uk
Feedback
حمید فرزین

حمید فرزین

Закритий канал

leading psychology

Показати більше
1 759
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-1930 день
Архів дописів
تو با خورشید زندگی می‌کنی/ آنا آخماتووا دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد نه آبی، نه شرابی دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود و تماشای غروب از پنجره نیز تو با خورشید زندگی می‌کنی من با ماه در ما ولی فقط یک عشق زنده است برای من، دوستی وفادار و ظریف برای تو دختری سرزنده و شاد اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم دیدارها کوتاه و دیر به دیر در شعر من فقط صدای توست که می خواند در شعر تو روح من است که سرگردان است آتشی برپاست که نه فراموشی و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود و ای کاش می‌دانستی در این لحظه لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.

باغ آرامت را ترک خواهم گفت خانه سفیدت را ، باغ آرامت را ترک خواهم گفت و زندگیم را تهی و پاک خواهم کرد آنگاه تو را در شعرم خواهم ستود آن گونه که هیچ زنی تا حال نکرده است و همیشه پاره ای خواهم بود از زندگی تو از بهشتی که برایم ساختی گرانبها ترین ها را خواهم فروخت عشق ات را ، نازک اندیشی ات را آنا آخماتووا

اما روزگار همیشه یک‌جور نبود. روزهای خوب بود و روزهای بد هم بود؛ و ما بزرگ‌تر که می‌شدیم بدتر می‌شد. آیدین گفت: توی این مملکت پیش از این‌که به سی‌سالگی برسیم تباه می‌شویم. سمفونی مردگان- عباس معروفی

باید آنقدر ارزشمند باشم که دوست داشته بشم تا دوست داشته باشم و آنقدر آزاد باشم که اگر دوست داشته باشم و متقابلا دوست داشته نشم، دست از گریبان خود بردارم و به تخریب خود و این و آن، دامن نزنم...

https://www.aparat.com/v/cpw7a98?refererRef=channel_page دو تا آدم با امکانات کم، در همین وضع ایران، ببینید چقدر برا مخاطب‌شون ارزش قائل می‌شن... فقط سطح محتوای برنامه رو با تمام کانال‌های ماهواره‌ای مقایسه کنید... واقعا دم فاطمه و رامتین گرم...

بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ! وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ‌ شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ!  مترادف طرف بستن: بهره بردن، سود بردن، برخوردار شدن، بهره ور شدن، بهره مندشدن، طرف بربستن، طرف یافتن، متنعم شدن، به نوا رسیدن معنی انگلیسی: to gird oneself, to derive advantage

با امید‌ها نه، ولی با حسرت‌ها زنده‌ام.... سایرین را نمی‌دانم... ۲۳ سال پیش رفسنجانی نوشته بود، خواسته‌اند برای رفع شبهه‌های هسته‌ای، پروتکل الحاقی رو بپذیریم...یه چنین چیزی... و شد آنچه شد...

