uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
484
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-1030 день
Архів дописів
راجع‌به این «زخم‌خورده‌م قشنگ‌تر باشه» هم یه توضیح بدم حالا که دستم می‌جنبه. من زخمام رو دوست دارم. دلم نمی‌خواد فراموششون کنم. و خیلی وقت‌ها هم (اگرچه کار ناسالمیه) دوست ندارم اصلا درمان بشن. این زخم‌ها منم. برای من ارزشش بیشتره که یک روان‌رنجور واقعی باشم تا یک آدم سالم شسته‌رفته‌ای که با تمرین‌های دی‌بی‌تی و سی‌بی‌تی به زندگی وصله. ژیژک یک سخنرانی داره که توش می‌گه آدام فیلیپس (به گمانم نظر خودش هم هست) گفته درمان الزاما نمی‌خواد رنج‌های شما رو تقلیل بده. هدفش اینه که متوجه بشید زندگی چیزی فراتر از این دسته‌بندی‌هاست که «من دارم رنج می‌کشم» یا «من دارم لذت می‌برم» و می‌گه اهداف والاتری هم توی زندگی هست. من شدیدا به این حرفش اعتقاد دارم، حتی اگر گاهی راهم رو گم کنم. الان ویدئوش رو پیدا می‌کنم و می‌ذارم.

چقد امروز حرف می‌زنم. به‌خاطر کیهان کلهره. وقتایی که به کاراش گوش می‌دم سوراخ‌به‌سوراخ روحم باز می‌شه و خاطره و حرف قلمبه می‌شه توی گلوم. تابه‌حال کلی برام عقده‌گشایی کرده و ریشهٔ مشکلاتم رو بهم نشون داده. انگار زخم روحت رو باز می‌کنه و فوارهٔ خونت رو مثل اثر هنری می‌ذاره جلوت. گله‌ای هم نیست. شاید زخم‌خورده‌م قشنگ‌تر باشه. دستت رو می‌بوسم آقای کلهر.

یه بار که حالم خیلی بد بود، به استاد فلسفه‌م پیام دادم و گفتم همه‌ش به خودکشی فکر می‌کنم چون این زندگی فایده نداره. دو ساعت برام وقت گذاشت و بهم گفت زندگی پر از فراز و نشیبه و توی هر سرپایینی روحت منقبض می‌شه. ولی بهت قول می‌دم یک روز می‌آد که بالاخره این فنر آزاد می‌شه و روحت پر پروازش باز می‌شه و حالت بهتر می‌شه. گفتم چه فایده استاد؟ پر پرواز می‌خوام چیکار؟ گفت وقتی پر پرواز داری، فکر فایده‌ش نیستی. از پروازکردن لذت می‌بری. همین الان هم زندگی کن که این جهان بی‌رحمه. ممکنه فرصت پروازت خیلی کوتاه باشه. چند سالی از این مکالمه می‌گذره و من هنوز منبسط نشده‌م. کاشکی راست گفته باشی استاد صبوری. 💔

photo content

گریه بسه. بریم سیگار بپیچیم و چای دم کنیم و کار کنیم و درس بخونیم که آفتاب برای گریه‌های هیچ‌کس صبر نمی‌کنه.

گریه بسه. بریم سیگار بپیچیم و چای دم کنیم و کار کنیم و درس بخونیم که آفتاب برای گریه‌های هیچ‌کس صبر نمی‌کنه.

الان باز یادم اومد که احتمالا کمتر از بچه‌های مسجد از بابام و بچه‌های مدرسه از مامانم حرف شنیدم. اینقدر اونجاها انرژی می‌ذاشتن که به من نمی‌رسید. :)) به من «هیس، اخبار می‌بینم» و «هیس، سرم درد می‌کنه باید بخوابم» می‌رسید فقط. ای بابا. چقد مظلوم بودم. از وقتی چشم باز کردم خواهرام کنکور و خواستگاری و دانشگاه و عروسی داشتن. برای اینکه با یه آدم واقعی صحبت کنم می‌رفتم پیش خواهرام. اونا هم کنکور داشتن بیچاره‌ها دیگه. بهم یه درس یاد می‌دادن و کلی مشق می‌دادن بهم که سرم گرم شه. قبل کلاس اول، خوندن و نوشتن و جمع و تفریق و ضرب و الگو و سودوکو بلد بودم ولی نمی‌دونستم خاله‌م خواهر مامانمه و نمی‌دونستم این آقایی که عید به عید می‌آد و بهم می‌گه عمو، مثل بقیهٔ عموها نیست و واقعا داداش بابامه. بگردم. خود طفلکم با چه جون‌کندنی رسیده به اینجا. چند وقت پیش از کامیار پرسیدم به نظرت من آدم شجاعی‌ام؟ گفت آره. گفتم جدی می‌گی یا می‌خوای از سرت بازم کنی؟ گفت وا. به‌نظرم شجاعی. پرسیدم چطور؟ من که هرکاری رو شروع می‌کنم جا می‌زنم از ترس. گفت تنهایی تا تهران اومدی و تنهایی داری زندگی‌کردن رو یاد می‌گیری. همین خیلی شجاعت می‌خواد. اونجا به نظرم حرفش عجیب اومد. منظورش از «تنهایی» رو نمی‌فهمیدم. ولی امروز انگار همهٔ نقطه‌ها به هم وصل شد. من جوری همهٔ عمرم تنها بودم که خودم هم نمی‌دونستم چقدر تنهام. بگردم برای محدثهٔ کوچیکی که بودم. هیچ‌وقت نفهمید چرا بچگی‌ش اینقد غمگینه. حالا دم ۲۶ سالگی، تازه می‌فهمه چرا وقتی درخت زردآلو آفت زد و بریدنش، چند روز گریه کرده. چون بهترین دوستش همون درخته بوده. بمیرم برات. احمق کوچک تنها.

