uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
475
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-830 день
Архів дописів
راه دور نریم اصلا. قبل این جنگ اینترنت پرو داشتیم؟! اینقدر وقیح توی صورتمون زل می‌زدن و می‌گفتن برای ارتباط با دنیا باید چند برابر خرج کنید و به همه‌تون هم نمی‌دیم؟ مادر من برای یه ایمیل ثبت‌نام در یک اپلیکیشن چرند باید دست به دامن من می‌شد؟ 🙄 همین دو ماه پیش رو هم یادشون می‌ره و وقتی بهشون می‌گی گاو، ازت ناراحت می‌شن.

یکی بهم پیام داده که از این سیاه‌ترم مگه داریم؟ خب این حرف رو اسفند هم زدن و دیدید که داریم. همین الان در لیبی آزادانه مردم رو به‌عنوان برده می‌فروشن. سوریه تمام روز برق نداره. مردم فلسطین آب تمیز ندارن و تو صف غذای امدادی، برای یک کیسه آرد کشته می‌شن. تمام زندگی‌شون رو دارن توی چادر می‌گذرونن و گاهی حتی نیروی امدادی هم نمی‌تونه بهشون برسه. ۱.۳ میلیون دام در لبنان در اثر تجاوز اسرائیل کشته شدن. کلی از زمین‌های کشاورزی‌شون نه‌تنها از بین رفته، بلکه سال‌ها ممکنه طول بکشه تا بتونن کشت و زرع کنند و این یعنی گرسنگی! رد خون هنوز از دیوارهای سودان پاک نشده. مردم اندونزی، بعد از این همه سال، هنوز سیستم دفع زبالهٔ موثر ندارن. این هیچ، زبالهٔ دنیا هم می‌ره بهشون می‌رسه و نمی‌تونن کاری‌ش کنن. در عراق، هنوز به‌خاطر سموم تجهیزات جنگی، بچه‌ها دفرمه به دنیا می‌آن. افغانستان هم که دیگه... طالبان هر گهی بود، بعد جنگ ضریب هزار گرفت و الان زن‌ها تنها تو خیابون هم نمی‌تونن برن. نمی‌دونم والا. به نظر من که روزگارشون هنوز سیاه‌تر از ماست.

این بی‌مغزها هنوزم می‌آن می‌گن بالاتر از سیاهی رنگی نیست، جنگ رو ادامه بدید. =))) کاش می‌شد از طریق اسکرین تف کرد تو صورتتون.

یادم رفته چجوری کتاب غیرداستانی می‌خوندم. تمرکزم از مقاله فراتر نمی‌ره. 😕

نمی‌دونم اصلا کجای راهم اشتباه بود که این همه سلطنت‌طلب اینجا جمع شده بودن. خیلی به آرمان‌های تجددگرایانه‌م می‌بالیدم. یه جایی اشتباهی شده بوده که با هم هم‌مسیر شده بودیم.

شاه‌اللهی‌ها لفت می‌دن پوستم شفاف می‌شه. :))

تو شهر ما یه آقایی دم تیغ اعدام بود و یه جمعیتی داشتن خودشون رو در و دیوار می‌زدن تا اعدامش نکنن. جرمش چی بود؟ حمل مواد. طرف نه ساقی بود، نه معتاد. فقط فقیر بود. بهش گفته بودن این کیف رو ببر دم مرز، ده میلیون پول بهت می‌دیم. اونم قبول کرده بود، بدون اینکه بدونه تو اون کیف چیه. حتی کل کیف هم پر از مواد نبود. گرفته بودنش و براش حکم اعدام بریده بودن. یادمه وقتی پدرم تعریف می‌کرد که خانواده‌ش تحت چه فشاری‌ان، به من که حتی یک بار هم ندیده بودمش داشت فشار می‌اومد. این رو تعریف کردم که بگم من از اعدام بیزارم. سینه‌م تنگ می‌شه از فکر اینکه یک نفر دیگه برام تصمیم بگیره کی زندگی‌م تموم خواهد شد و از کجا به‌بعد غیرقابل‌اصلاح در نظر گرفته می‌شم. فقط تو کتم نمی‌ره که یکی که دقیقا همین سرنوشت رو برای من خواسته، دغدغه‌ش جلوگیری از تکرار این سرنوشت باشه. تفاوت وسیلهٔ مرگ افراد، تفاوت موضع شما رو توجیه نمی‌کنه. اگر بمب دوست داشتید، الان با اعدام هم نباید کونتون کج بشه.

اون روزی که خوش‌رقصی کردند واسه بمب و جنگ، باید فکر امروز رو می‌کردند که اعدام به تخم هیچ‌کس نخواهد بود. نمی‌شه که واسه بمب ارزون باشیم و تنمون از فولاد آبدیده™باشه ولی یهو طناب برای گردن نازکمون سنگین و گرون بشه. ارزونمون کردند. بالا و پایین و چپ و راستم نداره.

سورئال‌ترین تجربهٔ امروزم این بود که یک پست راجع‌به یک مادر و بچه رو لایک کردم و به‌خاطر روز مادر، توییتر لایکم رو شکل Happy mother's day نشون داد. قسمت سورئالش اونجا بود که اون مادر و بچه رو اسرائیل کشته بود. نمی‌دونم چطور حسم رو توصیف کنم. یک اتفاقی در احشای بدنم افتاد که در کلمه نمی‌گنجه.

با سلام و احترام. تابلوی بعدی در لیست آرزوهام رو سفارش دادم (قسطی) :)))))))) گلب کوچکم الان منفجر می‌شه. 🥹🥹❤️
با سلام و احترام. تابلوی بعدی در لیست آرزوهام رو سفارش دادم (قسطی) :)))))))) گلب کوچکم الان منفجر می‌شه. 🥹🥹❤️

شاید اصلا لازم نبود به دنیا بیام خدای مهربان. با خودت چنین فکری کردی تا حالا؟

photo content

حوصله‌م سر رفت. یا به من کار بدید یا نظام سرمایه‌داری رو از بین ببرید.

توهم داره منو فرا می‌گیره و دلم می‌خواد لباس بدوزم. 🤣

کاش یکی بیاد بیدارم کنه بگه وسط سیرک خوابم برده و این زندگی کابوسه. از دیدن این حجم از اشتباهات بدیهی خسته شدم واقعا. فهمیدن این تناقض‌ها حتی سواد و فکر پیچیدهٔ خاصی هم نمی‌خواد. 🤦

ما آریایی هستیم عرب نمی‌پرستیم‌ها چه دل‌نگران امارات شدن 🤡

سال بعد، به ۳۵ سالگی‌م نزدیک‌ترم تا ۲۰ سالگی‌م. بازم جالب.

همین الان فهمیدم که به سی سالگی‌م نزدیک‌تر از ۲۰ سالگی‌مم. جالب.

دیروز دوغ لار هراز رو تو فروشگاه دیدم و خوشحال شدم. بعد از خوشحالی خودم هم متعجب شدم. نمی‌دونستم پس ذهنم تصور کرده‌م که کارخونه‌ش رو زدن و خط تولیدش متوقف شده. جوان ایرانی به اینجا رسیده که غصهٔ دوغ رو هم می‌خوره دیگه. 🙏

نشستم خودم رو مجبور کردم عکس این طفلکی‌های لامرد رو ببینم. بیخودی کشته شدن. مفت و ارزون. بگردم. :(