uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
تیرامیسوعه چه طلسمی شده! 🫠 لیدی‌فینگرها در فریزر چشم‌به‌راه من‌اند و من هنوز به سراغ چینی نازک تنهایی آن‌ها نرفته‌ام. 😔🙏

واقعا اینی که همایون شجریان داره حنجره نیست دیگه. یه ساز الهی‌ای چیزی باید باشه.

«دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم»

آوردم تشک پهن کردم راحت دراز بکشم، اعلی‌حضرت تصمیم گرفتند اینجا جای خواب نیست و زمین بازی ایشان است.
آوردم تشک پهن کردم راحت دراز بکشم، اعلی‌حضرت تصمیم گرفتند اینجا جای خواب نیست و زمین بازی ایشان است.

دیگه دارم رد می‌دم. بخوابم بهتره. شب بخیر. ❤️

درمانم مشخص شه پولامو جمع می‌کنم می‌رم تتو می‌زنم. زندگی کوتاه‌تر و دردناک‌تر از اینه که بی تتو سر بشه. باشگاه می‌رم، عضله‌ای می‌شم و تتو می‌زنم. از سگ کمترم اگه دوباره به بدنم اهمیت ندم. فقط، خدای مهربان، یا درمانم زودتر مشخص شه یا خودم زودتر تموم شم. دیگه از بیمارستان و دکتر و سوزن و آزمایش و بوی الکل حالم به هم می‌خوره. بس. 😭

بیشتر داروهای ام‌اس به‌خاطر تحریم اینقد گرونه. کیت آزمایش‌ها هم همین‌طور. پس ریدم پس کلهٔ ترامپ. 😔🙏

خدا هیچ‌کس رو درگیر ام‌اس نکنه. بیماری گرون مسخرهٔ نکبت ترسناک عن. یکی ام‌اس، یکی سرطان.

اینقد سر این آزمایشه اذیت شدم اصلا وقت نشد خوشحالی کنم. مغزم لکهٔ جدید نداشته. لکه‌های قبلی‌مم دارن محو می‌شن. صدای شادی. تمام این آزمایش و آزمایش‌کشی هم برای نخاعمه. ولی خب مغزم خودش رو خوب حفظ کرده. تشویق حضار.

پرستار مهربونه گفت می‌خوای برات بتادین دور پانسمانتم با سالین بشورم؟ یه بارم دستمو گرفت که نیفتم. یه بارم دید دارم گریه می‌کنم گفت بابا نکن با خودت. تموم می‌شه. بله دوستان. همین‌طور که شاهدید برای من مهربانی با سطحی‌ترین رفتارا ثابت می‌شه.

حالا بماند که قبض صندوق رو که پرداخت کردم تازه کمرم تیرهای واقعی رو کشید. نصف شدم. له شدم. فقط می‌تونم گریه کنم. حالمبد. مرا بکشید خدای عزیز. دیگر طاقت این دنیای کاپیتالیست را ندارم.

اولش که سوزن رفت توی کمرم یه جرقه از کمرم تا نوک پام رفت. با خودم گفتم تموم شد، سوراخ شدی فلج شدی. الان بی‌حسی‌م رفته و یه جای سوزن ۱۲ سانتی تو کمرم می‌سوزه و تیر می‌کشه. کاش همون بی‌حس می‌موندم و هی جرقه می‌زدم ولی این سوزش رو حس نمی‌کردم. سردرد و سرگیجه هم که خیلی وحشتناک دارم. پرستارا از بس دیده بودن دیگه براشون عادی بود. فقط یکی‌شون اهمیت می‌داد که گریه می‌کنم. اونم اینقد مهربون بود که کاش اهمیت نمی‌داد چون خجالت می‌کشیدم ازش.

از وقتی از اتاق عمله اومدم گریه کردم تا همین الان. الانم نفسم بند اومده وگرنه بازم گریه می‌کردم. تف تو هر چی مریضیه.

الانم منتظر نشستم، تنها و یتیم، که بیاد یک سوزن گاوی فرو کنه تو کمرم. دلم می‌خواد یه دل سیر گریه کنم ولی زود می‌آد و وقت ندارم گریه کنم.

اومدم دکتر، باید دو تا آزمایش دیگه هم بدم تا درمانم مشخص شه. خدا منو بکشه. دیگه طاقت سوزن و ام‌آر‌آی و درد و بدبختی ندارم.

اصلا خوش نمی‌گذره main character بودن. روانم داره تموم می‌شه و خودم هم همین‌طور.

من دوست داشتم NPC باشم ولی main character شدم به زور. 😔🙏

کافیه یه شب ساعت ۳ بخوابی تا یه ماه ساعت خوابت به گه کشیده بشه. با هزارتا بدبختی بیدار شدم. قلبم تپش داره و بدنم پشتم کش می‌آد. بعد باید خودم رو جمع کنم برم دکتر. بزرگ‌ترین تست اراده و شخصیتم جلومه و از ته دلم می‌خوام که یه شخصیت ضعیف داشته باشم و بخوابم. یک NPC کاملا تنبل. 🙏

من هنوز نتونستم برای مامان‌بزرگم خیرات کنم. وسطش فاکینگ جنگ شد. به‌نظرتون الان که محرم شروع شده زشته ببرم تیرامیسو بدم دست همسایه‌ها؟ 😭

photo content