جنگ، تورم، اعتراضات، کشتار، جنگ، خاموشی دیجیتال، قطع ارتباطات، اینترنت طبقاتی، بیکاری، پیشا ابرتورم، تحقیر کانفیگ....آغاز عصر میلیاردهای فقیر، همه این‌ها در کمتر از ۱۲ ماه رقم خورد.. حقیقتا مرا که خسته کرده است..چند روز پیش هم به اینستاگرام بعد مدت‌ها وصل شدم..دیدم دنیای آدم‌های آنجا هم چندان شباهتی دیگر به من ندارد..در نتیجه یک تنهایی فکری و بی ارتباطی در سطح دیگری نیز وجود دارد.. منتهی حوصله ندارم که بخواهم به دیگران پارس کنم...منظورم از پارس کردن هم چیزی بدی نیست..معادل مخالفت کردن بگذارید نه حتی تقابل کردن... برخی هم بهش می‌گن آگاه‌سازی یا شاید هم مبارزه..ولی به نظرم دیگر گوشی برای شنیدن وجود ندارد. و دهانی هم برای حرف‌های تازه نیست...قطب‌ها و جهت‌ها و بی‌جهت‌ها مشخص شده‌اند...و خواهیم دید که گردونه روزگار به کدام سو خواهد چرخید..به نظر خودم که بیشتر به شانس و تصادف و اتفاقات بستگی دارد تا هر چیز دیگری.... البته در موقعیت شخصی به دنبال این نیستم که از آنچه در بیست سال گذشته بوده‌ام، استعفا بدهم و به چیز دیگری تبدیل شوم...شبیه چیزی که شاید زنده می‌ماند، دوام می‌آورد. مرگ همیشه قطعی است ولی امکان وقوع روزهای خوب هم محتمل است..در نتیجه کمی خوشبینی برای بقا لازم است، حتی اگر غیرعقلانی باشد.. مدت‌هاست به چیزهای احمقانه دلخوشم، مثل علی‌رضا فیروزجا...هر چند اون هم حالش خوب نیست...زمان از دست رفته را جست ‌و جو می‌کنم، البته نه شبیه مارسل پروست...به روزگار بی‌آغوش و بوسه و تن‌های یخ‌زده در تنهایی...به تلاش و تکاپوی همه جانبه آدم‌ها برای زیستن در این جنون و مفید بودن، مثل فاطمه و " هشت شب"، مثل معین و "زومان"..آدم‌های شاخص در این مملکت بسیارند.. به ام اس فکر می کنم گاهی و به دختری که برادری را از دست داد و پسری که پدری.... دیگر به آینده و احتمالاتش از هر گونه که باشد هم نمی‌خواهم بیاندیشم... باد ما را خواهد برد، پس ایمان می‌آورم به آغاز فصل سرد.. حمید فرزین

ناامیدی در به در از قلب من گیرد نشان گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر عمر میترسم که برچیند بساط زندگی همت عاشق شدن داری عزیزم زودتر با بهار آرزو با خود سعادت را بیار چون زمستان میروم بذر محبت را بیار گر خیال کاشتن داری عزیزم زودتر گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر زندگی با عشق تو شیرین و رؤیایی شده قصر رؤیاهای من قصری تماشایی شده تا تو را دارم چرا دل به رؤیا خوش کنم؟ بی تو کارم روز و شب احساس تنهایی شده چشم خود میبندم و با تو سفرها میکنم چشم دل در سینه ام مشتاق بینایی شده از همان روزی که دیگر انتظار از حد گذشت طفل بیتاب دلم محتاج لالایی شده گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر همت عاشق شدن داری عزیزم زودتر

آخرین باری که کسی گفت:"دوستت دارد" و باورش داشتی، چه زمانی بود؟ باور کردن ش شاید دشوار باشد، ولی بخش قابل توجهی از احساس ارزشمندی‌ ما، در پاسخ به سوال بالا معنی پیدا می‌کند.. احساس ارزشمندی‌مان و نه لزوما کیفیت و راحتی یا ناراحتی زندگی‌مان...

مملکتی درست کردند که سود هر کسی در ضرر عده دیگری ست.....

قصه کوتاه من و ما و خیلی از سلسله‌هاست: -خودتضعیف‌گری -خودتخریب‌گری -خود ویرانگری و نهایتا «خودنابودسازی»....

