uk
Feedback
Book_tips

Book_tips

Відкрити в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 21 699 підписників, посідаючи 1 566 місце в категорії Книги та 15 477 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 21 699 підписників.

За останніми даними від 13 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 339, а за останні 24 години на -12, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 3.93%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 2.19% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 852 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 474 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 14.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 14 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

21 699
Підписники
-1224 години
+2127 днів
+33930 день
Архів дописів
Book_tips
21 699
رفتم اما افسوس که دگر دیرشده بود.. قامتش خم.. دستانش چودستانم پیرشده بود... بین من ودل وخانه ی او.. یک رود فقط بود فاصله رفتم
رفتم اما افسوس که دگر دیرشده بود.. قامتش خم.. دستانش چودستانم پیرشده بود... بین من ودل وخانه ی او.. یک رود فقط بود فاصله رفتم اما چه سود .. رود هم خشک شده بود... ازان همه عشق وجنون وشر وشور در او فقط جسمی خالی از روح مانده بود خواستم داد بزنم  جاربزنم خودم رافریاد بزنم افسوس.. افسوس که نایم  درگلو جامانده بود.. #گیتی_حسینی @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر (قسمت سیزدهم) از آن خنده‌های همیشگی‌اش خبری نبود. چهره‌اش جوری بود که هر آن انتظار داشتم اشکهایش جاری شود. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. نگاهی به تلویزیون کردم. مرد چاقی با کله بی‌مو، انگشت اشاره‌اش را مرتب پایین و بالا می‌آورد و بحث می‌کرد. آمدم بیرون، رفتم طبقه پایین. نگاهی به هنر دست بابام و کارگران کردم. همه چیز تقریبا تمام بود، یک رنگ‌کاری لازم داشت تا عالی شود. آخرین تلاش‌ها برای ساختن و پرداختن در جریان بود. عصر فردا کارگران گونی‌ها و پاکت‌های خالی سیمان را جمع می‌کردند. من و کامران تکه‌هایی چوب را می‌انداختیم و سگ سیاه آن را به دندان می‌گرفت و می‌آورد. سگ قبراق و چالاک بود. دیگر من را می‌شناخت و من هم ترسی ازش نداشتم. پدرم و کارگران بیرون آمدند و با شیر آبی که در باغ بود، دست و صورت خود را می‌شستند. مادر کامران هم گوشه‌ای ایستاده بود و به جست و خیز سگ و بازی ما تماشا می‌کرد. بابام در حالی که با دستمالی دست و صورتش را خشک می‌کرد به مادر کامران گفت: "خوبی و بدی دیدید حلال کنید. این دوسه ماهه بنده زاده هم خیلی مزاحم بود". این را گفت و رفت بیرون؛ به دنبالش هم کارگران. من ماندم چگونه خداحافظی کنم. مادر کامران جلو آمد: "شما ها الان با هم دوست هستید، دوست‌های خوب ؛ شایدم باز همدیگر رو ببینید با هم دست بدید و خداحافظی کنید ". دست دادیم. مادر کامران به سرعت رفت داخل منزل و با بسته‌ای برگشت: "چند کتابه ، کتاب خوندن را هیچ‌وقت فراموش نکن . نگذار کتاب از دستت بیفته. به ما سر بزن. نری حاجی حاجی مکه... "و خندید. سگ سیاه هم که شامه تیزش بوی فراق را حس کرده بود خودش را به من می‌مالید و از من بالا می‌رفت. آمدم بیرون. فولکس روشن بود، با همان سرو صدای همیشگی‌اش. بابام منتظر من بود. نشستم صندلی عقب. ماشین راه افتاد. برگشتم و از شیشه پشت سر