مامانم داشت تعریف می‌کرد که آره، یادته وقتی یه چیزی می‌خواستی برات نمی‌خریدیم چقد ازمون ناراحت می‌شدی؟ اون موقع ما نداشتیم که برات بخریم. تمام توانمون همون بود. دلم خیلی شکست. نه برای اینکه برام نخریدن و نه برای اینکه الان این حرف رو بهم زد. برای اینکه اون موقع باهام حرف نزدن و توجیهم نکردن. برای اینکه من هم براشون غریبه بودم و بهم توضیح نمی‌دادن. نیازی نبود جلوی من صورتشون رو با سیلی سرخ نگه دارن ولی به من هیچی نمی‌گفتن. بیشتر کودکی من با سکوت پر شده بود. سکوت وقتی پدربزرگم مرد. سکوت وقتی بابام خسته بود. سکوت وقتی مامانم دعوام می‌کرد و دوباره آشتی می‌کردیم. سکوت وقتی خواهرم رفت دانشگاه. سکوت وقتی داداشم رفت سربازی. سکوت وقتی معلمم اذیتم می‌کرد. سکوت و سکوت و سکوت. تمام خاطرات من پره از داستان‌های بی‌سروته، از ناهارهای ساکتی که تنها دیالوگش «مدرسه خوب بود؟» بود، از شمردن ستاره‌ها روس تخت توی حیاط و از آب‌بازی زیر درخت زردآلو و درددل کردن با درخت پسته. من توی هیچ صحبت دیگه‌ای نبودم. کسی به من نگفت وقتی همسایهٔ پرو فضولی می‌کنه چجوری جوابش رو بدم. به من نگفتن چجوری باید پس‌انداز کرد. کسی باهام صحبت نکرد که تراکتور بابا خرجش زیاده و برای همین نمی‌شه برات عروسک بخریم. کسی به من نگفت خواستگاری یعنی چی و چرا خواهرت داره ازدواج می‌کنه. کسی به من نگفت که بی‌خبر نباید برم خونهٔ دایی‌م، حتی اگه اونجا بیشتر بهم خوش می‌گذره. برخی از ابتدایی‌ترین چیزهای زندگی رو هنوز هم بلد نیستم. تمام کودکی‌م با مکالمه‌های بی‌معنی پر شد. وقتی برمی‌گردم و فکر می‌کنم، به‌زور می‌تونم خاطراتی رو پیدا کنم که توش جدی گرفته می‌شدم و بهم می‌گفتن چطور زندگی کنم. مکالمات کمی هست که توشون مستقیم به من درس زندگی دادن. شاید الان این گله‌ها بیهوده به نظر بیاد، ولی این یادآوری خیلی برای من درد داشت. به بچه‌ها باید همه‌چی رو یاد بدی. دنیا کتاب دستورالعمل نداره. و من مجبور بودم همه‌چیز رو خودم یاد بگیرم. از کتاب‌های بی‌ربط باید می‌فهمیدم روابط چطور کار می‌کنن. از داستان‌های صمد بهرنگی باید می‌فهمیدم بعضی‌ها حتی با حرفای خوب هم خیرت رو نمی‌خوان. از مقاله‌های اینترنتی سایت‌های مزخرف باید می‌فهمیدم که از نظر منطقی، چرا دروغ گفتن بی‌اخلاقیه. من از مامان‌بزرگ شوهرم بیشتر درس آشپزی گرفتم تا مامانم. و این خیلی درد داره. خیلی خیلی.

