uk
Feedback
Imani - Denkbewegungen

Imani - Denkbewegungen

Відкрити в Telegram

λόγον διδόναι Darauf kommt es dann an, in dem Scheine des Zeitlichen und Vorübergehenden die Substanz, die immanent, und das Ewige, das gegenwärtig ist, zu erkennen.

Показати більше
1 992
Підписники
-124 години
+57 днів
+1730 день

Триває завантаження даних...

Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
червень '26
червень '26
+21
в 0 каналах
травень '26
+28
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+33
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+55
в 4 каналах
Get PRO
лютий '26
+103
в 6 каналах
Get PRO
січень '26
+17
в 0 каналах
Get PRO
грудень '25
+20
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+28
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '25
+37
в 2 каналах
Get PRO
вересень '25
+64
в 7 каналах
Get PRO
серпень '25
+38
в 2 каналах
Get PRO
липень '25
+43
в 4 каналах
Get PRO
червень '25
+32
в 4 каналах
Get PRO
травень '25
+20
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+37
в 2 каналах
Get PRO
березень '25
+30
в 1 каналах
Get PRO
лютий '25
+11
в 3 каналах
Get PRO
січень '25
+42
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+35
в 1 каналах
Get PRO
листопад '24
+55
в 2 каналах
Get PRO
жовтень '24
+25
в 1 каналах
Get PRO
вересень '24
+37
в 3 каналах
Get PRO
серпень '24
+44
в 2 каналах
Get PRO
липень '24
+46
в 3 каналах
Get PRO
червень '24
+39
в 1 каналах
Get PRO
травень '24
+31
в 3 каналах
Get PRO
квітень '24
+42
в 3 каналах
Get PRO
березень '24
+83
в 5 каналах
Get PRO
лютий '24
+56
в 2 каналах
Get PRO
січень '24
+124
в 7 каналах
Get PRO
грудень '23
+104
в 4 каналах
Get PRO
листопад '23
+72
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '23
+105
в 6 каналах
Get PRO
вересень '23
+108
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+73
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+52
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+47
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+41
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+25
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+54
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+46
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+81
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+77
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+26
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+25
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+32
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+23
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+26
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+45
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+64
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+57
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+72
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+28
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+64
в 0 каналах
Get PRO
вересень '210
в 0 каналах
Get PRO
серпень '210
в 0 каналах
Get PRO
липень '210
в 0 каналах
Get PRO
червень '210
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+114
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+137
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+95
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+111
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+1 033
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
13 червня+1
12 червня0
11 червня+1
10 червня+2
09 червня+2
08 червня+1
07 червня+2
06 червня+4
05 червня+3
04 червня0
03 червня0
02 червня+5
01 червня0
Дописи каналу
پرده‌ها کنار می‌روند…
+1
پرده‌ها کنار می‌روند…

2
