌های گذشته، تاکنون هرگز مشمول سانسور نشده‌اند. این اثر در سه بخش تنظیم شده. بخش نخست شامل یادداشتی منتشر نشده از زنده‌یاد سیمین دانشور است که در روزهای پس از درگذشت جلال آل‌احمد نگاشته شده و به زندگی، شخصیت و مرگ این نویسنده برجسته معاصر می‌پردازد. بخش دوم کتاب به قلم محمد حسین دانایی اختصاص دارد و در آن، ضمن مروری بر زندگی، اندیشه‌ها و آثار آل‌احمد، ضرورت انتشار این مجموعه و نتایج مورد انتظار از آن بررسی شده است. همچنین برای نخستین بار، روند تحصیلی جلال آل‌احمد از دوران دبستان تا مقطع دکتری دانشگاه تهران به‌صورت مستند و تفصیلی روایت می‌شود. در این بخش، دلایل انصراف او از ارائه رساله دکتری و تصمیم آگاهانه‌اش برای پرهیز از دریافت مدرک دکتری نیز مورد واکاوی قرار گرفته است. یادداشتی درباره آسیب‌های مدرک‌گرایی و نسبت آن با بی‌ریشگی فرهنگی نیز از دیگر مطالب این بخش به شمار می‌رود. بخش سوم کتاب، متن اصلی «رسالات» را تشکیل می‌دهد و مشتمل بر چهار مقاله و رساله پژوهشی از خود جلال آل‌احمد است که تاکنون منتشر نشده بودند. حواشی، توضیح و  سندهای تکمیلی این بخش نیز توسط تدوین‌کننده افزوده شده. این آثار عبارت‌اند از: «ابوریحان بیرونی خوارزمی»، «سوره یوسف و ادبیات فارسی»، «گزارشی از وضع دبیرستان‌های تهران» و «طرح اولیه اَلفَ لیل» که موضوع رساله دکتری ناتمام آل‌احمد بوده است. در بخش پایانی کتاب نیز عکس مدرک‌های تحصیلی جلال آل‌احمد منتشر شده تا مستندهای مربوط به سوابق آموزشی و دانشگاهی این نویسنده نامدار در دسترس پژوهشگران و علاقه‌مندان قرار گیرد. به گفته گردآورنده کتاب، «رسالات» مجموعه‌ای از اسناد تاریخی و فرهنگی منتشر نشده است که می‌تواند دریچه‌ای تازه برای شناخت جلال آل‌احمد بگشاید؛ نویسنده‌ای که اگرچه از چهره‌های شناخته‌شده ادبیات و اندیشه معاصر ایران به شمار می‌رود، ولی هنوز ابعاد مهمی از زندگی، آثار و اندیشه‌های او کمتر مورد توجه و شناخت قرار گرفته است. برای خرید کتاب رسالات: https://share.google/7togsvyJWauvTkImm @jalalaleahmad_simindaneshvar

در شرایطی که کشور با وضعیت خطیر و پیچیده‌ای مواجه است و بیش از هر زمان نیازمند تقویت همبستگی و انسجام ملی هستیم، صیانت از حقوق و آزادی‌های اساسی شهروندان و تأمین امنیت فردی آنان، ضرورتی انکارناپذیر و در راستای تحکیم سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی است. در این شرایط، آقای یاشار دارالشفاء، دانشجوی دکتری رفاه و سلامت اجتماعی، پژوهشگر، معلم و عضو شورای مدیریت مرکز آموزش انجمن جامعه‌شناسی ایران، حدود یک هفته پیش بازداشت شده‌اند و تاکنون اطلاع رسمی و روشنی درباره دلایل بازداشت و وضعیت ایشان در دسترس قرار نگرفته است. انجمن جامعه‌شناسی ایران ضمن ابراز نگرانی نسبت به وضعیت پیش‌آمده و با تأکید بر لزوم رعایت حقوق قانونی افراد، از نهادهای مسئول درخواست می‌کند در چارچوب قوانین و مقررات جاری کشور، نسبت به اطلاع‌رسانی شفاف درباره وضعیت ایشان و تأمین حقوق قانونی وی اقدام کنند. هیأت مدیره انجمن جامعه‌شناسی ایران