را نگاه کردم. کامران، مادرش و سگ داخل کوچه بودند. خانم چیزی درگوش پسرش گفت. کامران دستش را بالا اورد و تکان داد. من هم به همان شیوه جواب دادم، غبار غم فضای ماشین را پر کرده بود. به بابام نگاه کردم. از آیینه ماشین نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. ••☆••☆••☆••☆••☆ روزهای دوشنبه باید می‌رفتم بانک. چند ساعتی بیشتر آن جا نبودم. چند استعلام حقوقی را پاسخ می‌دادم و راجع به دعاوی بانک اظهار نظر می‌کردم. آن روز رئیس اداره حقوقی من را خواست. معمولا وقتی مرا می‌خواست، کار مهمی داشت.  بانک با وکلای زیادی کار می‌کرد و من چند سالی بود که به حلقه مشاورین و وکلای بانک راه یافته بودم. رئیس خیلی جدی گفت :"تحت فشار زیادی هستیم. مطالبات وصول نشده دائم دارد متراکم‌تر می‌شود. باید فشار را به بدهکاران برگردانیم . قرار است تقسیط دیون محدود شود.  وکالت چند پرونده را به شما می‌دهیم، خواهشا تعجیل کنید.....".می‌دانستم خوش نخواهد داشت ولی گفتم : "آب از سرچشمه گل آلود است، سیاست‌ها و روش‌ها باید اصلاح شود ". رئیس رو ترش کرد که: "من که کاری را که به عهده‌ام گذرانده‌اند انجام می دهم، خیر و شرش به من ربطی ندارد ".  استدلال رئیس قاطع بود؛ از نوع "من مرده شورم". چیزی نگفتم. بحث با او بی‌فایده بود. پرونده‌ها را برداشته و بیرون آمدم... مدتی بود که با بانک قرارداد وکالتی منعقد نکرده بودم و حالا یک دفعه چند پرونده آغوش خود را بررویم گشوده بود. همه یک داستان داشتند: شرکت‌هایی که تسهیلات گرفته، چند نوبت تمدید کرده و در آخر کار عاجز از پرداخت بودند و یا این‌طور وانمود می‌کردند. شروع کردم به مطالعه.... ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان (استاد دانشگاه اصفهان ) @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 ‏جامعه‌ منفعل و بی‌تفاوت، خودش مقدمات جنایت را فراهم می‌کند و جنایتکاران صرفا ابزار اجرای آن هستند. دیکتاتور شخص نیست، دیکتاتور یک فرهنگ است؛ یک شیوه‌ خاص از زندگیست که اساس آن در فرهنگ فرمانروایی و فرمانبری تعریف می‌شود. #کارل_پوپر #جامعه_باز_و_دشمنان_آن @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
هیچ حالی را بقایی نیست، بی‌صبری مکن #کمال_خجندی @book_tips 🐞
هیچ حالی را بقایی نیست، بی‌صبری مکن #کمال_خجندی @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 سوره الاسراء آیه 25 : رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ ۚ إِنْ تَكُونُوا صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُورًا ترجمه : پروردگار شما از درون دلهایتان آگاهتر است؛ (اگر لغزشی در این زمینه داشتید) هر گاه صالح باشید (و جبران کنید) او بازگشت‌کنندگان را می‌بخشد. #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 699
sticker.webp0.65 KB

Book_tips
21 699
[🟩] ‌‏≣ مهم ترین عامل خستگی روح چیست؟❂ اگر نیاز به پاڪسازے درون دارید👇👇👇👇 ✅  https://t.me/gognus_kimiagar  ⩥⩥ چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ ‏❖@Cheshm3kaenat چگونه ذهنیت ☆ثروتمند☆ داشته باشیم؟! ‏❖@JadouyeFekrM عالم معنا ‏❖@motaeeal زندگی ات را "تغییر" بده ! ‏❖@MossbatAndishann آیا "روح" پس از مرگ * از بین میرود؟ ‏❖@PasAz_Marg زنهای "قوی" و با انگیزه ! ‏❖@zanan_khoshbakhti آشنایی با مکان‌های زیبای جهان ‏❖@gashtogozardarjahan موزیک خوب گوش کن ‏❖@yousimusic شعر و •  شراب و • اندیشه ‏❖@shabhaye_niloofari فرکانس درمانی ♡ چشم سوم ♡ ‏❖@payamibarayesolh حقوق برای همه ‏❖@jenab_vakill متن هایی که  بشدّت آرومت میکنه ! ‏❖@zendegi_ziibaaaast زندگی عاشق توست /* لوییز هی ‏❖@Louise_Haychanel دکتر جو دیسپنزا * قدرت ذهن * ‏❖@joe_diispenza به نام دوست... ‏❖@namedoost غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‏❖@ghaz2020 خدا با 《من》است!! ‏❖@kh0daShEnaSi پاییز امسال غمگین است.. ‏❖@royayemehr معجزه شکرگزاری و پاکسازی ‏❖@RohShokrgozari جملاتی که افکار شما را《تغییر می‌دهد》 ‏❖@ghalbeziba حضرت مولانا و عاشقانه های شمس ‏❖@baghesabzeshgh اناالحق ‏❖@Analhaghhoo اسرار کنترل ذهن ‏❖@asrarkontoroLzehn تمرکز روی خودم!!! ‏❖@shine41 حال و هوای - تنهایی - ‏❖@Tannhaaiii کلبه ی •°• دوبیتی •°• ‏❖@D2beytichanel سعدی ؛ خداوند عشق و سخن! ‏❖@Sadii_jaan سرزمین •• موسیقی •• ‏❖@musiicLand_ir شعرمتن دکلمه بیکلام ‏❖@fazelenazari هزار قانون کائنات ‏❖@hezarghanoon درمانگر خود شوید ‏❖@shafa4444 کنار تو لنگر گرفت كشتى عشق ‏❖@vasLe7 آگاهی ،بیداری،زندگی سالم ‏❖@aramesh_ba_meditation زن،،،زندگی،،،آزادی ‏❖@Banoyeariaye1 گلچینی از بهترینها ‏❖@karhicx راز تربیتی فرزند از کودکی تا نوجوانی ‏❖@ghasemi8484 چله جذب عشق ‏❖@chgonjazabbashem زیبایی‌های طبیعت ‏❖@JournalTourism کلام صوفی ، کلام انسان کامل ‏❖@eshghnirooyebidariii خودشناسی خداشناسی باافکارعرفانی ‏❖@pluosafkar آگاهي☆ بيداري☆ عشق ‏❖@vasledoost چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟ ‏❖@zehnearam اینجا پر از °• حالِ خوبه •° ‏❖@soltane_angize رمز عزت نفس ‏❖@ramzkodbavre "موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ‏❖@mehdihemmati59 بهترین کتاب ها اینجاست ‏❖@ketabeangizeshi2 آموزشی، انگیزشی، سابلیمینال ‏❖@SUB_JADOEI راز کوانتومی یونیورس ‏❖@Universiit دنیای کتاب صوتی وpdf ‏❖@Doneaekatad2 زندگی جاری ست ••• ‏❖@Zenndegiiii انرژی درمانی ( ریکی ) ‏❖@enerjhidarmani مولانای جااان * مولانای جان ‏❖@MouLanayjan خودشناسی ‏❖@haghightx سواد رابطه / ازدواج موفق ‏❖@ghasemi8483 اهنگ شاد عاشقانه ‏❖@ahangeeshghh عاشقان ِ《کتاب》 ‏❖@B00kLifeMe اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان ‏❖@meta_ajna مشاوره ازدواج وروابط موفق ‏❖@moshavereh_shoma‌ نا امیدی 《ممنوع》 ! ‏❖@OMidBeZendgiii سخنان زیبا و ماندگار ‏❖@goftarniek هزار پند مولانا با معانی اشعار ‏❖@Ashaarkotaa خودشناسی《عرفانی انگیزشی》 ‏❖@Roohe_bartar شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏❖@book_tips آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏❖@ECONVIEWS •• راههای اتّصال به کائنات •• ‏❖@movafaghiat_jahanii ‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر (قسمت دوازدهم) روزها می‌گذشت و کار ساختمانی خانه اعتضادی به پایان خود نزدیک می‌شد. من هر روز صبح زودتر از اوستا در اتومبیل فولکس زوار دررفته نشسته بودم تا ساعاتی را در آن باغ سپری کنم. کامران رفتارش با من تفاوت زیادی کرده بود. آب استخر را برای تعویض آب خالی کرده بودند و همین باعث شده بود که پسر یکی یک دانه خانه برای گذراندن وقت بیرون ازمنزل را انتخاب کند. گاهی مرا جلوی دوچرخه اش می‌نشاند و می.