uk
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Відкрити в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Показати більше
395
Підписники
-124 години
+67 днів
+530 день
Архів дописів
پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبهٔ آن گوش سِرّ گوش سَرست تا نگردد این کر آن باطن کرست بی‌حس و بی‌گو
پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبهٔ آن گوش سِرّ گوش سَرست تا نگردد این کر آن باطن کرست بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید تا به گفت و گوی بیداری دری تو زگفت خواب بویی کی بری سیر بیرونیست قول و فعل ما سیر باطن هست بالای سما #حضرت_مولانا @lightworkers

دیدگاه فلسفی مولوی در مورد ویژگیهای حواس ظاهری *بخش چهارم(پایان) 6) رنگ باطنی به عقیده بسیاری از حکما همچون ابن سینا و ابن هیثم ، نور و روشنی شرط وجود و حصول رنگ هاست و در تاریکی رنگ وجود ندارد زیرا شرط وجود آن که نور است، موجود نیست امّا به عقیده متکلمان ، نور شرط دیدن رنگ نیست بنابراین رنگ در ظلمت موجود است ولی دیده نمی شود زیرا شرط رؤیت آن وجود ندارد. نظر مولانا در این باب ، به عقیده متکلمان نزدیک است: کی ببینی سرخ و سبز و فوررا تا نبینی پیش از این سه ، نوررا؟ لیک چون در رنگ گم شد هوش تو شدزنور، آن رنگ ها روپوش تو چون که شب آن رنگ ها مستور بود پس بدیدی دید رنگ از نور بود (دفتر اول 1123 – 1121) مولانا از این موضوع متکلمانه ، تمثیل زیبایی برای مقصود عارفانه خود ساخته است: نیست دید رنگ بی نور برون همچنین رنگ خیال اندرون این برون از آفتاب و ازسُها و اندرون از عکسِ انوارِعُلی (دفتر اول 1125 – 1124) همان طور که دیدن رنگ خارجی به وسیله نور خارجی میسر است، دیدن رنگ اندیشه و خیال آدمیان که از رنگ های باطنی (داخلی) است، مشروط به “انعکاس انوار غیبی” است. در نتیجه همچنان که رنگ محسوس را با نور محسوس می بینیم ، رنگ های محسوس باطنی نیز با نورِ “بصیرت” دیده می شوند. ناشنوایان که قادر به شنیدن نمی باشند ، بطور کلی قادر به خواندن باطن آدمیان را از روی حالات صورتشان هستند و در این توانایی ، بدون شک از “انعکاس انوار غیبی” بهرمند هستند زیرا برای این ادراک هیچ آموزش ندیده اند. #حضرت_مولانا #روزبه_قهرمان @lightworkers

