Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 699 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 566,并在 伊朗 地区排名第 15 477 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 699 名订阅者。
根据 13 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 339,过去 24 小时变化为 -12,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.93%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.19% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 852 次浏览,首日通常累积 474 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 14。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 14 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 699
订阅者
-1224 小时
+2127 天
+33930 天
帖子存档
21 699
رفتم اما افسوس که دگر دیرشده بود..
قامتش خم.. دستانش چودستانم پیرشده بود...
بین من ودل وخانه ی او..
یک رود فقط بود فاصله
رفتم اما چه سود .. رود هم خشک شده بود...
ازان همه عشق وجنون وشر وشور
در او فقط جسمی خالی از روح مانده بود
خواستم داد بزنم جاربزنم خودم رافریاد بزنم
افسوس.. افسوس که نایم درگلو جامانده بود..
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (قسمت سیزدهم)
از آن خندههای همیشگیاش خبری نبود. چهرهاش جوری بود که هر آن انتظار داشتم اشکهایش جاری شود. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. نگاهی به تلویزیون کردم. مرد چاقی با کله بیمو، انگشت اشارهاش را مرتب پایین و بالا میآورد و بحث میکرد. آمدم بیرون، رفتم طبقه پایین.
نگاهی به هنر دست بابام و کارگران کردم.
همه چیز تقریبا تمام بود، یک رنگکاری لازم داشت تا عالی شود. آخرین تلاشها برای ساختن و پرداختن در جریان بود.
عصر فردا کارگران گونیها و پاکتهای خالی سیمان را جمع میکردند. من و کامران تکههایی چوب را میانداختیم و سگ سیاه آن را به دندان میگرفت و میآورد. سگ قبراق و چالاک بود. دیگر من را میشناخت و من هم ترسی ازش نداشتم. پدرم و کارگران بیرون آمدند و با شیر آبی که در باغ بود، دست و صورت خود را میشستند. مادر کامران هم گوشهای ایستاده بود و به جست و خیز سگ و بازی ما تماشا میکرد. بابام در حالی که با دستمالی دست و صورتش را خشک میکرد به مادر کامران گفت:
"خوبی و بدی دیدید حلال کنید. این دوسه ماهه بنده زاده هم خیلی مزاحم بود". این را گفت و رفت بیرون؛ به دنبالش هم کارگران. من ماندم چگونه خداحافظی کنم. مادر کامران جلو آمد:
"شما ها الان با هم دوست هستید، دوستهای خوب ؛ شایدم باز همدیگر رو ببینید با هم دست بدید و خداحافظی کنید ". دست دادیم. مادر کامران به سرعت رفت داخل منزل و با بستهای برگشت:
"چند کتابه ، کتاب خوندن را هیچوقت فراموش نکن . نگذار کتاب از دستت بیفته. به ما سر بزن. نری حاجی حاجی مکه... "و خندید.
سگ سیاه هم که شامه تیزش بوی فراق را حس کرده بود خودش را به من میمالید و از من بالا میرفت. آمدم بیرون. فولکس روشن بود، با همان سرو صدای همیشگیاش. بابام منتظر من بود. نشستم صندلی عقب. ماشین راه افتاد. برگشتم و از شیشه پشت سر را نگاه کردم. کامران، مادرش و سگ داخل کوچه بودند. خانم چیزی درگوش پسرش گفت. کامران دستش را بالا اورد و تکان داد. من هم به همان شیوه جواب دادم، غبار غم فضای ماشین را پر کرده بود. به بابام نگاه کردم. از آیینه ماشین نگاه میکرد و لبخند میزد.