تراپی در دوران جنگ یکی از چیزهایی که در این دوران جنگ به عنوان درمان‌گر احساس کردم، این بود که بیهوده این‌قدر وارد این بحث‌های تاب‌آوری و ادامه دادن نشیم..این کلیشه‌های بیهوده کپی شده از کتاب‌های غربی... به نظرم در این جامعه، باید روی "آستانه تحریک" آدم‌ها کار کرد، بدون اینکه عاملیت خودشون رو از دست بدن...و برای اینکه عاملیت خودشون رو از دست ندن و آستانه تحریک متناسب‌تری پیدا کنند، باید بتونند "دامنه نفوذ" خودشون در شرایط بحران رو بازتعریف کنند.... گاهی کسی آستانه تحریک ما در برابر کسی بالا می‌ره که کوچک‌ترین دامنه نفوذی نداره .. بخشی از ما در این فشارهای دوران جنگ، تبدیل به افرادی می‌شیم که از مرحله مخالفت با آدم‌ها به سرعت به سوی تقابل و تخاصم حرکت می‌کنیم...چون هر روز شرایط بیرونی، فشار بیشتری میاره، و تحریک‌پذیرتر و واکنشی‌تر شدن به دنبالش میاد که سودی در اون جز فرسایش بیشتر خود ما نیست. در کنار دی‌ماه و جنگ، ما جامعه ای هستیم که از لحاظ رابطه‌ای نیز آسیب‌های فراوانی رو تجربه کرده است..و باورم کنید که در نهایت برای انسان، رابطه به یک معنی" همه چیز" است و عامل بقا... حمید فرزین، نهم اردیبهشت ۱۴۰۵، به بهانه روز روان‌شناس در ابعاد حاکمیتی، مردم زخم خورده دی‌ماه هستند و در ابعاد جنگی، اسیب دیده به شکل‌های دیگر... اما در ابعاد رابطه ای هم در ماه های اخیر، آسیب‌های زیادی رخ داده است که به راحتی قابل ترمیم نیست و افراد را رنجورتر کرده است..

شاید بپرسیم چرا باید از «بدن ایرانی» حرف بزنیم. چرا از سیاست، اقتصاد، اپوزیسیون یا ایدئولوژی شروع نکنیم. چون قبل از هر تحلیل سیاسی، این بدن‌ها هستند که تو خیابون می‌ایستن یا برميگردن. این بدن‌ها هستند که ریسک ميكنن یا جمع ميشن. هر تغییر واقعی، قبل از اینکه نظریه باشه، تصمیمِ بدنه. اگه بدن روى بقاء تنظیم شده باشه، هیچ شعار و عددی معادله رو عوض نمی‌کنه. برای همین موضوع مهمه. برای فهم دیستوپیای بدن ایرانی، فقط نباید به این چهل سال نگاه کنیم. این بدن قدیمی‌تر از این حرف‌ها زخمیه. قرن‌ها زندگی زیر قدرت متمرکز، زیر حاکم‌هایی که فرد كمترين اهميت رو داشته، قرن ها زيست سنگين و پرفشار مذهبى یه عادت ساخته: عادت به تحمل. به صبر. به سر خم کردن و رد شدن. تو فرهنگ ما صبر فضیلته. سازگاری نشونه عقله. کم‌هزینه بودن نشونه بلوغه. از بچگی یاد گرفتیم دعوا درست نکن، آروم باش، کارت رو بکن، تو چشم نباش. اینا نصیحت ساده نیست؛ کم‌کم میره توى حافظه عضله. بدن یاد می‌گیره خودش رو کوچک کنه. ما درباره رنج شعر گفتیم، درباره سوختن اسطوره ساختیم. قهرمان‌هامون اغلب اونایی‌ان که کشته شدن، نه اونایی که ساختار رو جابه‌جا کردن. حافظه‌مون پر از سوگه. این الگو بدن رو به سمت دوام طولانی برده، نه به سمت تصاحب معنايى چيزى يا احيانا به سمت تصاحب ساختار يا معنايى. بعد آخوند اومد روی همین بدن سوار شد. چیزی از صفر نساخت؛ همین سنت تحمل و تقدیر رو برداشت و تقدیسش کرد. رنج رو مقدس کرد، اطاعت رو اخلاقی کرد، ترس رو اسمش رو گذاشت عقلانیت. بدن رو فقط سرکوب نکرد، شرمنده‌ش کرد. میل و خواسته رو گناه کرد، شادی رو مشکوک کرد، خشم رو جرم کرد. زن بودن رو کنترل کرد، مرد بودن رو مشروط کرد. این دیگه فقط سیاست و قانون مملكت زير سلطه اسلام نبود، اين دقيقا افيونى بود كه رفت تو رگ و پوست زندگی ايرانى. چهل ساله این بدن فقط از بیرون کتک نخورده؛ از درون هم خورده شده. سانسور فقط کلمه رو حذف نکرده، حرکت رو هم کم کرده. بدن یاد گرفته خودش خودش رو سانسور کنه: چطور نگاه نکنه، چطور بلند نخنده، چطور زیاد نایسته، چطور صداش رو پایین نگه داره. این انقباض اول واکنش به خطر بود، بعد اسم عادت و فرهنگ ايرانى-اسلامى روش سوار شد. وقتی یه بدن سال‌ها تو حالت هشدار زندگی کنه، سیستمش روی بقا قفل میشه. نه برای یه مقطع، برای یه عمر. نتیجه اینه که خشم و فهم هست، اما توان نگه داشتنش نیست. یا فوران می‌کنه و سریع خالی میشه، یا قبل از اینکه شکل بگیره خفه میشه. این مرز  و آستانه ویرانیه: نه انفجار کامل، نه ترمیم؛ یه فرسایش صبور و دقيق و طولانی. شهری که پر از دوربین و تهدید و خاطره سرکوبه، بدن رو موقت می‌کنه. و بدنی که سال‌ها موقت زندگی کرده، سخت می‌تونه یه‌هو تصمیم بگیره بمونه. دیستوپیای بدن ایرانی یعنی یه تاریخ طولانیِ تحمل که با ایدئولوژی تقدیس شده و با سرکوب سیستماتیک به مرز انقباض مزمن رسیده. یعنی بدنی که می‌فهمه، می‌سوزه، حتی خشمگینه، اما برای تصاحب تربیت نشده؛ برای دوام آوردن تربیت شده. این ویرانی یه‌شبه نیست. انباشته‌ست. و تا وقتی اینو نبینیم، هر حرفی درباره جمعیت و خشم و عدد، فقط يه بازى رنج آور و تكراريه. شوکران جام