Khatoon - Kayhan Kalhor Banan (128).mp35.64 MB

یه بچهٔ فامیل داریم، آینهٔ دق منه. با اینکه بزرگ شده، هنوز می‌ذارن دست بزنه تو کیک. می‌ذارن نصف یه نوشابه خانواده رو بخوره. غذا می‌آد سر میز، بلند اعلام می‌کنه اینا همه‌ش مال منه و هرکی داره غذا می‌کشه ازش ناراحت می‌شه و بلند اعلام می‌کنه. وزنش از منم بیشتره و دوبرابر همسرم غذا می‌خوره. اصلا آداب غذاخوردن در اجتماع رو بلد نیست. بعد همه هم می‌گن آخی نازی بچه‌سسسس. هه هه هه. بعد بچهٔ مذکور ده سالشه. ده ساللللل. وای. خود مرگ منه.

صبح درسم رو دوباره شروع کردم و فهمیدم چقد به بطالت گذروندم این چند وقت رو. مجبورم برگردم و چند جلسه رو دوباره ببینم تا یادم بیاد. خیلی نادم و پشیمانم. از امروز دیگه فقط درس و کار و تلاش. پی‌نوشت: متوجه شدم علت اصلی اینکه اینقد کارام رو پشت گوش می‌ندازم اینه که کمرم همیشهٔ خدا درد می‌کنه. از پشت میز نشستن متنفرم و باید کف فرش پخش بشم تا راحت درس بخونم و کار کنم و کف زمین پخش‌شدن چیز خوبی برای کمر نیست. کاش یه گشایشی بشه که از اونجا به بعد، فقط درس و کار و باشگاه و تلاش. 🕯🕯🕯 البته دیگه تصمیم گرفتم که برام مهم نباشه. فلجم بشم می‌شینم درس بخونم تا از این فلاکت بیرون بیام. ☺️

photo content

زنگ زدن ویزیتم رو کنسل کردن و انداختن سه روز بعد. دکتر جلیلی من بدون این تاکسیک‌بازی‌ها هم ازت خوشم می‌اومد. چرا اینقد با دل من بازی می‌کنی؟ :((

حالا اون سری که آزمایش دادم، به همکارم گفتم من نیستم یکی دو روز چون باید برم آزمایش و ام‌آرآی بدم. می‌دونست ام‌اس دارم. الان فکر کرده عود کرده مریضی‌م. هرچی بهش تحویل می‌دم می‌گه خوبید؟ حالتون که بد نیست؟ اگه حالتون بده اشکال نداره من فلان کارو انجام می‌دم. هرچی هم می‌گم بخدا فقط آزمایش بود چیزی‌م نیست بگو کار بعدی چیه. بازم نگرانه. بامزه. :))

قشنگ مشخصه برگشتم سر کارم. هیچ حرفی ندارم بزنم اینجا. جون‌کندن واسه چندرغاز روحم رو کشته. 🚶

فاز اول تنظیم خواب شکست خورد. از شدت سردرد الان دارم می‌خوابم. دعا کنید زنده بمانم. 🙏

وارد اون مرحله از زندگی شده‌م که مقالات علوم اجتماعی رو می‌خونم حالم بد می‌شه و دلم می‌خواد جیغ بزنم و فحش بدم. سراسر جفنگیات جفنگیات جفنگیات. فقط رو همه چیز یه اسمی بذارن. دریغ از راه حل. مقالات پیرامون مسائل زنان که به شدت تئوریزه شده‌ هستن از همه بدتر. دلم می‌خواد فحش ناموسی بکشم به هرکی که مطالعات جنسیت کار می‌کنه. همه‌شون یه مشت آت آشغالن. حرف حساب در نمیاد. کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدم. مشکلم دیگه زن بودن نیست. مشکلم وجود داشتنه. حتی دلم نمی‌خواد در قالب مردی به دنیا میومدم. فکر کن یه موجود احمق خودمحور باشی که هرگز در زندگی‌ت حتی یک ثانیه فراتر از پوست خودت نیاندیشیده باشی. مرد بودن واقعا تحقیرآمیزه. کاش هیچ وقت توی این دنیا وجود نداشتم. بیزارم از تک تک جانوران دوپایی که نفس می‌کشن. مقالات و تلاشهاشون برای توضیح دادن فلاکتی که می‌کشیم انقدر احمقانه و سطحی و تقلیل یافته و ادا بازی در قالب برچسب‌ها و اصطلاحاته که دیگه نمی‌تونم. واقعا نمی‌تونم. دلم می‌خواد برم یه رشته دیگه بخونم و کلا از جهان علوم انسانی خارج شم. دیگه نمی‌تونم این حماقت رو تحمل کنم. خسته‌م. رذالت از تک تک رشته‌هاش می‌ریزه. علوم انسانی در دوران رذایل و انسان‌های لجن! لعنت بهش. لعنت به من با اون انتخاب رشته دبیرستانم. خاک بر سر من با این سی سال زندگی‌م اصلا.

ای بابا. یادم اومد مامان‌بزرگم هم دیگه نیست. هیچ طرفداری تو این دنیا ندارم. :((

photo content

SevenHells - Статистика та аналітика Telegram каналу @se7enhells