درباره جنگ (۹/۹): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ جنگ: «آموزگار خشن» اما جنگ از کنترل خارج شد-تا حدی نیز چون دو طرف با دو تصوّرِ استراتژیک متفاوت وارد آن شدند: اسپارتی‌ها با استراتژیِ «سرنگون‌سازی» و کشاندن آتنی‌ها به نبردِ قاطع که آتن زیر بار آن نرفت. آتنی‌ها با استراتژیِ «فرسایش» با عملیات‌های محدودِ پیاده‌کردن نیرو و زدن منابعِ اسپارت و تضعیفِ هژمونی آن با از دست دادن متحدانش. استراتژی فرسایش نه مستقیماً علیه نیروی رزمیِ دشمن، بلکه علیه منابعش عمل می‌کند تا او را با تهی‌سازی به تسلیم وادارد. جنگ طول کشید و خسارت‌ها روی هم انباشته شد و و نزد توکودیدس «آسیب‌شناسیِ جنگ» مهم‌تر از علت‌شناسیِ آغازین آن ‌شد: تشدید خشونت، درهم‌آمیزیِ جنگِ دولت‌ها و جنگ‌های داخلی، و فروپاشیِ معناشناسیِ مشترک که زبان را می‌شکند و ارزش‌ها وارونه می‌شوند. جنگ داخلیِ کِرکیرا برای توکودیدس الگوی همه جنگ‌های داخلی است که درونِ جنگ بزرگِ آتن و اسپارت جا گرفته‌اند. اهمیّت جنگ داخلی کِرکیرا تا حد زیادی برآمده از این واقعیت بود که هر دو طرف متّحدان خارجی داشتند: دموکرات‌ها از آتن کمک خواستند، الیگارش‌ها از کورینت: «در چنین دو دستگی‌ای، رنج‌های سنگینی بر شهرها فرود آمد؛ چنان‌که همواره چنین است و خواهد بود تا زمانی که سرشتِ انسان همان بماند… زیرا در صلح و رفاه، شهرها و مردم بر اساس اصولِ بهتر زندگی می‌کنند، چون به تنگنای بی‌راه‌ِخروج نمی‌افتند. اما جنگ-که آسایشِ زندگی روزمره را می‌رباید-آموزگاری خشن است و شورهای انسان را با ضرورت‌های لحظه هم‌سطح می‌کند.» توانِ واقعیِ انسان و بی‌مهاریِ پنهان در او نه در صلح، بلکه در جنگ آشکار می‌شود. هر کس که بخواهد از «ماهیّتِ انسان» بر اساس رفتارِ زمان صلح حکمِ کلی بدهد، اشتباه می‌کند؛ چون نمی‌بیند در جنگ چه چیزهایی سر باز می‌کند. توکودیدس ادعا می‌کند چون تاریخ‌نگارِ جنگی بزرگ-بزرگ‌ترینِ جنگ تا آن زمان-است، می‌تواند درباره رفتارِ انسان و سرشت او دقیق‌تر از کسانی سخن بگوید که فقط صلح را دیده‌اند. «جنگ، و نه صلح، آموزگارِ واقعیِ سیاست است.» جنگ قراردادهایی را که برای امکانِ همزیستیِ آرام ساخته شده‌اند از هم می‌گسلد-از جمله زبان، و به‌ویژه معناشناسی‌ای که هر تفاهمی به وضوح آن وابسته است. توکودیدس نشان می‌دهد جنگ داخلی کِرکیرا پیش‌شرط‌های معناییِ تفاهم را نابود کرد و «زبان‌های حزبی» پدید آمد که ارتباطِ قابل اعتماد میان جناح‌ها را ناممکن می‌کرد: «بی‌پرواییِ نسنجیده، فضیلتِ فداکاری شمرده می‌شد؛ درنگِ دوراندیشانه، ترسِ بزک‌شده؛ میانه‌روی، پوششِ ترسویی؛ و خردِ همه‌چیزسنج، تنبلیِ فلج‌کننده.» در نتیجه میل به سلطه، طمع و تشنگیِ افتخار، بی‌مهار می‌شود. چنین جنگی جامعه را اتمیزه می‌کند؛ اما همین فروپاشی، نگاه را به سوی آنچه برای دوباره سرهم‌بندیِ جامعه لازم است باز می‌کند: رسیدن به معناشناسیِ مشترک و شکل دادن دوباره به آدابِ الزام‌آورِ جمعی. توکودیدس دیگر شرح نمی‌دهد این بازترکیب پس از جنگ چگونه رخ داد. او بیشتر جنگ را همچون «دگرگشای بزرگ» نظم اجتماعی تحلیل می‌کند-توپوسی که بعدها در تحلیل جنگ و جامعه تکرار شد و او را از هرودوت جدا می‌کند: هرودوت جنگ یونان و ایران را عمدتاً جنگِ فرهنگ‌ها و ارزش‌ها می‌دید، اما توکودیدس بیشتر سراغ محاسباتِ قدرت-چه دوراندیشانه و چه نابخردانه-و پیامدهای برآمده از آنها می‌رود. توکودیدس با جزئیات ترسیم کرده است که ناوگانِ مغرورِ آتن چگونه به راه می‌افتد و آتنیانِ اسیرشده پس از شکست چگونه در سیراکوز زندگیِ رقت‌انگیزی را می‌گذرانند. البته آتن پس از این شکست نیز به‌طرزی شگفت‌انگیز مدتی طولانی دوام آورد. در ۴۰۴ ق. م. بود که تسلیم شد. اما آنچه در خطابه‌های کلئون و آلکیبیادس نشانه‌وار ظاهر می‌شود، در کودتاهای الیگارش‌ها در سال‌های ۴۱۱ و ۴۰۴ ق. م. به حقیقتِ تاریخی بدل می‌گردد. وحدتِ زیبای شهر دیگر از میان رفته بود، حتی اگر اقدامات الیگارش‌ها برای براندازی، خود تنها عمر کوتاهی داشتند. توکودیدس صرفاً نخستینِ این براندازی‌ها را روایت کرده است، و حتی حکومتِ «پنج‌هزار» را که در سال ۴۱۱ ق. م. برای چند ماه برپا شد، به‌مثابه نظمی خوب ستوده است. این حکومت، به‌گفتهٔ او، «تعادلی معقول میانِ اندک‌شماران و بسیاران» بود. از اینجا احتمالاً می‌توان نتیجه گرفت که توکودیدس طرفدارِ دموکراسیِ معتدل بوده است، هرچند ما دربارهٔ حکومتِ پنج‌هزار اطلاعِ دقیقی نداریم. ظاهراً در آن حکومت، حقِ شهروندی از آنِ کسی بود که می‌توانست هزینهٔ تجهیزاتِ هوپلیت (شهروند-جنگجو) خود را بپردازد. ارسطو نیز همچون توکودیدس این نظام را ستوده اگرچه آن را حکومتِ مختلط ندانسته و شاید فقط از آن رو آن را ستوده که این نظام برای زمانهٔ جنگ مناسب است.