اشاره: این روزها که خبر اعدام می شنویم یاد یادداشت دو سال پیش که به بهانه ترور مقیسه و رازینی نوشته بودم افتادم.این یادداشت را باهم مرور می‌کنیم👇 کشوری گرفتار در چنبره‌ اعدام و ترور ✍سعید معدنی خبر شوکه کننده ترور دو قاضی مشهور دهه‌های اخیر جامعه را به بهت و سوالات زیادی فرو برده و هرکس با توجه به زیست در زیر سایه این قضات واکنش نشان می‌دهد.گروهی تسلیت می‌گویند گروهی شاد هستند و گروهی هم عقلانی می‌اندیشند و حل معضل جامعه را در ترور نمی‌بینند. ترور این دو قاضی در ۲۹ دی ۱۴۰۳ اتفاق افتاد. دقیقا ۶۰ سال پیش چند جوان که یکی از انها محمد بخارایی نام دارد، بنا به فتوایی اسلحه بر می‌دارند و در روز اول بهمن ۱۳۴۳ حسنعلی منصور نخست‌وزیر شاه را در مقابل مجلس ترور می کنند. آیت الله خمینی تازه تبعید شده، قانون کاپیتولاسیون تصویب شده، هنوز سینه ها از اعدام نواب صفوی و سایر اعدامی‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد که ده سالی از آن نگذشته پر از کینه است که این خشم و کینه با ترور حسنعلی منصور خالی می‌شود. عامل اصلی ترور محمد بخارایی است. در این واقعه عده‌ای از همدستانش هم دستگیر می‌شوند.  به همراه محمد بخارایی سه تن دیگر - صادق امانی، رضا صفار هرندی و مرتضی نیک‌نژاد -  اعدام می شوند.‌ اما در این میان نام شخصی به نام اسدالله لاجوردی جوان هم ذکر می شود. ظاهرا نقشی در این ترور داشت که در سال ۱۳۴۴ به ۱۸ ماه زندان محکوم می‌شود. این لاجوردی، که بعدها نیز چند باری توسط ساواک دستگیر می‌شود، همان لاجوردی است که در سالهای آغازین پس از انقلاب اسلامی دادستان و رئیس زندان اوین می شود که بازجویی‌ها و اعتراف‌گیری‌هایش زبان‌زد جامعه است. زمانی که محمد بخارایی در حیاط منزل شان قدم می‌زند و نگران درست انجام دادن ترور نخست‌وزیر است. برادر کوچک‌ ده ساله اش که احمد نام دارد احتمالا - به تخیل نگارنده - از پشت پنجره خانه نظاره گر حرکات برادر است. او نمی‌داند در آینده چه سرنوشت تلخی در انتظار برادر و خودش است. او نمی‌داند در این سرزمین شوم خون و اعدام و ترور، خود نیز بعدها روزی در ماه‌های بهار انقلاب اسلامی توسط دوست و همرزم برادرش به مرگ محکوم و اعدام انقلابی خواهد شد. احمد بخارایی ده- یازده ساله نگاه‌هایش بدرقه راه برادر است .  محمد بخارایی می رود تا نخست وزیری را ترور کند و سپس خود نیز اعدام شود. زمان می گذرد و در دهه پنجاه شمسی قرار داریم. دهه‌ی گروههایی با عملیات چریکی. احمد بخارایی در راه مبارزه با شاه به سازمان مجاهدین خلق که کارشان ترور است می‌پیوندد تا شاید انتقام خون برادرش محمد بخارایی و همه کشته شدگان دوره پهلوی را بگیرد. احمد زنده می‌ماند و رفتن شاه و جشن سقوط پهلوی را می‌بیند و لبخند می‌زند و خدا را شاکر است که دیگر دوره گل و سوسن و یاسمن رسیده است. اما غافل از اینکه منطق کثیف تقابل ترور و اعدام در این سرزمین شوم پایان ندارد. دوباره سازمان مجاهدین خلق اعلام تداوم عملیات مسلحانه را صادر و همچون دوره پهلوی علیه نظام جدید هم به قهر و خشونت متوسل می شود. احمد بخارایی هم عضو مجاهدین خلق می‌ماند.