Light Workers🔆
Відкрити в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Показати більше413
Підписники
+224 години
+57 днів
+1130 днів
Архів дописів
چنین میزن دو دستک تا سحرگاه
که در رقص است آن دلدار و دلخواه
همیگو آنچ میدانم من و تو
ولی پنهان کنش در ذکر الله
#حضرت_مولانا
@lightworkers
آزمایش پرفورمنس ريتم صفر
در سال ۱۹۷۴، مارینا آبراموویچ یک اجرای هنری به مفهوم مدرن داشت.
او اعلام کرده بود که در طی اجرای ۶ ساعته، مانند یک شیء بیحرکت و بدون هرگونه واکنش خواهد بود.
در این مدت شرکتکنندگان اجازه داشتند هر کاری میخواهند با او بکنند
و حتی از ۷۲ وسیلهای که آبراموویچ روی میز استودیو گذاشته بود هم استفاده نمایند.
این اجرا «ریتم ِ صفر» نام داشت.
روی میز یادداشت زیر به چشم میخورد:
راهکار: ۷۲ وسیله روی میز است که هر طور دوست داشتید میتوانید آنها را روی من بکار ببرید.
تعهد: من برای مدت ۶ ساعت صرفاً یک ابژه خواهم بود و مسئولیت هر نوع عواقبی را برعهده میگیرم.
۶ساعت از ۸ شب تا ۲ صبح میباشد.
روی میز هم ادوات لذت مانند پَر، دستمالهای ابریشمی، گُل، آب و ... بود و هم ابزار شکنجه مانند: چاقو، تیغ، زنجیر، سیم... و حتی یک اسلحه پُر!
در ابتدای کار همه رودربایستی داشتند.
یک نفر نزدیک شد و او را با گُلها آراست.
یک نفر دیگر او را با سیم به یک شئ دیگر بست.
دیگری قلقلکش داد...
کمی بعد او را بلند کردند و جایش را تغییر دادند!
کمکم زنجیرها را بکار گرفتند.
به او آب پاشیدند و وقتی دیدند واکنشی نشان نمیدهد رفتارها حالت تهاجمیتر گرفت.
منتقد هنری، توماس مکاویلی، که در این پرفورمنس شرکت کرده بود به خاطر میآورد که چگونه رفتار مردم رفتهرفته، خشن و خشنتر شد.
«اولش ملایم بود، یک نفر او را چرخاند، یکی دیگر بازوهایش را بالا برد... دیگری به نقاط خصوصی بدنش دست زد...»
مردی جلو آمد و با تیغ ریشتراشی که برداشته بود گردن او را مجروح کرد و مردی دیگر خارهای گل را روی شکم آبراموویچ کشید.
یک نفر تفنگ را به دستش داد و دستش را تا بالای گیجگاهش برد.
یک نفر دیگر آمد تفنگ را گرفت و از پنجره به بیرون پرت کرد.
با این پرفورمنس آبراموویچ نشان داد که اگر شرایط برای افرادی که به خشونت گرایش دارند مهیا باشد، به چه راحتی و با چه سرعتی خشونت را اعمال میکنند.
بعداز پایان ۶ساعت پرفورمنس، آبراموویچ در سالن استودیو به راه افتاد و از مقابل دستیاران و بازدیدکنندگان گذشت.
همه از نگاهکردن به صورت او اجتناب میکردند.
بازدید کنندگان هم آنقدر عادی رفتار میکردند که انگار اصلاً از خشونتی که دمی پیش به خرج داده بودند و اینکه چگونه از آزار و حمله به او لذت برده بودند چیزی در خاطرشان نمانده بود.
این اثر نکتهای دهشتناک را در باب وجود بشر آشکار میکند.
به وضوح به ما نشان میدهد که اگر شرایط مناسب باشد، یک انسان با چه سرعت و به چه آسانی میتواند به همنوع خود آسیب برساند و به چه سادگی میشود از شخصی که از خود دفاع نمیکند یا نمیجنگد بهرهکشی کرد و این که اگر بسترش فراهم باشد اکثریت افراد به ظاهر «نرمال» جامعه میتوانند در چشمبرهمزدنی به موجودی حقیقتاً وحشی و خشن تبدیل شوند....