••☆••☆••☆••☆••☆
روزهای دوشنبه باید میرفتم بانک. چند ساعتی بیشتر آن جا نبودم. چند استعلام حقوقی را پاسخ میدادم و راجع به دعاوی بانک اظهار نظر میکردم. آن روز رئیس اداره حقوقی من را خواست. معمولا وقتی مرا میخواست، کار مهمی داشت. بانک با وکلای زیادی کار میکرد و من چند سالی بود که به حلقه مشاورین و وکلای بانک راه یافته بودم. رئیس خیلی جدی گفت :"تحت فشار زیادی هستیم. مطالبات وصول نشده دائم دارد متراکمتر میشود. باید فشار را به بدهکاران برگردانیم . قرار است تقسیط دیون محدود شود. وکالت چند پرونده را به شما میدهیم، خواهشا تعجیل کنید.....".میدانستم خوش نخواهد داشت ولی گفتم :
"آب از سرچشمه گل آلود است، سیاستها و روشها باید اصلاح شود ". رئیس رو ترش کرد که: "من که کاری را که به عهدهام گذراندهاند انجام می دهم، خیر و شرش به من ربطی ندارد ". استدلال رئیس قاطع بود؛ از نوع "من مرده شورم". چیزی نگفتم. بحث با او بیفایده بود. پروندهها را برداشته و بیرون آمدم...
مدتی بود که با بانک قرارداد وکالتی منعقد نکرده بودم و حالا یک دفعه چند پرونده آغوش خود را بررویم گشوده بود. همه یک داستان داشتند: شرکتهایی که تسهیلات گرفته، چند نوبت تمدید کرده و در آخر کار عاجز از پرداخت بودند و یا اینطور وانمود میکردند. شروع کردم به مطالعه....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان (استاد دانشگاه اصفهان )
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
جامعه منفعل و بیتفاوت، خودش مقدمات جنایت را فراهم میکند و جنایتکاران صرفا ابزار اجرای آن هستند.
دیکتاتور شخص نیست، دیکتاتور یک فرهنگ است؛
یک شیوه خاص از زندگیست که اساس آن در فرهنگ فرمانروایی و فرمانبری تعریف میشود.
#کارل_پوپر
#جامعه_باز_و_دشمنان_آن
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
سوره الاسراء آیه 25 :
رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ ۚ إِنْ تَكُونُوا صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُورًا
ترجمه :
پروردگار شما از درون دلهایتان آگاهتر است؛ (اگر لغزشی در این زمینه داشتید) هر گاه صالح باشید (و جبران کنید) او بازگشتکنندگان را میبخشد.
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 699
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟩]
≣ مهم ترین عامل خستگی روح چیست؟❂ اگر نیاز به پاڪسازے درون دارید👇👇👇👇
✅ https://t.me/gognus_kimiagar ⩥⩥
چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ
❖@Cheshm3kaenat
چگونه ذهنیت ☆ثروتمند☆ داشته باشیم؟!
❖@JadouyeFekrM
عالم معنا
❖@motaeeal
زندگی ات را "تغییر" بده !
❖@MossbatAndishann
آیا "روح" پس از مرگ * از بین میرود؟
❖@PasAz_Marg
زنهای "قوی" و با انگیزه !
❖@zanan_khoshbakhti
آشنایی با مکانهای زیبای جهان
❖@gashtogozardarjahan
موزیک خوب گوش کن
❖@yousimusic
شعر و • شراب و • اندیشه
❖@shabhaye_niloofari
فرکانس درمانی ♡ چشم سوم ♡
❖@payamibarayesolh
حقوق برای همه
❖@jenab_vakill
متن هایی که بشدّت آرومت میکنه !
❖@zendegi_ziibaaaast
زندگی عاشق توست /* لوییز هی
❖@Louise_Haychanel
دکتر جو دیسپنزا * قدرت ذهن *
❖@joe_diispenza
به نام دوست...
❖@namedoost
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
❖@ghaz2020
خدا با 《من》است!!
❖@kh0daShEnaSi
پاییز امسال غمگین است..
❖@royayemehr
معجزه شکرگزاری و پاکسازی
❖@RohShokrgozari
جملاتی که افکار شما را《تغییر میدهد》
❖@ghalbeziba
حضرت مولانا و عاشقانه های شمس
❖@baghesabzeshgh
اناالحق
❖@Analhaghhoo
اسرار کنترل ذهن
❖@asrarkontoroLzehn
تمرکز روی خودم!!!
