Light Workers🔆
Відкрити в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Показати більше374
Підписники
-224 години
-27 днів
+130 день
Архів дописів
انسانی که در ته چاه افتاده است،
آسمان را به اندازهی یک دایرهی کوچک خواهد دید.
آسمان تنها زمانی وسعت لایتناهی خود را به تو نشان میدهد که از چاه ذهنت برون آیی....
@lightworkers
خدا نه این است که ما می پرستیم
این خدایی است که ما آن را خلق کرده ایم، نه خدایی که ما را خلق کرده است....
پس، راه نه این است که ما میرویم
راه، راهی دیگر است و رهرو، رهروی دیگر...
#ابوالحسن_خرقانی
@lightworkers
هیچ انسانی نمیتواند اسرار درونش را فاش نکند،
اگر لبهایش ساکت باشد،
با نوک انگشتانش آن را فاش میکند، عصاره وجودش از تک تک منافذ پوستش به سهولت خود را نشان می دهد.
اگر چشمان باز و گوش شنوا داشته باشید متوجه میشوید....
#زیگموند_فروید
@lightworkers
قلب سالک هم مونس اوست و هم محب اوست و هم موضع اسرار اوست.
به بیانی ( قلب سالک عرش خداست)
هر که طواف قلب خود کند، مقصود یابد و هر که راه دل گم کند، چنان دور افتد که هرگز خود را باز نیابد!
گفتم مَلِکا ترا کجا جویم من
گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت
وز خلعت تو وصف کجا گویم من
نزد دل خود که نزد دل پویم من
#عینالقضات_همدانی
@lightworkers
مرد جوانی که میخواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت.
استاد خردمند گفت:
تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.
تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد.
آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.
استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.
همین که مرد رفت استاد،خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت.
وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.
جوان به گدا گفت: عالی است!
یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین میکرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی هر حرفی را بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.
استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!
@lightworkers
دنیا خوب، بد، زشت، زیبا فراوان دارد....
تو خوب باش...
تو زیبا بمان،
و بگذار با دیدنت
هر رهگذرِ ناامیدی لبخند بزند،
رو به آسمان نگاه کند
و زیر لب بگوید:
هنوز هم عشق پیدا میشود...
#نادر_ابراهیمی
@lightworkers
رها کن رها و ببار
فدا کن همه افکار
ببند دهان فکر را و ببین
ز دیدن بیاید اسرار
یکی از اصول جاودان رهایی هست. و اما به راستی رهایی و رها کردن چیست و چرا باید به آن عمل کرد؟
شنیده اید این جمله را که میگویند عشق را گدایی نکن، زیرا به گدا چیز با ارزشی داده نمیشود؟ اینگونه جملات تماماً به این مفهوم اشاره دارند.
رهایی نشان از آزادی دارد و وحدت عین آزادی مطلق هست. در تائو ت چینگ، لائو تزو بارها اشاره به رهایی میکند و میگوید:
کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید.
این تنها راه آرامش یافتن است.
و
اگر میخواهید همه چیز از آن شما باشد، هیچ نخواهید.
درک این مفاهیم با مطالعهی آنها حاصل نمیشود، بلکه تنها با عمل به آنهاست که عصارهی کلام را در میابیم.
یا اشتباه مکرری که در قانون جاذبه انجام میشود همین رها نکردن است، بعد از تجسم،احساس و نوشتن، تکرار و اصرار نباید کرد، بلکه باید ذهناً رها کرد.
در اوپانیشادها میخوانیم:
دل بر دو نوع است. دارای خواهشها و بدون خواهش
دلی که دارای خواهشها ست نا آرام و دلی که بدون خواهش است آرام است.
این سخنان با منطق ما و زندگی ما و قوانینی که به ما آموخته اند سازگار نیست، میگوییم: یعنی هیچ چیز نخوام؟ مگه میشه؟! اینا چرته... و ...
