Light Workers🔆
Відкрити в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Показати більше408
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+830 днів
Архів дописів
ده ساله بودم انگار. کفشهای خواهرم را قایم میکردم که نرود. تازه شوهر کرده بود. نه همسن و همبازی من بود، نه شبها توی اتاقش میخوابیدم، نه برایم قصه میگفت و نه هیچ رابطهی خاصِ دیگری بینمان بود. ولی «بود». در خانه بود - خانهی خودمان - و حالا که رفته بود خانهی شوهر، معنیش این میشد که دیگر «نبود». جای «بود»ش خالی میماند در خانهی خودمان. عینِ هر بار که میآمدند خانهی ما من کفشهای خواهرم را قایم میکردم و عینِ هر بار مادرم در میآمد که «اذیتشون نکن. بذار برن؛ بازم میان» و عینِ هر بار خواهرم به کفشهاش میرسید و میرفت و من میماندم و حوضم.
همین خواهرم که داشت میرفت، مادرم گریه کرد. گفت «داری میری.» و گریه کرد. پشتبندش ما هم گریه کردیم. چیزی نگفتیم، فقط در سکوت گریه کردیم و گذاشتیم خواهرم برود. خواهر دومام که میخواست برود، من دیگر منتظر بودم ببینم مادرم کی برایش گریه میکند. سر صبحانه بود؛ روز جمعه. صبحانهی روز جمعه قاعدتن باید وعدهی خوشایندی باشد. به شرطی که مادر آدم یکهو - بیهوا - نگوید «تو هم داری میری.» و یکهو نزند زیر گریه. که پشتبندش ما هم گریه کنیم و در سکوت، لقمههایِ خیسِ اشک را تند تند قورت بدهیم. بعد شد نوبت خودم. شش، هفت سال گذشته بود و من شصت، هفتاد بار صحنهای را که مادرم باید میگفت «تو هم رفتی بالاخره؟» و بعدش میزد زیر گریه، در ذهنم کارگردانی کرده بودم. نگران بودم راستش که نکند این سکانس برای من اتفاق نیفتد! که افتاد. چمدانها را برداشته بودیم به قصد ماه عسل. مادرم که دیالوگش را گفت، من هم ناراحت بودم و هم خوشحال. از این که حالا دیگر جای من هم توی خانه خالی است.
حالا ربع قرنی از شبانههای کفشقایمکنی من میگذرد. خواهرم گاهی میگوید «چقده سنگدل شدی، دلت برای ما هم تنگ بشه بابا!» و صدایش، صدای آدمی است که هم دلتنگ است، هم دلش میخواهد دل کسی برایش تنگ باشد. من میآیم که بگویم مرا معلمِ هجرِ تو سنگدلی آموخت، خواهر! میآیم بگویم وقتی داشتی یادم میدادی که نباید کفشهات را قایم کنم، من هم داشتم یاد میگرفتم که آدمِ رفتنی، رفتنی است؛ حتی بدون کفش. داشتم یاد میگرفتم به جای خالی آدمها عادت کنم. داشتم یاد میگرفتم اذیت نکنم. داشتم یاد میگرفتم باید «بگذارم» آدمها بروند؛ دنبال کارشان، هوسشان، عشقشان، زندگیشان. داشتم یاد میگرفتم مثل سنمارِ معمار، همیشه یک آجر استثنایی کار بگذارم توی دیوارهای بلند قصرِ روابطم. که فردا روزی اگر دیدم دارند از بالای همان قصر پرتم میکنند پایین، جای آن یک آجر را - که با کشیدنش تمام قصر فرو میریزد و تمام رابطه ویران میشود - فقط من بدانم و بس. و بکشمش. میآیم بگویم که خواهر! آدمها دو چیز را خیلی خوب و خیلی زود یاد میگیرند: به خودشان دروغ بگویند، و خیلی به دلشان محل نگذارند.
خواهرهایم گاهی دلتنگِ من میشوند؛ لابد. شاید برای من، برای خانه، برای جاهای خالیمان گریه هم بکنند، لابد. اما ما به هم که میرسیم، خیلی از دلتنگی نمیگوییم. آدمی که جای خالی زیاد دیده باشد، آدمی که به رفتنِ آدمها عادت کرده باشد، آدمی که دلتنگی را یاد گرفته باشد، خیلی حرف نمیزند؛ کلن. سکوت میکند، در سکوت لبخند میزند، در سکوت چای مینوشد، و در سکوت دلش را میگذارد که خودش با خودش کنار بیاید....
