SevenHells
Відкрити в Telegram
475
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-830 день
Архів дописів
475
یه گربه بچهزرنگ سر کوچهمون زندگی میکرد. اصلا به آدما پا نمیداد. برا همین هرکی میخواست بهش غذا بده کنار تیر برق یکم براش غذا میریخت خودش هر موقع صلاح میدونست میرفت غذا رو میخورد.
امروز به سوپریمون گفتم این گربههه کجاست؟ چند هفتهست ندیدمش.
گفت عید که جنگ بود، خلوت شده بوده. سگای جنگل گرسنه بودن (نزدیکمون دو تا جنگلطوره)، از جنگل اومدن اینجا و کشتنش.
گفتم بیچاره از بمب زنده موند ولی بازم عمرش به دنیا نبود. گفت من ماشینمو میذاشتم تو کوچه. از بمب میترسید بره زیرش قایم شه.
خلاصه که قلبم شکسته و برای مظلومیتش خیلی ناراحتم. یاد سوپ میافتم و دوبرابر میخوام بمیرم. دیگه اینقدر گریه کردم این چند روز، همینجوری وسط کارام یه دفعه هقهق میکنم و سینهم تنگ میشه.
475
میخوام برم گربه و تزئین کیک و خیاطی و درامای کسشر بیمعنی ببینم یادم بره تو چه گهکدهای گیر کردیم. باز کنید پدرسگا.
475
داره بارون میآد. با صدای اولین رعدوبرق چنان سیخ شدم که گویی رعدوبرق خورده تو سر خودم. با استرس کانالامو بالا پایین میکردم ببینم دارن کجا رو میزنن. نمیدانم چی بگم. واقعا این زندگی حقمون نبود.
475
در هر صورت هم آمریکا رو گاییدم هم اسرائیل رو، هم جنگطلب رو دو بار گاییدم، و هم رضا رو ده بار.
دو روز دیگه میآن بمب میریزن دوباره رو سرمون. همهتونو گاییدم.
475
قبل از تمام این هیاهوهای اخیر در جنگ، وسط یک بحث معمولی، یکی گفت «ما اسیر هم بگیریم پابرهنه پسشون میدیم که خاک ایران کف کفششون از این مرز خارج نشه».
امروز خیلی بهش فکر میکنم.
475
ده دقیقهٔ اول گریهٔ امروزم رو هم تقدیم این بچهفیل میکنم که موقعی که این وایتای کوننشور وحشی نکبت کیری کشتنش و داشت جون میداد، دست و پاش رو اینجوری کرده و مثل حالت جنینی فیلها سرش رو گذاشته زمین.
همهشونو گاییدم. از ازل تا ابد، وایت خودگوزپندار غارتگر رو گاییدم.
بقیهٔ گریهم تصاویرش خیلی دلخراشتره، بهتون رحم میکنم.
475
ناخودآگاه آدم درگیر چه چیزایی میشه. حالا پریشب خواب میدیدم خواهرزادهم رو کشتن و با عرق سرد بیدار شدم. امروز اینجوری.
475
خواب میدیدم رفتم روانپزشک و داره ازم حالم رو میپرسه. منم داشتم میگفتم خوب نیستم و جنگ حالم رو بد کرده. اینجا یه چیزی نوشت و تو خوابم انگار یادداشتهاش بهم نازل شد یه دفعه. خلاصه یکم حرف زدیم، گفت میدونم چی حالت رو خوب میکنه. بعد رفت یه اسلحهٔ سنگین آورد گذاشت روی میز، منم گفتم یاحسین. تو یادداشتهاش نوشت «مسلمان و حسینی است». =)))
منم تو خواب فکرام دست خودم نبود، اینقدر نگران این بودم که جاسوس باشه و بابت همین یا حسین من رو بکُشه که تو خواب گوشم سوت میکشید. از خواب پریدم. :)))))))))
475
دیشب تا ساعت ۳-۴ خوابم نبرد. خیلی حالم بد بود. یهو از دور صدای خیشخیش جاروی پاکبان اومد. نشستم تو سکوت منتظر که خیشخیش برسه زیر پنجرهٔ ما. همینجوری هی نزدیک میشد و من هی به این فکر میکردم که زیر بمب هم همین صدا میاومد. هر شبی که از ترس بیدار بودم، حتی وقتی صدای انفجار میاومد، این صدای خیشخیش عین ساعت میاومد و میرفت. نرسیده به پنجرهمون خوابم برد.
آقای پاکبان، سگتم. :(