❖@shine41
حال و هوای - تنهایی -
❖@Tannhaaiii
کلبه ی •°• دوبیتی •°•
❖@D2beytichanel
سعدی ؛ خداوند عشق و سخن!
❖@Sadii_jaan
سرزمین •• موسیقی ••
❖@musiicLand_ir
شعرمتن دکلمه بیکلام
❖@fazelenazari
هزار قانون کائنات
❖@hezarghanoon
درمانگر خود شوید
❖@shafa4444
کنار تو لنگر گرفت كشتى عشق
❖@vasLe7
آگاهی ،بیداری،زندگی سالم
❖@aramesh_ba_meditation
زن،،،زندگی،،،آزادی
❖@Banoyeariaye1
گلچینی از بهترینها
❖@karhicx
راز تربیتی فرزند از کودکی تا نوجوانی
❖@ghasemi8484
چله جذب عشق
❖@chgonjazabbashem
زیباییهای طبیعت
❖@JournalTourism
کلام صوفی ، کلام انسان کامل
❖@eshghnirooyebidariii
خودشناسی خداشناسی باافکارعرفانی
❖@pluosafkar
آگاهي☆ بيداري☆ عشق
❖@vasledoost
چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟
❖@zehnearam
اینجا پر از °• حالِ خوبه •°
❖@soltane_angize
رمز عزت نفس
❖@ramzkodbavre
"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی"
❖@mehdihemmati59
بهترین کتاب ها اینجاست
❖@ketabeangizeshi2
آموزشی، انگیزشی، سابلیمینال
❖@SUB_JADOEI
راز کوانتومی یونیورس
❖@Universiit
دنیای کتاب صوتی وpdf
❖@Doneaekatad2
زندگی جاری ست •••
❖@Zenndegiiii
انرژی درمانی ( ریکی )
❖@enerjhidarmani
مولانای جااان * مولانای جان
❖@MouLanayjan
خودشناسی
❖@haghightx
سواد رابطه / ازدواج موفق
❖@ghasemi8483
اهنگ شاد عاشقانه
❖@ahangeeshghh
عاشقان ِ《کتاب》
❖@B00kLifeMe
اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان
❖@meta_ajna
مشاوره ازدواج وروابط موفق
❖@moshavereh_shoma
نا امیدی 《ممنوع》 !
❖@OMidBeZendgiii
سخنان زیبا و ماندگار
❖@goftarniek
هزار پند مولانا با معانی اشعار
❖@Ashaarkotaa
خودشناسی《عرفانی انگیزشی》
❖@Roohe_bartar
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
❖@book_tips
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
❖@ECONVIEWS
•• راههای اتّصال به کائنات ••
❖@movafaghiat_jahanii
─═༅ ═༅ 🌱 ༅═ ༅═─
@tab_golbarg
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (قسمت دوازدهم)
روزها میگذشت و کار ساختمانی خانه اعتضادی به پایان خود نزدیک میشد. من هر روز صبح زودتر از اوستا در اتومبیل فولکس زوار دررفته نشسته بودم تا ساعاتی را در آن باغ سپری کنم. کامران رفتارش با من تفاوت زیادی کرده بود. آب استخر را برای تعویض آب خالی کرده بودند و همین باعث شده بود که پسر یکی یک دانه خانه برای گذراندن وقت بیرون ازمنزل را انتخاب کند. گاهی مرا جلوی دوچرخه اش مینشاند و می.رفتیم بیرون. مادرش سفارش میکرد که زیاد دور نرویم، اما او بیتوجه به این پند مرا با خود به کوچهها و خیابانهای زیادی میبرد. دیدن ساختمانهای رفیع در آن قسمت از شهر که نمونهاش در جایی که ما زندگی میکردیم و هرگز به چشم نمیخورد برآیم دیدنی بود. جیب کامران هیچوقت بیپول نبود و همین باعث میشد که این سفرها هیچوقت خشک و خالی طی نشود. خوردنیهایی که او میخرید گران بود و من محال بود بتوانم رنگ آنها را جز در خواب ببینم. کامران با اصرار موفق به دادن چیزی برای خوردن به من میشد. دلیلش حرفهایی بود که مرتب بابام میزد:
"گوشات را واکن. اینا اعیانند که باشند، چیزی ازشون قبول نکن؛ حالا کتاب عیبی ندارد. جلوی شکمت را نگهدار تا آبروت را نگهداری. چشم و دلت را سیر نگهدار تا کوچیک نشی. گدا گشنه نباش. حالا خیلی اصرار کردند، یک جزئی بردار. تشکر هم بکن ....."و من بچه حرف گوش کنی بودم. نمیخواستم فکر کنند که درمانده شکلات و محتاج آبنبات کامران هستم. همین باعث شده بود که او برای دادن آن تنقلات به من اصرار کند. چیز دیگری که باعث تعجب من شده بود، زلالی آب جویهایی بود که با سرعت به سمت پایین شهر در حرکت بودند. آبی که من در آن پایین میدیدم کدر، بدبو و گاه لجنی بود و حالا اندکی پایین تر از کوههای بلند البرز آبی متفاوت از جلوی چشمان راه خود را به سمت جنوب میگشود. بالای شهر دنیایی داشت که من از آن بیگانه و دور بودم.
یک روز برخلاف همیشه مهندس زودتر از معمول به خانه آمد. مدتی با بابام حرف زدند. من گوشهای ایستاده و گوش میدادم. سر قیمت کار و جزئیات بحث میکردند. از حرفهای بابام متوجه شدم که کار یکی دو روزه دیگه تمام است. مهندس چکی را از کیفش در آورد، با دقت نوشت، امضاء کرد و داد دست بابام: "کار خوبه... من راضی هستم اوستا... تاریخ چک برا فرداس". مهندس پیپ سیاه رنگی را از جعبهای که در کیفش داشت در آورد با تانی روشن کرد و چند پک عمیق به آن زد. میخواست برود که چشمش به من افتاد، لبخندی زد و گفت:
"شنیدم با کامی حسابی رفیق شدی؛ مواظب باش خیلی پدر سوخته است ". در آن خانه به پایان رسیده بودم و احساسی متضاد داشتم. از این که خانه و اهل آن را که با ایشان مانوس شده بودم ترک میگفتم ناراحت بودم و از این که میتوانستم چند روز مانده به باز شدن مدارس را در کوچه پس کوچههای محله بازی کنم و خوش باشم، احساس خوبی داشتم. گرچه روزهای اول حضورم در آن خانه با آن چه در این روزهای پایانی میگذراندم متفاوت بود، اما باز هم نوعی بیگانگی از محیط را درون وجودم حس میکردم. آن روز کامران با پدرش رفتند بیرون و من تنها بودم. خانم از روی تراس مرا که بی هدف دور استخر خالی پرسه میزدم دید و صدا کرد؛ رفتم. نشسته بود و تلویزیون میدید؛ در تصویر چند مرد کراوات زده دور میز گردی نشسته و بحث میکردند. از آن برنامههایی که هیچ دوست نداشتم. صدای تلویزیون را کم کرد و گفت:
"تو خونه تلویزیون دارید؟". گفتم نه "ولی قراره بخریم". شروع کرد به پرسیدن از همه چیز؛ منظورم خانه، مادرم، کارهایی که او در خانه میکرد و چیزهایی دیگر مربوط نوع زندگیامان. چه منظوری داشت؟ از سوال زیاد آن هم راجع به امور پنهان زندگی خوشم نمیآمد. کراهت من را متوجه شد و گفت :" این جا چه طور است؛ خانه و باغ را میگویم ". گفتم که خیلی بزرگ و زیباست. یک دفعه و خیلی جدی گفت :"اینجا را دوست داری یا خانه خودتان را؟" جوابم روشن بود. چیزی نگفتم. بین جدی و شوخی گفت: "معلومه؛ بگو؛ خونتون را. چرا ؟با این که استخر و تلویزیون و تاب بازی و خیلی چیزای دیگه را ندارد، چون آدمهای خونهاتون را دوست داری؛ مادر، برادرات و همین بابای زحمتکشت را که اون پایین دارد جون عالَم را میکَند." گوشم را به آرامی گرفت و تکان داد و گفت :"خوب گوشات را باز کن؛ شاید دیگه نبینمت. زندگی را ادمهاش هستند که میسازند نه آهن و چوب و رنگ. همیشه دنبال معنای زندگی باش و نه ظاهر آن. این را معلم من به من گفته و من به تو میگم و تو به هر که دوستش داشتی بگو "نگاه عمیقی به من کرد.