دیدگاه فلسفی مولوی در مورد ویژگیهای حواس ظاهری *بخش سوم در واقع ، اینان امکان وجود نوعی سمع (شنیدن) برای تشخیص ناله آن ستون را منکر می شوند. *: وقتی در کلیات شمس از زبان مولوی در بیت زیر “نور خوردن” را میشنویم تعبیر (سپهری) را کم و بیش می توانیم چشید. بریان خورم که هم زیان است من نور خورم که قوت جان است…. مولوی نور را هم خوردنی می داند در حالیکه به نظر مولانا ، ماچند گونه سمع (شنیدن) و بصر (دیدن) داریم و به حقیقت ، سمعِ سمع داریم و نیز بصرِ بصر . بنابراین اگر چیزی به گوش نرسید ، شاید به گوشِ گوش برسد و همچنین اگر چیزی به چشم نیامد ، شاید به چشمِ چشم بیاید: راه حس راه خران است ای سوار ای خران را تو مزاحم شرم دار پنج حس هست جز این پنج حّس آن چوزرّ سرخ و این حس ها چومس صحّت این حس بجویید از طبیب صحّت آن حس بجویید از حبیب از امام علی (ع) در خطبه 222 رسیده است که: “ان الله سبحانه الذکر جلاء للقلوب تسمَعُ به بعد الوَقره و تبصربه بعد العشوه و تنقادبه بعد المعانده”. “خدای سبحان ، یاد خود را روشنی بخش دلها کرده تا ازآن پس که ناشنوا بودند، بشنوند، و از آن پس که نابینا بودند گردند و پس از آنکه ستیزه جو بودند، رام شوند.” یعنی یاد خدا سبب می شود تا چیزهایی که قبلا مورد انکار قرار می گرفتند ، مقبول واقع شوند. به زبان بهتر ، توفیق و مدد الهی موجب دست یافتن آدمی به قوه خاص حس می شود که کار غیر ممکن را ممکن می سازد بنابراین نسبت به قوه همان حس ، دارای “تفوق” است. این نکته لطیف و عالی را بارها مولوی به صورت و قالب های گوناگون به کار برده است، در حالی که در اشعار سایر شعرای بزرگ ایران دیده نمی شود بنابراین ما شاهد واژه هایی همچون آبِ آب ، نورِنور ، دریای دریا ، خورشیدِ خورشید ، جانِ جان و فقه فقه و زبانِ زبان امثال آن می شویم که معنای نمادین خاص “تفوق” را دارد. خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او خود چیست این زبانها گر آن زبان زبان است؟ ص 79 گزیده غزلیات شمس مولانا جلال الدین محمد بلخی به کوشش دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1379 مولوی نور را هم خوردنی می داند: من نور خورم که قوت جان است. 5) فراحسی: حس باصره (بینایی) به دلایلی ، بیشتر از سایر حواس ظاهری مورد توجه و بحث حکما و فلاسفه واقع شده و درباب کیفیت ابصار (دیدن) و اینکه عمل دیدن چگونه صورت می گیرد ، دو نظریه وجود داشته است: 1) نظزیه انطباع 2) نظریه خروج شعاع طرفداران نظزیه انطباع همچون ابن سینا و رازی می گفتند جلیدیه (عدسی چشم) جسمی است شفاف و صیقلی و آینه گون که هر گاه جسمی در مقابل آن قرار گیرد، نقشی از آن جسم در سطح آن منعکس می شود و بدین ترتیب عمل ابصار صورت می پذیرد. در حالیکه طرفداران نظریه خروج شعاع همانند خواجه نصیر الدین طوسی ، عدسی چشم را مانند خورشید و ستارگان ، جسمی درخشان می دانستند و باور داشتند که از چشم ، شعاعی نورانی خارج می شود و به جسم مقابل برخورد می کند و بدین طریق ابصار صورت میگیرد. امّا ملاصدرا نظریه ای متفاوت مطرح کرد و معتقد بود که هیچیک از دو نظریه فوق نمی تواند مبّین حقیقت ابصار باشد زیرا هر دو نظریه بازگو کننده عمل فیزیکی چشم است در حالیکه ابصار ، حقیقتی “ماراءالطبیعی” دارد. او اثبات کرد که ابصار (دیدن) ، نوعی عمل و فعالیت ابداعی از جانب “نفس ناطقه” یا “روح لطیف” است. در حالیکه مولانا در چهار قرن پیش از ملاصدرا ، عمل ابصار را عملی “فراحسی و ماراء الطبیعی” می دانسته است لذا اشارات فراوانی به نور چشم ، نوردیده و قره العین (نورچشم) در مثنوی دیده می شود از جمله : نور چشم و مردمک در دیده ات از چه ره آمد به غیرِ شش جهت؟ نورِنورچشم، خود، نورِ دل است نورِ چشم از نور دل ها حاصل است به مدد چنین تفسیری می توان گفت که اسماع (شنیدن) نیز نوعی عمل “فراحسی” است، هرچند علم کنونی ضمن کشف تقریباً کامل دستگاه شنوایی گوش ، به تشریح نحوه عمل آن پرداخته ، امّا از حّد عمل فیزیکی فراتر نرفته است. #حضرت_مولانا #روزبه_قهرمان @lightworkers

آدمی چون زادهٔ خاک هباست این پسر را با پدر نسبت کجاست نسبتی گر هست مخفی از خرد هست بی‌چون و خرد کی پی برد #حضرت_مولانا @light
آدمی چون زادهٔ خاک هباست این پسر را با پدر نسبت کجاست نسبتی گر هست مخفی از خرد هست بی‌چون و خرد کی پی برد #حضرت_مولانا @lightworkers