رفتیم بیرون. مادرش سفارش می‌کرد که زیاد دور نرویم، اما او بی‌توجه به این پند مرا با خود به کوچه‌ها و خیابان‌های زیادی می‌برد. دیدن ساختمان‌های رفیع در آن قسمت از شهر که نمونه‌اش در جایی که ما زندگی می‌کردیم و هرگز به چشم نمی‌خورد برآیم دیدنی بود. جیب کامران هیچ‌وقت بی‌پول نبود و همین باعث می‌شد که این سفرها هیچ‌وقت خشک و خالی طی نشود. خوردنی‌هایی که او می‌خرید گران بود و من محال بود بتوانم رنگ آن‌ها را جز در خواب ببینم.  کامران با اصرار موفق به دادن چیزی برای خوردن به من می‌شد. دلیلش حرف‌هایی بود که مرتب بابام می‌زد: "گوشات را واکن. اینا اعیانند که باشند، چیزی ازشون قبول نکن؛ حالا کتاب عیبی ندارد. جلوی شکمت را نگهدار تا آبروت را نگهداری. چشم و دلت را سیر نگهدار تا کوچیک نشی. گدا گشنه نباش. حالا خیلی اصرار کردند، یک جزئی بردار. تشکر هم بکن ....."و من بچه حرف گوش کنی بودم. نمی‌خواستم فکر کنند که درمانده شکلات و محتاج آبنبات کامران هستم. همین باعث شده بود که او برای دادن آن تنقلات به من اصرار کند. چیز دیگری که باعث تعجب من شده بود، زلالی آب جوی‌هایی بود که با سرعت به سمت پایین شهر در حرکت بودند. آبی که من در آن پایین می‌دیدم کدر، بدبو و گاه لجنی بود و حالا اندکی پایین تر از کوههای بلند البرز آبی متفاوت از جلوی چشمان راه خود را به سمت جنوب می‌گشود. بالای شهر دنیایی داشت که من از آن بیگانه و دور بودم. یک روز برخلاف همیشه مهندس زودتر از معمول به خانه آمد. مدتی با بابام حرف زدند. من گوشه‌ای ایستاده و گوش می‌دادم. سر قیمت کار و جزئیات بحث می‌کردند. از حرف‌های بابام متوجه شدم که کار یکی دو روزه دیگه تمام است. مهندس چکی را از کیفش در آورد، با دقت نوشت، امضاء کرد و داد دست بابام: "کار خوبه... من راضی هستم اوستا... تاریخ چک برا فرداس". مهندس پیپ سیاه رنگی را از جعبه‌ای که در کیفش داشت در آورد با تانی روشن کرد و چند پک عمیق به آن زد. می‌خواست برود که چشمش به من افتاد، لبخندی زد و گفت: "شنیدم با کامی حسابی رفیق شدی؛ مواظب باش خیلی پدر سوخته است ". در آن خانه به پایان رسیده بودم و  احساسی متضاد داشتم. از این که خانه و اهل آن را که با ایشان مانوس شده بودم ترک می‌گفتم ناراحت بودم و از این که می‌توانستم چند روز مانده به باز شدن مدارس را در کوچه پس کوچه‌های محله بازی کنم و خوش باشم، احساس خوبی داشتم. گرچه روزهای اول حضورم در آن خانه با آن چه در این روزهای پایانی می‌گذراندم متفاوت بود، اما باز هم نوعی بیگانگی از محیط را درون وجودم حس می‌کردم. آن روز کامران با پدرش رفتند بیرون و من تنها بودم. خانم از روی تراس مرا که بی هدف دور استخر خالی پرسه می‌زدم دید و صدا کرد؛ رفتم. نشسته بود و تلویزیون می‌دید؛ در تصویر چند مرد کراوات زده دور میز گردی نشسته و بحث می‌کردند. از آن برنامه‌هایی که هیچ دوست نداشتم. صدای تلویزیون را کم کرد و گفت: "تو خونه تلویزیون دارید؟". گفتم نه "ولی قراره بخریم". شروع کرد به پرسیدن از همه چیز؛  منظورم خانه، مادرم، کارهایی که او در خانه می‌کرد و چیزهایی دیگر مربوط نوع زندگی‌امان. چه منظوری داشت؟ از سوال زیاد آن هم راجع به امور پنهان زندگی خوشم نمی‌آمد. کراهت من را متوجه شد و گفت :" این جا چه طور است؛ خانه و باغ را می‌گویم ". گفتم که خیلی بزرگ و زیباست. یک دفعه و خیلی جدی گفت :"اینجا را دوست داری یا خانه خودتان را؟" جوابم روشن بود. چیزی نگفتم. بین جدی و شوخی گفت: "معلومه؛ بگو؛ خونتون را. چرا ؟با این که استخر و تلویزیون و تاب بازی و خیلی چیزای دیگه را ندارد، چون آدم‌های خونه‌اتون را دوست داری؛ مادر، برادرات و همین بابای زحمتکشت را که اون پایین دارد جون عالَم را می‌کَند." گوشم را به آرامی گرفت و تکان داد و گفت :"خوب گوشات را باز کن؛ شاید دیگه نبینمت. زندگی را  ادمهاش هستند که می‌سازند نه آهن و چوب و رنگ. همیشه دنبال معنای زندگی باش و نه ظاهر آن. این را معلم من به من گفته و من به تو می‌گم و تو به هر که دوستش داشتی بگو "نگاه عمیقی به من کرد. ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