#حسین_وحدانی
@lightworkers
گندمی دغدغهاش
استخوانهای نحیف مور بود
سرآسیمه آسیاب رفت و
تن به تنور سپرد
تا نان و
نرم در گلوی معشوق بنشیند.
این سبکبالی عشق را
با ترازوی کجا میسنجی؟
نگاه هیچ عاشقی
سنگین نیست.
عاطفه
گاه
وزن یک پر وسط طوفان است.
رقص یک خاطرهی دور
لای جنجال و پریشانی ذهن...
#رسول_ادهمی
@lightworkers
روزی در آغاز جوانی کتابی کهن را باز کردم که در آن نوشته بود :
"کسی که بسیار میخندد، سعادتمند و کسی که بسیار میگرید شوربخت است".
گفتهای بسیار ساده لوحانه، که با این همه به علت حقیقت سادهای که بیان میکند، نتواستهام فراموشش کنم، اگرچه بسیار بدیهی است....
پس بهتر است هرگاه شادی دق الباب میکند، به جای اینکه مکرر شک کنیم که آیا ورودش جایز است یا نه، همه درها را به سویش بگشاییم، زیرا شادی هیچگاه بیموقع نمیآید...
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
دردی که متحول نشده باشد، منتقل خواهد شد!
#ریچارد_روهر
وقتی به مشکلات مشترک در شجره خانوادگی افراد مراجعه میکنیم به این حقیقت میرسیم که نه تنها ما از نظر فیزیولوژی ، ژنها را به ارث میبریم بلکه در بسیاری از مواقع ،به شیوهای ناخودآگاه ، زخمها و کارهای ناتمام گذشتگان خود را نیز زنجیروار به دوش میکشیم!
آقای یونگ اولین کسی بود که اصطلاحی بنام « ناخودآگاه جمعی » را در روانشناسی مطرح کرد.
ناخودآگاه جمعی خزانهای عظیم است که همه فضیلتها و رذیلتهای آباء و اجداد ما در آن جمع شده است و همانند یک میراث روانی و یا دی_ان_ای روانی به دیگران انتقال پیدا میکند.
زخمها و کارهای ناتمام ما یا از طریق ناخودآگاه جمعی و یا از طریق رفتارهای غلط و ناهوشیار به بعد از ما انتقال می یابد!
یکی از اهداف رسیدن به خودآگاهی رهایی از این چرخه بیمار است تا ما بالاخره بتوانیم هوشیارانه خودمان بشویم و افکار و احساسات و تمایلات واقعی خودمان را داشته باشیم.
زمان و انرژی که بر روی شفای زخمهای خودمان میگذاریم نه تنها ما را از زنجیرهٔ معیوب خارج میکند بلکه بر بیشمار انسانهای بعد از ما نیز اثر خواهد گذاشت....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
گویند خدا در بلندیهاست
اما اگر به فراز کاجها نظر کنی
او را نخواهی دید
و اگر ژرفای کوهها را بکاوی
او را در زر و سیم نخواهی یافت،
اگرچه نور او از هرچه شکوهمند و زیباست میدرخشد.
چقدر او خوب و مهربان است
که زمین و آسمان را بر چهره افکنده
و خود را چون رازی، که به خاطر عشق پنهان میکنند،
در پرده داشته است.
اما من همچنان احساس میکنم که آغوش گرم او،
از جملهٔ آفریدگان،
به هر جا و در هرچه به چشم و گوش میآید،
به روی من گشاده است....
الیزابت بَرِت براونینگ
برگرفته از کتاب
#در_قلمرو_زرین
ترجمه حسین الهی قمشهای
@lightworkers
#بریده_کتاب
وقتی انسان راه فردیت را دنبال میکند، وقتی زندگیِ خودش را زندگی میکند،
باید خطاها را بپذیرد.
زیرا زندگی بدون این اشتباهات کامل نیست.
آنکس که در پی راه بی خطاست ، با مرده فرقی ندارد!
راه امن و درست راهی به کوتاهیِ مردن در لحظه است.
#کارل_گوستاو_یونگ
خاطرات ،رویاها ،اندیشهها
@lightworkers
آدمی تا وقتی سختیهایش را میفهمد ،
زنده است.
ولی وقتی سختیهای دیگران را درک میکند،
یک انسان است.
#لئو_تولستوی
@lightwirkers
عشق هیچ معاملهای نمیشناسد.
هر جایی که هر جستجویی
برای داد و ستد چیزی باشد، آنجا نمیتواند عشق واقعی باشد،
او فقط تبدیل به موضوع دکانداری میشود...
