"زنی کهگم کردم "
Відкрити в Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Показати більше4 429
Підписники
-224 години
-27 днів
-2830 днів
Архів дописів
4 429
تو زیبایی فقط کافی ست
جایی که متعلق به تو نیست قرار نگیری
کنار آنکه تحسینت نمیکند باقی نمانی
و خودت را بیشتر از همیشه دوست داشته باشی .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 429
سمیع شاگرد افغان بزرگترین سوپرمارکت محله بود . آرام بود و چشمانی زیبا محجوب به حیا داشت وقتی صاحبکارش که دوستش داشت با او شوخی میکرد لبهای قیطانی اش روی صورتش کشیده می شد .
ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد .
صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که میخواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد .
سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا میخوابید می چسباند .
گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند .
آنجا بود که مه گل را دید .
دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید .
هربار سمیع سفارشات را میبرد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را میبست.
روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت.
از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت ..
و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید ..
اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا ..
بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند .
سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد ..
روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت .
رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد ..
سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت .
یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ،
عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی
عکس دو دختر کوچک
و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش
در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 429
خدمتتون عارضم که
لی لی خانوم و بچه های اینستای ما میشناسن یه هاپوخانمی تو باغ که پارسال ۶ تا بیبی آورد و امسال هم
یکی از صاحبان باغ جمعه دست دوست دخترشو گرفته برده باغ دو کیلو هم پاچین زعفرون زده ی تو پیاز خوابونده برده اونجا کباب کنه .
از ماشین اومدن پایین
دختره ناناز کنان پلاستیک دستش بوده و هی میگفته وای عزیززززم من از این میترسم .
لی لی خانم منظورش بوده
لی بی خانمم بدو رفته سمتش اینم از ترس پلاستیک مرغها رو پرت کرده سمت پسره!
خوب حدستون چیه؟
لی لی خانم طی یک حرکت انتحاری پلاستیک و رو هوا زده و دِ برو که رفتی😂
دو کیلو پاچین و برده
و اینا هرچی صداش کردن محل سگم نداده😁
در نهایت دختر و پسره دعوا کنان و درحالی که پسره به دختره میگفته خاک برسرت اون و چرا پرت کرده گرسنه باغ و ترک کردن
حالا فقط منم که میگم نوش جووون لی لی خانوم و بچه هاش ؟😁
4 429
من معشوقِ تو
من همسرِ تو
من برادر
من پدرِ تو،
من حتی رفیقِ توام.
هر کدام را نخواستی، آن دیگری توام.
منی که تنهایت نخواهم گذاشت...
👤#جمال_ثریا
@adelehz
4 429
رضا پسر شر کوچه ها بود، بعدازظهرهای طولانی تابستان که مجال بازی کردن بچه ها در پیچ و خم های کوچه ها فراهممی شد و امکانش بود تا دور از چشم مادرها در آغوش کوچه غلطید.رضا که یک سر و گردن از بقیه ی پسرها بلندتر بود سینه سپر می کرد و با دارو دسته اش کوچه را قرق می کرد .
با بچه های کوچه ی بالاتر فوتبال بازی میکرد، کاپیتان تیم محله شان بود و همه حرفش را می خریدند همانطور که توپ ها را دریبل می زد ،زیر چشمی حواسش به دخترای محله که گوشه ی کوچه بساط خاله بازی شان بپا بود،هم بود تا کسی اذیت شان نکند.
همه چیز خوب بود تا اینکه او آمد .
دختر خانه ی روبرویی ،از آن دختر ملوس هایی که مادرش موهای بلند طلایی اش را با دقت شانه میکرد و می بافت .
میترا صدایش می کردند. چشمانی عسلی داشت و اولین کسی بود که با قد برافراشتن در برابر رضا رئیس بودنش را زیر سوال برده بود .