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان
@book_tips 🐞
21 699
آرامش در حضور دیگران و ریشه های خشم و عصبانیت
#دکتر_ایمان_فانی
🍃🌺🍃
📌همراهان عزیز
✅منتظر پیشنهاد و انتقادات شما برای داشتن کانالی بهتر هستیم .
#جمعه
۱۴۰۱/۹/۴
با سپاس
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
سوره الانعام آیه 164 :
قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ ۚ وَلَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَا ۚ وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ ۚ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ
ترجمه :
بگو: «آیا غیر خدا، پروردگاری را بطلبم، در حالی که او پروردگار همه چیز است؟! هیچ کس، عمل (بدی) جز به زیان خودش، انجام نمیدهد؛ و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمّل نمیشود؛ سپس بازگشت همه شما به سوی پروردگارتان است؛ و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتید، خبر خواهد داد.
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 699
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟥]
≣ چگونه از کائنات درخواست کنیم ❂ رهایی از گذشته ❂ شفای روح👇👇
🔴 https://t.me/+R8IP1h2Zg5AtblB3 ⩥⩥
✿ اشعار زیبای مولانای جان ✿
◄@khodavandegareshgh
چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ
◄@Cheshm3kaenat
جادوے فڪر + °مثبت °+
◄@JadouyeFekrM
عطر و معنا
◄@motaeeal
زندگی ات را "تغییر" بده !
◄@MossbatAndishann
روح پس از * مرگ * چه میشود!!
◄@PasAz_Marg
زنهای "شاااد" و قدرتمند !
◄@zanan_khoshbakhti
شعر و • شراب و • اندیشه
◄@shabhaye_niloofari
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡
◄@payamibarayesolh
جملات جادویی که آرومت میکنه !
◄@zendegi_ziibaaaast
ماورای طبیعی شدن/ جو دیسپنزا
◄@joe_diispenza
قدرت درون توست ☆لوییز هی☆
◄@Louise_Haychanel
وکیل دادگستری (عضویت محدود)
◄@ADLIEH_TEAM
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
◄@ghaz2020
مهر آریایی
◄@royayemehr
اناالحق
◄@Analhaghhoo
معجزه شکرگزاری و پاکسازی
◄@RohShokrgozari
حضرت مولانا و عاشقانه های شمس
◄@baghesabzeshgh
کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه
◄@asrarkontoroLzehn
کلبه ی •°• دوبیتی •°•
◄@D2beytichanel
گلچین اشعار 《سعدی》
◄@Sadii_jaan
آگاهي☆ بيداري☆ عشق
◄@vasledoost
سلسله ی موی دوست
◄@selmooyedoost
سرزمین •• موسیقی ••
◄@musiicLand_ir
کافه " تنهایی"
◄@Tannhaaiii
عواقب فریاد زدن بر سر نوجوانان
◄@ghasemi8484
کنار تو لنگر گرفت كشتى عشق
◄@vasLe7
رمان های صوتی،pdf،عاشقانه،ممنوعه
◄@roman_online_667097
درمانگر خود شوید
◄@shafa4444
مجله زندگی
◄@majallezendegii
عربی را آسان یاد بگیریم
◄@arabic_easyy
گلچینی از بهترینها
◄@karhicx
زن،،،زندگی،،،آزادی
◄@Banoyeariaye1
کلام صوفی ، کلام انسان کامل
◄@eshghnirooyebidariii
رازهای جذابیت
◄@chgonjazabbashem
خودشناسی خداشناسی افکارمثبت آرامش درون
◄@pluosafkar
سفرهای مجازی
◄@JournalTourism
دنیای درون / شناخت روح ِ برتر
◄@dunyaye_daroon
چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟
◄@zehnearam
•°• سلــطانِ انگـــیزه •°•
◄@soltane_angize
خودباوری وعزت نفس
◄@ramzkodbavre
سابلیمینال، آموزشی، انگیزشی
◄@SUB_JADOEI
انرژی درمانی ( ریکی )
◄@enerjhidarmani
دنیای کتاب صوتی وpdf
◄@Doneaekatad2
حالتو خوووب کن !