در واقع ، اینان امکان وجود نوعی سمع (شنیدن) برای تشخیص ناله آن ستون را منکر می شوند. *: وقتی در کلیات شمس از زبان مولوی در بیت زیر “نور خوردن” را میشنویم تعبیر (سپهری) را کم و بیش می توانیم چشید. بریان خورم که هم زیان است من نور خورم که قوت جان است…. مولوی نور را هم خوردنی می داند در حالیکه به نظر مولانا ، ماچند گونه سمع (شنیدن) و بصر (دیدن) داریم و به حقیقت ، سمعِ سمع داریم و نیز بصرِ بصر . بنابراین اگر چیزی به گوش نرسید ، شاید به گوشِ گوش برسد و همچنین اگر چیزی به چشم نیامد ، شاید به چشمِ چشم بیاید: راه حس راه خران است ای سوار ای خران را تو مزاحم شرم دار پنج حس هست جز این پنج حّس آن چوزرّ سرخ و این حس ها چومس صحّت این حس بجویید از طبیب صحّت آن حس بجویید از حبیب از امام علی (ع) در خطبه 222 رسیده است که: “ان الله سبحانه الذکر جلاء للقلوب تسمَعُ به بعد الوَقره و تبصربه بعد العشوه و تنقادبه بعد المعانده”. “خدای سبحان ، یاد خود را روشنی بخش دلها کرده تا ازآن پس که ناشنوا بودند، بشنوند، و از آن پس که نابینا بودند گردند و پس از آنکه ستیزه جو بودند، رام شوند.” یعنی یاد خدا سبب می شود تا چیزهایی که قبلا مورد انکار قرار می گرفتند ، مقبول واقع شوند. به زبان بهتر ، توفیق و مدد الهی موجب دست یافتن آدمی به قوه خاص حس می شود که کار غیر ممکن را ممکن می سازد بنابراین نسبت به قوه همان حس ، دارای “تفوق” است. این نکته لطیف و عالی را بارها مولوی به صورت و قالب های گوناگون به کار برده است، در حالی که در اشعار سایر شعرای بزرگ ایران دیده نمی شود بنابراین ما شاهد واژه هایی همچون آبِ آب ، نورِنور ، دریای دریا ، خورشیدِ خورشید ، جانِ جان و فقه فقه و زبانِ زبان امثال آن می شویم که معنای نمادین خاص “تفوق” را دارد. خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او خود چیست این زبانها گر آن زبان زبان است؟ ص 79 گزیده غزلیات شمس مولانا جلال الدین محمد بلخی به کوشش دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1379 مولوی نور را هم خوردنی می داند: من نور خورم که قوت جان است. #حضرت_مولانا #روزبه_قهرمان @lightworkers

