uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

کانال رمان های ساحل 🌊 موج 🌊

کانال رمان های ساحل 🌊 موج 🌊

Відкрити в Telegram

🌊 ساحل هستم نویسنده رمان های #اسیر_دزدان_دریایی #مقبره_لیا #آموروفیلیا #هانا_و_شیخ #رئیس_پر_دردسر #منشی_اغواگر #کوچولو_دلربا #مردی_پشت_نقاب #معشوقه_سایه #پادشاهی_گناه خرید رمان و اطلاع رسانی @mynovelsell

Показати більше
8 576
Підписники
-124 години
-107 днів
-2230 днів
Архів дописів
#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۸ همون لحظه سام هم شروع کرد لباس‌هاش رو درآوردن. سرم رو بالا آوردم. چشم‌هام افتاد توی چشم‌های نافذ بن. نه. اصلاً. من نمی‌تونم اینجا بمونم. قبل از اینکه سام نگاهم کنه، سریع برگشتم و از اونجا دور شدم. بن: سام داشت لباس‌هاش رو درمی‌آورد که سرش رو بالا آورد و اطرافش رو نگاه کرد. مایا دیگه اونجا نبود. با خنده گفت: ـ دیدی؟ باز هم ترسوندیش. یه لبخند کج زدم. ـ آره، حتماً. شلوارم رو بی‌خیال یه گوشه انداختم و شیر آب رو باز کردم. سام گفت: ـ دور و بر تو مثل یه موش کوچولوی ترسو رفتار می‌کنه. همون‌طور که آب سرد رو روی خودم می‌گرفتم، گفتم: ـ چون واقعاً ترسوئه. احتمالاً تا حالا حتی یه مرد رو هم نبوسیده. اون‌وقت مامان فرستادش بیاد دو تا مرد رو با شلنگ بشوره. سام یهو صاف ایستاد. شوکه گفت: ـ به اینش فکر نکرده بودم... چند لحظه ساکت موند. ـ وای، اصلاً. از نگاهش معلوم بود حالا تازه همه‌چیز براش معنی پیدا کرده. من و سام هر دو عادت داشتیم با زن‌هایی سر و کار داشته باشیم که جسور و بی‌پروا بودن؛ نه دختری که این‌قدر خجالتی و کم‌رو باشه. نفس آرومی کشیدم. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۷ خه این زن چطور انتظار داشت من وایسم و یه مرد رو با شلنگ بشورم؟ اون هم بن. فقط حضورش کافی بود نفس کشیدن برام سخت بشه. با عجله برگشتم سمت خانم کینگ، ولی دیدم خیلی عادی و بی‌خیال برگشته داخل خونه؛ انگار نه انگار همین الان چه پیشنهادی داده. سام در حالی که دنبال همون مسیری می‌رفت که چند لحظه قبل بن رفته بود، گفت: ـ باشه، بیا مایا. گرفتن شلنگ و هم‌زمان شستن خودت که نمی‌شه. حداقل تو نگهش دار، راحت‌تره. لبم رو گاز گرفتم و با تردید همون کاری رو کردم که دالی گفته بود. اما همین که پیچیدم و رسیدم به کنار خونه، همون‌جا خشکم زد. قدم‌هام از حرکت ایستاد و دهنم از تعجب باز موند. بن کت، پیراهن و کراواتش رو درآورده بود و داشت شلوارش رو هم درمی‌آورد. تمام بدن برنزه‌ش پر از عضله‌های سفت و برجسته بود؛ عضله‌هایی که با هر حرکت آروم و طبیعی، زیر پوستش جابه‌جا می‌شدن. توی این چهار سال، ذره‌ای از فرم بدنش کم نشده بود. اگر چیزی تغییر کرده بود، فقط این بود که از قبل هم درشت‌تر و مردونه‌تر شده بود. توی تمام عمرم هیچ مردی رو تا اون حد زیبا ندیده بودم. نیمه‌برهنه. اون هم از این فاصله، تقریباً... نگاهم بی‌اختیار روی تک‌تک خطوط بدنش لغزید و برای چند لحظه کاملاً یادم رفت کجام و برای چی اومده بودم. مگه یه مرد می‌تونست تا این حد بی‌نقص باشه؟ همون لحظه سام هم شروع کرد لباس‌هاش رو درآوردن.همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۶ بعد با دست به کنار خونه، جایی که شیر آب بود، اشاره کرد. نزدیک بود از خنده منفجر بشم. دو تا مرد قدبلند و هیکلی بالای سر مامان کوتاه‌قدشون وایساده بودن و هر دوتاشون یه قیافه کاملاً درمانده داشتن. چند لحظه بعد، سام انگار داشت از عصبانیت منفجر می‌شد. اما بن فقط برگشت و بدون اینکه چیزی بگه، رفت سمت شلنگ. سام با اعتراض گفت: ـ مامان، آب یخه! مامان چشم‌هاش رو ریز کرد و نگاهش کرد. ـ خب که چی؟ تازه با اون پوست کلفتی که تو داری، بعید می‌دونم اصلاً متوجه سردی آب بشی. دیگه بحث نکن. سام فکش رو محکم روی هم فشار داد. معلوم بود دلش می‌خواد دوباره اعتراض کنه، ولی جلوی مامانش نمی‌خواست بحث کنه. هرچقدر هم دلش می‌خواست بره یه دوش درست‌وحسابی بگیره، نمی‌تونست حرف مامانش رو زمین بندازه. خانم کینگ برگشت سمت من و گفت ـ مایا، شلنگ رو برای شما دوتا می‌گیره، مگه نه عزیزم؟ هنوز دهنم رو باز نکرده بودم که ادامه داد: ـ من باید برم ناهار رو آماده کنم. نه، نمی‌خوام! این جمله فقط توی ذهنم فریاد کشید. آخه این زن چطور انتظار داشت من وایسم و یه مرد رو با شلنگ بشورم؟ همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۵ بن اما مثل همیشه همون صورت سرد و بی‌حالتش رو داشت؛ انگار نه انگار از سر تا پا گِلی شده. سام گفته بود حدود یه ساعت دیگه برمی‌گردن، ولی حالا نزدیک دو ساعت گذشته بود. با دیدن اون دوتا تازه فهمیدم چرا این‌قدر طول کشیده بود. سام با حرص کلاه استتسون گِلی و کثیفش رو از سرش برداشت و با تأسف نگاهش کرد. ـ بهترین کلاهی بود که داشتم. خانم کینگ از خونه اومد بیرون و کنارم ایستاد. منتظر بود پسرها برای ناهار برگردن. آقای کینگ وقتی دید خبری از پسرها نشده، خودش رفته بود تا روی خالی کردن بار چوب‌ها نظارت کنه. از قبل هم می‌دونست یه جای کار گیر کرده، ولی خب، توی دامداری این چیزها طبیعی بود. کار دامداری برنامه‌ریزی‌شده و قابل پیش‌بینی نیست. اگر فکر کنی همه‌چیز قراره دقیقاً طبق نقشه پیش بره، اصلاً نباید وارد این کار بشی. هنوز از دیدن سر و وضع سام و بن شوکه بودم، ولی خانم کینگ انگار نه انگار. دو تا پسر گل‌آلود و گِلی که از سر تا پا شبیه آدم‌هایی بودن که از وسط باتلاق بیرون اومده باشن، ظاهراً برای اون چیز عجیبی نبود. همین که خواستن وارد خونه بشن، جلوی در وایساد. دست‌هاش رو زد به کمر تپلش و سرش رو بالا گرفت تا بتونه به اون دو غول نگاه کنه. شاکی گفت: ـ عمراً! برین سراغ شلنگ. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۴ در حالی که نگاه می‌کردم مایا وارد خونه بشه، گفتم: ـ فکر نکنم. دنده رو گذاشتم روی عقب و ماشین رو راه انداختم. سام منتظر موند شاید بیشتر توضیح بدم. ولی چیزی نگفتم. چند لحظه بعد دوباره گفت: ـ ولی رفتارش این‌طوریه. ـ شاید. باز هم چیزی اضافه نکردم. خب، اختیارش بود. من همیشه همین‌طوری بودم. سام راحت به صندلی تکیه داد و خودش رو برای مسیر رودخونه آماده کرد. مایا ـ ای وای، خدایا... همین که از خونه اومدم بیرون، دیدم کامیون مزرعه جلوی خونه ترمز کرده. بن و سام از ماشین پیاده شدن و هر دوتاشون تا کمر پر از گل‌ولای بودن. سام از شدت عصبانیت اخم کرده بود و قیافه‌ش حسابی درهم بود.همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۳ شاید واقعاً قیافه‌م ترسناک بود. هیکل درشتم به اندازه کافی می‌تونست آدم رو بترسونه. تازه خیلی‌ها می‌گفتن نگاهم بیش از حد سرد و جدیه؛ نگاهی که می‌تونست هر کسی رو معذب کنه. همیشه همین‌طور بود. اگر از کسی خوشم نمی‌اومد، لازم نبود حتی یه کلمه حرف بزنم. طرف خودش از نگاهم می‌فهمید. خیلی زود رسیدیم جلوی خونه مایا. تجملی نبود. خونه درست پشت مغازه‌شون بود؛ یه خونه معمولی دوطبقه، تمیز و مرتب، ولی اصلاً یه دست رنگ حسابی نداشت و چند تا از کرکره‌های پنجره هم کج‌وکوله آویزون شده بودن. از همون یه نگاه، از خونه خوشم نیومد. پدر مایا چطور می‌تونست بذاره خونه‌شون این‌قدر از ریخت بیفته؟ از نظر من، خونه قلمرو یه مرد بود. یه خونه خیلی چیزها درباره صاحبش نشون می‌داد؛ اینکه چقدر به زندگی و خانواده‌ش اهمیت می‌ده و چقدر حواسش به چیزهای دوروبرش هست. سام پیاده شد و رو به مایا گفت: ـ حدود یه ساعت دیگه می‌بینمت. قبل از اینکه برگردیم خونه، باید یه سر بریم به گاوها بزنیم. مایا فقط دست تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه، رفت داخل خونه. به هر حال، قبل از اینکه چوب‌ها رو ببره، باید لباسش رو عوض می‌کرد. سام برگشت سمت ماشین و نشست. خندید. ـ فکر کنم ازت می‌ترسه.همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۲ مایا شوکه چشم‌هاش رو گرد کرد. ـ چی؟ سام زد زیر خنده. ـ هیچی. فقط سوار شو. هنوز داشت می‌خندید که مایا با اکراه سوار شد. سام قبل از اینکه در رو ببنده، یه نگاه بامزه به من انداخت. واقعاً برام عجیب بود که هنوز هم دختری به این سادگی و معصومیت پیدا می‌شه. بعد از حرف سام، مایا دیگه حتی جرئت نمی‌کرد توی چشم‌هام نگاه کنه. چند لحظه بعد دستم رو گذاشتم روی دسته‌دنده و دنده رو از یک به دو بردم. همون موقع انگشت‌هام اتفاقی به ران پای مایا خورد. چند ثانیه بعد دیدم خودش رو کمی بیشتر به سمت سام کشید. سام دستش رو روی پشتی صندلی انداخته بود و مایا تقریباً بهش چسبیده بود. با این حال، نزدیک بودن به سام انگار اون حس عجیب و دستپاچه‌کننده‌ای رو که کنار من داشت، براش ایجاد نمی‌کرد. این دختر هر لحظه کنجکاوترم می‌کرد. از گوشه چشم دیدم سام یه نگاهی به بالای سر مایا انداخت و بعد من رو نگاه کرد. اون هم جابه‌جا شدن مایا رو دیده بود. بی‌تفاوت شونه بالا انداختم. سام معمولاً از اینکه یه دختر بهش نزدیک بشه بدش نمی‌اومد؛ حتی برعکس، احتمالاً خوشحال هم می‌شد. ولی این بار حس می‌کردم این نزدیکی دلیل دیگه‌ای داره. انگار مایا از من می‌ترسید. فکر می‌کردم نگاه‌های دزدکی مایا به من از روی خجالت یا تحسینه، نه ترس. تا حالا ندیده بودم دختری که از کسی خوشش بیاد، ازش فاصله بگیره.همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۱ سام نفسش رو با حرص بیرون داد. ـ اه، لعنتی! باید از این خونه بزنم بیرون. خندیدم و یه هل کوچیک بهش دادم تا راه بیفته سمت کامیون. ـ مثل پیرزن‌ها غر می‌زنی. از پارکینگ کلیسا بیرون زدیم. سام تازه متوجه شد به جای اینکه به سمت غرب برم، پیچیدم سمت شرق. ـ کجا داریم می‌ریم؟ خیلی خونسرد جواب دادم: ـ خونه مایا. دوازده بلوک با اینجا فاصله داره. با اون کفش‌ها پیاده رفتن راه زیادیه. سام چیزی نگفت، ولی لبخندش رو دیدم. ماشین رو بردم کنار مایا و شیشه سمت شاگرد رو پایین کشیدم. با تعجب ایستاد و به وانت داج بزرگ ما نگاه کرد؛ انگار انتظار نداشت درست کنارش نگه داریم. سام سرش رو از سمت خودش چرخوند طرف مایا و گفت: ـ بن نگران پاهای توئه، مایا. بعد در رو باز کرد و از ماشین پیاده شد. ـ بیا سوار شو، می‌رسونیمت خونه. مایا همون‌جا خشکش زد. قیافه‌ش اون‌قدر مات و مبهوت بود که نزدیک بود بزنم زیر خنده. نگاهش به من افتاد. ـ من خوبم. به سمت خونه‌اش اشاره کرد. ـ هر هفته همین مسیر رو پیاده می‌رم. بی‌معطلی گفتم: ـ تو به اندازه کافی روی پاهات وایمیستی. مایا یه لحظه موند که چی جواب بده. حق هم داشت. توی این چهار سالی که اینجا زندگی می‌کرد، فکر نکنم در مجموع هشت جمله هم باهاش حرف زده بودم. در حالی که هر یکشنبه، درست مثل امروز، همین مسیر رو پیاده برمی‌گشت. سام با خنده گفت: ـ بیا عزیزم. برخلاف چیزی که همه فکر می‌کنن، بن گاز نمی‌گیره. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۲۰ دست‌هاش رو توی هم گره کرد و سریع گفت: ـ من برم بهتره. خداحافظ. دیگه به من نگاه نکرد. راه افتاد و توی پیاده‌رو به سمت خونه رفت. همون موقع بابا از پشت سرمون رسید. دست مامان رو گرفت و گذاشت روی بازوش، بعد رو به من و سام گفت: ـ قبل از اینکه برگردین خونه، می‌خوام یه سر برین به گاوهای کنار رودخونه بزنین. سر تکون دادم. صبح زود بهمون گفته بودن شاید لازم بشه بریم گاوها رو چک کنیم، برای همین هم با دو تا ماشین جدا اومده بودیم کلیسا. وقتی بابا و مامان راه افتادن، هنوز چشمم دنبال مایا بود. توی اون لباس بهش می‌خورد بیست ساله باشه. هرچند باز هم نه اون بیست ساله‌ای که معمولاً از دخترهای این حوالی می‌دیدی. سام با تکون دادن سرش گفت: ـ بابا حتی نمی‌ذاره از شر این لباس‌های یکشنبه خلاص بشیم. گفتم: ـ احتمالاً اصلاً از ماشین پیاده نمی‌شیم. سام با اعتراض گفت: ـ اگه مجبور بشیم یه گاو بدبخت رو از توی گل‌ولای کنار رودخونه بکشیم بیرون چی؟ لبخند زدم. ـ اون‌وقت حداقل باکلاس انجامش می‌دیم. با کت‌وشلوار. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۹ لبخندی که داشت روی لبم می‌نشست رو پنهان کردم. باورم نمی‌شد، مایا فقط با نگاه کردن به من گونه‌هاش سرخ می‌شد؟ جالب بود. با خجالت گفت: ـ راستش من نمی‌خوام... مامان که حرف‌هامون رو شنیده بود، وسط حرفش پرید: ـ این چه حرفیه؟ وقتی یکشنبه برای خانواده ما کار می‌کنی، باید ناهار بیای پیش ما. تازه خیلی هم لاغری! باید بهت برسم. جای بحث هم وجود نداره. بعد دستش رو روی بازوی مایا گذاشت و طوری گفت که انگار اصلاً قرار نبود جواب منفی بشنوه: ـ منتظرم سر ناهار ببینمت. مایا برگشت سمت سام. سام هم یه لبخند درمانده زد و شونه‌هاش رو بالا انداخت؛ انگار می‌گفت: خب، انتظار داشتی چی بشه؟ تردید از چهره مایا می‌بارید. با این حال، مشخص بود می‌دونه درست نیست به مامان جواب رد بده. مایا احترام زیادی برای مامان قائل بود. مردم شهر هم همین‌طور. بارها دیده بودم برای کمک به خانواده‌ای که به مشکل خورده بود، بیشتر از چیزی که ازش انتظار می‌رفت وقت می‌ذاشت و زحمت می‌کشید. بالاخره با تردید گفت: ـ باشه. بعد سریع اضافه کرد: ـ برای پدرم باید یه یادداشت بذارم که نگران نشه. دقیق نگاهش کردم. واقعاً خجالت می‌کشید؟ یا از معاشرت می‌ترسید؟ همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۸ روی پله‌ها ایستاد تا راه براش باز بشه. وقتی از کنارم رد شد، با خجالت یه لبخند بهم زد. من هم دستم رو بردم سمت کلاه و کمی بالا آوردم؛ یه جور سلام و احترام. همین که چشمم به چشم‌هاش افتاد، نگاهش رو سریع دزدید. دستپاچه شد. خیلی کم پیش می‌اومد مستقیم نگاهش کنم یا باهاش حرف بزنم. شاید برای همین همین حرکت ساده هم حسابی غافلگیرش کرده بود. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که سام از بین جمعیتی که از کلیسا بیرون می‌اومدن صداش زد: ـ هی، مایا! لبخند بزرگی روی صورت مایا نشست. کاملاً مشخص بود سام رو دوست داشت. سام آدم بی‌ریا و خاکی‌ای بود و با مایا هم خوب رفتار می‌کرد. مایا رفت سمتش. ـ سلام. سام پرسید: ـ بابا می‌گه یه بار چوب داری که باید بیاری مزرعه؟ ـ آره. رندی دیروز بارشون زد روی کامیون. همین الان میارمش. مغازه هم بسته‌ست، پس لازم نیست نگران مشتری‌ها باشم. سام لبخند زد. ـ خب، پس ناهار هم بمون. مامان یه برانچ یکشنبه‌ای درست می‌کنه که حرف نداره. مایا مکث کرد. ـ اوه... یه نگاه کوتاه به من انداخت. مستقیم داشتم نگاهش می‌کردم. همون لحظه دوباره چشم‌هاش رو دزدید و این بار حتی گونه‌هاش سرخ شد. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۷ صبح یکشنبه جلوی در کلیسا ایستاده بودم تا به مامان کمک کنم از پله‌ها پایین بیاد. مامان زن کوتاه و تپلی‌ای بود با موهای کاملاً خاکستری. هر کسی که خانواده‌مون رو می‌شناخت، همیشه براش جالب بود که چطور زنی که قدش به زور به یک متر و پنجاه می‌رسید، تونسته بود دو تا پسر به هیکل من و سام به دنیا بیاره. ولی نباید گول جثه کوچیکش رو می‌خوردی. مامان از اون نسل قدیمی زن‌های دامدار بود؛ زن‌هایی که با اولین سختی کم نمی‌آوردن. وقتی پاش میرسید خوب میتونست هر مردی رو ادب کنه هفت‌تیر بکشه یا حتی اسب سواری و گاوچرونی کنه. حالا سنی ازش گذشته بود و من هیچ‌وقت از کمک کردن بهش ناراحت نمی‌شدم. سام هم همین‌طور بود. هر دو وقتی پای پدر و مادرمون وسط بود، احترام زیادی براشون قائل بودیم. مامان از همون بچگی اینو توی وجودمون جا انداخته بود؛ اگر ازمون کاری می‌خواست، انجامش می‌دادیم. بدون غر زدن. بدون سؤال. بدون اینکه حتی یه لحظه معطل کنیم. دستم رو به سمتش گرفتم و کمکش کردم از آخرین پله پایین بیاد. ـ آروم مامان. دستش رو روی دستم گذاشت و با هم از جلوی کلیسا دور شدیم. هیچ‌کدوممون جرئت نداشتیم خلاف حرفش رفتار کنیم. همون موقع مایا از کلیسا بیرون اومد. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۶ فقط یه «هوم» زیر لب گفتم و دوباره نگاهم رو به جاده برگردوندم. ولی تصویر مایا از ذهنم بیرون نرفت. دختری با چشم‌های گیرا. موهای همیشه بافته. و اون نگاه‌های کوتاهی که هر بار من رو می‌دید، خیلی زود فرار می‌کرد. نمی‌دونستم چرا. و راستش، ترجیح می‌دادم همون‌طور باقی بمونه. چون هرچه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کردم، بیشتر حس می‌کردم این دختر قرار نیست برای مدت زیادی فقط یه دختر ساده و بی‌حاشیه‌ای باشه که جلوی فروشگاه پدرش جارو می‌کشه. و من هنوز نمی‌دونستم این فکر چقدر قراره درست از آب دربیاد. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

