Light Workers🔆
Відкрити в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Показати більше408
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+830 днів
Архів дописів
"بسم اللّه"؛ به نام خدا،
یعنی نه به نام هیچ کس جز خداوند زنده و حاضر.
یعنی به نام یکی. به اسم "اللّه"ای که احد است، "قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَد". به نام یکی، نه به نام دو و سه و چند.
به نام خدا، یعنی به نام "اللّه" نه به نام فرزند و همسر و دوستان؛
نه به نام مقامات و قدرتمندان، نه به نام این و آن، فقط به اسم خدا.
چنین "بسم اللّه"ای قادر است جهان را دگرگون کند، تحول بیافریند و کیمیاگری کند. اگر، هم قدرت خدا در نظر تو باشد و هم نیروی زر و هم زور زورمندان، تو دیگر نباید بگویی به نام خدا؛ چه بسا اینطور به پروردگارت توهین کرده باشی....
برگرفته از کتاب
#کلید_جهانها
@lightworkers
شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او
#محمد_معتمدی
#عماد_توحیدی
@lightworkers
شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او
نه سلامم سلام ، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو
دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو
نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب حال، نه یکی گفتگو
نه به خود آمدم، نه ز خود می روم
نه شدم سربلند ، نه شدم سرفرو
همه جا زمزمه ست، همه جا همهمه ست
همه جا "لاشریک..."، همه جا " وحده..."
نبرد غیر اشک ، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو
نشوی تا حزین هله با می نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو
به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه اش هوی و های همه اش های و هو
هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من ، که دلم مال او
هله از جان جان چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !
ببریدم به دوش، به کوی می فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو
#علیرضا_قزوه
@lightworkers
از بس که عمری خورده ام بغض گلویم را
دریا دلم حالا ببند ای عشق جویم را
بی پرده با من باش این مردم نمیدانند
تنها حجابت فاش کرده مو به مویم را
این چند قطره اشک تو عشق است یا بازی
که میبرد این چند قطره آبرویم را
من صحبتم با زندگی جز عشق چیزی نیست
چون خوانده ام دست حریف رو به رویم را
#علی_زندوکیلی
@lightworkers
ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯽﺩﻫﻨﺪ بلکه ﺭﺍهﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ...
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ، ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪﻫﺎ، رو ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺍﯾﺪههای ﺟﺪید ﻭ...
ﮐﻪ ﻫﻤﻪی اینها راههای ﻓﺮﺍﺭﯼﺳﺖ ﺍﺯ آموزشهایی ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺗﻌﯿﯿﻦ کرده است.
ﺫﻫﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ مشغولیتها ﺩﻟﺨﻮﺵ ﻭ شاد ﺍﺳﺖ. ﺳﮑﺲ ﻭ یا ﻣﺼﺮﻑ ﻣﻮﺍﺩﻣﺨﺪﺭ ﻫﻢ ﻧﻮﻋﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻘﻄﻌﯽﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ...
ﺫﻫﻦ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﺪ ﮐﻪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﺳﺖ،
ﺯﯾﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽﺩﺭﺩ است.
ﻭﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑرای ﺁﻣﻮﺯشهای ﺧﻮﺩ سختگیر ﺍﺳﺖ.
ﺗﻤﺎﻡ فریبها ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽﺯﻧﺪ و ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ میدهد ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ چالشها و رنجهاست...
#کریشنا_مورتی
@lightworkers
آنچه تا به امروز به ما گفتند:
آخر زمان یعنی پایان زمان ، دجال یعنی یک چشم،مُنجی یعنی نجات دهنده.
آما اندیشه نکردیم پایان کدام زمان؛یا اینکه باتوجه به تفاوت زمان عمر ما ،شاید آخرالزمان ما هم تفاوت دارد،یعنی فردی با فردی دیگر متفاوت است،و در کَلانَش جمعی و بشری است.
آخرالزمان هر فرد ، یعنی آن زمان که مهلت داشتیم حقیقت را نیافتیم و زمان به آخر رسید.آنزمان که مهلت دفاع از حق داشتیم و نکردیم.
و اما دجال یک چشم دارد؛ این روزها برای کنترل جامعه جهانی گمان نکنم یک چشم کافی باشد،شاید رازی در آن نهفته است، و این راز آن باشد که یک چشممان را ببندیم بروی حقیقت، و یک چشممان را باز کنیم به روی مادیگرایی و منفعت طلبی،آن چشم را به ندیدن تاریکیها و خطر سقوط روحمان
ترغیب کنیم و این چشم را به دیدن منافع. پس میشود دجال را درون همه ما دید.
اما منجی؛! اگر دجال را رازگونه و سمبولیک پذیرفته باشیم،پس در این جهان دوقطبی که هیچ قطبی بدون قطب مخالفش معنا و وجودی ندارد،منجی هم همینجاست،آنکه باید نجاتمان دهد.اگر دجال یک چشم دارد که مادی بین است،باتوجه به قانون تعادل و تضاد حیات، منجی هم یک چشم دارد و معنوی بین است.آن یکی در طلب تاریکی است و منافع مادی،این یکی در طلب نور است و منافع حقیقی و معنوی.