دیدگاه فلسفی مولوی در مورد ویژگیهای حواس ظاهری بخش دوم 3) ترکیب: به حقیقت ، حواس ظاهری ما که مادی است ، فقط در برخورد با موجودات مادی به کار می آیند و کارشان تجزیه است لذا به آنها گاه آنالیزور (Analysis) می گویند اما هنگامی که موجودات ماوراء الطبیعی در میآیند ، گویی از تمام مجاری حواس وارد جان می شوند. به عبارت دیگر ، در آن حال ، پیام از طریق مجاری حواس دریافت نمی شود زیرا بدن متروک و مغفول است. وارد شونده ، هم گوش را پر می کند و هم چشم را ، و بلکه همه وجود را سیراب می کند بنابراین آدمی نمی داند این را که می فهمد ، دیدنی است یا شنیدنی . هر چند با تمام وجود آن را احساس و ادراک می کند. گوش چون نافذ بود دیده شود ورنه قُل در گوش پیچیده شود معلوم می شود واقعیتی از عالم دیگری بود به چند گونه تجلی کرد. یک تجلی آن به چشم بود و به صورت نور ، تجلی دیگرش به گوش و به صورت آن خطاب . یک چیز بود و چند گونه می نمود. موجودی بود که در گوش تاثیری می گذاشت و در چشم تاثیری دیگر. در این حال ، تمام هستی شخص در چنگال تجربه ای کوبنده و فراگیر گرفتار می آید: پس بدانی چونکه رستی از بدن گوش و بینی چشم می داند شدن راست گفته است آن شد شیرین زبان چشم گردد موبه موی عارفان با این گونه توصیف مولوی ، به درک بهتری از واقعه انبیاء خیلی کمک می شود و هرگونه شبهه و هم را برطرف می سازد از جمله حکایت موسی (ع) و شبان در دفتر دوّم که از بیت 1720 شروع و به 1791 ختم می شود: بعد از آن در سر موسی حق نهفت رازهایی کان نمی آید به گفت بردل موسی سخن ها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند به قول مولانا ، موسی (ع) در هنگام مواجهه با خداوند ، چشم و گوش وی باهم ترکیب و یکی شده بود: دیدنی ها را می شنید و شنیدنی ها را می دید. آینه ام ، آینه ام ، مردِ مقالات نیم دیده شود حال من از چشم شود گوش شما در صورتی می توانید حالت وجودی و روانی مرا دریابید که گوش شما به جای شنیدن ببینید. یعنی این حالت حالتی نیست که به زبان در آید، حالتی است که باید دیده شود. (برای شناختن مولوی ، گوش باید چشم شود). *: تالیف میرداماد تحت عنوان “جذوات در تجلی خداوند بر موسی ” در بسیاری موارد متضمن اقوال نادر و تحقیقات ابتکاری است. 4) تفوق: یکی از دغدغه های بزرگ غزالی در کتاب کوچک و مهّم مشکوه الانوار ، این است که در فهم آیات و احادیث نه به راه باطنیه همچون اسماعیلیان برود و نه به راه ظاهریان همانند حنبلیان. و معتقد بود که باید از ظاهر به باطن عبور کرد ( اعتبار ) و در عین حفظ ظاهر ، ظاهر را باید منّبه باطن گرفت. غزالی برای این منظور ، تئوری زبان شناسانه خود را درباب دلالت و معنا و حّد تاویل به دست می دهد و می گوید: معنای اسم ، حقیقت مسمّاست ، برای یافتن حقیقت مسمّا ، باید به عقل و فلسفه و شهود و تجربه مراجعه کرد، نه به کاربردهای عرفی زبان . مثلا برای آنکه بدانیم معنای “نور” چیست نباید در واژه نامه ها جستجو کرد بلکه باید ببینیم ماهیت و حقیقت عمل نور چیست. این ماهیت ،همان معنای کلمه “نور” است. مردم عادی “نور” را نور ماه و خورشید و شمع و چراغ می دانند و به همان ها منحصر می کنند، ولی حقیقت نور بسی فراتر از این مصادیق است. حقیقت نورانیت: “ما یُبصَر بنفسه و یبصَرُ بغیره” ، هرچه خود مرئی است و چیزهای دیگر به مدد او رویت می شوند. در صورت توجه به این تعریف ، در می یابیم که نه تنها نور چراغ و ماه بلکه خود چشم هم حقیقتاً و نه مجازاً نورخواهد بود و از آن بالاتر ، عقل هم نور خواهد بود و این سلسله بالا می رود تا به خداوند برسد که حقیقت ” نور الانوار” است. یعنی خداوند نور حقیقتی است و بقیه نور عاریتی اند. در نتیجه ، معنای آیه “الله نور السّموات و الارض” این نیست که خداوند در حکم نور آسمان ها و زمین است بلکه عین نور آسمان ها و زمین است و جزاو ، نور حقیقتی وجود ندارد. با نظریه غزالی ، هم دایره معنا به نحو مضبوطی فراخ می شود و هم رهایی از تاویل گزاف آسان گردد و نیزتأویل از اعتبار می افتد. لذا وقتی خداوند نام و واژه ای را به کار می برد، به گمان مولانا که متاثر از نظریه غزالی است ، آن را برای “حقایق اشیاء ” به کار می برد و به میزانی که شی ء از آن حقیقت برخوردار است ، مستحق آن نام است ، حواه نور باشد ، خواه زرق ، خواه تسبیح و غیره. بااین تعریف ، هم همه اشیاء تسبیح گوی حق اند به حقیقت و هم همه رزق ها ، رزق خواران وی اند به حقیقت: رزق ها هم رزق خواران وی اند میوه ها لب خشک باران وی اند به نظر مولانا ، فیلسوفانی که ناله کردن ستون مسجد پیامبر (ستون حنّانه) را انکار می کنند، آنان از حواس اولیا بی بهره اند و گرنه دست به انکار یا تأویل نمی بردند: فلسفی کو منکر حنّانه است از حواّس اولیا بیگانه است

چنبرهٔ دید جهان ادراک تست پردهٔ پاکان حس ناپاک تست مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه‌شوی صوفیان #حضرت_مولانا @lightw
چنبرهٔ دید جهان ادراک تست پردهٔ پاکان حس ناپاک تست مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه‌شوی صوفیان #حضرت_مولانا @lightworkers