سکون، یعنی پذیرفتن اینکه تقدیرِ ما را دیگران بنویسند. اما زنده ماندن، یعنی غنی کردن خود در اوج قحطی. یعنی نیروی ذخیره. یعنی اگر آن‌ها می‌خواهند تو ناامید، ناتوان و بی‌سواد بمانی، تو با یاد گرفتنِ یک مهارتِ جدید، با ساختن یک پیوندِ انسانیِ عمیق و با مراقبت از سلامتِ روانت، داری سنگین‌ترین ضربه را به سیستم فرسایش می‌زنی......سروستان

چرا زنده ماندن تو، رادیکال‌ترین نوعِ مبارزه است؟ تعیین تاریخ انقضا برای صبرِ مردم، یک جنایتِ روانی است. چون وقتی آن تاریخ می‌رسد و اتفاقی نمی‌افتد، آدم‌ها هزار پله بیشتر به قعر ناامیدی سقوط می‌کنند. مثل این است که به یک کوهنورد خسته بگویی «فقط ۱۰ متر تا قله مانده» در حالی که ۲٠٠٠ متر مانده است. او آن ۱۰ متر را با تمام توان می‌دود، اما وقتی به پایانش می‌رسد و قله را نمی‌بیند، همان‌جا سکته می‌کند. ایران یک موجود زنده است. تا وقتی سلول‌های این موجود (یعنی تو و ما) بیدار و زنده باشند، این کالبد توان بازسازی دارد. برخلاف آنچه به نظر می‌رسد، در دورانِ انسداد، «بقا» نه نشانه‌ی تسلیم، بلکه خودِ مبارزه است. تداوم و بیداری، یعنی شکست تمام تحلیل‌هایی که روی «فروپاشیِ روانی نسل جوان» حساب باز کرده‌اند. تغییر در ایران، یک دوی ماراتن است. به آدم‌هایی نیاز دارد که بلد باشند در شب‌های طولانی، چراغشان را روشن نگه دارند. ایران به هوش تو، به ماندن تو و به تداوم تو نیاز دارد. بیدار بمان و نفس بکش. نه به خاطر اینکه همه چیز خوب است، بلکه به خاطر اینکه تا تو هستی، هنوز تمام راه‌ها بسته نشده است. راه‌های نجات همیشه بیشتر از آن چیزی است که تحلیل‌گران مضطرب و عجول ادعا می‌کنند. در علوم سیاسی، وقتی هزینه‌ی سرکوب فیزیکی بالا می‌رود، سیستم‌ها به سمت «فرسایش روانی» کوچ می‌کنند. هدف این است که فرد به این نتیجه برسد که تلاش بی‌فایده است. وقتی شما ناامید می‌شوید یا به سیم آخر می‌زنید، در واقع در حال برون‌سپاری پیروزی به طرف مقابل هستید. زنده ماندن و حفظ سلامت عقل، یعنی قطع کردن منبع تغذیه این استراتژی. شما با بودن خود، محاسبات هزینه‌-فایده‌ی آن‌ها را به هم می‌ریزید. ​هر تحول اجتماعی یا بازسازی ملی، نیازمند سرمایه‌ی انسانی است. اگر باهوش‌ترین و حساس‌ترین بخش جامعه (که معمولاً بیشترین فشار را حس می‌کنند) از چرخه خارج شوند، ایران از پا می‌افتد. تغییرات بزرگ معمولا ناگهانی رخ می‌دهند. در آن لحظه، جامعه به آدم‌هایی نیاز دارد که «تمام نشده