مادامی که در ما هر گونه
ایدهای از نتیجه گرفتن این یا آن مزیت از خدا، در عوض احترام و
تابعیت ما به او باشد ، عشق واقعی در دلهای ما رشد نمیکند...
آنهایی که عبادت خدا را میکنند، چون که از او آرزوی اعطای مزایایی را دارند، قطعاً خدا را عبادت نمیکردند اگر که آن مزایا حاصل نمی شدند.
سرسپردهی خدا، خدا را دوست میدارد، به خاطر این که او دوستداشتنی است، آنجا هیچ انگیزهی دیگری، منشاء یا هدایتکنندهی این حس الهی رهرو واقعی نیست...
#سوامی_ویوکاناندا
@lightworkers
نقل است که شخصی بر شیخ (ابوالحسن خرقانی ) آمد و گفت:
دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی... گفت: شیخا خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟
گفت: آری که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی....
@lightworkers
توکای پیر، تکه نانی پیدا کرد.
آن را برداشت و به پرواز درآمد.
پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله میکنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد: "وقتی کسی پیر میشود، زندگی را طور دیگری میبیند؛ غذایم را از دست دادم، درست است؛
اما فردا میتوانم تکه نان دیگری پیدا کنم. اما اگر اصرار میکردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا میکردم؛ پیروز این جنگ منفور میشد، دیگران خودشان را آماده میکردند تا با او بجنگند، نفرت قلب پرندگان را میانباشت، و این وضعیت میتوانست مدت درازی ادامه پیدا کند. فرزانگی کهنسالی همین است: آگاهی بر این که باید پیروزهای فوری را فدای فتوحات پایدار کرد."
#پائولو_کوئلیو
@lightworkers
سلام بر آنهایی که درگیر عیبهای خودشان هستند
نه پیگیر ایرادهای دیگران...
@lightworkers
اللَّهُمَّ امْلَأْ قَلْبِي حُبّاً لَكَ
خداوندا
دلم را پُر کن
از دوستی خودت....
فرازی از دعای
#ابوحمزه_ثمالی
@lightworkers
مقایسه نکنید
و اندازه نگیرید
راه دیگران شبیه راه شما نیست
راههای دیگران شما را گمراه میکنند
و فریبتان میدهند
شما باید راه خودتان را کامل کنید...
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
انسان افسرده به حفاری گذشته می پردازد،انسان مضطرب به حفاری آینده مشغول است.
انسان اغلب در پی آن است که کاری انجام دهد ولی اغلب مسیر را اشتباه می رود و سر از ناکجا در میآورد.
ما به حفاری تاریخ میپردازیم و زمین و زمان را میکاویم تا به اثر و رد پایی از گذشته گان برسیم. تمام علوم را در هم میریزیم به امید آنکه روزی با ماشین زمان به گذشته و آینده سفر کنیم و در نهایت حال را از دست میدهیم.
برای دقایقی چشمانت را ببند، انسان سالم،این زمانی و این مکانی است و چون رودی خروشان در حرکت است و نو به نو میشود.
اکنون هیچ نیازی به حفاری ندارد، اکنون نیاز به حضور دارد.
در اکنون سفر کهنه به پایان میرسد و تو به خویشتن باز میگردی، در اکنون تنها کاری که برای تو باقی میماند حفاری درون است.
حفاری درون یعنی شناخت خویشتن و آغاز سفری که از نو و از تو آغاز می شود.تو تنها زمانی میتوانی به شناخت هستی دست یابی که خودت را شناخته باشی.
شناخت بیشناخت خویشتن عجیب حکایتی است.
در این لحظه نه چیزی هست که به هستی درآید و نه در آن چیزی هست که از هستی رهایی یابد
پس زاد و مرگی نیست که پایان یابد از این روی لحظهی حال آرامش مطلق است
این لحظه گرچه در این دم است اما
حدی ندارد و اینجا مقام شادی جاوید است....
جام اکنون را مستانه بنوش.......
@lightworkers
تسلیم شدن بر این نکته تاکید دارد که ما نمیخواهیم بیش از این به زندگی توام با درد و رنج ادامه دهیم و نشانگر تلاش در تغییر عواطف منفی ماست.
تسلیم، ما را به سوی زندگیای فراتر از منیت و آن بخش از وجودمان که پیوسته به ما یاد آور می.شود جدا، متفاوت و تنها هستیم، رهنمون میگردد.
تسلیم، ما را به سوی سرشت حقیقیمان باز میگرداند تا بیهیچ تکاپویی در رقص هستی که زندگی نام دارد، به جنبش درآییم.