دیدگاه فلسفی مولوی در مورد ویژگیهای حواس ظاهری حکما و فلاسفه پیشین در مبحث علم النفس ، قوای مدرکه آدمی را به دو گونه تقسیم کرده اند: یکی حواس ظاهری و دیگری حواس باطنی که جمعا شامل ده قوّه می شود. حواس ظاهری بدین قرار است: بینایی (باصره) ، شنوایی (سامعه) ، بساوایی (لامسه) ، بویایی (شامّه) و چشایی (ذائقه). حواس باطنی را نیز این گونه بر شمرده اند: حّس مشترک ، خیال (مصّوره) ، وهم ، متخیّله و مفکّره. از میان شعرای بزرگ ایران ، مولوی در مورد ویژگیهای حواس ظاهری ، نکاتی عالی و بدیع را با تمثیلات زیبا دارد که ارزش آنها تاکنون همچنان حفظ شده است و از این طریق می توان حواس ظاهری بویژه حس شنوایی و ویژگیهایش را بهتر شناخت و تفسیر کرد. 1) تقویت: به عقیده مولانا ، تمامی حواس آدمی در یکدیگر تاثیر و تداخل دارند. چرا که جمیع حواس از یک چشمه آبیاری می شوند و آن ، “روح لطیف” یا ” نفس ناطقه” است که در هر حسّی با نام آن حس ظهور کرده است. . در سمع ، سامعه (شنوایی) نام گرفته و نیز در بصره ، باصره (بینایی) نامیده شده است و غیره. بنابراین هرگاه یکی از حواس نیرو و روشنی گیرد، دیگر حواس را نیز تقویت می کند و روشنی می بخشد: پنج حس ، باهمدیگر پیوسته اند زآنکه این هر پنج ، زاصلی رُسته اند قوت یک ، قوّت باقی شود مابَقی را هر یکی ساقی شود دیدنِ دیده ، فزاید نطق را نطق دردیده ، فزاید صدق را صدق ، بیدارّی هر حس می شود حّس ها را ذوق ، مونس می شود (دفتر دوم 3239 – 3236) مولانا معتقد است حواس ظاهری را باید در ضبط “روح لطیف” یا ” نفس ناطقه” قرار داد تا به صفای روح خلل در نیاورد و فهم و مغرفت را آسیب نرساند: فهم ، آب است و وجود تن ، سبو چون سبو بشکست ، ریزد آب از او این سبو را پنج سوراخ است ژرف اندر او ، نی آب ماند خود ، نه برف امر غُضواغَضّه اَبصار کُم هم شنیدی ، راست ننهادی توسُم از دهانت نطق ، فهمت را بَرَد گوش ، چون ریگ است ، فهمت را خورد همچنین سوراخ های دیگرت می کشاند آب فهم مضَمَرت گرز دریا آب را بیرون کنی بی عوض آن بحر را هامون کنی 2) تبدیل: مولانا می گوید طبق روال عادی ، هر یک از حواس ما وظیفه ای دارد که سایر حواس قادر نیستند وظیفه اش را انجام دهند مثلا جمیع مُبصَرات و مشاهدات مخصوص قوه بینایی است و نیز جمیع مُسمَعات و شنیدن مخصوص قوه شنوایی است امّا این بدان معنی نیست که حواس ما بطور مطلق نتوانند از عهده وظایف دیگر حواس بر آیند ، آری البته در وضعيت عادی نمی توانند ، ولی اگر آدمی بتواند شعله روح خود را در” فانوس کالبد” فروزان نگه دارد و روح رااز متقضیات جسمانی رها کند ، هر حسّی می تواند علاوه بر انجام وظیفه خود ، وظایف حواس دیگر را نیز انجام دهد. در این صورت ، چشم هم می تواند ببیند و هم بشنود و هم بچشد و هم لمس کند و هم ببوید. گوش و سایر حواس هم بدین ترتیب چنبره دید جهان ، ادراک توست پرده پاکان ، حس ناپاک توست مدتی حس را بشوز آب عیان این چنین دان جامه شوی صوفیان چون شدی تو پاک ، پرده برکَنَد جان پاکان ، خویش بر تو می زند جمله عالم گر بُوَد نور و صُوَر چشم را باشد از آن خوبی ، خبر چشم بستی ، گوش می آری به پیش تا نمایی زلف و رخساره بُتیش گوش گوید من به صورت نَگرَوَم صورت اربانگی زند،من بشنوم عالمم من ، لیک اندرفّن خویش فّن من ، جزحرف و صوتی نیست بیش هین بیا بینی ببین این خوب را نیست در خور بینی این مطلوب را گر بُوَد مشک و گلابی ، بو بَرَم فّن من اینست و علم و مَخبرم کی ببینم من رُخ آن سیم ساق؟ هین مکن تکلیف ما لَیسَ یُطاق باز ، حس کژ نبیند غیر کژ خواه کژ غژ پیش او یاراست،غژ چشم اَخوَل از یکی دیدن یقین دان که مغرول است ای خواجه معین توکه فرعونی ، همه مکّری و زرق مرمرا از خود نمی دانی تو فرق منگر از خود در من ای کژ باز تو تا یکی تو را نبینی تو دو تو بنگراندرمن زمن یک ساعتی تاورای کَون بینی ساحتی وارهی از تنگی و از ننگ و نام عشق اندر عشق ببنی و السّلام #حضرت_مولانا #روزبه_قهرمان @lightworkers