عطش حقیقت جویی باید همانند عطش رشد یک نهال و میوه دادن آن باشد، لطافت اولیه نهال مراقبت شود و صبر و صبر تا نهال تبدیل به درختی شده و میوه دهد.
حتی مولانا در فیه ما فیه در پاسخ به کسانی که عطش دارند می گوید همین خواستن کافی هست و با زبان تمثیل این موضوع را توضیح میدهد.
هر جا خشونتی رخ میدهد از رها نکردن و چسبیدن است.البته این خاصیت ذهن است، چون ما در جهانی مادی زندگی میکنیم و خاصیت اجرام جاذبه هست، ذهن هم متأثر از جرم خاصیت چسبندگی پیدا میکند، و همین است که در عرفان حرکت به سوی بسط و رهایی هست و جاذبه درونی میشود، به جای جذب ذهن توسط توهم زمان و مکان، ذهن متوجه درون میشود و از این توجه خودشناسی حاصل میشود.
برگردیم به رهایی، یکی دیگر از ویژگی های رهایی سادگی است، در واقع با رها کردن مشکلات را، مسیر را، ساده میکنیم.
یکی دیگر، زیبایی است. گل، رهاست، طبیعت، رهاست، زیبایی تنها در رهایی شکوفا میشود و بس! زیرا چسبندگی مجالی به زببایی برای ظهور نمیدهد.
هر چه بیشتر نگاه کنیم بیشتر میبینیم....
@lightworkers
ز مهٖجوران نمیجویی نشانی
کجا رفت آن وفا و مهربانی
هزاران جان ما و بهتر از ما
فدای تو که جان ِجان ِجانی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
شیخ اشراق، سهروردی کبیر،
در داستان لغت موران، داستان پادشاهی را بیان میدارد که باغ و نزهتگاهی خوش داشت و از تمام نعمات و زینتهای دنیوی بهرهمند بود.
این پادشاه دستهای طاووس داشت که در باغ وی روزگار میگذراندند.
از قضا روزی پادشاه دستور داد تا یکی از طاووسها را بگیرند و او را در چرمی بدوزند که یک سوراخ بیش نداشت و آن سوراخ هم از برای خوردن ارزن بود.
به این صورت زیباییهای طاووس مشخص نبود و حتی خود طاووس نیز از خودی خود بیخبر بود.
سالها به این منوال سپری شد تا اینکه طاووس نهتنها خود که پادشاه و باغ و طاووسهای دیگر را نیز از یاد برد. طاووس هر چه در خود مینگریست جز چرم و تاریکی هیچ نمیدید و با خود میاندیشید دنیا چرمی است که در آن زندانی است و عیشی فراتر از خوردن از آن سوراخ متصور نمیشد.
در عین حال حظی برای او وجود داشت و آن این که هر گاه باد خوشی میوزید و بوی ریاحین، درختان و گلهای خوش به او میرسید، این حظ عظیم و لذت عجیب را احساس میکرد؛ بهطوری که شوق پرواز را در وی به وجود میآورد. اما نمیدانست این شوق از کجاست.
زیرا لباسی جز چرم و غذایی جز ارزن نداشت.
طاووس هر چه با خود میاندیشید که این بوی خوش و این اصوات دلپذیر از کجاست، پاسخی نمییافت؛ چون خود و وطن خود را فراموش کرده بود.
مدتی چند در این حیرت بماند تا اینکه روزی پادشاه دستور داد او را از آن بند رها سازند.
چون طاووس از بند رها شد و در خود نگریست، هر آنچه از یاد برده بود به ناگاه به یاد آورد و حسرتها خورد....
@lightworkers
مكث كردن را تمرين كن...
وقتى شك دارى،
وقتى خستهاى
وقتى عصبانى هستى،
وقتى استرس دارى،
مكث كن و
هیچ تصمیمی نگیر!
@lightworkers
هنوز هم کارهای خوب زیادی برای انجام دادن باقی مانده است.
