uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

کانال کتاب و کتابخوانی

کانال کتاب و کتابخوانی

Відкрити в Telegram

📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.

Показати більше
409
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-230 днів
Архів дописів
تنهاییِ آدم‌ها بزرگ است، خیلی بزرگ die Einsamkeit der Menschen ist groß, sehr groß شاید هم به وسعت یک دریاست vielleicht ist es so groß wie der Ozean اما برای پر کردنش، یک لیوان محبت کافیست... aber um es zu füllen, ein glas Liebe ist genug #گابریل_گارسیا_مارکز ترجمه: ع_دباغ #زبان_آلمانی

اگر فرزند باهوشی دارید که از هم سن هایش جلوتر است، دوکلاسه زدن ضرورتی ندارد. به جای این کار اجازه دهید در چند رشته ورزشی و یا چند رشته موسیقی و یا چند رشته خدمات اجتماعی فعالیت کند. بهره هوشی بیش از حد مانند قد خیلی بلند باعث گرفتاری است. بچه‌ای که به هر دلیلی باهوش است را نباید تحت فشار قرار داد که بیشتر و بیشتر در یک خط بماند یعنی هوش او باید پخش شود. باید انقدر کارهای متفاوت در دست داشته باشد که یکدفعه فیزیکدان و شیمی‌دان بار نیاید که فاجعه به بار خواهد آمد. اتومبیلی که سرعت بسیار بالایی دارد را نباید با گاز بیشتر سرعتش را بیشتر کرد چون تصادف خواهد کرد. بچه ای که دستان خیلی خیلی بلندی دارد اما بقیه اعضای بدنش معمولی است ناقص الخلقه است. بچه را ناقص بار نیاروید. ضمنا بچه‌های باهوش را در ورزشهای انفرادی شرکت ندهید زیرا در ورزشهای انفرادی مانند شنا دوست دارد رقابت کند و پیروز باشد ولی چون در انتها به جایی می‌رسد که هیچ کس در آنجا نیست، تنها می‌ماند و می‌شکند ولی در بازیهای جمعی اینطور نیست. بچه‌های باهوش باید در بازیهای جمعی مانند بسکتبال و فوتبال مشارکت داده شوند تا در آنجا در حد خودش بدرخشد. حتی فرزند خود را به مدارس خصوصی هم نفرستید. فرزند شما باید بچه خوبی باشد، خواهر یا برادر خوبی باشد، همسر خوبی باشد، پدر یا مادر خوبی باشد، همکار خوبی باشد. قرار نیست دانشمند باشد. خدا هم آدمهای متوسط را بیشتر دوست دارد چون تعداد بیشتری از آدمهای خلق شده، آدمهای متوسط هستند. ما به این دنیا آمده‌ایم که زندگی کنیم. ما نیامده‌ایم که برنده شویم. ما نیامده‌ایم تنها شویم. ما نیامده‌ایم از بقیه جدا شویم. بنابراین بچه‌هایی که تواناییها و ظرفیتهای بالایی دارند را در قسمتهای مختلف بگذارید که جنبه‌های مختلف و متفاوتشان رشد کند وگرنه یک بچه ناقص‌الخلقه خواهید داشت یعنی بچه‌ای درست می‌کنید که سری بزرگ ولی دست و پای کوچکی دارد. من بسیاری از استادان برجسته‌ای دیده‌ام که از دیدن زندگی‌شان مات و متحیر مانده بودم که این چه زندگی است که آنها دارند. دست از روحیه رقابتی دادن به فرزندتان بردارید. به خاطر موضوعاتی که فرض می‌کنید درست است و یا حتی به خاطر خودتان فرزندتان را به آتش نکشید. نیازی نیست کسی به ما بگوید فرزند خود را کجا بفرستید یا نفرستید. ما ابدا نمی‌خواهیم دانشمند درست کنیم. ما می‌خواهیم انسان بار بیاوریم. در اینگونه موارد مهمترین چیز "آزادی" است. مهمترین فرصتی که در اختیار بچه باهوش باید قرار گیرد آزادی است و بدترین چیز آن است که در یک خط قرار گیرد و دیگران برای او تکلیف تعیین کنند. #دکتر_هلاکویی

وقتی كتابی توی جيبت يا توی كيفت داری، مخصوصا وقت‌هايی كه غمگينی و غصه‌دار، مثل اين است كه صاحب يك دنيای ديگر هستی! دنيايی كه می‌تواند شادی را به تو برگرداند! #اورهان_پاموک

آنی که قرار نیست کنارت باشد ! جای ٍ تنگ ٍ دلت می نشیند ، به این خاطر همیشه برایش دلتنگی !! #ع_دباغ

چون رود جاری باش، اثر پائولو کویلیو

ماجرای معلم و ده توت فرنگی یک نمره! در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش می‌گوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم. دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟ معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟ دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیده‌ایم. معلم فکری به نظرش می‌رسد، مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها سوال می‌کند که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب است یا نه؟ آن موسسه پاسخ می‌دهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و  داشت محصول را برای وی می‌فرستد. معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوته‌های توت فرنگی را به دانش آموزان یاد می‌دهد. و به آنها می‌گوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت، بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی می‌دهم که آنها را به خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفته‌اید، به پدر و مادرتان یاد بدهید، وقتی که توت فرنگی‌ها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه می‌آورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت. وقتی میوه‌ها رسیدند، بچه‌ها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه می‌آورند. معلم می‌پرسد که مزه‌شان چطور بود؟ بچه ها می‌گویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم !!. معلم می‌خندد و می‌گوید همه شما نمره کامل را می‌گیرید. می‌توانید بخورید بچه‌ها با ولعی شیرین توت فرنگی‌ها را میخورند. بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلی‌شان، توت فرنگی میفروشند. معلم بودن یعنی این .... فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست، معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.