◄@Zenndegiiii
مولانا؛ مولانا؛ مولانا؛ مولانا
◄@MouLanayjan
عاشقان ِ《کتاب》
◄@B00kLifeMe
راز کوانتومی یونیورس
◄@Universiit
سواد رابطه/ ازدواج موفق
◄@ghasemi8483
خدا با 《من》است!!
◄@kh0daShEnaSi
اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان
◄@meta_ajna
شغل های پر درآمد
◄@rostamiansarmaye
آهنگ شاد عاشقانه
◄@ahangeeshghh
آگاهی، موفقیت، رشد شخصیت
◄@gognus_kimiagar
مردان جذب این زنان می شوند(مشاور ازدواج)
◄@moshavereh_shoma
هزار پند مولانا با معانی اشعار
◄@Ashaarkotaa
نا امیدی 《ممنوع》 !
◄@OMidBeZendgiii
"حافظ" فروغ" مولانا" خیام"
◄@AShaarMandgar
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
◄@ECONVIEWS
جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه
◄@flowwithmusic
☆ •• از کائنات چه بخواهیم •• ☆
◄@movafaghiat_jahanii
─═༅ ═༅ 🌱 ༅═ ༅═─
@tab_golbarg
21 699
🍃🌺🍃
حکایت جستجوی انسانها برای خدا
حکایت ماهیانی است در درون دریا
به دنبال دریا می گردند ،
بی خبر از آنکه دریا ،
درون و بیرون آنها را فرا گرفته است.
#دیپاک_چوپرا
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر(قسمت یازدهم )
بابام داشت یک دیوار را تراز می کرد. دست از کار کشید و چند کلمه ای گفتند و شنیدند. مادر کامران آمد با روی باز و بشاش گفت:
"اجازت را از اوستا گرفتم؛ اوستا."
نمی دانم که چرا بابام این قدر زود تسلیم خواستههای مادر کامران میشد و در مقابل درخواستهای مادرم سرسختی نشان میداد خانم از جلو و من از پشت سرش وارد شدیم. بچهها در حال دست زدن بودند و یکی که چاق و تپل بود در آن وسط میرقصید و به خودش پیچ و تاب میداد.
