SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
475
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
475
شاهکار نسبتاً جدید پیکسار که تازه وقت کردم ببینم:
Win or Lose
شخصیتپردازی و تصویرسازی عالی و فوقالعاده. خط داستانی جذاب. ۱۰/۱۰ 😔🙏
475
سبزیجات و صیفیجات یه جوری گرون شده که دیگه کشک بادمجون هم غذای بهصرفهای نیست. وا! چرا همچین شده همهچی؟ حتی خرید دو کیسه محصول از ترهبار هم زیر پونصد تومن نمیشه. خسته شودم دیگه. 🥀🥀🥀
475
از وقتی داروم تموم شده نیمکیلو هم تکون نخورده وزنم. نه زیاد خوردنم اثر داره نه کم خوردن. بعد من ساده فکر میکردم ارادهٔ خودم بوده که لاغر میشدهم. ای انسان بیخرد. 🤡
دیگه الان افتادم به دریوزگی و کمکردن کربوهیدرات و بیشترکردن پروتئین. ورزشم که تا وقتی نرفتم پیش متخصص حرکت اصلاحی، باید آرام و نرم حرکت کنم. کی فکرشو میکرد در سنین جوانی زانودرد و کمردرد و خطر دیسک داشته باشم؟ من که فکرشو نمیکردم. 🧌
تصورات کودکیم از ۲۵-۲۶ این بود که همهچی خوبه، برای همهٔ زندگیم برنامه دارم و یه کار خیلی خوب هم دارم که ازش راضیام. حال بنگر که چگونه شد ای نابخرد ابله 😔🙏
Anyways,
بریم درس بخونیم و کار کنیم که امروزم منتظر ما نمیمونه. 🥀
475
این ویدئوها رو دیدین که تخممرغ پختهشده رو با یه مقدار شیر و کاکائو و پودر پروتئین و شیرینکننده مخلوط میکنن و میذارن یخچال و بعد بافتش شبیه پودینگ میشه؟
خواستم بگم اگه زردهٔ تخممرغا رو درنیارین مزهٔ سگ میده. فقط با سفیده درست کنین. 🙏
475
از وقتی دکترم گفته یه لکه تو نخاعت داری، هر بار پام خواب میره یه دور وحشت میکنم و فکر میکنم دارم فلج میشم. 😭
475
یادم نیست کلاس چندم، ولی یه باری که معدلم بیست شده بود، مامانم قول داده بود برام جایزه بخره. وسط تیر بود. ساعت هشت-نه شب داشتیم از خونهٔ مامانبزرگم برمیگشتیم. اول که اومدیم بیرون، یه باد ملایمی میوزید. رسیدیم به میدون، مامانم حواسش نبود و جای دور زدن، میدون رو رد کرد. رفتیم جلوتر دور بزنیم، یه وانتی وایساده بود و روی بند رخت، عروسکها رو با گیره بند کرده بود.
اون موقع عروسکفروشی نداشت شهرمون. به مامانم گفتم میشه برام عروسک بخری برای جایزهم؟ گفت باشه. پیاده شدیم. داشتم انتخاب میکردم که باد ملایم تصمیم گرفت دیگه ملایم نباشه. داشت طوفان میشد و خاک بیابونهای اطراف رسما میاومد روی سرمون بباره.
فروشنده شروع کرد جمع کردن عروسکا، چون با این اوضاع، کمکم باد میبردشون. هیچوقت این تصویر از ذهنم نمیره که کلی خرس عروسکی کوچیک و بزرگ، داشتن روی بند میرقصیدن و سعی میکردن گوششون رو از گیره بکشن بیرون و فرار کنن. به مامانم گفتم من اون زرده رو میخوام. یه خرس بززززرگ طلایی بود که باد چیزی نمونده بود بدزدتش.
مامانم گفت نه اون خیلی بزرگه. منم اصرارررر که همین رو میخوام. یهو یکی از گوشاش از گیره آزاد شد و نزدیک بود بره. باد اینقد شدید بود که خود کوچک من هم باید کج میایستادم که نیفتم روی زمین. گریهم گرفت و گفتم مامان داره باد میبرتش. بعدش بی مامان میشه.