اینکه وقتی دیگران شایعه میسازند، دهانمان را ببندیم.
اینکه بدون خصومت به انسانها لبخند بزنیم.
اینکه کمبود محبت در جهان را از طریق محبتهای کوچکتر در زمینههای شخصیتر و کوچکتر جبران کنیم.
به کارمان، ایمان بیشتری داشته باشیم. صبر و حوصلهی بیشتری داشته باشیم.
و برای انتقام جوییهای حقیر به سراغ نقد دیگران نرویم....
#هرمان_هسه
@lightworkers
قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن میتابی!
چه تلألویی ..
قسم به همه دانهها
آنگاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند!
چه رستاخیزی ...
قسم به ساقهای که در باد میشکند
آنگاه که از ایشان جز خاکستری
بر جای نمیماند...
قسم به تمامی آیینهها
آنگاه که در برابر آب قرار
میگیرند
قسم به لطافت قسم!
میدانم
که میدانی
دوستت دارم ...
#جبران_خلیل_جبران
@lightworkers
پرسونا نقابی بود که بازیگران در تئاتر یونان بر چهره میگذاشتند تا هویتِ خویش را در پس آن پنهان کنند و در عوض کارکتری را که پیش از این تنها بر روی کاغذ جان داشت به گونهای بیان کنند که تماشاچیان با آن همچون یک واقعیتموجود ارتباط برقرار کنند.
یونگ معتقد است که هر فرد انسان برای اینکه عضویت جامعه را بهدست آورد ناگزیر است تا همانند این بازیگران عمل کرده و کهنهنقاب را برچهره بگذارد. ما در قالب نقشهایمان بر روی صحنهی عظیم نمایش زندگی حاضر میشویم و باهم بازی و باهم کار میکنیم. تا اینجا خوب است، اگر چیزی آفریده شود، اگر بازیگوشی در کار باشد.اما خطری هولناک همهی ما را تهدید میکند: اینکه با پرسونای خود یکی شویم.
تصور کنید که بازیگر پس از دو ساعت ایفای نقش قادر نباشد نقابش را کنار بگذارد و به خویشتن بازگردد.این اتفاقی است که معمولا وقتی رخ میدهد که یک بازیگر نقش بهخصوصی را برای سالها، بارها و بارها به روی صحنه برده است. و آنقدر در قالب آن خویش را بیان کرده است که از یک جایی دیگر نمیتواند میان خود و آن تمیزی قائل شود.
در ساحت اجتماعیشدن این واقعهی تلخ برای اکثر انسانها نیز رُخ میدهد. با هر روز از خواب بیدار شدن و روال مشخصی را پیگرفتن و دیالوگهای تکراری را با پارتنرهایمان روی صحنه گفتن، به مرور در همان قراردادها خلاصه میشویم. به این ترتیب از اصالت ما سایهای بیش باقی نمیماند و پشتِ دو سانتیمتری نقابمان یک عریانیِ کامل، یک خلاء باقی میماند.
شهروند-بازیگران با تلاشی مذبوحانه هرچه بیشتر میکوشند که به پرسونای خود بچسبند تا مگر به این پوچیِ در پسِ آن فرونغلطند.اما دیر یا زود مغاک دهان خواهد گشود و همهی آن نمایش مجلل را در خود خواهد بلعید.
بحران وجودی از آنچه در آینه به نظر میرسد به شما نزدیکتر است....
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
عشق قرار است بخش لذتبخشی از زندگی باشد، با این حال احتمالاً هیچکس را بیشتر از طرفمان آزار نمیدهیم و از هیچکس بیش از او آزار نمیبینیم!
میزان خشونتی که بین عاشقها جریان دارد هر دشمن قسم خوردهای را شرمنده میکند.