‌ سال ۱۳۶۰ فرا می رسد او دستگیر می شود و زیر فشار بازجویان لاجوردی مجبور به اعتراف تلویزیونی می‌شود. اما این اعتراف باعث تخفیف مجازات نمی‌شود لذا احمد بخارایی به درخواست دوست و همرزم برادرش - دادستان  اسدالله لاجوردی - به همراه بسیاری دیگر در آن سال‌ها به جوخه اعدام سپرده می‌شوند تا چرخه‌ی شوم انتقام تداوم یابد. لاجوردی در سال ۱۳۶۳ به خاطر شکایت از خشونت‌های بی‌حد و مرزش از دادستانی برکنار می شود. ۱۴ سال بعد در ۶۳ سالگی توسط دو تن از اعضای مجاهدین خلق به نام های علی اصغر غضنفرنژاد جلودار و اکبر ده‌بالایی در بازار در مقابل حجره و اطاقی ترور می شود عامل ترور هم دستگیر و بعدا اعدام می‌شود.‌ تا همچنان این چرخه‌ی نکبت ادامه داشته باشد. با خود می گویم اگر مثلا یکصد سال پیش قانون منع اعدام در کشور ما تصویب و مجازات حبس جایگزین می شد،  شاید در این صورت از چرخه خشونت کاسته می‌شد. اگر اعدام های بعد‌ از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ افرادی مثل نواب صفوی، حسین فاطمی، مرتضی کیوان و دیگران نبود شاید شاهد کاهش انتقام‌ها و ترورها بودیم. اگر ترورها و تروریست‌ها قابل کنترل نیستند اعدام ها که دست حکومت‌هاست. حکومت ها می توانند با کاهش اعدام از تکرار بخشی از این ترورها جلوگیری کنند. شاید اگر حکم اعدام توسط رازینی و مقیسه کمتر صادر می شد، آنها ترور نمی‌شدند. شاید این فراز از نوشته را خیالی و رمانتیک بدانید ولی واقعا خیال و رمانتیسم بخشی لازم در زندگی بشر است. الان پخشان عزیزی، افراد موسوم به بچه‌های اکباتان و بسیاری دیگر زیر تیغ اعدام هستند. حکومت‌ها می‌توانند دور اندیش‌تر و با تامل با قضایا برخورد کنند تا شاید جلو بخش بزرگی از تولید و بازتولید چرخه خشونت را بگیرند. @Saeed_Maadani

♦️یوهان هایلبرون جامعه‌شناس برجسته‌ی هلندی و تصدیق تمایز نظریه‌ی جامعه‌شناختی و نظریه‌ی اجتماعی و تاسف اش! ✍حسن محدثی‌ی گیلوایی ۸ خرداد ۱۴۰۵ در سال هشتاد و هشت مقاله‌ای برای شرکت در هم‌آیش انجمن جامعه‌شناسی نوشتم و در آن ارایه کردم و در مجله‌ی انجمن جامعه‌شناسی منتشر شد: تمایز نظریه‌ی اجتماعی و نظریه‌ی جامعه‌شناختی. هیچ‌یک از هم‌کاران ام در رشته‌ی جامعه‌شناسی این تمایز را نپذیرفتند و برخی آشکارا مخالفت کردند. یکی از دلایل مخالفت‌شان این بود که جامعه‌شناسان برجسته چنین تمایزی را در آثارشان منعکس نکرده اند. حالا دوست عزیز من کیاوش حافظی همت کرده و کتاب بسیار مهم یوهان هایلبرون را به پیش‌نهاد من به فارسی ترجمه کرده است. این کتاب به زبان هلندی نوشته شده و سپس به زبان‌های فرانسوی و پرتقالی و انگلیسی ترجمه شده و دارای اعتبار جهانی است. در یادداشتی که هایلبرون به‌عنوان پیش‌گفتار ترجمه‌ی فارسی نوشته، تعبیر زایش جامعه‌شناسی را به‌کار برده است. روی جلد ترجمه‌ی انگلیسی زایش نظریه‌ی اجتماعی درج شده است. حافظی از او پرسیده: بالاخره کدام درست است؟ زایش نظریه‌ی اجتماعی یا زایش جامعه‌شناسی؟ پاسخ هایلبرون به پرسش حافظی تکان‌دهنده است: ناشر انگلیسی -Polity Press- به خاطر جلب نظر مخاطبان اش، عنوان را از زایش جامعه‌شناسی به زایش نظریه‌ی اجتماعی تغییر داده و من اکنون از این امر متاسف ام. من کاملا موافق ام که این دو با هم فرق دارند و در نسخه‌های هلندی و پرتقالی و فرانسوی زایش جامعه‌شناسی آمده! عجب! ناشر در تغییر عنوان دخالت کرده و عنوان کتاب جامعه‌شناس برجسته را عوض کرده؟ برخلاف نظر نویسنده؟ ولی جامعه‌شناسان ایرانی کتاب‌های فرنگی را مبنای کارشان قرار می‌دهند و ذره‌ای در خطا بودن و مشکل‌دار بودن محتوای آن‌ها تردید نمی‌کنند. سال‌ها است که می‌گویم جامعه‌شناسی‌ی ایرانی دگرسالار است. این‌ها نمی‌توانند بدون ارجاع به اندیشه‌ی غربی چیزی بگویند. رابطه‌ی آن‌ها با کتاب‌های غربی شبیه رابطه‌ی آخوندها با متون حدیثی و ... است. تفکر انتقادی و تولید اندیشه‌ی جامعه‌شناختی بدون ارجاع به متفکر غربی، برای‌شان قابل تصور نیست. نقد جامعه‌شناسان غربی که پیش‌کش‌شان؛ مثل کفر ابلیس است. متن نامه‌‌های حافظی و هایلبرون در ترجمه‌ی این کتاب منتشر خواهد شد. #دگرسالاری #کیاوش_حافظی #یوهان_هایلبرون #نظریه‌ی_اجتماعی #نطریه‌ی_جامعه‌شناختی @NewHasanMohaddesi

♦️یوهان هایلبرون جامعه‌شناس برجسته‌ی هلندی و تصدیق تمایز نظریه‌ی جامعه‌شناختی و نظریه‌ی اجتماعی و تاسف اش! ✍حسن محدثی‌ی گیلوا
♦️یوهان هایلبرون جامعه‌شناس برجسته‌ی هلندی و تصدیق تمایز نظریه‌ی جامعه‌شناختی و نظریه‌ی اجتماعی و تاسف اش! ✍حسن محدثی‌ی گیلوایی ۸ خرداد ۱۴۰۵ #کیاوش_حافظی #یوهان_هایلبرون #نظریه‌ی_اجتماعی #نطریه‌ی_جامعه‌شناختی @NewHasanMohaddesi

Repost from N/a
در ستایش حمایت ✍️ کیاوش حافظی بالاخره یک کار مهم در زندگی‌ام انجام دادم. تقریباً دو سال پیش بود که ترجمه‌ی کتابی درباره‌ی نحوه‌ی پیدایش یا تولد جامعه‌شناسی را به پیشنهاد استاد بزرگوارم دکتر حسن محدثی آغاز کردم. در ابتدا به سبب رعایت اخلاق حرفه‌ای به مؤلف اعلام کردم که قصد ترجمه‌ی این کتاب را دارم اما شرایط ایران به گونه‌ای نیست که بتوانیم بابت کپی‌رایت هزینه‌ای به او پرداخت کنیم. مؤلف جناب آقای یوهان هیلبرون ایمیل مرا به گرمی پاسخ داد و از ترجمه‌ی این کتاب به فارسی استقبال کرد و گفت که بابت کپی‌رایت جای نگرانی نیست. او با روی گشاده اعلام کرد که هر زمانی که به مشکلی برخوردم آن را با او در میان بگذارم. حتی اعلام کرد حاضر است برای کتاب یک پیش‌گفتار یا پس‌گفتار بنویسد. انصافاً هم برخوردی که از او دیدم برای منی که در ایران درس خوانده بودم کاملاً جای تعجب داشت. این رفتار صمیمانه و حامیانه را فقط از یک نفر دیده بودم و آن کسی نبود جز حسن محدثی که با وجود گذراندن فقط دو واحد پیش‌نیاز در دوره‌ی کارشناسی ارشد من هنوز از حمایت‌های او بهره‌مندم؛ کسی که این کتاب را برای نوشتن مقاله‌ام به من معرفی کرد و وقتی پایان ترجمه را به او اعلام کردم او را از خودم مسرورتر دیدم. حالا او افتخار داده که ویراستار سیاه‌مشق‌های من شود. مؤلف، جناب هیلبرون هم بعد از ارسال پیش‌گفتار برای مخاطبان فارسی‌زبان مرا با سؤالی روبه‌رو کرد. او در متن پیش‌گفتار از اصطلاح تولد جامعه‌شناسی استفاده کرده بود؛ حال آن‌که کتاب انگلیسی با عنوان تولد نظریه‌ی اجتماعی به چاپ رسیده است. از دکتر محدثی آموخته بودم بر خلاف نگاه‌های