آرامش در حضور دیگران و ریشه های خشم و عصبانیت #دکتر_ایمان_فانی 🍃🌺🍃 📌همراهان عزیز ✅منتظر پیشنهاد و انتقادات شما برای داشتن کانالی بهتر هستیم . #جمعه ۱۴۰۱/۹/۴ با سپاس @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 سوره الانعام آیه 164 : قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ ۚ وَلَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَا ۚ وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ ۚ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ ترجمه : بگو: «آیا غیر خدا، پروردگاری را بطلبم، در حالی که او پروردگار همه چیز است؟! هیچ کس، عمل (بدی) جز به زیان خودش، انجام نمی‌دهد؛ و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمّل نمی‌شود؛ سپس بازگشت همه شما به سوی پروردگارتان است؛ و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتید، خبر خواهد داد. #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 699
sticker.webp0.65 KB

Book_tips
21 699
[🟥] ‌‏≣ چگونه از کائنات درخواست کنیم ‌‏❂ رهایی از گذشته ❂ شفای روح👇👇 🔴 https://t.me/+R8IP1h2Zg5AtblB3   ⩥⩥ ✿ اشعار زیبای مولانای جان ✿ ‌‏◄@khodavandegareshgh چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ ‌‏◄@Cheshm3kaenat جادوے فڪر + °مثبت °+ ‌‏◄@JadouyeFekrM عطر و معنا ‌‏◄@motaeeal زندگی ات را "تغییر" بده ! ‌‏◄@MossbatAndishann روح پس از * مرگ * چه میشود!! ‌‏◄@PasAz_Marg زنهای "شاااد" و قدرتمند ! ‌‏◄@zanan_khoshbakhti شعر و •  شراب و • اندیشه ‌‏◄@shabhaye_niloofari بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡ ‌‏◄@payamibarayesolh جملات جادویی که آرومت میکنه ! ‌‏◄@zendegi_ziibaaaast ماورای طبیعی شدن/ جو دیسپنزا ‌‏◄@joe_diispenza قدرت درون توست ☆لوییز هی☆ ‌‏◄@Louise_Haychanel وکیل دادگستری (عضویت محدود) ‌‏◄@ADLIEH_TEAM غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‌‏◄@ghaz2020 مهر آریایی ‌‏◄@royayemehr اناالحق ‌‏◄@Analhaghhoo معجزه شکرگزاری و پاکسازی ‌‏◄@RohShokrgozari حضرت مولانا و عاشقانه های شمس ‌‏◄@baghesabzeshgh کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه ‌‏◄@asrarkontoroLzehn کلبه ی •°• دوبیتی •°• ‌‏◄@D2beytichanel گلچین اشعار 《سعدی》 ‌‏◄@Sadii_jaan آگاهي☆ بيداري☆ عشق ‌‏◄@vasledoost سلسله ی موی دوست ‌‏◄@selmooyedoost سرزمین •• موسیقی •• ‌‏◄@musiicLand_ir کافه " تنهایی" ‌‏◄@Tannhaaiii عواقب فریاد زدن بر سر نوجوانان ‌‏◄@ghasemi8484 کنار تو لنگر گرفت كشتى عشق ‌‏◄@vasLe7 رمان های صوتی،pdf،عاشقانه،ممنوعه ‌‏◄@roman_online_667097 درمانگر خود شوید ‌‏◄@shafa4444 مجله زندگی ‌‏◄@majallezendegii عربی را آسان یاد بگیریم ‌‏◄@arabic_easyy گلچینی از بهترینها ‌‏◄@karhicx زن،،،زندگی،،،آزادی ‌‏◄@Banoyeariaye1 کلام صوفی ، کلام انسان کامل ‌‏◄@eshghnirooyebidariii رازهای جذابیت ‌‏◄@chgonjazabbashem