ru
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Открыть в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Больше
376
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+330 день
Архив постов
ما خودمان را آنطور که به دوستان باشگاهی نشان می دهيم،به بچه‌هايمان نشان نمی‌دهيم و همينطور که شخصيت ما نزد مشتريان يا کارگرانمان که استخدام می‌کنيم نسبت به کارفرمايان که نزد آنها استخدام می شويم و دوستان صميمی خود کاملا" فرق دارد. بسياری از اين نقشها با يکديگر تناقض دارند و بعضی‌ها فقط محصول تصورات ما هستند . انسان در آن واحد نمی‌تواند خوش قيافه و خوش‌پوش و قهرمان ورزشی و ميليونر و مجلس آرا و دون ژوان و در عين حال فيلسوف و بشردوست و سياستمدار و جنگجو و دريانورد و کاشف و شاعر مقدسی باشد. اين غير ممکن است. کار ميليونر ضد کار يک مقدس است. خوش گذران با بشردوست به يک شکل زندگی نمی‌کند. هر کدام از اين افراد دارای شخصيت مخصوص به خود هستند و تضادَ شخصيت زندگی افراد را تباه می‌سازد. پس جستجوکننده ، حقيقی‌ترين و قوی‌ترين و عميق‌ترين "نفس" بايد شخصيت‌ها را بررسی کرد و بهترين آنها را که به رستگاری و سعادت او می‌انجامد انتخاب نمايد.می توان يک نفس را پرورش داده و ديگران را از "درون خويش" بيرون ريخت تا دچار اشتباه نشويم. جمعيت درون را نمی توان کنترل کرد کمااينکه جمعيت برونی و اجتماعی را نمی‌توان مهار کرد. ما يک "من" مرکزی و دائمی نداريم که سايرين از آن اطاعت نمايند، پس چه کسی چنين انتخابی را می‌تواند بکند و ساير خصوصيات و شخصيت های نامطلوب را بيرون بريزد؟ جمعيت درونی از کسی اطاعت نمی‌کند اما خود به خود کار می‌کند و مانند جمعيت و لحظه‌ای ديگر آنرا تغيير می‌دهند بدون اينکه از کسی دستوری دريافت نمايند و به همين دليل است که اينقدر در رفتارهای ما تناقض وجود دارد. وقتی صبح از خواب بيدار می‌شويم به خود می‌گوييم چرا چنين قولی دادم؟ يا چرا دست به چنين اعمال احمقانه‌ای زدم؟ حالا فورا" تلفن می‌کنم و همه چيز را به هم می زنم. ازدواجها و طلاقهای حساب نشده، رفتارهای متضاد و بيمارگونه، حرکات و سخنان ناموزون و نسنجيده و اعمال پرتناقض مردم دليل تضادهای درونی و وجود شخصيت های متعدد و نبودن يک من مرکزی قوی است و درست درون انسان را می‌توان به کشوری تشبيه کرد که بدون يک دولت مرکزی قوی در هرج و مرج فرو رفته و هر قسمتی برای خود سازی می زند. انسانی بيدار،متعالی و حاکم بر سرنوشت خود می‌باشد که بتواند درون خود را کنترل نموده و باپرورش يک" من برتر " و قوی بر شخصيت های خودکامه درون خود مسلط شده و بر آنها فرمان براند. هر کسی بايد شخصيت های درون خود را مطالعه کرده و بشناسد. ما بايد بدانيم چه نقشهايی را بازی می‌کنيم و چه کسی در درون ما به جای ما تصميم گرفته و فرياد می‌زند. اگرچه اين تجربۀ سختی است اما فرصت مغتنمی را به ما می‌دهد تا جهان درون خود را بهتر بشناسيم. اگر انسان از تضادها و تناقضات درونی خويش آگاه باشد ،زندگی برايش غيرقابل تحمل می‌شود و برای اينکه خطر اين کار را کم کند،درون خود نقاط تاريکی را به وجود آورده که مانع ديدن تناقضات "من" های چندگانه شود. پس نقاط تاريک درون ما موجب می‌شوند که انسان در شب آرام بخوابد و خواب ببيند که همه چيز درون او خوب و رضايت بخش است.سپرها وسايلی هستند که به وسيلۀ آنها ما می‌توانيم هميشه احساس کنيم که خوب هستيم.اما نبايد تصور کرد که اين نوعی خودفريبی است زيرا يک انسان يا سپر خيلی قوی لازم نيست که خود را گول بزند. زيرا او از تضاد و عدم سازگاری درون خود آگاه نيست و خود را کاملا" راضی می‌پندارد.چنين شخصی کاملا" به خود و به تمام مقاومتهای خود اعتقاد دارد... تنها راه موجود آگاهی لحظه به لحظه بر تمامی اعمال خرد و کلان است هر لحظه از خود بپرس که هر رفتار به چه دلیلی است و چه منی را در تو تقویت میکند با تمرین فراوان من‌ها را خواهی شناخت و آنچه از سایه‌ها به نور آورده شود ناپدید خواهد شد.... @lightworkers