0
3
درباره جنگ (۹/۸): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ «علتِ نهایی و حقیقی» جنگ توکودیدس ابتدا می‌خواست «جنگ آرکیداموسی» و «لشکرکشی سیسیل» را جداگانه روایت کند اما در ادامهٔ «جنگ دکلیایی» به این نتیجه رسید که هر سه یک جنگ‌اند و «صلح نیکیاس» صرفاً آتش‌بسی طولانی بین آنها بود نه صلحی واقعی که پایانِ قطعی نزاعِ آتن و اسپارت-دریا/زمین، دموکراسی/الیگارشی-باشد. این ایده نه بعد از کاپیتولاسیون آتن بلکه در سال‌های پایانی جنگ در ذهنش شکل گرفته بود، هرچند تقریر آن پس از پایان جنگ شروع شد و بخش‌هایی که مطابق طرح اولیه نوشته بود، مبنای بازنویسی قرار گرفت. نتیجه این شد که لایهٔ نخست هنوز از زیر لایهٔ دوم پیداست و می‌توان دید بازنویسی کجا روی متن نخست نشسته است. اما نکته مهم نه جداسازیِ موشکافانهٔ دو طرح، بلکه این پرسش است که چه چیزی توکودیدس را واداشت فکرش را عوض کند و این تغییر چه پیامدی بر نگرش او به جنگ داشت. در طرح اولیه، آتن برای حفظِ امپراتوری دریاییِ (تالاسوکراسی) خود و توسعه آن می‌جنگید. توکودیدس ابتدا فکر می‌کرد آتن پیروز می‌شود و تاریخ جنگ‌ روایتی دربارۀ رشدِ قدرتِ دریایی یونان و تحوّلِ تجارت و نقشِ پول در قدرت باشد. نشانه‌هایی از این نگاه اولویت اقتصاد بر جنگ درمرثیه تدفین پریکلس هست؛ شاید نه آن روایتی که در آن تجارت،کاملاً جایگزین جنگ می‌شود (چنان‌که جامعه‌شناسان قرن نوزدهم خیال می‌کردند)، اما دست‌کم روایتی که در آن قدرت اقتصادی به‌تدریج بر قدرت نظامی چیره و جنگ‌ها کم‌کم به جنگ‌های اقتصادی تبدیل می‌شوند. «‌هم‌نگاشت» توکودیدس یک نه قاطع به این تصوّر یا دقیق‌تر توهّم بود. پس از شکستِ فاجعه‌بار لشکرکشی سیسیل و تسلیمِ آتن در ۴۰۴ ق.م. روشن شد طرحِ پریکلس شکست خورده و توکودیدس ناچار به تجدیدنظر شد: نخست چون آتن از دفاعِ استراتژیک پریکلس عدول کرد و لشکرکشی سیسیل بیش از حد کش آمد و مهم‌تر اینکه اساساً پروژهٔ جایگزینیِ قدرت اقتصادی به جای قدرت نظامی توهّمی است که هر بار سربرآورد، دیر یا زود نقض می‌شود؛ همان‌گونه که با حملۀ روسیه به اوکراین دوباره شد. پروژهٔ غرب برای نظام صلحی که بر امکانِ اثرگذاری با ابزار اقتصادی بنا شده بود، زیر ضربۀ آن جنگ فروپاشید. توانِ جنگیِ قدرت زمینی همچنان تعیین‌کننده می‌ماند و مهم‌تر، «فاعلِ جنگ» جابه‌جا می‌شود: «علّتِ نهایی و حقیقی-که کمتر درباره‌اش سخن