باشند» تا بتوانند مسئولیت بپذیرند. کسی که برای «تمام نشدن» تلاش می‌کند، روی «آمادگی» سرمایه‌گذاری کرده است، نه روی تقویم. او می‌گوید: «من نمی‌دانم آن لحظه کی می‌رسد، اما می‌دانم وقتی رسید، من نباید از کار افتاده و ویران باشم.» هیچکس نمی تواند زمان‌بندیِ تاریخ را پیش بینی کند، تاریخ همیشه طبق تقویم پیش نمی‌رود. گاهی ۱۰ سال در یک هفته اتفاق می‌افتد. ما باید «آدم‌های باکیفیت» و «سالم» داشته باشیم تا وقتی درِ تاریخ باز شد، کسی باشد که از آن عبور کند. تصور کن که زمان یک مسابقه‌ی فوتبال نامشخص است، نمی‌دانی کی شروع می‌شود، اما وقتی سوت را زدند، تو نباید با پای شکسته و بدنِ ضعیف لب خط ایستاده باشی. اگر جامعه خودش را فرسوده کند به امید اینکه «ماه بعد کار تمام است»، در لحظه‌ی موعود، جامعه‌ای خسته، عصبی و فاقد ظرفیت سازماندهی خواهد بود. شما در حال دویدن در ماراتن هستید، اما با این آگاهی که ممکن است هر لحظه لازم شود یک دوی سرعت نهایی را آغاز کنید. کسی که در کیلومتر ۱۰ ماراتن تمام نفسش را خرج کرده چون فکر می‌کرده خط پایان همان‌جاست، در کیلومتر ۴۰ که لحظه سرنوشت‌ساز است، عملا از بازی حذف شده است. قمارِ روانی زمانی رخ می‌دهد که شما شرط لازم (تغییر) را با شرط کافی (حضور آدم‌های توانمند) اشتباه بگیرید. ​تغییرِ ناگهانی، فرصت است، ​آدمِ تمام‌نشده، ثروت... رادیکال‌ترین شکل مبارزه این است که فریب زمان‌بندی‌های کوتاه‌مدت را نخورید تا بتوانید برای لحظات تعیین‌کننده بلندمدت، موجودیت داشته باشید. مبارز واقعی کسی نیست که زودتر از همه فریاد می‌کشد، بلکه کسی است که دیرتر از همه از پا در می‌آید. رادیکال‌ترین شکل مبارزه این است که طوری زندگی کنی که انگار این وضعیت ۱۰۰ سال طول می‌کشد (برای اینکه فرسوده نشوی)، اما طوری آماده باشی که انگار فردا صبح تغییر رخ می‌دهد (برای اینکه فرصت‌سوزی نکنی). این یعنی نه فریب وعده‌های توخالی را خورده‌ای و نه در سیاهچاله‌ی پوچی غرق شده‌ای. در نهایت، باقی ماندن در این خاک، به معنای تماشاگر بودن نیست. بلکه به معنای حفاظت از تنها سنگرِ باقی‌مانده، یعنی اراده‌ی انسانی است. اگر از تو می‌خواهیم که به جای سوختن در شعله‌های هیجان کوتاه‌مدت، به فکرِ ماندگاری باشی، به این دلیل نیست که وضع موجود را پذیرفته‌ایم. اتفاقاً به این دلیل است که وضع موجود را بسیار خطرناک‌تر و جدی‌تر از آن می‌بینیم که بشود با یک نگاه ساده‌انگارانه از پس آن برآمد.