مرد جوانی که می‌خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده. تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می‌کرد جوان به او پولی می‌داد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعدی را بیاموزد. استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر. همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او. جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می‌توانم مجانی هرحرفی را بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم. استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده‌ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی! @lightworkers

‍ ما انسانها هر گاه به سخنان کسی گوش می کنیم ذهنمان پر از افکار مربوط به خودمان است و شنونده‌ای دروغین هستیم. برای اینکه شنونده‌ای کامل و راستین باشیم؛ لازم است که ذهن ما در وضعیتی کاملاً آرام و ساکت و متوجه باشد. باید به سادگی گوش فرا دهیم و کار دیگری نکنیم.فقط در این زمان است که خواهیم شنید و خواهیم فهمید و این ادراک در شما تغییرات ناشی از شنیدن کامل را به وجود خواهد آورد. به غیر از این روش، شما همیشه شنونده خودتان خواهید بود و نه شخص دیگری. هنگامه و آشوب و التهاب درون شما، همه وجودتان را جذب خود کرده است.این مشغولیت و مجذوبیت به شما اجازه هیچ نوع ارتباط قلبی و راستین را نمی‌دهد؛ به نظر می‌آید که مشغول شنیدن هستید؛ اما چیزی نمی‌شنوید... @lightworkers

محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می شود نه از تهی دستی‌اش. از رشد ناشی می‌شود نه از نیاز. فردی که بالغانه عشق می‌ورزد، این نیازها را در جایی دیگر و به شیوه‌ای دیگر مثلا با عشق مادرانه که در مراحل ابتدایی زندگی بر او جاری شده، برآورده کرده است. بنابراین عشق پیشین سرچشمه قدرت است و عشق کنونی زاییده قدرت..... #اروین_د_یالوم @lightworkers

یک روز می‌گذشت، شوخکی بشولیده‌ای ( آشفته) را دید که می‌گفت : « الهی! در من نگر » شیخ در غَلَباتِ وجد بود، از سرِ غیرت گفت: نیکو سر و رویی داری که در تو نگرد؟! گفت: ای شیخ! آن نظر از آن می‌خواهم تا سر و رویم نیکو شود... شیخ را از آن سخن عظیم خوش آمد. گفت: «راست گفتی» #تذکرة_الاولیاء @lightworkers