گفته می‌شد-را در رشدِ قدرتِ آتنی‌ها می‌بینم که در لاکدمونی‌ها ترس افکند و آنان را به جنگ واداشت؛ اما اتّهام‌هایی که آشکارا از دو سو گفته شد و به سبب آن پیمان را شکستند و جنگ را آغاز کردند چنین بود…». سپس آنچه «مناسبت» نامیده می‌شود می‌آید که باید از «علّتِ حقیقی» جدا شود. یعنی این اسپارت است که جنگ را می‌خواهد و ناچار است بخواهد، زیرا اگر رشدِ اقتصادی آتن ادامه یابد، اسپارت به‌طور برگشت‌ناپذیر عقب می‌افتد و دیگر نمی‌تواند توازنِ قوا را نگه دارد. پس تصوّراتِ پشتِ «صلح سی‌ساله»-یعنی همزیستیِ مسالمت‌آمیز-به همان اندازه توّهم بود که تصوّرِ جایگزینی جنگ با تجارت؛ چون پویاییِ نامساویِ دو طرف در زمان صلح را نادیده می‌گرفت. در نهایت، علّتِ واقعیِ تصمیم اسپارت «ضرورتِ جنگِ پیشگیرانه» بود تا از عقب‌افتادنِ برگشت‌ناپذیر جلوگیری کند. اینجا وارد سطحی تازه از تحلیل نه مبتنی بر اسناد و بیانیّه‌های رسمی بلکه بر پایه «گرامرِ قدرت» می‌شویم. لازم نیست کنشگران دقیق بدانند چه می‌کنند؛ کافی است-مثل اسپارتی‌ها- بو ببرند روندِ صلح به زیانشان پیش می‌رود و باید واکنش نشان دهند. در این نقطه‌ تاریخ‌نگار به نظریه‌پرداز تبدیل می‌شود. جنگی با آن طول و شدت را نمی‌شد با اختلافات نسبتاً کوچک بر سر مگارا و پلاتائه توضیح داد. پس باید چیزی باشد که اسپارتی‌های محتاط را به یک جنگ بزرگ و طولانی با آتن واداشته-آن هم نه یک بار، بلکه ایضاً پس از صلح نیکیاس. این علّت به دشواری می‌توانست شعارِ آزادیِ متّحدانِ آتن باشد؛ چرا اسپارت باید برای سودِ آنان نیرویش را هدر دهد؟ آنچه اسپارت از شورش متّحدان واقعاً می‌خواست، تضعیفِ پایدارِ آتن بود-و این دقیقاً همان «علّتِ نهایی و حقیقی» از نظر توکودیدس بود. از این رو، علّت‌شناسیِ نخستینِ جنگ-که حول محاصرۀ تجاریِ مگارا توسط آتن می‌چرخید-به پس‌زمینه می‌رود، هرچند توکودیدس آن را در روایت نگه می‌دارد تا نشان دهد چرا حل‌وفصلِ مسالمت‌آمیزِ این موضوع ممکن نشد: چون اسپارت انگیزه‌های قوی‌تری برای ورود به جنگ داشت. و نیز آتن می‌ترسید اگر این‌جا عقب‌نشینی کند، اسپارت به زودی با مطالبات تازه برمی‌گردد. مسئله، حفظِ توازن میان دو هژمون بود-توازنی که بر پایه‌های اجتماعی-اقتصادی بسیار متفاوتی ایستاده بود. ظاهراً این توازن بدون ابزارِ جنگ قابل تنظیم نبود؛ و هر دو طرف در آغاز شاید جنگ را همین‌طور تصوّر کرده بودند.