@lightworkers
ای علی! باران رحمت بر کویر سینه ای
آسمانی عشق، یعنی شهری از آیینه ای
وسعتی نوری که دنیا دائماً محتاج توست
سرزمینی ناتمامی، آسمان ها تاج توست
آبروی آدمیزادی، بشر مدیون توست
آفتاب صبح یلدایی، سحر مدیون توست
در کویر روزهای تشنگی و اشک و آه
دست هایت سایبان کودکان بی پناه
اسم پاکت قوتی در کوره راه بی کسی
یاد تو آرامشی در لحظه دلواپسی
ذوالفقارت رهگشای قله آزادگی
واژه هایت مشعلی تا قریه آیینگی
بوی قرآن، بوی پاکی، بوی مردم می دهی
بوی دریا، بوی باران، بوی زمزم می دهی
بوی پرواز کبوتر، بوی آیه می دهی
بوی لالایی مادر زیر سایه می دهی
می شود با عشق تو آیینه ها را فتح کرد
خیبر فولاد وار سینه ها را فتح کرد
می شود همراه با اندیشه ات پرواز کرد
درب آبی رنگ شهر آسمان را باز کرد
ای بشر! ای مبتلای نان و فولاد و دغل
آری آری «از علی آموز اخلاص عمل»
گه کنار خاک و خون ذوالفقار و خیبر است
گه انیس لحظه های روشن پیغمبر است
از علی دائم مددجو گر تو را هر مشکلی است
هر چه باشد حیدر است، هر چه باشد او علی است
با علی همدم بشو تا با خدا مونس شوی
در هجوم موج ها آسوده چون یونس شوی
ای علی! ای ابر رحمت بر تن پاییز ما
ای امید دست و بال از دعا لبریز ما
گر تهی دستیم و آلوده دلیم و رو سیاه
زمزم عشق تو ما را می کند پاک از گناه
#یعقوب_حیدری
@lightworkets
دو خاطرهی ماندگار دارم که مثل خورشید تابان الصاق شدهاند به آسمان ذهنم.
یکیشان برمیگردد به روزی که نتیجهی کنکور آمده بود. رفتم خیابان نادری و روزنامه خریدم.
مثل جاجیم پهنش کردم کف پیادهرو و چمباتمه زدم روی آن. با انگشت اشاره از روی اسمها رد شدم تا رسیدم به اسم خودم.
بعد خون مثل چاه نفت پاشید توی جمجمهام.از فرط شادی وسط خیابان نعره زدم و کوبیدم روی پیشخوان و به روزنامه فروش گفتم قبول شدم. حتی دلم خواست بغلش کنم و شادیام را تقسیم کنم باهاش.اما دستش را مثل دیلم حائل کرد و با غیظ گفت: "هو، ولک پَ چته؟ دانشگاه قبول شدی، ناسا که نرفتی". گند زد به عیشم....
خاطرهی دوم هم برمیگردد به روزی که از کارگاه دورود زنگ زدم خانه تا حالشان را بپرسم. بهم گفتند که پدربزرگم تمام کرده است. بینهایت دوستش داشتم. مثل ماست سابیده شده به دیوار، سُر خوردم و نشستم زمین. به رئیسکارگاه گفتم ماجرا را. شانه انداخت بالا و گفت: "آخی، همه میمیرن. خدا رحمتش کنه". و با بیل رفت سر وقت اوستا نعمت.
حجم غم را سه برابر کرد....
دیروز افتاده بودم به خاطره گفتن برای تیام. این دو تا را هم تعریف کردم. چهار تا فحش هم دادم به روزنامهفروش و رئیسکارگاه. اما تیام سر تفنگ را برگرداند سمت خودم. معتقد بود که شادی، حس جمعپذیری دارد و اشتراکگذاریاش با آدمهای دیگر باعث میشود که حجمش مثل چسفیلِ توی قابلمه زیاد شود. از آن طرف هم غم، ماهیت تقسیمپذیری دارد و اشتراکگذاریاش باعث میشود هر کسی بخشی از آن را حمل کند و وزنش کمتر شود. اما غم و شادی را با هر کسی که نمیشود به اشتراک گذاشت. فقط باید با آدمهایی شریک شد که فاصلهشان با آن غم یا شادی به اندازهی ما باشد. نه دورتر و نه نزدیکتر.