نگاه دوستان کامران روی من خیره مانده بود و من معذب بودم. همهاشان پاپیون یا کروات زده بودند و من با آن لباس ساده تابستانی وصله ناجور جمع به حساب میآمدم . نشستم؛ کیک بزرگی آن وسط گذارده بودند و یکی از بچهها با دوربین عکاسی خود مرتب از کامران و دیگران عکس میگرفت. جز کامران هیچکس را نمیشناختم و او هم سرش گرم به حرفزدن با دوروبریهایش بود. مادر کامران ایستاده به مراسم جشن نگاه میکرد و گاهی با ایما و اشاره از من میخواست که چیزی بخورم. پچ پچ بچهها و نگاههای معنیدارشان مرا ناراحت کرده بود. گوشهایم تیز شده بود. جملاتی بریده بریده مانند: "این کیه... قیافشو.... از کجا پیداش کردن....". با شنیدن کلمه نوکر و بعد شلیک خنده چند تا از بچهها برآیم مسلم شد که مرا دست انداختهاند. باید چکار میکردم؟ حق با بابام بود آن جا، جای من نبود. خواستم بلند شوم برای ترک مجلس که مادر کامران با سینی پر از لیوانهای شربت وارد شد. همه را رها کرد و آمد سراغ من. اول به من تعارف کرد؛ کاری که چشم همه آن جمع را به طرف من برگرداند. کامران هم دست از خوردن کیک کشید و به من و مادرش نگاه میکرد. با این کار خانم، جو اتاق عوض شد. رنگ نگاهها تغییر کرد و من که عزم خود را برای گریختن از آن جمع آماده کرده بودم، احساس رهایی یافتم . چند دقیقه بعد با کامران عکسی به یادگار گرفتم. بلافاصله مادر کامران شروع کرد به دستزدن و به دنبال آن پسران دیگر هم ما را تشویق کردند. چیزی نمانده بود که بزنم زیر گریه. به خودم مسلط شدم و من هم مثل بقیه شروع به دست زدن کردم. لبانم میخندید و دلم میگریست و جمع میان این دو برای پسرک نوجوانی چون من سخت بود. رفتاری را که آن روز خانم مهندس در آن جشن انجام داد، هیچگاه فراموش نکردم.
سالها بعد وقتی در مجالس جشن تولدی حاضر میشدم غیر ممکن بود که از مهربانی آن زن و بالاتر، انسانیت او یاد نکنم و گاه گوشه چشمم به آب دیده رقت و تاثر، تر نشود.........
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان(استاد دانشگاه اصفهان )
@book_tips 🐞
21 699
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ سومین روز مطالعه
📕 #قدرت_بی_قدرتان
✍ #واتسلاف_هاول
🔄 #احسان_کیانی_خواه
# تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۹/۱
پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰
🗓 امروز سوم آذر ماه
🗒 صفحات کتاب صفحات ۱۶ تا ۲۴
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊
21 699
🍃🌺🍃
تنها بودن به خودی خود نه بار معنایی مثبت دارد، نه بار معنایی منفی. همه چیز بستگی به نحوهی تنها بودن دارد.
تنها بودن -به حال خود ماندن- موقعیتی است که هم بهترین لحظات زندگی را شکل میدهد، هم بدترینهایشان را.
ئی. ام. چوران در وصف آن وجه مثبت مینویسد:
"در این لحظه تنها هستم. بیش از این چه میتوانم بخواهم؟ شادیای بالاتر از این وجود ندارد. آری: گوش دادن به سکوتی که تنهاییام را وسعت میبخشد.
از سوی دیگر، وصف آن وجه منفی را میتوان در تهوع سارتر سراغ گرفت:
چنان غرق در تنهایی وحشتناکی بودم که به فکر خودکشی افتادم. تنها چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که هیچ کس، مطلقاً هیچ کس، از مرگ من متاثر نخواهد شد، و در مرگم حتی بیش از زندگیام تنها خواهم بود.
#فلسفه_تنهایی
#لارس_اسوندسن
@book_tips 🐞
21 699
☀️ هر روز صبح، ۱ یا ۲ تا از ارزشهایتان را مشخص کنید تا در طول روز آنها را در زندگیتان جاری و ساری کنید، و دقت کنید و ببینید که چه تفاوتی ایجاد میکنند.
#دکتر_راس_هریس
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
سوره النحل آیه 64 :
وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ ۙ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ
ترجمه :
ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر برای اینکه آنچه را در آن اختلاف دارند، برای آنها روشن کنی؛ و (این قرآن) مایه هدایت و رحمت است برای قومی که ایمان میآورند!
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 699
«اگر حجاب مرد چشمش باشد
و مصونیت زن نگاهش،
نه مرد متجاوز فرض می شود،
نه زن کالا!
نه مرد ویروس محسوب می شود،
نه زن نیازمند آنتی ویروس!
قبل از زن بودن،
قبل از مرد بودن
ما انسانیم و سزاوار احترام!»
@book_tips