اولین باری که سر رضا فریاد زده بود کل بچه ها از ترس ساکت شده بودند اما نه میترا ترسیده بود نه رضا آنقدر که بقیه فکر کردند عصبانی شد .
بعد از آن رضا بیشتر مراقبش بود .به بازار رفته بود و دهها تیله ی عسلی خریده بود شبیه چشمان میترا !
رضا دیگر فوتبال را کنار گذاشته بود کمی نزدیک بساط خاله بازی دخترها روی خاک با پسرها تیله بازی میکرد.
کمکم میترا بیشتر برویش لبخند می زد
و گاهی تیله هایش را از چاله ها جمع می کرد و می آورد..
رضا دیگر پسر شر کوچه نبود .
تا روزی که میترا از آن کوچه رفت .
مثل همه ی مستاجرها که روزی باید بروند.
یک روز رضا به کوچه برگشت و جز تیله هایش دیگر چشمانی عسلی ندید .
بعد آن نه تیله بازی کرد نه فوتبال
پس از ان رضا برای همیشه دیگر به کوچه برنگشت.
فقط سالها بعد یک روز وقتی پسرش یک مشت تیله ی بزرگ عسلی را از انباری بیرون آورد و از او پرسید :بابا این ها چیه؟
پاسخ داد چیزی نیست پسرم،یادگارهای دوستی ست که رفت،خیلی چیزها را با خود برد و این ها را باقی گذاشت .
#عادله_زمانی
4 429
ما بلاخره یک صبح به یک طلوع دوباره خواهیم رسید .خورشید را در آغوش خواهیم گرفت و برای شبهایی که با گریه خوابمان برده بود غزل خداحافظی خواهیم خواند .
یک صبح از صبحهای پر نور خدا یاد خواهیم گرفت که عشق را در سینه بکاریم و نور را بر آن مهمان کنیم ..و چرا آن صبح امروز نباشد ..
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
4 429
⭕️روزی که فرزندی داشته باشم:
- وقتی درحال گریه بود بهش میگم "اگه دوست داری بیا بغلم"
به جای" گریه نکن بچه"
- نمیذارم از همون کودکی حس کنه احساساتش مهم نیست. میخوام حس ارزشمند بودن داشته باشه
- وقتی درس هنر یا ورزشش خوبه و ریاضیش ضعیف، به جای معلم ریاضی گرفتن براش، معلم هنر و ورزش می گیرم .....🚶🏻♂️
+چه استعداد هایی که پر پر شد....
- وقتی با ذوق و شوق اومد گفت "۱۹ شدم"
نمی گم چرا "بیست نشدی؟!"
نمی گم ولی اون دوستت ۲۰ شد....
+سمت کمال گرایی پرتش نمیکنم
- انقدر بهش سخت نمی گیرم وکنترلش نمی کنم که ازش یه آدم مضطرب و وسواسی بسازم که مدام به خودش سخت می گیره و هیچ لذتی از موفقیت هاش نمی بره یا تبدیل به یه آدم لجباز و فراری از کار بشه
- اگه اشتباهی کرد بجای ترسوندن و اضطراب دادن بهش با حرف هایی مثل دیگه پدر/مادرت نیستم، دیگه دوست ندارم..."
بهش آموزش درست میدم!
+چه اضطراب و ترس جدایی هایی که توی روابط الان ریشهش توی همون حرفاست
و در آخر؛
- میدونم فرزندم اونی نمیشه که دوست دارم، اونی میشه که خودم هستم
پس روی خودم کار می کنم!
💬mohamad.vzs
@adelehz
4 429
اما اگر بدانی کسی هستی که خدا با تمام بزرگی اش برای آرام کردن قلبت،برای دلداری دادن بتو به شب و روزش قسم میخورد ،آیا بازهم میگذاری هر بی مقداری دلت را بشکند؟آیا اجازه میدهی خوردت کنند ؟
راستی هیچ وقت برای فهمیدن ارزشت دیر نیست .
#عادله_زمانی
@adelehz