مر دلم را پنج حس دیگر است حس دل را هر دو عالم منظر است‏ #حضرت_مولانا @lightworkers
مر دلم را پنج حس دیگر است حس دل را هر دو عالم منظر است‏ #حضرت_مولانا @lightworkers

مر دلم را پنج حس دیگر است حس دل را هر دو عالم منظر است‏
مر دلم را پنج حس دیگر است حس دل را هر دو عالم منظر است‏

اين افعال گذشته ، حال و آينده افعال زمان نيستند ، آنها افعال ذهن هستند. آنچه كه ديگر در برابر ذهن نيست ، گذشته می‌شود. آن‌چه كه در پيش ذهن است، حال است. و آنچه كه قرار است در برابر ذهن باشد آينده است. گذشته چيزی است كه ديگر در برابر تو نيست. آينده چيزی است كه هنوز در برابرت نيست. و حال چيزی است كه در برابر توست و از پيش چشمانت می‌گذرد. آن به زودی به گذشته بدل خواهد شد... بهتر است به گذشته نچسبی، زيرا چسبيدن به گذشته حماقت محض است. گذشته ديگر آنجا نيست ، پس تو داری برای آب رفته از جوی گريه می‌كنی. آنچه كه رفته ، رفته ! و به زمان حال هم نچسب ، زيرا آن هم می‌گذرد و به زودی به گذشته بدل خواهد شد. به اميدهای آينده هم نچسب ، به تخيلات ، تصورات ، و نقشه های برای فردا- زيرا فردا به امروز بدل خواهد شد ، و به ديروز بدل خواهد شد. همه چيز به ديروز بدل می‌شود. همه چيز از دستانت بيرون می‌رود. چسبيدن فقط بدبختی می‌آورد... تو مجبوری رها كنی... @lightworkers

هر چه آدمی مضحک‌تر و بیشتر در خور تحقیر باشد، زبانش را کمتر در اختیار دارد... #آرتور_شوپنهاور @lightworkers

پس معنی مثل برزگر را بشنوید: وقتی شخص پیام پادشاهی خدا را می‌شنود ولی آن را نمی‌فهمد،شیطان می‌آید و آن‌چه را که در دل او کاشته شده است می‌رباید. این بذری است که در وسط راه افتاده بود... دانه‌ای که در سنگلاخ می‌افتد مانند کسی است که تا پیام را می‌شنود،آن را با شادی می‌پذیرد،ولی در او ریشه نمی‌گیرد و دوام نمی‌آورد. پس وقتی به سبب آن پیام زحمت و آزاری به او برسد،فورا دلسرد می‌شود... دانه‌ای که به داخل خارها افتاد مانند کسی است که پیام را می‌شنود،اما نگرانی‌های زندگی و عشق به مال دنیا آن پیام را خفه می‌کند و ثمر نمی‌آورد.... امّا دانه‌ی کاشته شده در زمین خوب به کسی می‌ماند که پیام را می‌شنود و آن را می‌فهمد و صد یا شصت و یا سی برابر ثمر به بار می‌آورد.... @lightworkers