درست مثل عینک.
فقط با کسی میشود عینک را به اشتراک گذاشت که نمرهی چشممان یکی باشد.
همیشه همین بلا را سرم میآورد و موقع بحث فتیلهپیچم میکند. دو تا هم مثال زد که حکم میخ آخر تابوت را داشت. مثلا میگفت دیجی فسنقری که توی مراسم عروسی دارد خودش را جر میدهد، آدم مناسبی نیست که داماد بخواهد خوشحالیاش را با او تقسیم کند.
یا مثلا نوحهخوان سر گور، صلاحیت ندارد که غم از دست دادن کسی را با او تقسیم کنیم. با اینکه هر دو نفر آنها ظاهر شاد یا غمگینی مثل ما دارند. اما فاصلهشان با غم و شادیمان یکی نیست. آخرش هم گفت اشتراکگذاری با آدمِ اشتباه،میشاشد به کل قوانین ریاضیات. غمها جمعپذیر میشوند.
شادیها هم کسرپذیر میشوند و بخش از آن را به راحتی از تو میدزدند. در هر دو حالت میرسیم به حس تنهایی.
گمانم راست میگفت. حس تنهایی، بزرگترین حسی بود که در لحظهی اوج شادی و غم حس میکردم. در واقع آدمهایی که در آن ثانیه کنارم بودند، فاصلهشان اصلا شبیه به فاصلهی من تا آن غم و شادی نبود. روزنامهفروش بخشی از شادی من را دزدید و رئیسکارگاه و بیلش، حجم ملالم را بیشتر کردند.
شاید تقسیمنکردن عاقلانهترین کار ممکن بود. اما خب، آنوقتها که تیام نداشتم تا اینها را بهم بگوید.حتی آن را تعمیم بدهد به خیلی از حسهای دیگر. به اینکه فقط آدمهای معدودی هستند که روی مدار آدم سوار میشوند و فاصلهشان تا هستهی علاقهمندیهایش یکی است. فقط اینها رافع تنهاییاند. باقی انسانها اگر همهشان سوار شاتل بشوند و بروند تا روی مریخ زندگی کنند، آب از آب تکان نمیخورد....
#فهیم_عطار
@lightworkets
همهی کاری که انجام میدهی
از روی عشق انجام بده....
گویی برای دلدارت انجام میدهی...
و این یعنی دمیدن دمی از روح خویش در هر آنچه میسازی.....
@ligtworkers
روزی عده ای کودکان بازی میکردند . حضرت موسی از کنارشان گذشت . کودکی گفت : موسی ما میخواهیم مهمانی بگیریم و خدا را دعوت کنیم از خدا بخواه در مهمانی ما شرکت کند .موسی گفت من می گویم اما نمیدانم خدا قبول کند یا خیر ؟ موسی به کوه رفت ولی از تقاضای کودکان چیزی نگفت .
خداوند فرمود موسی صحبتی را از یاد نبرده ای ؟ موسی به یاد قولش با کودکان افتاد و خواسته کودکان را گفت .
خداوند فرمود فردا همه قوم را جمع کن و بگو مهمانی بگیرند . من خواهم آمد . مردم مهمانی گرفتند . غذا درست کردند و منتظر ماندند تا خدا بیاید .
سر ظهر گدائی به دروازه شهر آمد و تقاضای غذائی کرد . او را راندند ...و باز منتظر ماندند تا خدا بیاید .
از خدا خبری نشد . خشمگین به موسی از این بدقولی نالیدند . موسی بسوی خدا رفت تا علت نیامدن را بپرسد . خداوند فرمود من آمدم اما کسی تحویلم نگرفت . من در تجلی همان گدای ژولیده بودم ...
بر گرفته از کتاب مقدس تورات..
خداوند به داوود فرمود : ای داوود اگر ژولیده شیدائی را دیدی مصاحبتش را غنیمت دان و او را تکریم گوی . زیرا او
از جانب ما با تو سخن می گوید ....