بچه ها رمان‌مایا تو باغ استور آپدیت شد تو نسخه رایگان ۲۵ صفحه جدید تو نسخه vip هم ۷۰ صفحه جدید براتون اپدیت شد همین الان وارد
بچه ها رمان‌مایا تو باغ استور آپدیت شد تو نسخه رایگان ۲۵ صفحه جدید تو نسخه vip هم ۷۰ صفحه جدید براتون اپدیت شد همین الان وارد اپلیکیشن رمان خوانی باغ استور بشید و رمان مایا بخونید @BaghStore_app Www.baghstore.net

۸ تا پارت جدید گذاشتم اما تو باغ استور تا اخر رایگان میذارم و همین الان نسخه رایگان از صفحه ۳۰۰ گذشته فقط کافیه رایگان برنامه رو نصب کنی و رمان بخونی 😘 نصب برنامه از اینجا @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۵ سام خندید و گفت - به خاطر تیپش حدس می‌زنم فکر کردی کم‌سن‌تره. نگاهش کردم و گفتم - پس بهتره بره دانشگاه. سام با خنده گفت: - اگه یه بار موهاش رو باز و دور شونه‌هاش ببینی، تازه می‌فهمی واقعاً چه دختر بیست ساله زیباییه! چشمکی زد و گفت - من دیدم. بهتره حرفمو باور کنی. گره بین ابروهام بیشتر شد. نگاهم رو به جاده دوختم. مایا بیست ساله بود. بالغ بود. ولی با این حال هنوز چیزی در رفتارش بود که باعث می‌شد خیلی جوان‌تر به نظر برسه. شاید هم فقط به این خاطر بود که از این شهر و آدم‌هاش فاصله داشت. دخترهای این حوالی از بچگی یاد گرفته بودن چطور با مردها رفتار کنن. مایا انگار از این دنیا جدا بود. سام بعد از چند لحظه گفت: - من مطمئنم به همین زودی‌ها یه مرد دست می‌ذاره روی مایا. اون بیش از حد خوبه که بیشتر از این مجرد بمونه؛ اونم توی چنین شهری. نیم‌نگاهی بهش انداختم. حرفی نزدم... همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۴ پدر نگاه کوتاهی به آینه انداخت. - اون تنها کسیه که هانتر داره. مکث کرد. - پسری که توی چوب‌فروشی کار می‌کنه فقط آخر هفته‌ها و بعد از مدرسه میاد سر کار. برای رانندگی هم خیلی جوونه. گفتم: - پدر مایا اون‌قدر درآمد داره که بتونه چند نفر دیگه رو استخدام کنه. اون دختر باید بره مدرسه، نه اینکه همه کارهای مغازه رو انجام بده. سام سریع برگشت سمت من. - مایا مدرسه‌ش رو تموم کرده، بن! ابروهام بالا رفت. - جدا؟ کی؟ سام خندید و گفت. - چند سال پیش! چند لحظه ساکت موندم. پس اشتباه کرده بودم. تا همین امروز فکر می‌کردم مایا بیست ساله هم نشده. شاید به خاطر لباس پوشیدنش. هیچ‌وقت آرایش نمی‌کرد و لباس‌هاش هم اصلاً شبیه یه زن بیست‌ساله نبود. معمولاً لباس‌های یک‌تکه و گشاد و بی‌فرمی می‌پوشید؛ مگر وقتی بیرون و توی محوطه مزرعه بود که سرهمی جین تنش می‌کرد. سام خندید و گفت - به خاطر تیپش حدس می‌زنم فکر کردی کم‌سن‌تره همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۳ سام زیر لب گفت: - یا مسیح... به همه گفته؟ نگاهش کردم. - این خودش بهت نمی‌گه با چه جور زنی طرفی؟ اخم کرد. - ولی خیلی وقته شروع نشده. - خب، همین بدتره. هنوز خیلی زوده و خبرش همه‌جا پیچیده. چند لحظه ساکت موند. بعد پرسید: - مامان می‌دونه؟ - فکر نکنم. نگاهش کردم. - ولی فقط مسئله زمانه. دیر یا زود اونم می‌فهمه. سام آه کشید. می‌دونستم کتی برای سام فقط یه رابطه بی‌دردسر نبود. شاید خودش هنوز متوجهش نشده بود، ولی اعتبار و آینده برایش مهم بود. سام ممکن بود از زندگی آزادش لذت ببره، اما ته دلش یه روز می‌خواست ازدواج کنه، بچه داشته باشه و زندگی خودش رو بسازه. و اگر قرار بود اون روز برسه، باید یاد می‌گرفت با چه آدم‌هایی وارد رابطه می‌شه. پدر از مغازه بیرون اومد. نگاهی کوتاه به من و سام انداخت و سوار کامیون شد. من هم پشت سرش نشستم. سام کنارم جا گرفت. پدر ماشین رو روشن کرد و گفت: - یه مقدار چوب برای اون محل علامت‌گذاری دام سفارش دادم. مایا قراره فردا بعد از کلیسا سعی کنه خودش بیارتش. وقتی برگشتیم، شما دوتا از کارگرهای مزرعه کمک بگیرید و تیرهای شکسته رو درست کنید. سام محترمانه جواب داد: - بله قربان. سرم رو بالا آوردم. - فکر نمی‌کنم اینکه اون دختر جوون رو با یه بار چوب بفرستید، منطقی باشه، بابا. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۲ وقتی بچه بودیم اگر کار بدی می‌کردیم، چند تا پس‌گردنی حسابی نصیبمون می‌شد. با این حال، هیچ‌کدوممون جرئت نداشتیم حرفش رو نادیده بگیریم. مامان قلب خانواده بود. و پدر ستونش. دو تا کیسه آخر رو برداشتم و از انبار بیرون اومدم. سام کنار کامیون منتظرم بود. - بیا سام. از کنارش رد شدم و ضربه آرومی به شونه‌اش زدم. - اگه وقتی بابا بیاد آماده رفتن نباشیم، دوباره شروع می‌کنه به غر زدن. سام خندید. - بابا کی غر نمی‌زنه؟ چهار کیسه آخر رو داخل کامیون گذاشتیم و گفتم - مسلما وقتی داری کار میکنی! پدر کنار کامیون نبود. احتمالاً رفته بود داخل مغازه تا حساب‌وکتاب رو صاف کنه. سام پشت سرم راه افتاد و گفت - منم کار می‌کنم. فقط نه به اندازه تو. من یه کم وقت برای خوش‌گذرونی لازم دارم. بعد با خنده اضافه کرد: - تو رو نمی‌دونم، ولی بخش مردونه من حسابی فعال و آماده به کاره! برگشتم سمتش. - خوش‌گذرونی با کتی بارنت آخرش برات دردسر می‌شه. خنده از صورتش محو شد. - تو از کجا فهمیدی؟ در کامیون رو باز کردم. - همه می‌دونن. چشم‌هاش گرد شد. - همه؟ سر تکون دادم. - شاید خودت حواست باشه و سعی کنی کسی نفهمه، ولی زنی مثل کتی که این‌قدر بی‌پرواست، نمی‌تونه چیزی رو برای خودش نگه داره. سام زیر لب گفت: - یا مسیح... به همه گفته؟ همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app

#رمان_بزرگسالان رمان #مایا از #ساحل قسمت #۱۱ هیچ‌وقت زیاد حرف نمی‌زدیم. ولی همدیگه رو می‌فهمیدیم. وقتی بچه بودیم، پدر سختگیر بود. خیلی سختگیر. یادم می‌اومد وقتی چهار سالم بود از اسب افتادم. دلم می‌خواست پدر بغلم کنه. ولی این کار رو نکرد. فقط گفت دوباره سوار شو. و من دوباره سوار شدم. دفعه بعد که افتادم، خودم بلند شدم. از اون روز فهمیدم پدر قرار نیست همیشه دستمون رو بگیره. قرار بود یادمون بده چطور روی پای خودمون بایستیم. شاید روشش برای خیلی‌ها خشن به نظر می‌رسید. ولی من می‌دونستم پشت اون خشونت، چیزی جز علاقه به خانواده‌اش نبود. پدر هیچ‌وقت نمی‌گفت دوستتون دارم. لازم هم نبود. رفتارش کافی بود. سام و من همیشه احترام زیادی براش قائل بودیم. مامان هم همین‌طور. مامان شاید از همه ما سختگیرتر بود. همین الان‌میتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app