در همان روز عیسی از خانه خارج شد و به کنار دریا رفت و آنجا نشست جمعیت زیادی به دور او جمع شد به طوری که او مجبور گردید سوار قایقی شده در آن بنشیند در حالی که مردم در ساحل دریا ایستاده بودند. مطالب بسیاری را با مثل برای آنها بیان کرد... برزگری برای پاشیدن بذر بیرون رفت. وقتی مشغول پاشیدن بذر در مزرعه بود، بعضی از دانه‌ها در گذرگاه افتادند و پرندگان آمده و آنها را خوردند.... بعضی از دانه‌ها روی سنگلاخ افتادند و چون زمین عمقی نداشت زود سبز شدند. اما وقتى خورشید بر آنها تابید همه سوختند و چون ریشه نداشتند خشک شدند... بعضی از دانه‌ها به میان خارها افتادند و خارها رشد کرده آنها را خفه کردند... بعضی از دانه‌ها در خاک خوب افتادند و از هر دانه صد یا شصت یا سی دانه به دست آمد.... هر که گوش شنوا دارد بشنود... مقصود مثل آن‌گاه شاگردان نزد عیسی آمده از او پرسیدند «چرا» به صورت مَثَل برای آنها صحبت میکنی؟» عیسی پاسخ داد: قدرت درک اسرار پادشاهی آسمان به شما عطا شده اما به آنها عطا نشده است. زیرا به آنانی که دارند بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی داشته باشند و از آنانی که ندارند حتی آن‌چه هم که دارند گرفته می‌شود. بنابراین من برای آنان در قالب مثلها صحبت میکنم زیرا آنان نگاه می‌کنند ولی نمی‌بینند و گوش می‌دهند ولی نمی‌شنوند و نمی‌فهمند پیشگویی اشعیا دربارۀ آنان تحقق یافته است که می‌گوید: پیوسته گوش می‌دهید ولی نمی‌فهمید پیوسته نگاه می‌کنید ولی نمی‌بینید؛ زیرا ذهن این مردم کند گشته گوشهایشان سنگین شده و چشمانشان بسته است؛ وگرنه چشمانشان میدید و گوشهایشان می‌شنید و می‌فهمیدند و بازگشت می‌کردند و من آنان را شفا می‌دادم «اما خوشا به حال شما که چشمانتان می‌بیند گوشهایتان می‌شنود به یقین به شما می‌گویم که بسیاری از انبیا و افراد نیکوکار آرزو داشتند که آنچه را شما اکنون می‌بینید ببینند و ندیدند و آنچه را شما می‌شنوید بشنوند و نشنیدند.... @lightworkers

در همان روز عیسی از خانه خارج شد و به کنار دریا رفت و آنجا نشست جمعیت زیادی به دور او جمع شد به طوری که او مجبور گردید سوار قایقی شده در آن بنشیند در حالی که مردم در ساحل دریا ایستاده بودند. مطالب بسیاری را با مثل برای آنها بیان کرد... برزگری برای پاشیدن بذر بیرون رفت. وقتی مشغول پاشیدن بذر در مزرعه بود، بعضی از دانه‌ها در گذرگاه افتادند و پرندگان آمده و آنها را خوردند.... بعضی از دانه‌ها روی سنگلاخ افتادند و چون زمین عمقی نداشت زود سبز شدند. اما وقتى خورشید بر آنها تابید همه سوختند و چون ریشه نداشتند خشک شدند... بعضی از دانه‌ها به میان خارها افتادند و خارها رشد کرده آنها را خفه کردند... بعضی از دانه‌ها در خاک خوب افتادند و از هر دانه صد یا شصت یا سی دانه به دست آمد.... هر که گوش شنوا دارد بشنود... مقصود مثل آن‌گاه شاگردان نزد عیسی آمده از او پرسیدند «چرا» به صورت مَثَل برای آنها صحبت میکنی؟» عیسی پاسخ داد: قدرت درک اسرار پادشاهی آسمان به شما عطا شده اما به آنها عطا نشده است. زیرا به آنانی که دارند بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی داشته باشند و از آنانی که ندارند حتی آن‌چه هم که دارند گرفته می‌شود. بنابراین من برای آنان در قالب مثلها صحبت میکنم زیرا آنان نگاه می‌کنند ولی نمی‌بینند و گوش می‌دهند ولی نمی‌شنوند و نمی‌فهمند پیشگویی اشعیا دربارۀ آنان تحقق یافته است که می‌گوید: پیوسته گوش می‌دهید ولی نمی‌فهمید پیوسته نگاه می‌کنید ولی نمی‌بینید؛ زیرا ذهن این مردم کند گشته گوشهایشان سنگین شده و چشمانشان بسته است؛ وگرنه چشمانشان میدید و گوشهایشان می‌شنید و می‌فهمیدند و بازگشت می‌کردند و من آنان را شفا می‌دادم «اما خوشا به حال شما که چشمانتان می‌بیند گوشهایتان می‌شنود به یقین به شما می‌گویم که بسیاری از انبیا و افراد نیکوکار آرزو داشتند که آنچه را شما اکنون می‌بینید ببینند و ندیدند و آنچه را شما می‌شنوید بشنوند و نشنیدند.... @lightworkers