بیشک این سالها بخشی از آخرالزمان است،
پس زندگیمان را هوشیارانه بنگریم، که کداممان در آخر زمان خود هستیم ، و شاید دنبال کسانی میرویم که زمانشان رو به پایان است و بناچار زمان ما هم در راه آنها به پایان برسد.
شاید صبح جمعه با یک چشم دعای ندبه میخوانیم و طلب ظهور میکنیم و صبح شنبه پشت میز دجال نشستهایم.
شاید در عاشورا علمدار حسینیم اما
چشممان به عنایت یزیدیان.
آن روزها آب را بر مردمان حق طلب بستند؛
این روزها غذا را بر مردمان حقخواه.
ما در کدام سمتیم و با کدام چشم میبینیم؟!
#رسول_موسوی
@lightworkers
کار ندارم جُزین کارگَه و کارم اوست
لاف زَنَم لافْ لاف چون که خریدارم اوست
طوطیِ گویا شُدم چون شِکَرِسْتانَم اوست
بُلبُلِ بویا شُدم چون گُل و گُلْزارم اوست
پَر به مَلَک بَرزَنَم چون پَر و بالَم ازوست
سَر به فَلَک بَرزَنَم چون سَر و دَسْتارم اوست
جان و دِلَم ساکن است زان که دل و جانَم اوست
قافلهاَم ایمِن است قافله سالارم اوست
بر مَثَلِ گُلْسِتان رَنگرَزَم خُمِّ اوست
بر مَثَلِ آفتابْ تیغِ گُهَردارم اوست
خانه جسمَم چرا سجده گَهِ خَلق شد؟
زان که به روز و به شب بر دَر و دیوارم اوست
دست به دستِ جُز او مینَسِپارَد دِلَم
زان که طَبیبِ غمِ این دلِ بیمارم اوست
بر رُخِ هر کس که نیست داغِ غُلامیِّ او
گَر پدرِ من بُوَد دشمن و اَغْیارم اوست
ای کِه تو مُفْلِس شُدی سنگ به دل بَرزَدی
صِلّه زِ من خواه زانْک مَخْزن و اَنْبارَم اوست
شاهْ مرا خوانده است چون نَرَوَم پیشِ شاه؟
مُنِکِر او چون شَوَم چون همه اِقْرارم اوست؟
گفت خَمُش چند چند لافِ تو و گفتِ تو
من چه کُنم ای عزیز؟ گفتنِ بسیارم اوست
#حضرت_مولانا
@lightworkers
الهی مران کسی را که خود خواندی،
ظاهر مکن جُرمی را که پوشیدی،
کریما میان ما و تو داور تویی،
آن کن که سزاوار آنی نه آن چنان که سزاوار ماست....
#خواجه_عبدالله_انصاری
@lightworkers
نقل است که یک روز میرفت، سگی با او همراهِ افتاد.
شیخ دامن از او در فراهم گرفت.
سگ گفت: «اگر خُشکم، هیچ خللی نیست؛ و اگر تَرَم هفت آب و خاک میان من و تو صلحی اندازد.
اما اگر دامن به خود باز زنی، اگر به هفت دریا غسل کنی پاک نشوی.»
بایزید گفت: «تو پلید ظاهر و من پلید باطن، بیا تا هر دو بر هم کنیم تا به سبب جمعیتْ بُوَد که از میان ما پاکی سر بر کند.»
سگ گفت: «تو همراهی و انبازیِ مرا نشایی، که من ردّ خَلقم و تو مقبولِ خلقی؛ هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند، و هرکه به تو رسد گوید: سلامٌ عَلَیک یا سلطانالعارفین.
و من هرگز استخوانی فردا را ننهادهام، تو خُمی گندم داری فردا را.»
بایزید گفت: « همراهیِ سگ را نمیشایم، همراهی لَمْیَزل و لایزال را چون کنم؟
سبحان آن خدایی را که بهترین خلق را به کمترین خلق پرورش دهد.»
#ذکر_بایزید_بسطامی
@lightworkers
نقل است که یک روز میرفت، سگی با او همراهِ افتاد.
شیخ دامن از او در فراهم گرفت.
سگ گفت: «اگر خُشکم، هیچ خللی نیست؛ و اگر تَرَم هفت آب و خاک میان من و تو صلحی اندازد.
اما اگر دامن به خود باز زنی، اگر به هفت دریا غسل کنی پاک نشوی.»
بایزید گفت: «تو پلید ظاهر و من پلید باطن، بیا تا هر دو بر هم کنیم تا به سبب جمعیتْ بُوَد که از میان ما پاکی سر بر کند.»
سگ گفت: «تو همراهی و انبازیِ مرا نشایی، که من ردّ خَلقم و تو مقبولِ خلقی؛ هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند، و هرکه به تو رسد گوید: سلامٌ عَلَیک یا سلطانالعارفین.
و من هرگز استخوانی فردا را ننهادهام، تو خُمی گندم داری فردا را.»