نگرش معمایی به زندگی اگر وجه معمایی زندگی را درست درک نکنید، آن وقت محکومید به رنج بردن. هر کاری که شما در زندگیتان انجام می دهید یا تجربه می کنید نقطه ی مقابل نزیسته‌ای در ضمیر ناخودآگاهتان دارد. بیشتر ما از دو دیدگاه مخالفِ هم حمایت می کنیم و از رویارویی اجتناب می ورزیم، مثلا من باید سر کار بروم اما نمی خواهم بروم. من همسایه ام را دوست ندارم، اما باید نسبت به او با ادب رفتار کنم. من باید وزن کم کنم اما بعضی از غذاها را خیلی دوست دارم. ما هر روز با چنین تضادهایی زندگی می کنیم. شما نمی توانید یک وجه معادله را حذف کنید. دو طرف معادله نباید متضاد هم شمرده شوند. خوب و بد نقاط متضاد هم نیستند، بلکه رابطه ی مخالف با هم دارند، یعنی با افزایش یکی، دیگری کاهش پیدا می کند و بالعکس. ولی هر دو ضروری هستند. وقتی شما هر دو وجه عناصر مخالف در آگاهی کامل را می پذیرید، معما را پذیرفته اید. سعی کنید به هر دو وجه هر مساله‌ای اجازه دهید که با ارزش و احترام یکسان وجود داشته باشند. اگر این کار را بکنید راه حلی که بهتر از هر دو است پدیدار خواهد شد. دو نیرو چیزی به یکدیگر یاد خواهند داد و بینش جدیدی خلق خواهند کرد. این تغییر نگرش از « تضاد و مخالفت » به « معما » یعنی جهش آگاهی. وقتی چیز سرکوب شده‌ای در جای نادرست وجود دارد که در ذات خود نه خوب است نه بد، ما اشتباها به آن صفت بد را نسبت می دهیم. در حالی که در واقع توان بالقوه‌ای در جای نادرست قرار گرفته یا از آن استفاده نادرست شده است. هرچیزی که ذهن انسان بتواند درکش کند از جفت اضداد تشکیل می شود. کسب آگاهی عمیق تر برای ایجاد وحدت بین اضداد زندگی به معنی برداشتن آن نقاب است. اگر سعی کنید به چشم انداز یگانه‌ای فراتر از دوگانگی فکر کنید، یعنی آن را شکسته‌اید و در بعد انسانی قرار داده اید. تنها مانع بر سر راه بهشت، عقاید ما درباره ی بهشت است. اگر ما بتوانیم بپذیریم که آگاهی من به طور ضمنی آگاهی دوگانه است، یعنی به طور بی وقفه واقعیت را به این و آن، برگزیده و نابرگزیده و زیسته و نازیسته تقسیم می کند، آنگاه آماده‌ایم تا از دوگانگی فراتر برویم. هر کاری که برای فرار از دوگانگی بکنید صرفا انرژی بیشتری به آن می بخشید. تنها راهی که پیش رو دارید توقف این کار است. این درخواست از آگاهی که به قیمت حذف چیزی دیگر، چیز درست را انتخاب کند فقط چرخ را از نو به حرکت می اندازد. واقعیت چنانچه از سطح معینی از آگاهی نگریسته شود، یگانه و واحد است و به اضداد مخالف تقسیم نشده است. اگر دیگر با وضع موجود مبارزه نکنید، نیمی از بار زندگی برداشته می شود. این کار یعنی دست کشیدن از زخمی کردن خودتان پشت میله های زندان واقعیت و توقف گله و شکایت.... @lightworkers

بعضى مى خوانند او را و بعضى را او مى خواند @lightworkers
بعضى مى خوانند او را و بعضى را او مى خواند @lightworkers