شادی همچو آب لطیف صاف، به هر جا می‌رسد، در حال، شکوفه‌ی عجیبی می‌روید... غم همچو سیلاب سیاه، به هر جا که رسد، شکوفه را پژمرده
شادی همچو آب لطیف صاف، به هر جا می‌رسد، در حال، شکوفه‌ی عجیبی می‌روید... غم همچو سیلاب سیاه، به هر جا که رسد، شکوفه را پژمرده کند.... #شمس_تبریزی @lightworkers

از هر جهتی تو را بلا داد تا باز کشد به بی‌جهاتت... #مولانای_جان @lightworkers
از هر جهتی تو را بلا داد تا باز کشد به بی‌جهاتت... #مولانای_جان @lightworkers

احساسات ابراز نشده هرگز نمی‌میرند؛ آنها زنده‌ به ‎گور می‌شوند و بعداً به روش‌های زشت‌تری بیرون خواهند آمد... #زیگموند_فروید @
احساسات ابراز نشده هرگز نمی‌میرند؛ آنها زنده‌ به ‎گور می‌شوند و بعداً به روش‌های زشت‌تری بیرون خواهند آمد... #زیگموند_فروید @lightworkers

الوهیت از طریق صحت جسمانی و ذهنی متجلی می‌گردد. جسم دوستی خائن است. آن‌چه را سزاوار است به او بدهید نه بیشتر... رنج و لذت هر دو گذرا هستند. هر گونه دوگانگی را با آرامش تاب آورید. در عین حال بکوشید خود را از زیر سلطه‌اش بیرون بکشید. تخیل دری است که هم بیماری و هم شفا از آن وارد می‌شود. حتی هنگامی که بیمارید ، بیماری را باور نکنید، تا این مهمان ناخوانده راهش را بگیرد و برود! کسانی که علم بدن را خوانده‌اند باید گامی فرا نهند و دانش روح و جان را بیاموزند. زیرا در پس مکانیسم جسمانی، ساختار معنوی بسیار ظریفی نهفته است.... #شری_یوکشوار @lihlghtworkers

به نقل از یالوم، وقتی دوستی در حضور شما می‌گرید، چه می‌کنید؟ معمولا سعی دارید آرامَش کنید. ممکن است برای دلداری‌اش بگویید: «خب، خب، آرام باش» یا او را در آغوش بگیرید یا با عجله به دنبال دستمال بگردید یا در جستجوی راهی باشید که به دوستتان کمک کند کنترلش را به دست آوَرَد و دست از گریه بردارد... ولی موقعیت درمان چیزی فراتر از آرام کردن می‌طلبد. از آنجا که گریستن اغلب نشانه ورود به حجره‌های عمیق‌تر عاطفی است، وظیفه درمانگر این نیست که مودبانه به بیمار کمک کند که دست از گریه کردن بردارد. درست برعکس، شاید بخواهید بیماران را تشویق کنید که بیشتر به عمق بروند. ممکن است به سادگی از آن‌ها بخواهید افکارشان را با شما در میان بگذارند: «سعی نکن از این حال و هوا خارج شوی،در آن بمان. لطفا به حرف زدن با من ادامه بده، سعی کن احساساتت را بـه زبان بیاوری.» یا سوالی بپرسید کـه مـن اغلب از آن استفاده می‌کنم: «اگر اشک‌هایت زبان داشتند، چه می‌گفتند؟» @lightworkers