بایزید گفت: « همراهیِ سگ را نمیشایم، همراهی لَمْیَزل و لایزال را چون کنم؟
سبحان آن خدایی را که بهترین خلق را به کمترین خلق پرورش دهد.»
#ذکر_بایزید_بسطامی
@lightworkers
من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
#داوود_آزاد
#حضرت_مولانا
@lightworkers
کارهایِ بزرگ را همه دور از بازار و نامآوری کردهاند. پایهگذرانِ ارزشهای نو همیشه دور از بازار و نامآوری زیسته اند. بگریز، دوستِ من، به تنهاییات بگریز! تو را از مگسانِ زهرآگین، زخمگین میبینم. بگریز بدانجا که بادِ تند و خُنَک وزان است....
#فردریش_نیچه
ارزش اساسا یک مفهوم فردی است. بدونِ یک وجدانِ آگاه هرگونه سخنی از نگرش و عملِ ارزشمند هم بیهوده خواهد بود.
در یک سطح از تحلیل میتوان انسانها را به دو گروه تقسیم کرد. آنهایی که خود را به تمامی به طبیعت و-یا فرهنگ میسپارند و آنهایی که سرشتِ خویش را با توسل به انتخابهایشان بنا میکنند. گروهِ نخست نسبت به هیجاناتِ و امیالشان منفعل هستند و با معیارهای هر عصری که در آن زندگی میکنند نیز بیهیچ سنجشی همرنگی نشان میدهند. برای این دسته از آدمیان واژهی وجدانِ آگاه را نمیشود بکار برد. زیرا که آنچه آنها بعنوان وجدان تجربه میکنند چیزی جز برنامهریزی زیستی و اجتماعی نیست.
اما گروه دوم دست به مخاطره میزنند و انتخاب میکنند. آنها معیارهایِ برونذهنی را به چالش میکشند و تلاش میکنند تا نسبتِ به انفعالاتِ عاطفی و هیجانی خود رویکردی کنشور اتخاذ کنند. ایشان ترس و لرز را در آغوش میکشند و خود را به درونِ تاریکیِ یک افقِ نامشهود پرتاب میکنند تا مگر بارقههایی از یک زندگی اصیل و خودبنیاد را وجد کنند.
به نحو متناقضنمایی در طول تاریخ این افراد همانهایی هستند که ارزشهای زمانهی خود را متحول ساختهاند، حتی اگر در دورهی خویش به درستی ایشان را درنیافته باشند تاثیر حضورشان پس از خودشان آغاز میشود. و این به هیچوجه دور از ذهن نیست، چراکه بنا به روش و منشی که برای زندگی برگزیدهاند کرانههای امنِ فرهنگِ عوامانهی جامعهی معاصر خود را به قصد سفری اکتشافی ترک کردهاند. و دیگران دیرتر به ایشان خواهند رسید.
نکتهی جالبتر اینکه معمولا کارهای ارزشمندی که بر اساس فردیت شکل میگیرند و متر و معیاری هم ورای خود ندارند، بعدها توسط دلالهای فرهنگی و کشیشمآبان به موعظهها و توصیههای زردی بدل میشوند که هیچ بویی از منشاء اصلی خود نبردهاند.
هر کسی ممکن است که امروز تصور کند با حفظ کردن یا به اشتراکگذاشتن چند گزینگویی از نیچه یا یونگ به انسانی روشنضمیر بدل شده است. اما زهی خیال باطل، که نیچه تاکید میکند از پی او با دنبال کردن خویشتن روان شویم و یونگ اظهار میکند که با دزدینِ واژگانِ مکتب او و گریختن، هیچ خودشکوفایی و تعالیای برای فرد حاصل نخواهد شد.
عالیترین حقیقت، حقیقتی درونذهنی است که فقط با پذیرشِ کامل مسئولیتِ اندیشهورزی در زندگیِ خویش و جسارتِ زیستنِ نتایجِ این تاملات محقق میشود.
تو را هرکس بهسوی خویش خواند
تو را من جز بهسوی تو نخوانم...
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
بزرگترین تهدید خطرِ از دست دادنِ خود است
که به قدری بیسر و صدا رخ میدهد
که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
#سورن_کی_یرکگور
@lightworkers
هر گاه بیمعشوق عاشق شدی،
آنگاه رسیدی....
عاشق بیمعشوقم آرزوست....
#پویان_گیلانی
@lightworkers
چشمِ حافظ زیرِ بامِ قصرِ آن حوریسِرشت
شیوهٔ جَنَّاتٌ تَجْرِی تَحْتِهَا الْأَنْهَار داشت
رامشگریِ #عثمان_محمدپرست
@lightworkers
باید به کودکان آموخت که جهان بی باتوم و گلوله زیباتر است!
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود! هنوز هم با مُشتی نخ و کمی کاغذ میشود به گیسِ طلای خورشید رسید!
کودکی که با مسلسل بازی کند، جهان را نجات نخواهد داد ...
📗 #یک_مرد
✍🏻 #اوریانا_فالاچی
@lightworkers
