uk
Feedback
Echoes

Echoes

Відкрити в Telegram

عمیق باش، اگر آهی! اینستاگرام: Instagram.com/e_choes1

Показати більше
1 083
Підписники
-124 години
-27 днів
-1530 день
Архів дописів
Echoes
1 083
خیلی چیزها هست که تقصیر تو نیست. یا تقصیرِ من. تقصیر پیشگویی‌ها هم نیست، یا نفرین‌ها یا دی ان ای، یا پوچی. تقصیر ساختارگرایی یا سومین انقلاب صنعتی هم نیست. همه می‌میریم و ناپدید می‌شویم، ولی علتش این است که نظامِ خودِ دنیا را بر پایه‌ی ویرانی و فقدان گذاشته اند. زندگی ما سایه‌هایی از این اصل رهنماست. مثلا باد می‌وزد. می‌تواند بادی شدید و خشن باشد، یا نسیمی ملایم. اما سرانجام هر بادی فرو می‌میرد و ناپدید می‌شود. باد شکل ندارد. فقط حرکت هواست، باید به دقت گوش بدهی، بعد استعاره را می‌فهمی. #هاروکی_موراکامی کافکا در کرانه @e_choes

Echoes
1 083
دور ایرانو تو خط بکش .

Echoes
1 083

Echoes
1 083
مرگ حق است اما به دست شما بسی مشکل ولی شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان میکند! #علی_حاتمی @e_choes

Echoes
1 083
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردان با جان انسان میکنند #فریدون_مشیری @e_choes

Echoes
1 083
نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد؟ #صادق_هدایت بوف کور @e_choes

Echoes
1 083
و آغوشت حجم کوچک شده ی دنیا بود @e_choes

Echoes
1 083

Echoes
1 083
من همیشه با حیرت و اندکی سؤظن به این موجودات عجیب که برای پول می‌میردند یا برای از دست دادن مقام مایوس می‌شدند و یا با حالتی تبختر‌آمیز خود را برای خوشبختی خانواده فدا می‌کردند، می‌نگریستم. من وضع این رفیقم را بهتر درک می‌کردم که به سرش زد دیگر سیگار نکشد و به نیروی اراده موفق هم شد. یک روز صبح روزنامه را باز کرد و اطلاع یافت نخستین بمب هیدروژنی منفجر شده است، از آثار حیرت انگیز آن آگاه شد، و بدون معطلی به دکان سیگار فروشی رفت ... سقوط #آلبر_کامو @e_choes

Echoes
1 083
«در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده می‌شد، در نیم شبی که زندگی او را فراگرفته بود یک چیز بی پایان در چشمهایش موج می‌زد و پیامی باخود داشت که نمی‌شد آنرا دریافت، ولی پشت نی نی چشم او گیر کرده بود. آن نه روشنایی و نه رنگ بود، یک چیز باورنکردنی مثل همان چیزی که در چشمان آهوی زخمی دیده می‌شود بود، نه تنها یک تشابه بین چشمهای او و انسان وجود داشت، بلکه یک نوع تساوی دیده می‌شد. دو چشم میشی پر از درد و زجر و انتظار که فقط در پوزه یک سگ سرگردان ممکن است دیده شود؛ ولی به نظر می‌آمد نگاه‌های دردناک پر از التماس او را کسی نمی‌دید و نمی‌فهمید!». همه محض رضای خدا او را می‌زدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود؛ سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفت تا جان دارد، برای ثواب بچزانند! #صادق_هدایت انسان و حیوان @e_choes

Echoes
1 083

Echoes
1 083
آدم سگ دو میزند تا شرایط را فراهم کند که به آرزوهایش برسد اما در این سگ دو زدن ها انقدر از خودش فاصله میگیرد که آرزوهایش را فراموش میکند... ما در روزگاری زندگی میکنیم که آرزوهامان قربانی شرایط میشوند دردناک است، خیلی دردناک این را یک جایی وسط سگ دو زدن هایت میفهمی... #علی_سلطانی @e_choes

Echoes
1 083
به یک‌باره نمی‌میریم معمولاً تکه‌تکه می‌شویم #چارلز_بوکوفسکی @e_choes

Echoes
1 083
آنچه در درون آدم می ماند بی نهایت بیشتر از آن چیزی است که به صورت کلمات بیرون می آید. #داستایوفسکی @e_choes

Echoes
1 083

Echoes
1 083
او را که رو به نور می رود، دیگران تاریک می بینند. #علیرضا_روشن @e_choes

Echoes
1 083
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بارتن نتوانم من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم #خیام @e_choes

Echoes
1 083
از ‏اندرون من، درد می‌خیزد؛ زیرا که تو در میانِ جانِ من وطن داری. اثر می‌کند در جان. #مقالات_شمس @e_choes

Echoes
1 083
روزها سپری می‌شد و من رفته‌ رفته به این زندگی که صحنه‌های آن اینقدر مرا رنجانیده بود، خو می‌گرفتم. حوادث، محیط و افراد دیگر نسبت به من بی‌اعتنا شده بود. اگرچه به نظرم غیرممکن می‌آمد که بتوانم اینگونه زندگی کنم، اما چیزی نگذشت که آن را قبول کردم. زیرا خود را در مقابل امری اجتناب‌ ناپذیر می‌دیدم. نگرانی های خود را در اعماق وجودم نهفتم و نمی‌گذاشتم غم و اندوه مرا متوجه شوند. خاطرات خانه مردگان #فئودور‌_داستایوفسکی @e_choes

Echoes
1 083
برای عصرهای بارانی @e_choes