‌ این حقیقت را به وضوح می‌شود دید که نیکی‌های ما جزئی و نمایشی است. در یک گوشه نیکی می‌کنیم، ولی در یک سطح وسیع و کلی رفتار و زندگی ما رنگ دیگری دارد. و خود ما به علت تکه‌تکه‌اندیشی و گسسته‌بینی متوجه این حقیقت نمی‌شویم. یا می‌شویم و نمی‌خواهیم به روی خود بیاوریم. آقایی را دیدم که داشت با چنگال به سینه مرغ حمله می‌کرد و در همان حال به بچه‌اش می‌گفت "چرا آن زنبور را کشتی؟ گناه دارد!" رأفت‌ها و خیرخواهی‌های ما اینجوری است. مرغی که تا یک ساعت پیش جلوی چشم جوجه‌هایش می‌پلکید و از آنها مواظبت می‌کرد گناه ندارد. اما "بچه چرا زنبور را کشتی، گناه دارد!". علت این تضادها و تکه‌پارگی‌ها این است که رفتار ما از "عدم" برنمی‌خیزد، بلکه از لحاف چل‌تیکه برمی‌خیزد - از لحافی که بنیادش بر غیرنیکی است. در بعضی اجتماعات مد شده است که سگ را با چه احساسات سانتیمانتال مآبانه‌ای توجه و نوازش می‌کنند و آدم‌ها را می‌کُشند. نیکی‌های ما این شکلی است. نیکی‌ای که از "عدم"، یعنی از متن معنویت انسان برنمی‌خیزد وصله‌ای است که از لحاف "من" برخاسته است و بنابراین کیفیت "رنگ" دارد، کیفیت نمایش دارد، نه نیکی اصیل! #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

سؤال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد. یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز، مَعَ تقریرِه. جواب دوم که ایمان به از نماز است، زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته، و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد. و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند، و نماز بی‌ایمان منفعت نکند_ همچون نماز منافقان. و نماز در هر دینی نوع دیگر است، و ایمان به هیچ دینی تبدیل نگیرد؛ احوال او و قبله‌ی او و غیره متبدل نگردد. و فرقهای دیگر هست، به قدر جذب مستمع ظاهر شود. مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده؛ کلام همچون آب است در آرد: آن قدر آب ریزد که صلاح اوست... #فیه_ما_فیه @lightworkers

اگر چیزی برای آفریدن ندارید، خود را باز بیافرینید.... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers
اگر چیزی برای آفریدن ندارید، خود را باز بیافرینید.... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

عشق، آتش سوزانی‌ست که میان دو دلداده شعله برمی‌کشد و دنیای آشنای‌شان را می‌سوزاند. عشق چشم‌ها را بر هرچه عادی و عادتی است می‌بندد و بر جهانِ دیگریْ بازمی‌گشاید. دیگری در دو معنا: هم به‌معنای «ساحتِ دیگری» که متفاوت از ساحتِ معمولِ هوشیاری است و هم به‌معنای «اویِ دیگری»، اویی که اینک در نزد دلداه‌ی بنده‌خدا به شکل و هیبتِ خدایگان درآمده است! و گرهِ کارِ عاشقی هم اساسا همین‌جاست. در این عدمِ تمایز میانِ این دو «دیگری». از آن‌جایی که عاشق حالتِ وجودیِ متفاوتی را که تجربه می‌کند -و هیچ مثل و مثالی هم هم‌پایش و به این درجه از زیبایی و شکوه سراغ ندارد- را به اویِ دیگری فرافکنی می‌کند، دچار یک گیجی و گمراهیِ تراژیک می‌شود: اشتباه گرفتنِ عشق با معشوق. عشق در ماست، یک کیفیت از آگاهیِ ماست. و معشوق بیرون از ماست، یک موقعیت، یک شیء، یک فعالیت، یا یک شخصِ دیگر است. «دیگری» است به معنایِ عینی کلمه و هرگز هم نمی‌تواند چون «من» شود، مگر در ساحتِ خیال. و فرجامِ نافرجامِ عشق‌ رمانتیک هم خود شاهدی است بر این امر که این خیالِ خام دیر یا زود برآب خواهد شد. عشق -نه معشوق- هم «دیگری» است ولی در معنایِ ذهنیِ آن، حالِ دیگری از خودمان است، اصلا شاید خودِ خودِ خودمان است که از یاد برده‌ایم و حال که منظری یا صدایی آنرا دوباره بیدار کرده است، درمی‌یابیمش -که البته اگر دریابیمش! اگر عاشق بداند که در مسیرِ حرکت‌اش به‌سوی معشوق، در واقع در حال یادآوریِ ارزشی ژرف در وجود خودش است، آن‌گاه عشق را طلب نخواهد کرد، بلکه خواهد بخشید. چراکه آنرا به عنوانِ کیفیتی از آگاهیِ خویش بازشناخته است. او خودش را باز شناخته است و تازه قادر می‌شود که دیگری را هم بازشناسی کند و ارزشِ واقعی و وجودی‌اش را احترام بگذارد. عشق به این ترتیب یک عاطفه‌ی منفعلانه نیست که فرد تصور کند به واسطه‌ی دیگری تجربه‌ و دریافتش می‌کند، بلکه یک رویکردِ فعال از سوی اوست که در آن زندگی موج می‌زند. در تجربه‌ی عشق، عاشق یک شیء را چونان یک فرد می‌نگرد، در حالی که در زمانِ فرافکنی این به اصطلاح عاشق به فردی دیگر همچون یک شیء می‌نگرد. یکی استعلایی است و دیگری میان تهی. این رسمِ ولنتاین کدامین عشق را پاس می‌دارد؟ #وحید_شاهرضا @lightworkers