تسلیم، حالتی قدرتمند است، که بیانگر کمال حکمت کیهانی میباشد.
هنگامی که آرزوهای خود را تسلیم می کنید، در واقع میگویید: «اگر چه شرایط دقیقا به گونهای که من دوست دارم نیستند، اما من با واقعیت رو به رو خواهم شد. مستقیم به چشمانش نگاه میکنم و به آن اجازه حضور میدهم.» تسلیم و آرامش مترادف هم هستند و شما نمیتوانید یکی را بدون دیگری تجربه کنید. پس اگر به دنبال آرامش هستید، در کنار شماست.
همگی شما باید از مقام گرداندن کل هستی استعفا دهید.
انتخاب کنید به این مسأله که طرحی عظیمتر برای زندگی شما وجود دارد و این که اگر تسلیم شوید آن طرح در همین دم آشکار خواهد شد، اطمینان داشته باشید....
#دبی_فورد
#جدايی_معنوی
@lightworkers
امید دروغین بدتر از ناامیدی است.
چون ناامیدی باعث میشود که ما دست به عمل بزنیم.
در حالی که تاکنون امیدهای دروغین و خودفریبیها
سالها ما را عقب انداخته....
#بهرام_بیضایی
#جدال_با_جهل
@lightworkers
مقصد مراقبه این نیست
که افکارت را کنترل کنی...
بلکه این است که
نگذاری افکارت تو را کنترل کنند....
@lightworkers
تمام کار یک انسان معمولی گدایی توجّه از دیگران است.
همهی قصّهی آدمی بر زمین همین است: برای دیگران زیستن...
کار عاشق امّا توجّه به خداست.
همهی قصّهی سلوک همین است.
آن قدر توجّه ادامه مییابد تا سالک خود به پارهای از خدا بدل شود.
آنگاه چون خدا چشمی بر عالم می شود....
#حلمی
@lightworkers
با مراقبه تو نورخواره میشوی!
پس نیازی نیست که تمام قوای خود را در روزمرگی صرفِ پرسشِ« چگونه تغذیه کنم ؟ » نمایی.
وگان میگفت من غذایم زاده نمیشود بلکه میرویَد.
به او گفتم، ژمول گیاهی و رویان حیوانی از یک سرشتند،
یکی از دل خاک میروید
دگری از دل موجود خاکی،
در هردو انرژی شاکتی جریان دارد،
انرژی برکت ، پرانا و مادر مطابق نیاز طبیعیت و رفع نیاز پایهات خلق گشته اند.
در انتخابشان وسواس بیش از حد بخرج نده...
#شهرام_قلیپور
@lightworkers
آدمی باید خویشتن را بیازماید که آیا برای ناوابستگی و فرماندهی ساخته شده است یا نه، و این کار را بهنگام میباید کرد.
از آزمودن خویش سر باز نمیباید زد، اگرچه این خطرناکترین بازیایست که بشر تواند کرد، و آزمونی است که تنها شاهدش خودمانیم نه هیچ داور دیگر.
به هیچکس نچسبیدن، اگرچه عزیزترین کس باشد؛ زیرا هر کس زندانی است و زاویهای برای در بند نگاه داشتن ما.
نچسبیدن به هیچ میهن، اگرچه رنجدیدهترین و یاریخواهترین میهن باشد. دل برکندن از یک میهنِ پیروزمند آسانتر است.
نچسبیدن به هیچ همدردی، اگر چه همدردی با انسانهای والاتر باشد، که بخت یکبار ما را به تماشای عذاب و درماندگی کممانندشان رهنمون شد.
نچسبیدن به هیچ علم، اگرچه ما را به ارزندهترین کشفهایی وسوسه کند که گویی بهر ما کنار نهادهاند.
نچسبیدن به وارستگی خویش، به آن دورپروازی و بیگانگیِ سرمستانهی پرندهوار، که مدام بالاتر میپرد تا مدام هرچه بیش را در زیر خویش بیند، خطری که در کمین پروازگران است.
نچسبیدن به فضائل خویش و کل خویشتن را فدای جزیی از خویش نکردن -به مثل فدای «مهماننوازی» خویش- که روانهای والاگهر و توانگر را خطرِ خطرهاست، روانهایی را که خویشتن را بیحساب و کمابیش بیتفاوت، صرف میکنند و کار فضیلت بخشندگی را به رذیلت میکشانند.
آدمی باید خویشتنپایی بداند: این است سختترین آزمون ناوابستگی...
#فردیک_نیچه
@lightworkers