خودشناسی خداشناسی افکارمثبت آرامش درون ‌‏◄@pluosafkar سفرهای مجازی ‌‏◄@JournalTourism دنیای درون / شناخت روح ِ برتر ‌‏◄@dunyaye_daroon چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟ ‌‏◄@zehnearam •°• سلــطانِ انگـــیزه •°• ‌‏◄@soltane_angize خودباوری وعزت نفس ‌‏◄@ramzkodbavre سابلیمینال، آموزشی، انگیزشی ‌‏◄@SUB_JADOEI انرژی درمانی ( ریکی ) ‌‏◄@enerjhidarmani دنیای کتاب صوتی وpdf ‌‏◄@Doneaekatad2 حالتو خوووب کن ! ‌‏◄@Zenndegiiii مولانا؛ مولانا؛ مولانا؛ مولانا ‌‏◄@MouLanayjan عاشقان ِ《کتاب》 ‌‏◄@B00kLifeMe راز کوانتومی یونیورس ‌‏◄@Universiit سواد رابطه/ ازدواج موفق ‌‏◄@ghasemi8483 خدا با 《من》است!! ‌‏◄@kh0daShEnaSi اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان ‌‏◄@meta_ajna شغل های پر درآمد ‌‏◄@rostamiansarmaye آهنگ شاد عاشقانه ‌‏◄@ahangeeshghh آگاهی، موفقیت، رشد شخصیت ‌‏◄@gognus_kimiagar مردان جذب این زنان می شوند(مشاور ازدواج) ‌‏◄@moshavereh_shoma هزار پند مولانا با معانی اشعار ‌‏◄@Ashaarkotaa نا امیدی 《ممنوع》 ! ‌‏◄@OMidBeZendgiii "حافظ" فروغ" مولانا" خیام" ‌‏◄@AShaarMandgar آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‌‏◄@ECONVIEWS جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه ‌‏◄@flowwithmusic ☆ •• از کائنات چه بخواهیم •• ☆ ‌‏◄@movafaghiat_jahanii ‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 حکایت جستجوی انسانها برای خدا حکایت ماهیانی است در درون دریا به دنبال دریا می گردند ، بی خبر از آنکه دریا ، درون و بیرون آنها را فرا گرفته است. #دیپاک_چوپرا @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر(قسمت یازدهم ) بابام داشت یک دیوار را تراز می کرد. دست از کار کشید و چند کلمه ای گفتند و شنیدند. مادر کامران آمد با روی باز و بشاش گفت: "اجازت را از اوستا گرفتم؛ اوستا." نمی دانم که چرا بابام این قدر زود تسلیم خواسته‌های مادر کامران می‌شد و در مقابل درخواست‌های مادرم  سرسختی نشان می‌داد  خانم از جلو و من از پشت سرش وارد شدیم. بچه‌ها در حال دست زدن بودند و یکی که چاق و تپل بود در آن وسط می‌رقصید و به خودش پیچ و تاب می‌داد. نگاه دوستان کامران روی من خیره مانده بود و من معذب بودم. همه‌اشان پاپیون یا کروات زده بودند و من با آن لباس ساده تابستانی وصله ناجور جمع به حساب می‌آمدم . نشستم؛ کیک بزرگی آن وسط گذارده بودند و یکی از بچه‌ها با دوربین عکاسی خود مرتب از کامران و دیگران عکس می‌گرفت. جز کامران هیچ‌کس را نمی‌شناختم و او هم سرش گرم به حرف‌زدن با دوروبری‌هایش بود. مادر کامران ایستاده به مراسم جشن نگاه می‌کرد و گاهی با ایما و اشاره از من می‌خواست که چیزی بخورم. پچ پچ‌ بچه‌ها و نگاه‌های معنی‌دارشان مرا ناراحت کرده بود. گوشهایم تیز شده بود. جملاتی بریده بریده مانند: "این کیه... قیافشو.... از کجا پیداش کردن....". با شنیدن کلمه نوکر و بعد شلیک خنده چند تا از بچه‌ها برآیم مسلم شد که مرا دست انداخته‌اند. باید چکار می‌کردم؟ حق با بابام بود آن جا، جای من نبود. خواستم بلند شوم برای ترک مجلس که مادر کامران با سینی پر از لیوان‌های شربت وارد شد. همه را رها کرد و آمد سراغ من. اول به من تعارف کرد؛ کاری که چشم همه آن جمع را به طرف من برگرداند. کامران هم دست از خوردن کیک کشید و به من و مادرش نگاه می‌کرد. با این کار خانم، جو اتاق عوض شد. رنگ نگاه‌ها تغییر کرد و من که عزم خود را برای گریختن از آن جمع آماده کرده بودم، احساس رهایی یافتم . چند دقیقه بعد با کامران عکسی به یادگار گرفتم. بلافاصله مادر کامران شروع کرد به دست‌زدن و به دنبال آن پسران دیگر هم ما را تشویق کردند. چیزی نمانده بود که بزنم زیر گریه. به خودم مسلط شدم و من هم مثل بقیه شروع به دست زدن کردم. لبانم می‌خندید و دلم می‌گریست و جمع میان این دو برای پسرک نوجوانی چون من سخت بود. رفتاری را که آن روز خانم مهندس در آن جشن انجام داد، هیچگاه فراموش نکردم. سال‌ها بعد وقتی در مجالس جشن تولدی حاضر می‌شدم غیر ممکن بود که از مهربانی آن زن و بالاتر، انسانیت او یاد نکنم و گاه گوشه چشمم به آب دیده رقت و تاثر، تر نشود......... ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان(استاد دانشگاه اصفهان ) @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ سومین روز مطالعه 📕 #قدرت_بی_قدرتان ✍ #واتسلاف_هاول  🔄 #احسان_کیانی_خواه # تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه شروع: ۱۴۰۱/۹/۱ پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰ 🗓 امروز سوم آذر ماه 🗒 صفحات کتاب‌ صفحات ۱۶ تا ۲۴ @book_tips 🐞📚 🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 تنها بودن به خودی خود نه بار معنایی مثبت دارد، نه بار معنایی منفی. همه چیز بستگی به نحوه‌ی تنها بودن دارد. تنها بودن -به حال خود ماندن- موقعیتی است که هم بهترین لحظات زندگی را شکل میدهد، هم بدترین‌هایشان را. ئی. ام. چوران در وصف آن وجه مثبت می‌نویسد: "در این لحظه تنها هستم. بیش از این چه میتوانم بخواهم؟ شادی‌ای بالاتر از این وجود ندارد. آری: گوش دادن به سکوتی که تنهایی‌ام را وسعت می‌بخشد. از سوی دیگر، وصف آن وجه منفی را میتوان در تهوع سارتر سراغ گرفت: چنان غرق در تنهایی وحشتناکی بودم که به فکر خودکشی افتادم. تنها چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که هیچ کس، مطلقاً هیچ کس، از مرگ من متاثر نخواهد شد، و در مرگم حتی بیش از زندگی‌ام تنها خواهم بود. #فلسفه_تنهایی #لارس_اسوندسن @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
☀️ هر روز صبح، ۱ یا ۲ تا از ارزش‌هایتان را مشخص کنید تا در طول روز آنها را در زندگی‌تان جاری و ساری کنید، و دقت کنید و ببینید
☀️ هر روز صبح، ۱ یا ۲ تا از ارزش‌هایتان را مشخص کنید تا در طول روز آنها را در زندگی‌تان جاری و ساری کنید، و دقت کنید و ببینید که چه تفاوتی ایجاد می‌کنند. #دکتر_راس_هریس @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 سوره النحل آیه 64 : وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ ۙ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ترجمه : ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر برای اینکه آنچه را در آن اختلاف دارند، برای آنها روشن کنی؛ و (این قرآن) مایه هدایت و رحمت است برای قومی که ایمان می‌آورند! #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
sticker.webp0.65 KB

Book_tips
21 699
«اگر حجاب مرد چشمش باشد و مصونیت زن نگاهش، نه مرد متجاوز فرض می شود، نه زن کالا! نه مرد ویروس محسوب می شود، نه زن نیازمند آنت
«اگر حجاب مرد چشمش باشد و مصونیت زن نگاهش، نه مرد متجاوز فرض می شود، نه زن کالا! نه مرد ویروس محسوب می شود، نه زن نیازمند آنتی ویروس! قبل از زن بودن، قبل از مرد بودن ما انسانیم و سزاوار احترام!» @book_tips