هر که را اختیار کردش عشق مست و بی‌اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود #حضرت_مولانا @lightwor
هر که را اختیار کردش عشق مست و بی‌اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش چهارم (۴) گاهی هم سکوت ناشی از بی رغبتی روحی سالک است به همسخنی و هم نشینی با کسانی که درد او را ندارند و دل در گرو محبوبهایی جز محبوب او سپرده اند. مشغولیتهای آن نامحرمان در چشم او چندان بی جلوه است که او رغبتی به سخن گفتن درباره آن محبوبها در خود نمی یابد. سکوت پیشگی واکنش طبیعی روح اوست نسبت به حضور بیگانه ناهمدل. مولانا در ابتدای مثنوی شمه ای از این نوع سکوت پیشگی را در احوال خود سراغ می دهد: با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی هر که او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونکه گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت و در غزلی زیبا نیز از این حال خود پرده برمی دارد: همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند رهی که آن به سوی تست ترکتاز کنم [...] خموش باش، زمانی بساز با خمشی که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم. بخش چهارم #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش سوم (۳) سکوت رازدارانه هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق وقتی در خور تعلیم پذیری می شود که ادب رازداری را بیاموزد، یعنی سرّی را که می آموزد با نامحرمان در میان ننهد. این رازداری البته گاه از آن رو بود که مبادا معارف انفسی از حدّ فهم نامحرمان نا آشنا فراتر رود و به گمراهی ایشان بینجامد، یا نااهلان آن معارف را دامی برای فریب خلایق سازند. گاهی هم این رازدانی بنابه ملاحظاتی سیاسی یا اجتماعی بود: چه بسا افشای معارف انفسی خصوصاً در جامعه شریعت مدار عوام آشوبی کند و سر سرداران سرّدان را بر سر دار کند. مولانا به سالکان می آموزد که از دو راه می توان رازداری و سرّپوشانی کرد: یکی از طریق نگفتن است: چون ببینی مشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خنب ساز (۶/ ۲۰۳۷) عاشقی و مست و بگشاده زبان الله الله اشتری بر ناودان چون ز راز و ناز او گوید زبان با جمیل الستّر خواند آسمان (۳/ ۴۷۳۰~) اما گاهی سرّپوشانی از طریق گفتن است، مانند بلبلی که در روی گل نعره می زند تا سرّ بوی گل را بپوشاند: حرف گفتن بستن آن روزن است عین اظهار سخن پوشیدن است بلبلانه نعره زن در روی گل تا کنی مشغولشان از بوی گل تا به قل مشغول گردد گوششان سوی روی گل نپرد هوششان (۶/ ۶۹۱~) بخش سوم #حضرت_مولانا @lightworkers

یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی‌ما و شما مست آمدست #حضرت_مولانا @lightworkers
یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی‌ما و شما مست آمدست #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش دوم (۲) سکوت در مقام تعلیم پذیری هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق باید بداند که اوّل شرط تعلیم پذیری در عالم معنا آموختن ادب سکوت است. شرط فراگیری از محضر کاملان آموختن هنر شنیدن است: کودک اوّل چون بزاید شیر نوش مدّتی خامش بود او جمله گوش مدّتی می بایدش لب دوختن از سخن تا او سخن آموختن [...] زآنکه اوّل سمع باشد نطق را سوی منطق از ره سمع اندرآ [...] باقیان هم در حرف هم در مقال تابع استاد و محتاج مثال (مثنوی، ۱/ ۱۶۲۴~) بنابراین، در اینجا سکوت از جنس سکوت شاگردانه است: تو رعیت باش چو سلطان نه ای خود مران چون مرد کشتیبان نه ای چون نه ای کامل دکان تنها مگیر دست خوش می باش تا گردی خمیر (مثنوی، ۲ /۳۴۴۰~) البته مولانا می گوید یکی از نشانه های حضور در محضر اولیای الهی نیز زبان درباختن است: چون به نزدیک ولی الله شود آن زبان صد گزش کوته شود (مثنوی، ۳/ ۲۵۵۰) از نگاه مولانا معارف انفسی، یا به تعبیر وی "فقر"، بیش از آنکه از راه زبان آموخته شود از هم نشینی و هم نفسی با پاکان حاصل می شود، یعنی از جان به جان می تراود: علم آموزی طریقش قولی است حرفت آموزی طریقش فعلی است فقر خواهی آن به صحبت قایم است نه زبانت کار می آید نه دست دانش آن را ستاند جان ز جان نه ز راه دفتر و نه از زبان (مثنوی، ۵/ ۱۰۶۲~) بخش دوم #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش یک نخستین مرتبه سکوت را می توان "سکوت سالکانه" نامید. سکوت سالکانه سکوت مقام طریقت است، یعنی ادبی است که سالک بر روح خود الزام می کند تا برکه گل آلود و مضطرب روح خویش را زلالی و آرامش بخشد شاید که در آینه صافی آن نقش ماه و ستارگان آسمان بازبتابد. مولانا خود از دوران کودکی و تحت ارشاد پدر و نیز لالای دوران کودکیش، سیّد برهان الدّین محقق ترمذی، ادب سکوت سالکانه را آموخته و آزموده بود. سالها بعد نیز که سیّد برهان آن کودک هوشمند را در بیست و چهارسالگی در قونیه بازیافت، او را به سه بار چلّه نشینی الزام کرد که از جمله شروط آن التزام به سکوتهای طولانی بود. وقتی هم که مولانا خود بر مسند شیخوخت نشست و به تعلیم و تربیت مشتاقان عالم معنا پرداخت کم گویی و سکوت ورزی را در صدر آداب طریقت خود نهاد. خوبست در اینجا پاره ای از انواع سکوت سالکانه را که در تعالیم مولانا آمده است مرور کنیم: (۱) یکی از مهمترین انواع سکوت سالکانه، سکوت اخلاقی است. سکوت اخلاقی داروی آفات زبان بشمار می آید. عارفان نیک می دانستند که به کارگیری نادرست زبان می تواند هم به زیان دیگران بینجامد و هم سلامت و زلالی روح سالک را بیالاید. مولانا در داستان طوطی و بازرگان از همین نقش ویرانگر زبان شکوه می کند: ای زبان تو بس زیانی مر مرا چون تویی گویا چه گویم من تو را؟ ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی ای زبان هم گنج بی پایان تویی ای زبان هم رنج بی درمان تویی هم صفیر و خدعه مرغان تویی هم انیس وحشت هجران تویی... (مثنوی، ۱/ ۱۷۳ ~)   در واقع مهمترین آفات زبان بیشتر از جنس ناراستی های اخلاقی مانند دروغ گفتن، بدگویی کردن، سخن ناسزا به دیگری گفتن، زبان به یاوه گشودن، سخن چینی کردن، و امثال آن است. توصیه مولانا به کسانی که امیر زبان نبودند این بود که سکوت پیشه کنند مبادا اسیر زبان شوند: من پشیمان گشتم این گفتن چه بود؟ لیک چون گفتم پشیمانی چه سود؟ نکته ای کآن جست ناگه از زبان همچو تیری دان که آن جست از کمان وانگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر چون گذشت از سر جهانی را گرفت گر جهان ویران کند نبود شگفت (مثنوی، ۱/ ۱۶۶۰ ~) سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف زآنکه تاریکست و هر سو پنبه زار در میان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومی که چشمان دوختند زآن سخنها عالمی را سوختند عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند... (مثنوی، ۱/ ۱۵۹۵ ~ ) بخش یک #حضرت_مولانا @lightworkers