@lightworkers
دل به دست آر دلا کعبه ی مقصود، دل است
حرم محترم حضرت معبود، دل است
احترام گِل آدم به دل آدم بود
نه به گِل کرد ملک سجده، که مسجود دل است
چیست جام جم و مرآت سکندر، دانی؟
غیر دل هیچ مپندار، که مقصود دل است
#صغیر_اصفهانی
@lightworkers
شناور در رودخانه
قبل از خواب چشمان خود را آرام بسته و بدنتان را شل کنید به گونهای که هیچ تنشی در بدنتان نباشد.
اکنون خیال کنید که رودخانهای با شتاب و پرخروش در میان دو کوه جریان دارد. آن را نگاه کرده و به درونش شیرجه بزنید اما شنا نکنید.
اجازه دهید که بدنتان بدون هیچ تنشی شناور شود.
اکنون تنها شناورید و دارید با آب رودخانه پیش میروید.
جایی نیست که به آن برسید و مقصدی ندارید بنابراین به شنا کردن نیازی نیست. خود را مانند برگی خشک احساس کنید که بیهیچ کوششی روی آب شناور است. این حس شما را با معنای "تسلیم" و" توکل" و "رها ساختن کامل "آشنا می سازد....
اثرات این مدیتیشن
به جای شنا کردن در اقیانوس هستی در آن شناور شوید.
هر گاه آماده شناور شدن باشید خود رودخانه شما را به اقیانوس خواهد برد. خود زندگی شما را به خدا میرساند.
رودخانه بدن شناور شما را با خود برده و شما شاهد آن بودهاید.
در این پوچی شادی و سروری وارد می شود که آن را سرور خدایی مینامیم.
اکنون دو یا سه نفس عمیق بکشید.
با هر نفسی احساس تازگی و آرامش خواهید کرد.
آرام آرام چشمان خود را باز کرده و از مراقبه بیرون بیایید.
پس از آن بیدرنگ بخوابید و اندک اندک خوابتان به مراقبه تبدیل خواهد شد....
#مراقبه
@lightworkers
برگ
موقعی که عشق میورزد
گل میشود
و گل موقعی که میپرستد
میوه میدهد....
#رابیندرانات_تاگور
@lightworkers
حضوری از حضور روشنیها نیست
غرورم گیج و سردرگم در اندوه تباهیها
تو بیرون میکنی غم را
قفس بشکن
پرم پرواز میخواهد
لبم ساقی غزلپرداز میخواهد
دلم آغاز میخواهد....
#میلاد_بابایی
@lightworkers
سلوک همچون رستن است.
دانهای از دانه بودن خود میمیرد
تا وجودی سبز تقدیم هستی کند....
#مسعود_ریاعی
@lightworkers
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
#حافظ
@lightworkers
یافتن خوشبختی در درونمان کار آسانی نیست
اما جز آنجا در هیچ جای دیگری هم امکان پذیر نیست ...
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو.
و او پاسخ داد:
شادی شما همان اندوه بینقاب شماست.
چاهی که خندههای شما از آن بر میآید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود.
و آیا جز این چه میتواند بود؟
هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما بیشتر میشود.
مگر کاسهای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کورهی کوزهگر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیدهاند؟
هرگاه شادی میکنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمهی شادی به جز سرچشمهی اندوه نیست.
و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریهی شما از برای آن چیزیست که مایهی شادی شما بوده است.
پارهای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپارهای میگویید «نه، اندوه برتر است.»
اما من به شما میگویم این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم میآیند، و هر گاه که شما با یکی از آنها بر سر سفره مینشینید، به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.
به راستی،شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آویختهاید.
فقط آنگاه که خالی هستید در یک تراز آرام میمانید.
هر گاه که خزانهدار شما را برمیدارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرد،شادی و اندوه شما ناگزیر زیر و زبر میشود...
#جبران_خلیل_جبران
@lightworkers
خدایا!
ثروت،زیبایی و دانش کتابها،
همه میگذرند.
همه چیز میگذرد؛
مگر آنچه از توست.
پس متبرکم گردان،
تا در تبعید دیرینهام،
عشقت را گم نکنم...