امیدواریم که عشق منبع قدرتمندی از رضایت باشد، اما گاهی به عرصهای برای بیتوجهی،عطشهای بیپاسخ،انتقام و طرد تبدیل میشود. کج خلق یا خردهگیر میشویم، نق میزنیم یا عصبانی میشویم و بی این که دقیقا بدانیم چرا یا چطور؟ زندگی خودمان و کسانی را ویران میکنیم که زمانی ادعا میکردیم برایمان مهماند...
#الن_دوباتن
@lightworkers
یک چیز را از آب بیاموز :
آب با دیوارههای سنگی بزرگی برخورد میکند،
اما با آنها مبارزه نمیکند...
در سکوت جریان مییابد و به آرامی به راهش ادامه میدهد...
اگر سنگ خیلی بزرگ باشد از کنارش رد میشود
اما کم کم
گرانیت در آب حل میشود
سنگهای بزرگ به سنگریزه تبدیل می شوند...
در نهایت آب برنده میشود.
و این زیبایی انرژی زنانه است.
مانند صخره نباش!
مانند آب باش!
" نرم و زنانه باش "
و پیروزی از آن توست .
وقتی میگویم آب شو منظورم همین است :
حل شو...
آب تهاجمی نیست،مبارزه نمیکند،
راهش را بدون مبارزه پیدا میکند،
پیروزی بدون تسلط یافتن....
@lightworkers
هنوز ما را اهلیت گفتن نیست.
کاشکی اهلیت شنیدن بودی!
تمام گفتن میباید و تمام شنودن!
بر دلها مهر است.
بر زبانها مهر است.
و بر گوشها مهر است....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
نماز برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی،
غرض آن است که آن حالتی که در نماز ظاهر میشود، پیوسته با تو باشد...
اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی،
در جمیع احوال خالی نباشی از یاد حق....
#حضرت_مولانا
@lightworkers
شما هرگز یک دزد را به خانهتان دعوت نمیکنید....
پس چرا اجازه میدهید
افکاری که شادی و آرامش شما را میدزدند،
در ذهنتان سکنی گزینند...؟
#چاپلین
@lightworkers
نَفس انسان یک نارضایتی مداوم و عمیق است. همیشه نق میزند، یک چاه بی انتهاست، هر چه به درونش بریزی ناراضی است.
همیشه طلبکار است.
هیچگاه آسوده نیست.
تنها راه نجات و آسوده شدن،
رها کردن آن است.
رضایت در بینفسی است.
بینفس که باشی، هیچ انتظاری نداری.
فقط نفس کشیدن کافی است.
آنگاه زندگی یک سرور است.
شنیدهام که شخصی به بانک خودش رفت. بانک صدمین سالگرد تاسیس خودش را جشن گرفته بود. پس تصمیم گرفته بودند که به اولین مشتری که وارد میشود هدایای زیادی بدهند، یک اتومبیل، یک دستگاه تلویزیون، و چیزهای دیگر. بعلاوه چکی به مبلغ ده هزار روپیه.
آن شخص تصادفی اولین کسی بود که وارد بانک شد. کارکنان به گردنش گل انداختند و از او عکس گرفته و مصاحبه کردند و هدایا را به او دادند.
وقتی مراسم تمام شد، او گفت، حالا که همه چیز تمام شده آیا میتوانم به جایی که میخواستم بروم؟
از او پرسیدند به کجا؟
او گفت به اداره شکایتها... !!!
او آمده بود تا از بانک شکایت کند، و تمام اتفاقاتی که افتاده بود برایش کافی نبود. نمیتوانست شکایت خود را فراموش کند.
اگاه باشید.....
نفس انسان همیشه به اداره شکایتها میرود،هر اتفاقی بیفتد برایش،راضی کننده نیست. همیشه شاکی است. حتی اگر خدا هم نزد تو بیاید، خواهی گفت، صبر کن، بگذار اول دفتر شکایتها را پر کنم !!!
نفس را رها کن، وگرنه کل زندگی ات در نارضایتی و شکایت کردن و تنش تباه خواهد شد....
@lightworkers
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