رایج در ایران نظریه‌ی اجتماعی متمایز از نظریه‌ی جامعه‌شناختی است. وقتی این موضوع را با هیلبرون در میان گذاشتم او هم آن را تصدیق کرد و گفت که به اصرار ناشر عنوان کتاب تغییر کرده و حالا بابت گوش دادن به حرف ناشر اندکی پشیمان است. وقتی موضوع را با دکتر محدثی در میان گذاشتم به وجد آمد چنان‌که ایده‌ی جدیدی در سر داشته باشد. خلاصه آن‌که برای منی که به سبب بوروکراسی حاکم در دانشگاه عطای ادامه تحصیل در دانشگاه را به لقایش بخشیده‌ام این حجم از حمایت فکری و معنوی از دو استاد ایرانی و خارجی برایم باورنکردنی بود. علاوه بر آن‌که برای اولین بار احساس کردم کار مهمی در زندگی انجام داده‌ام، هیچ‌گاه این‌قدر حمایت ندیده بودم. هرچند که می‌دانم در این‌جا باید ستایش‌گر شانس باشم چرا که افراد بسیار شایسته‌تر، باهوش‌تر و با نبوغ بالایی در این سرزمین هستند که چون بخت یارشان نبوده به کام روزمرگی افتاده‌اند.

Repost from N/a
‍ ‍ جراحِ دیوار‌ها؛ روایتی مردم‌نگارانه از «سردارِ آزمون» پانزده بار شرکت در ماراتن فرساینده کنکور تجربی، رکوردی است که دوستانش را واداشت تا از سر مزاح به او لقب «سردارِ آزمون» بدهند. محمد سال‌ها سودای روپوش سفید پزشکی و کارد جراحی را در سر می‌پروراند، اما سرانجام قوانین سازمان سنجش نقطه پایانی بر این مسیر طولانی او گذاشت. حالا، پس از سال‌ها، برای یک پژوهش مردم‌نگارانه به دیدارش می‌روم؛ نه در راهروهای استریل یک بیمارستان، بلکه در طبقه اول ساختمانی نیمه‌کاره در محله اعیان‌نشین ولیعصر تبریز. صدای گرم و خوش‌آمدگویی‌اش («آقای محبتیان بویور، خوش گلمیسیز») مرا از میان بشکه ها و تخته‌های بنایی به انتهای سالن می‌کشاند. محمد را می‌بینم؛ با موهایی که حالا کمی جوگندمی شده و لباسی یکدست سفید که بی‌شباهت به روپوش پزشکان نیست. بر بلندای تخته ایستاده و با تمرکزی خیره‌کننده، شمشه گچ‌بری را روی لبه ابزار سقف کاذب تنظیم می‌کند. به شاگردش بابت سفت شدن ملات تذکر می‌دهد و سپس، با ظرافتی مینیاتوری، گچ را چون خامه‌ای نرم بر انحنای سقف می‌کشد. پیوند ملات جدید با بافت قبلی، بی‌نقص و یکپارچه است. از تخته پایین می‌آید. برخلاف عرف کارگاه‌های ساختمانی، محیط کارش وسواس‌گونه تمیز و مرتب است. با لحنی آرام می‌گوید: «محل کار آدم، محل زندگی اوست، باید مرتب باشد؛ هرچند همکاران دیگر به این موضوع اهمیت نمی‌دهند.» در گوشه پذیرایی، روی یک زیرانداز ساده برای صرف چای می‌نشینیم. محمد با چشمانی درخشان، تصاویر شاهکارهایش را در موبایل نشانم می‌دهد؛ طرح‌هایی ظریف با پتینه صدفی و طلایی. با اعتمادبه‌نفسی که ریشه در چيره‌دستی‌اش دارد، می‌گوید: «اگر بخواهند، می‌توانم گچ‌بری‌های موزه لوور فرانسه را موبه‌مو دربیاورم. وقتی انسان متوجه کیفیت کار خود می‌شود، دیگر نیازی به تواضع کاذب نیست.» او حالا شش سال است که در این منطقه مرفه کار می‌کند، جایی که هنر پرزحمت و گران‌قیمت دستش، خریدار دارد. وقتی از سرنوشت دانشگاه رفتنش می‌پرسم، لبخندی می‌زند و می‌گوید: «دانشگاه هم می‌روم؛ معماری می‌خوانم. گفتم بهتر است حداقل در مهارتی که تخصص دارم تحصیل کنم.» شاگردی