#تی_ال_واسوانی
@lightworkers
لازم نیست وضعیتِ زندگیِ نامطلوب و ناخوشایند را بپذیرید و نیز لازم نیست خود را فریب دهید و بگویید وضعیتِ زندگیتان هیچ مشکلی ندارد.
نه، در حالتِ تسلیم، شما به طور کامل درک میکنید که میخواهید از این وضعیت بیرون بیایید.
آنگاه بدون هیچگونه برچسبِ ذهنی توجهٔ خود را به لحظهٔ حال محدود میکنید.
این به آن معناست «که این لحظه هیچ داوری نمیکنید و در نتیجه هیچ احساس منفی و مقاومتی نیز ایجاد نمیشود.»
شما «وجود داشتنِ» این لحظه را میپذیرید.
آنگاه شروع به اقدام مینمایید و هر کاری که بتوانید انجام میدهید تا خود را از این وضعیت بیرون بکشید.
تسلیم، پدیدهای به کلی درونی است. تسلیم یعنی پذیرشِ درونیِ
آنچه که هست، به این معنا نیست که شما نمیتوانید اقدامی عملی انجام دهید و شرایط را عوض کنید. بلکه فقط آن جزء کوچک از زمان را که لحظهٔ حال است، میپذیرید. مثال:
اگر در جایی پای شما در گِل فرو برود، نمیگویید:
«بسیار خوب من میپذیرم که در گِل گرفتار بمانم»
نباید شرایطِ زندگی را که نامطلوب و ناخوشایند است بپذیرید.
لزومی هم ندارد که خود را فریب دهید و بگویید:
«گرفتار شدن در گِل هیچ اشکالی ندارد.»
خیر، به خوبی متوجه هستید که
میخواهید خود را از گِل بیرون بکشید. سپس بر لحظهٔ موجود، تمرکز میکنید بدون اینکه به هیچ وجه ذهـنِ خود را گرفتار کنید.
از نظر عدهای ممکن است تسلیم تا حدودی معنای منفی داشته باشد و به معنای شکستخوردن، کوتاه آمدن، شکست در مقابلِ چالشهای زندگی، و امثال آن باشد.
تسلیم به این معنا نیست که هر شرایطی را که با آن روبرو میشوید بپذیرید و هیچ کاری نکنید و در ضمن به این معنا هم نیست که هیچ طرحِ مثبتی ارائه نکنید یا قدم مثبتی بر ندارید.
تسلیم یعنی مقاومتِ درونی را
در مقــابلِ آنچه هست رها کنید....
اگر همچنان در شرایطِ نامطلوب گرفتار ماندهاید، بدانید، هیچ چیز یاد نگرفتهاید.
اگر به راستی نمیتوانید کاری کنید
تا وضعِ موجود را تغییر دهید
و نمیتوانید خود را از شرایط
رها کنید ، پس وضعِ موجود را به طور کامل بپذیرید و از مقاومت درونی دست بردارید...
#اکهارت_توله
@lightworkers
گفتم: ای پیر! چشمه زندگانی کجاست؟
گفت: در ظلمات.
اگر آن میطلبی، خضر وار، پای افراز در پای کن
و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی.
گفتم: راه از کدام جانب است؟
گفت: از هر طرف که روی. اگر راه روی، راه بَری.
گفتم: نشان ظلمات چیست؟
گفت: سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمیدانی.
آن کس که این راه رود، چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده. پس اولین قدم در راه روان، این است
و از اینجا ممکن بود که ترقی کند.
اکنون اگر کسی بدین مقام برسد، از اینجا تواند بُوَد که پیش رود....
#شهاب_الدین_سهروردی
@lightworkers
برفی بود آمادهی آب شدن
برگی بود در فکر پرواز
نمیتوانست بماند
از ماندن جدا شده بود و باید میرفت
او شکل دیگری از من بود
درست مثل من رفت
یعنی فقط چتر را برداشت
و چمدان را از یاد برد
یعنی چمدان را از یاد برد
و فقط چتر را برداشت....
@lightworkers
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدم ها از یکدیگر میشود، این است که:
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان،
به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
در صورتی که درون هر آدمی،
دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوتها،
روابط شکل مناسبتری خواهند داشت...!
#گونتر_گراس
@lightworkers