آخه واقعا یه پایگاه بسیج چیه که باید این قدر کشته و مجروح داشته باشه... بسیج رسما الان یه چیزی با این سطح اهمیت هست براتون؟ خاک برسرتون... بچه بودیم، هی هر هفته می گفتن بیان بسیجی شین و کارتش رو بگیرین...امتیازهاشو می شمردن برای بچه ها... که تهش اسلحه دست بگیرن این بچه ها؟ آدم کش می ساختید؟ خدا رو شکر یک روز از این زندگی رو حتی در همون بچگی، کنار شما نگذروندیم...با اون مسابقات و پول پاشی و تبعیض و لبخندهای مهربانانه کراهت بارتون....که عقل نداریم...و منفعت نمیشناسیم و... حداقل ادم‌کش و روسیاه تاریخ نیستیم‌‌‌‌‌... لابد با موساد تو لردگان، جنگ کردید؟ خاک بر سرتون که به محروم‌ترین آدم‌ها بیشترین بی‌رحمی رو دارید...

۲ کشته و ۳۰ مجروح در حمله به پایگاه بسیج در لردگان

چند روز پیش دوستی تو اینستا پیام داد که دیدم مجدد داری تک و توک مینویسی. گفتم اره بعضا می نویسم. گفتم ملت تحت فشارن و خیلیا اینجورین و اینجاش فلانه، اونجاش بهمانه، آدم حرصش میگیره. گفت اونایی که واقعا تحت فشارن نه تو تلگرام و اینستا از فشارها می نویسن و نه حتی تلگرام و اینستا می خونن و نه دیگه حتی حرص میخورن، فقط و فقط جون میکنن. شما که داری حرص میخوری یعنی باز یه چیزی هست که حرصش رو بخوری، قاطبه ملت برا هیچ می دون تا شب گرسنه نخوابن. راست هم میگفت، شاید حتی نوشتن و خوندن این شکلی هم الان دیگه یه کار شیک و سوسولی شده. فاصله ای که افتاد بین طبقات جامعه حتی از بمب اتم هم خطرناکه. هر کسی هر کاری کنه قشنگ میشه بهش فحش داد، حتی به کسی که هیچکاری هم نمیکنه هم میشه فحش داد. مرتضی عباد

که من غم دارم اندازه زیبایی تو شب‌هام به تاریکی، چشم‌های ایرانی تو "سارن"