که برایمان چای می‌آورد را نشان می‌دهد و می‌افزاید: «ایشان هم‌کلاسی‌ام است. آوردمش تا هم کار یاد بگیرد و هم کمک‌حال باشد.» محمد استکان چای را به من تعارف می‌کند اما خودش نمی‌نوشد؛ میگوید هنوز تایم خوردن چایی و استراحتم نشده. این انضباط شخصی و مراقبت از خویشتن، در کنار دستان تمیز و بی‌پیله‌اش، پارادوکسی جالب برای ساختار اداری خلق کرده است. با خنده‌ای تلخ گلایه می‌کند: «حق بیمه کارگری می‌دهم، اما وقتی می‌روم اداره بیمه، به دستان سالم و لباس تمیزم شک می‌کنند و می‌گویند تو که کارگر نیستی! انتظار دارند حتماً دستانم کثیف و پینه‌بسته باشد، درحالی‌که کشیدن گچ روی دیوار توان و فرسایش فیزیکی بالایی دارد.» از ساختمان خارج می‌شوم. محمد شاید هرگز با بورد تخصصی پزشکی در یک مطب ننشست، اما در این واحد نیمه‌کاره، با آن لباس تمیز، محیط منظم و دقت وسواس‌گونه‌اش، همانند یک جراح حاذق عمل می‌کند. او اخلاقیات و ذهنیت یک پزشک متعهد را در این خانه طنین‌انداز کرده و حالا، جراحِ معمارِ سقف‌های این شهر است. محقق و نویسنده: عادل محبتیان تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۳/۰۶ انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی #تکه_یادداشت_میدانی #کارگران_ساختمانی #گروه_مجسم #مردم_نگاری #مرکز_پژوهش_های_شورای_شهر_تبریز ✅کانال ما در تلگرام و بله: @ISA_Tabriz @iran_sociology ✅جهت ارسال متن، نقد و پیشنهاد در تلگرام و بله: @ISA_Tabriz_info 📣 آذربایجان را جامعه‌شناسانه ببینیم. 🔴 کانال انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی را به اشتراک بگذارید. لینک دعوت👇 https://t.me/ISA_Tabriz

یک کتاب ستودنی و یک نویسنده ستودنی‌تر پرویز اجلالی کتاب پزشگی اجتماعی نوشته دکتر ونوشه بحرانی(ونوشه درگویش مازندرانی یعنی بنفشه) دکتر متخصص داخلی و فرزند دکتر حسین بحرانی همکار جامعه‌شناس ما است. وی هیچگاه مطب نداشته و فقط گاه در جنوب شهر تهران در درمانگاهی بیمار پذیرفته است. اما از زمان کرونا به این طرف پیوسته در شهرستان زاهدان به درمان پزشکی و حمایت اجتماعی از مردم محروم آن منطقه پرداخته است و با جلب همکاری مردم خیر خانه‌ای را در آنجا به ارائه خدمات پزشکی و اجتماعی به مردم اختصاص داده است. خاطرات او از شرایط زیست مردم محروم آن حوالی واقعا خواندنی است. درمقدمه کتاب اشاره کوتاهی به تجربیات خود در این مورد دارد. اما کتاب به غیر از این مقدمه از پنج مقاله مهم که پزشکی را به شرایط زندگی مردم و جامعه‌شناسی پیوند می‌زند، تشکیل شده است. مقاله اول تحت عنوان "خاستگاه اجتماعی بیماری‌ها: تاریخی فراموش شده" نوشته هاوارد وایتزکین(۱۹۸۱) از مجله بین‌المللی خدمات پزشکی نقل شده است. مقاله دوم با نام "دیدگاه مارکسیستی در زمینه مراقبت‌های پزشکی" نیز از همین نویسنده است. مقاله بعدی تحت عنوان "پزشکی اجتماعی از دیروز تا امرور: درس‌هایی از آمریکای لاتین" بررسی جامع تاریخی و مفهومی پزشکی اجتماعی در امریکای لاتین توسط چهار متخصص این حوزه است که از مجله بهداشت عمومی اکتبر ۲۰۰۲ نقل شده. درابن مقاله به وضعیت پزشکی اجتماعی