اکرام بسیم
Відкрити в Telegram
657
Підписники
-124 години
-57 днів
-930 днів
Архів дописів
657
Repost from افسانه واحديار
امروز وقتی متوجه شدم که احمد ظاهر یکی از شعرهای حسین منزوی شاعر ایرانی را اجرا کرده است، تعجب کردم. حسین منزوی از غزلسرایانی است که همنسلان من او را بسیار خواندند و حتی از او تأثیر پذیرفتهاند.
احمد ظاهر در سال ۱۳۵۸ درگذشت. حسین منزوی نخستین مجموعهشعر خود را به نام حنجرهٔ زخمی تغزل در سال ۱۳۵۰ منتشر کرد و دومین مجموعهاش را نیز در سال ۱۳۵۸ به چاپ رساند؛ سالی که احمد ظاهر درگذشت. با این همه، به نظر میرسد احمد ظاهر خیلی زود، از همان سالهای آغازین شاعری منزوی، زیبایی و صمیمت کلام او را دریافته و یکی از غزلهایش را اجرا کرده بود.
دسترسی بهموقع به منابع ارزشمند، نعمتی است برای یک هنرمند.
چه گرمی، چه خوبی، شرابی؟ چه هستی؟
بهاری؟ گُلی؟ ماهتابی؟ چه هستی؟
شدم شاد تو تا بر رخم خنده كردی
تو بخت منی؟ ماهتابی؟ چه هستی؟
لب تشنهام از تو كامی نگيرد
فریبی؟ دروغی؟ سرابی؟ چه هستی؟
تو را از تو میپرسم ای خوب خاموش
چه هستی؟ خدا را جوابی، چه هستی؟
شعر: حسین منزوی
آواز: احمد ظاهر
https://t.me/afsanehvahedyar1
657
تمتع آرزو داری ز چرخ از راستی بگذر
که بیانگشتِ کج از کوزه روغن برنمیآید
بیدل
امروزه هم با راستی و صداقت آدمها به نعمت و ناز نمیرسند. مثالهای فراوانی وجود دارد از آدمهای راستکار که سالها در پستها و مشاغل مختلف عرق میریزند اما مثلاً با دوچرخه و یا وسایل نقلیۀ عمومی رفت و آمد میکنند. خانهای ندارند و زندگیبردوشاند. اما کسانی با عین پوزیشن کاری و شغل، زندگی لاکچری میسازند. ظاهراً این بیعدالتی و نابرابری در طول تاریخ وجود داشته است.
@ikrsim
657
Repost from اکرام بسیم
نسیم بود، شدم تازه تا گذشت از من
به جای دستکشیدن، کشید دشت از من
چه قصه دارد اگر رفت نیز از من بود
چه غصه دارد اگر نیز باز گشت از من
برای گفتن از آنی که عطر و بوی گل است
نمیکند چو قلم غیرِ رنگ نشت از من
همیشه شانه شدم روی موی او، هرچند
شبیه قیچی خود ساخت هفت و هشت از من
و باز بام بلندم نمود، ممنونم
اگرچه خواست بیفتد مدام طشت از من
سپردهام که دلش هرچه خواست بنویسد
از اوست دفتر و خودکار و...
سرگذشت از من!
اکرام بسیم
@ikrsim
657
Repost from بچههای مولانا
🔴#اکرام_بسیم
چنان که سوختن از بیتو ساختن سخت است کجا در آتشِ سوزان گداختن سخت است؟! «دل» است و عاقبتش باختن، خیالی نیست که در حضورِ تو «خود» را نباختن سخت است کلاه و کفشم اگر جای هم گرفته، نخند تو آمدی و سر از پا شناختن سخت است اگر چه نیستم آبادی و تو سیل... ولی به پیش روی تو سر برفراختن سخت است نوشت از تو و افتاد از نفس قلمم برای مورچه یک متر تاختن سخت است#کانال_بچه_های_مولانا 👇 #غزل https://telegram.me/khanemwlana
657
نه آن دو چشم غزل یا نه آن دو لب غزل است
که گیسوان تو تنها، وجب وجب غزل است
نسیم در یخنت دست برد و توفان شد
جویده گفت انار است یا عنب، غزل است
مریضها همه با دیدنت شفایابند
تیارها همگی میکنند تب، غزل است
دمی برون بنشین از کتاب و جزوه، سپس
ببین که این چه عبث وان چه بیسبب غزل است
گُزیده از همه گلهای بینِ باغ تو را
که از میانهٔ اشعار، منتخب غزل است
تو ماه شو که همه شاعرانه مات شوند
«ستاره نیست» بگویند و «نیست شب غزل است»
زمانه ایست که اندوه و غم فراوان است
خوشا که نیست اگر شادی و طرب، غزل است...