آقاهه دید باید سریعتر جمع کنه بره. گفت نصف قیمت میدم براش ببر. نتیجهش این بود که من یه خرس بززززرگ طلایی رو با پنجهزار تومن صاحب شدم. بعد از اون دیگه نه آقاهه اومد شهرمون، نه وانتی دیگهای اومد عروسک بفروشه. نه خرسی دیدم که پنجهزار تومن باشه قیمتش.
باد اینقد شدید شده بود که وقتی رسیدیم خونه، چادر مامانم از سرش در اومد و من هم با چشم بسته راه میرفتم که خاک تو چشمم نره. فرداش تمام حیاط رو یه لایهٔ ضخیم خاک پوشونده بود، انگار برف اومده باشه. دیگه هیچوقت اونطوری باد نشد و هیچوقت هم اونطوری خاک ننشست تو خونهمون.
اگر عروسکه نبود، فکر میکردم همه رو خواب دیدم، چون دیگه هیچکدوم از اتفاقهای اون شب تکرار نشدن. گاهی اوقات حس میکنم اون خرسه تمام خوششانسیهای عمرم رو مصرف کرده. اینقد که همهچیز جادویی دستبهدست هم داد تا صاحبش بشم. :)))
475
بابا اینقد از خوبیهای اینترنت طبقاتی و اضطراری و کوفت و زهرمار نگید. یهو میبینی همینم قطع میکنن میگن طبق «بررسی»های ما مردم موافقشن. :((((
475
راجعبه این «زخمخوردهم قشنگتر باشه» هم یه توضیح بدم حالا که دستم میجنبه.
من زخمام رو دوست دارم. دلم نمیخواد فراموششون کنم. و خیلی وقتها هم (اگرچه کار ناسالمیه) دوست ندارم اصلا درمان بشن. این زخمها منم. برای من ارزشش بیشتره که یک روانرنجور واقعی باشم تا یک آدم سالم شستهرفتهای که با تمرینهای دیبیتی و سیبیتی به زندگی وصله.
ژیژک یک سخنرانی داره که توش میگه آدام فیلیپس (به گمانم نظر خودش هم هست) گفته درمان الزاما نمیخواد رنجهای شما رو تقلیل بده. هدفش اینه که متوجه بشید زندگی چیزی فراتر از این دستهبندیهاست که «من دارم رنج میکشم» یا «من دارم لذت میبرم» و میگه اهداف والاتری هم توی زندگی هست.
من شدیدا به این حرفش اعتقاد دارم، حتی اگر گاهی راهم رو گم کنم. الان ویدئوش رو پیدا میکنم و میذارم.
475
چقد امروز حرف میزنم. بهخاطر کیهان کلهره. وقتایی که به کاراش گوش میدم سوراخبهسوراخ روحم باز میشه و خاطره و حرف قلمبه میشه توی گلوم.
تابهحال کلی برام عقدهگشایی کرده و ریشهٔ مشکلاتم رو بهم نشون داده. انگار زخم روحت رو باز میکنه و فوارهٔ خونت رو مثل اثر هنری میذاره جلوت. گلهای هم نیست. شاید زخمخوردهم قشنگتر باشه. دستت رو میبوسم آقای کلهر.
475
یه بار که حالم خیلی بد بود، به استاد فلسفهم پیام دادم و گفتم همهش به خودکشی فکر میکنم چون این زندگی فایده نداره. دو ساعت برام وقت گذاشت و بهم گفت زندگی پر از فراز و نشیبه و توی هر سرپایینی روحت منقبض میشه. ولی بهت قول میدم یک روز میآد که بالاخره این فنر آزاد میشه و روحت پر پروازش باز میشه و حالت بهتر میشه. گفتم چه فایده استاد؟ پر پرواز میخوام چیکار؟ گفت وقتی پر پرواز داری، فکر فایدهش نیستی. از پروازکردن لذت میبری. همین الان هم زندگی کن که این جهان بیرحمه. ممکنه فرصت پروازت خیلی کوتاه باشه.
چند سالی از این مکالمه میگذره و من هنوز منبسط نشدهم. کاشکی راست گفته باشی استاد صبوری. 💔