درآرژانتبن،برزبل،شیلی،کلمبیا، کوبا ، اکوادور و مکزیک پرداخته شده است. مقاله چهارم کتاب با نام سلامتی، مراقبت‌های بهداشتی و سرمایه‌داری اثر کالین لیز از مجله socialist regist ۲۰۱۰ برگرفته شده است. این مقاله به خوبی نشان می‌دهد که چگونه بحران‌های سرمایه‌داری بر سلامت مردم اثر می‌گذارند. سرانجام مقاله آخر که نوشته‌ای تاریخی است با عنوان "درباره پزشکی انقلابی" نوشته ارنستو چه گوارا که خطاب به کوشندگان انقلاب کوبا در سال۱۹۶۰ مننشر شده است که در آن بر افتخار خدمت به مردم ناکید شده است. همه این مقاله‌ها درباره پزشکی است آن طور که باید باشد نه پزشکی که پزشکانش در۹ ماه سال مریض ها سرکیسه می‌کنند تا سه ماه تابستان را در اروپا و آمریکا خوش بگذرانند و همواره از نرخ ویزیت پایین و گرانی هزینه زندگی شکایت دارند و هیچگاه از قسمت‌های مرفه شهرها پایین‌تر نمی‌آیند. گردآورنده و مترجم کناب نیز نمونه کامل فکری است که درکتاب مطرح می‌شود یک پزشک واقعی که عمرش راصرف مردمش می‌کند. نویسنده در صفحه تقدیم نوشته است: ابراهیم را در یکی از شب‌های اوایل پاییز گذشته، در خانه‌اش، در حاشیه‌ی زاهدان، جایی که خانه‌ها تمام می‌شدند و آن طرف‌ترش هیچ نبود ملاقات کردم. تنش از ابتلا به دیابتی چندین ساله رنجور و ناتوان بود. قول دادم و قول گرفتم درمان شود، خوب شود. دو ماه بعد، در یکی از شب‌های آخر پاییز، خبر مرگش را شنیدم. قلبم مجروح شد و هرگز بهبود نیافت. ابراهیم 26 ساله از فقر بیمار شد، در فقر رنج بیماری کشید و به دلیل فقر جان داد، که اگر در زمان و مکان و طبقه‌ی متقاوتی به دنیا آمده بود، حال زنده بود، سال‌ها زندگی می‌کرد و بالیدن سه فرزندش را خود شاهد بود. تقدیم به نام و یاد ابراهیم و ابراهیم‌ها لینک این معرفی در [سایت انجمن جامعه‌شناسی ایران] #انجمن_جامعه‌شناسی_ایران @iran_sociology

گاهی مرگ پایان کبوتر است ✍سعید معدنی در هوای سرد آخر پاییز (۲۲ دسامبر ۱۸۴۹) در سن پترزبورگ چشم‌های چند جوان روس را بسته و آماده اعدام هستند. سربازانی که در هوای سرد زیر شلاق بارش برف تفنگ بدست گرفته‌اند، منتظرند تا نصیحت‌ها و آمرزش طلبیدن کشیش وراج تمام شود و آنها ماشه‌ها را بچکانند و پی کارشان بروند. اما پیکی از راه می رسد و دستور تزار روس را می آورد که: اعدام نکنید. اعدام شوندگان از مرگ نجات پیدا می کنند و سربازان هم نفس راحتی می کشند و در نهایت زندانیان در معرض اعدام به حبس و تبعید محکوم می‌شوند. یکی از این اعدامی‌ها فئودور داستایفسکی، نویسنده نابغه روسی است که اگر نبود واقعا جهان چیزی کم داشت. داستایفسکی در زمان اعدام ۲۸ ساله بود. در جوانی چند کتاب ترجمه کرده و قصه‌هایی نوشته بود و پایش به محافل ادبی باز شده بود. او و دوستانش شبانه حلقه هایی تشکیل داده و بعضا در باره‌ی ادبیات اعتراضی علیه دیکتاتوری و تزار مستبد روس گفتگو می‌کردند که دستگیر می شوند. داستایفسکی پس از رهایی از اعدام ۳۰ سال زنده می ماند و شاهکارهایی مثل جنایت و مکافات، قمارباز، ابله، برادران کارامازوف و غیره را خلق می‌ کند که هنوز هم هر رمان خوان حرفه‌ای به احترامش می‌ایستد و کلاه از سر