اکرام بسیم
@ikrsim
657
میآیی و رقصِ نور برمیخیزد
آه از دل مرغ و مور برمیخیزد
آتشکاویست هر نگاهت، اما
خاکستر از این تنور بر میخیزد
#اکرام_بسیم
@ikrsim
657
هر پیسه گمان مبر نهالی
شاید که پلنگِ خفته باشد
سعدی
-پیسه یعنی پارچهٔ ابلق یا خالدار
-نهال یعنی توشک و نالینچه
@ikrsim
657
Repost from برکهی کهن
عبث به فکرِ قماشِ ثبات، جامه مدَر
به عالمی که تویی، انقلاب میبافند...
«بیدلِ دهلوی»
ـ @kelkinche ـ
انقلاب در این بیت اصلا به معنای انقلاب سیاسی نیست. یعنی دگرگونی، یعنی عدم ثبات، اما میشود از این بیت برداشتی به راحتی سیاسی هم کرد. هر قدرتمندی دنبال حفظ قدرت و ثباتِ جایگاهش است، اما بیدل میگوید برای ثابت ماندن، جامه مدر، همان که امروزه میگوییم یقهی خودت را پاره نکن، و عامیانهتر یعنی زور الکی نزن. برای ثابت ماندن تلاش بیهوده نکن، چون این عالم، به جای قماشِ ثبات، انقلاب میبافد و لباسِ سقوط را به تنت خواهد کرد.
بیدلِ عزیز.... بیدلِ بیبدیل....
ـ @berkeye_kohan ـ
657
گفتی که مبین تو چهرهٔ زیبا را
مشنو زینهار صوتِ روحافزا را
ناصح! تو خود انصاف بفرما، چکنم
گوشِ شنوا و دیدهٔ بینا را
...
پیری آمد ز چهره زیبایی رفت
وز قامت همچو سرو رعنایی رفت
رفتار ز پا، ز دست گیرایی رفت
اکنون چه توان کرد، توانایی رفت
«واقف لاهوری»
@ikrsim
657
Repost from اکرام بسیم
برفرازِ برجهای ریخته
چشمهای بومِ تیرهای که روشناند
روی سقفِ خیمهای که باد بردهاست
قطرههای قرمزِ مذابِ آهناند
باد میوزد به چینِ دامنِ درازِ شب
شب تکان نمیخورد
خوردهاست خُردههای استخوانِ مردههای شهر را
شب
اگرچه با دهان نمیخورد
چشمْ چار کردهام به چشمهی افق
که خشک...
پر بزن، چنان که تیر
در میانِ تیرهگی
بیخیالِ منظری که میشود فقط ندید
آه ای کبوترِ سفید!
#اکرام_بسیم
@ikrsim
657
+7
آرامگاه خواجه عبدالله انصاری، شمالغرب شهر هرات، ناحیهٔ گازرگاه.
قطعهای که در یکی از عکسها میبینید و به شرح زیر است، به خط حسنخان شاملو، حاکمِ هنرمندِ هرات در دورهٔ صفوی است:
دهد تا ساقی عرفان دلت را جام هشیاری
در آ در بزمگاه خواجه عبدالله انصاری
بوَد لوح مزارش نازنین سروی که از شوخی
ملایک را چو قمری کرده گرم ناله و زاری
عکسها از امروز
@ikrsim
657
بر رود اینجا، طعنهزنی جو میکرد
بر کوه سری، سنگِ ترازو میکرد
مسئولِ عزیزِ دستروکردن، بود-
فیالواقع مستپول و پارو میکرد
#اکرام_بسیم
@ikrsim
657
ما مردم پاک و بیغلوغش بودیم
پا روی گلیم و سر به بالش بودیم
تنها دمِ سرکشیدنِ قهوه و چای
در صحنهٔ روزگار، سرکش بودیم
#اکرام_بسیم
@ikrsim
657
آنها که همیدهند از دیده نشان
در عین تحیراند و در بحر گمان
سِرّیست نهان ز دیدهٔ عالمیان
آن را که نمودند ببستند دهان
***
مردِ رهِ حق سخن محقق گوید
از هر که جز اوست ترکِ مطلق گوید
در راهِ حقش اگر دو صد پاره کنند
هر پاره از او دو صد انالحق گوید
خواجه عبدالله انصاری
@ikrsim