زمین به خورشید پشت کرد و شب شد ولی خورشید به امید آشتی زمین تا صبح خواهد تابید ! امیدوارم صبح به لبخند خورشید بیدار شوی شب خوش #ع_دباغ

روزی که مجبور بشیم زمین رو تخلیه کنیم، من روی سیّاره‌ی مسکونی جدید، عطرفروشی ‌می‌زنم و از دلتنگی آدما کاسبی می‌کنم! عطر خاک بارون‌خورده می‌فروشم عطر چمن کوتاه‌شده عطر زعفرون و برنج عطر بازار خشکبار و ادویه بوی اقاقیا توی کوچه‌ها، تو فصل بهار! و من فكر كردم كه حالا كه اين عطرها به دفعات به طور رايگان در دسترسم هستند، زندگى رو آسون تر بگيرم و ازشون استفاده  كنم! مخصوصأ عطر آدمهايى كه نمى‌دونيم تا كى مجال بودن در كنارشون رو داريم!... امروز را زندگی کن

جلو چرخ فلک روی نیمکت نشستم هوای افتابی خوش می آمد تکیه دادم مردم تو صف سوار شدن بودن زنجیر باز شد همه خونه ها پر شد کلید رو زدن چرخ زدن آغاز شد صدا ها بلند شد برخی رو به اوج و فریاد شوق سربلندی برخی رو به افول و در انتظار اوج چند دور و تکرار چرخها کلید خاموش زده شد وقت پیاده شدن بود همه رفتن گروه منتظر آماده سوار شدن مجدد زنجیر باز شد و چرخهای دیگر و صدای شوق و ترس اوجها و افول .... به فکر فر و رفتم زندگی آدم ها در این کره چرخان چقدر شبیه این ماجراست گروه گروه بنوبت باید آمد چرخید به اوج رفت افول کرد و پیاده شد فقط همین.... #ع_دباغ

در دست گلی دارم ، اینبار که می آیم کانرا به تو بسپارم ، اینبار که می آیم در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را در دست تو بسپارم ، اینبار که مى آیم هم هر کس و هم هر چیز ، جز عشق تو پالوده است از صفحه پندارم، اینبار که می ایم خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت از هر چه سبکبارم ، اینبار که می آیم سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري در سایه دیوارم ، اینبار که می آیم باور کن از آن تصویر، آن خستگی ، آن تخدیر بیزارم و بیزارم ، اینبار که می ایم دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا یک سینه سخن دارم ، اینبار که میآیم # حسین منزوی

به سلامتي پسري که پولهاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت: براي روز پدر يک کمربند مي خوام.. فروشنده: چه جنسي باشه؟ پسرکوچولو: فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه...

خوشبختانه خدا خیلی بزرگ‌تر از دلواپسی‌های ماست... دلواپسی‌ها‌یت را به خدا بسپار شبتون بخیر

"#گمشده" گاهی خواب با چشم ها غریبگی می کند دل از سینه ها بی قراری می کند پا ها از رفتن ها بی اختیاری می کند دست ها از فراق سردی می کند  چشم ها از شادی جدایی می کند اشک ها از چهره ها خطاطی می کند احساس ها با شوق ها بی وفایی می کند قلب با سوزها هم نوایی میکند حرف ها با دلتنگی ها هم سرایی می کند! گویی گمشده ای داری ! گویی گم شده ای ! #ع_دباغ

گفت: " این روزها، کمی افسرده به نظر می رسی." گفتم: " واقعا؟ " گفت: " حتماً نیمه شب ها، زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام." "چه طور توانستی این کار را بکنی؟ " او گفت: " هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع  به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفید کننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد، اتو می کشم... آن قدر این کار را می کنم تا خسته شوم ... و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم. " بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود. آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چیزی فکر می کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هر کدام مان باید شیوه ی مبارزه خود را با آن پیدا کنیم. 📚 کجا ممکن است پیدایش کنم #هاروکی موراکامی

...من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت! بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می دانست و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز می دانست. آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت... وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را... #دو_روز_مانده_به_پایان_جهان #عرفان_نظر_آهاری

در تاريکى متوجه نشده بودم پدرم کنارم نشسته است. با حسى شبيه گناهکاران زمزمه کردم: اين اواخر بعضى شب ها بى خواب مى شم. با مهربانى زمزمه کرد: مى گذره. هنوز جوونى. هنوز خيلى زوده که به خاطر غصه هات بى خواب بشى. نترس. اما وقتى به سن من برسى چيزهايى تو زندگيته که به خاطرش شب ها تا صبح بى خواب مى مونى. فقط سعى کن کارى نکنى که پشيمون بشى. #اورهان_پاموک 📘 موزه معصوميت

شازده کوچولو مودبانه پرسید: آدم ها کجا هستند؟ گل سرخ که روزی عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدم ها؟! به گمانم هفت هشت تایی باشند. سال ها پیش دیدمشان. ولی هیچ معلوم نیست که کجا بشود پیداشان کرد. ریشه ندارند باد آنها را با خودش به این طرف وآن طرف می برد... #آنتوان_دوسنت_اگزوپری 📓 شازده کوچولو