برمی‌دارد. اگر چه بعدها گفتند که تزار قصد ترساندن داشت و نمی‌خواست اعدام کند، ولی این جمع اهل قلم را تا دم هول مرگ بردند و بعد اعدام را متوقف کردند. هر چه بود بعدها داستایفسکی گفت: " به خاطر ندارم که در هیچ لحظه دیگری از عمرم به اندازه آن روز خوشحال بوده باشم" داستایفسکی در سال ۱۸۸۱ در ۵۹ سالگی فوت می کند. ۹ سال بعد از مرگ داستایفسکی، رابرت استراد در آمریکا متولد شد. او در ۱۳ سالگی از منزل فرار کرد و به بزهکاری روی آورد و به مسیر جرم و انحراف افتاد. از مواد فروشی گرفته تا قوادی و... پرداخت. او به خاطر قتلی که مرتکب شده بود به زندان می‌افتد در زندان هم نگهبان را می‌کشد و به اعدام محکوم می‌شود. مادرش جهت جلوگیری از اعدام دست به دامن مقامات آمریکا می‌شود و حتی به دیدار رئیس جمهور هم می‌رود تا فرزندش را از اعدام نجات دهد تا اینکه تلاش‌های مادر کارساز می شود و با دستور رئیس جمهور آمریکا فرزند این مادر از مجازات اعدام رها و به حبس ابد محکوم شد. رابرت استراد ۵۴ سال در زندان ماند و در ۷۴ سالگی در همان زندان مرد. رابرت استراد در زندان به پرندگان علامند شد و روی آنها شروع به مطالعه کرد. او متوجه برخی بیماری‌های پرندگان و چگونگی درمان آنها شد. در نهایت با پشتکار مداوم مطالعه کرد و نوشت تا اینکه آثارش به محافل علمی و دانشگاهی راه یافت. او در حالی که در زندان آلکاتراز به حبس ابد محکوم بود اما به واسطه‌ی آثارش به یک استاد دانشگاه تمام عیار تبدیل شد. آثار وی بعدها راهگشای درمان بسیاری از بیماری‌های پرندگان شد. داستان زندگی این دو نمونه متفاوت یعنی داستایفسکی روشنفکر اخلاق‌گرا و رابرت استراد مجرم و بزهکار، نشان می‌دهد نباید در اعدام افراد عجله کرد. بخصوص اعدام‌هایی که شاکی خصوصی ندارند و حکومت‌ها تصمیم می‌گیرند و می‌توانند مجازات جایگزین مثل زندان و تبعید را انتخاب کنند. در تاریخ غمبار این سرزمین، همیشه هیجان جای عقل را گرفته و حکومتگران و تصمیم‌گیران ما در بزنگاههای تاریخی می‌توانستند اعدام نکنند و سایر مجازات را جایگزین کنند تا از چرخه تولید خشونت بیهوده جلوگیری کنند. از شیخ فضل الله نوری گرفته تا حسین فاطمی، از مرتضی کیوان گرفته تا خسرو گلسرخی و از غلامرضا نیک‌پی ( شهردار تهران قبل از انقلاب ) گرفته تا محسن شکاری، و صدها و هزاران نفر دیگر. سهراب سپهری در فرازی از اشعارش می‌گوید: و نترسیم از مرگ/ مرگ پایان کبوتر نیست. اما واقعا در باره‌ی افرادی مثل داستایفسکی و استراد اگر اعدام می‌‌شدند پایان کبوتر بود. شاید همین تجربه گرانقدر بشری باعث شده تا بسیاری از کشورهای جهان قانون منع اعدام داشته باشند. اعدام تنها مرگی است که می توان بخشید و جانی را نجات داد. بخصوص اگر مدعی اعدام حکومتگران باشند. #سعید_معدنی #داستایفسکی #استراد #اعدام @Saeed_Maadani

این روزها علیرغم وجود سایه جنگ بر سر کشور همچنان موتور ماشین اعدام روشن است و هر روز خبر اعدام می شنویم. یادم آمد بعد ناآرامی ها و اعتراضات موسوم به جنبش مهسا وقتی خبر اعدام محسن شکاری - اولین جوان اعدامی- اعلام شد، این یادداشت را نوشتم. خواندن آن خالی از لطف نیست.👇👇