مقام سکوت حقیقت قدسی از ورای سکوت می تراود. قرآن در بیان داستان زندگی زکریا سکوت را نشانه ای از سوی خداوند می شمارد: قال ربّ اجعل لی آیة قال آیتک الّا تکلّم الناس ثلاث لیال سویّاً ... (مریم، ۱۰-۱۱). مولانا در اشاره به همین آیات است که می گوید: زان نشان هم زکریّا را بگفت که نیابی تا سه روز اصلاً بگفت تا سه شب خامش کن از نیک و بدت این نشان باشد که یحیی آیدت دم مزن سه روز اندرگفت و گو کین سکوتت آیت مقصود تو هین میاور این نشان را تو بگفت وین سخن را دار اندر دل نهفت (مثنوی، ۲/ ۱۶۷۸~) پاره ای از مفسران گفته اند که آن سکوت خود نشانه خداوند بود، و پاره ای دیگر گفته اند که نشانه خداوند بواسطه آن سکوت بر زکریّا آشکار گردید. در هرحال، عارف در دل داستان زکریّا راز سکوت و نقش کارساز آن را در طریق معنا می خواند.   مولانا با ادب سکوت هم در مقام طریقت و هم در مقام حقیقت نیک آشنا بود. او خود اهل سکوت ورزی بود، و نهایتاً سیمای حقیقت انفسی را در ماورای پرده سکوت به تماشا نشست. اما تجربه سالها مراقبه احوال باطن و طی مراتب سلوک به وی آموخت که سکوت از جنس واحد نیست، و سالک طریق باید در زندگی معنوی خود مراتب گوناگون سکوت را بیازماید و از سر بگذراند. در این نوشتار مایلم به اختصار تجربه مولانا را از مراتب سکوت و نقش آن در زندگی معنوی سالک طریق به اختصار بررسی کنم #حضرت_مولانا @lightworkers

با ورژن‌های قدیمیِ خودت مهربان باش. آنها آن چه را که تو اکنون می‌دانی، نمی‌دانستند..... #علیرضا_زمانی @lightworkers
با ورژن‌های قدیمیِ خودت مهربان باش. آنها آن چه را که تو اکنون می‌دانی، نمی‌دانستند..... #علیرضا_زمانی @lightworkers

هر جا عقده‌ها وجود دارند، گذشته بر زمان حال، غلبه دارد.... #جیمز_هالیس @lightworkers
هر جا عقده‌ها وجود دارند، گذشته بر زمان حال، غلبه دارد.... #جیمز_هالیس @lightworkers

Light Workers🔆 - Статистика и аналитика Telegram-канала @lightworkers