0
4
درباره جنگ (۹/۷): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ لایۀ سوم: میدانِ سیاست، ظاهرِ قدرت، و نقشِ فرد لایۀ سوم جایی است که نه جدلِ استراتژیک و نوساناتِ عاطفیِ شهروندان بلکه نسبت این دو با «تحوّل واقعیِ میدانِ سیاست» را تحلیل می‌کند: وقتی آتن با فاجعۀ سیسیل تضعیف شد، چه رخ داد؟ رقیبان چگونه واکنش نشان دادند؟ متّحدانِ چه کردند؟ و بی‌طرف‌ها چگونه رفتار کردند؟ «بی‌طرف‌ها گمان کردند-اگر کسی از آنها کمک نخواهد-دیگر نمی‌توانند از جنگ دور بمانند، بلکه باید از سرِ تصمیمِ خود علیه آتنی‌ها برخیزند-چرا که اگر آتن در سیسیل پیروز می‌شد، نوبتِ آنها هم می‌رسید-و نیز اینکه ادامهٔ جنگ کوتاه خواهد بود و شرکت در آن برایشان افتخار می‌آورد.» توکودیدس در سیسیل هم دیده بود وقتی کفهٔ قدرت به سود سیراکوز سنگین شد، شهرهای پیش‌تر بی‌طرف به سوی سیراکوز چرخیدند. یعنی هرکس در «ظاهرِ قدرت» بایستد، «بسیاران» را با خود دارد؛ نقطۀ واژگونی‌ای که عمدتاً با نمودِ بیرونی و حدس‌های ناظران بیرونی تعیین می‌شود. «شهرهای تابعِ آتن آمادگیِ زیادی برای شورش نشان دادند، حتی با بیش‌برآوردِ توانِ خود، چون وضعیت را با شور می‌سنجیدند و دلیلی نداشتند تابستانِ آینده را در کنار آتن دوام بیاورند.» در چنین شرایطی اسپارت نتیجه گرفت اکنون وقتِ ازسرگیریِ جنگ با آتن است: «اگر آتن را درهم می‌شکستند، خودشان سرانجام بی‌مزاحمت هژمون سراسر یونان می‌شدند.» این واقعیت که بعدها «دامِ توکودیدس» نام گرفت علیه نیکیاس و به نفع آلکیبیادس بود: تا وقتی منازعۀ هژمونیکِ آتن و اسپارت حل نشده، صلحِ قابل اتکا وجود ندارد. پیشنهادِ آلکیبیادس برای حمله به سیسیل، استراتژی‌ای بود برای حل کردن منازعۀ هژمونی بدون نبردِ نهایی با اسپارت: اگر آتن منابعِ اژه و سیسیل را جمع می‌کرد، اسپارت دیگر نمی‌توانست مقاومتِ طولانی داشته باشد. توکودیدس نشان می‌دهد «ارزش‌ها» -شعارِ آزدی پلوپونزی‌ها برای شهرهای زیرِ یوغِ آتن-فاقد اهمیّت است و انگیزۀ اصلیِ شورش متّحدان نه «طلبِ آزادی» بلکه میلِ به نپرداختنِ خراج‌ها بود. این خراج‌ها بابت کشتی‌هایی که زیر فرماندهی آتن در اژه گشت می‌زدند تا دریا را از دزدان و دشمنان امن نگه دارند، بودند. متّحدان از آن استقبال کرده بودند تا بی‌مزاحمت به کسب‌وکارشان برسند. خراج گرفتن به سود آتن بود: شمار بیشتری کشتیِ خودی می‌ساخت (با پولِ متّحدان)، توانِ عملیات و نبردِ ناوگانش بالا می‌رفت و طبقات فرودست آتن را به عنوان پاروزن مزد می‌داد. تالاسوکراسیِ آتن بُعدی «اجتماعی-امپریالیستی» داشت. اما با گذشت زمان، خراج‌ها برای متّحدان آزاردهنده شد و فهمیدند بدون حفاظتِ آتن هم می‌توانند تجارت کنند. افزون بر این، آتن خواستار صادر کردن دموکراسی بود، در حالی که حاکمان این شهرها می‌خواستند الیگارشی را حفظ کنند. بنابراین آنچه در تبلیغات جنگیِ اسپارت «آزادی» نامیده می‌شد، «رهایی از خراج» و «مخاطره دموکراسی»- و به زبان توکدیدس «مسئلۀ قدرت» بود. توکودیدس پیوسته نوعی نگاهِ حاوی «نقدِ ایدئولوژی» به جنگ دارد: جنگ‌ها -بر خلاف هرودوت- بر سر قدرت‌ واقع می‌شوند و نه ارزش‌ها. تا اینجا بیشتر از عملِ جمعی سخن بود: آتنی‌ها و اسپارتی‌ها و هژمونی‌هایشان؛ تضادِ قدرتِ زمینی و دریایی و ذهنیت‌های وابسته به آن؛ و نیز تقابلِ الیگارشیِ اسپارت و دموکراسیِ آتن. نقشِ فرد در تحلیل توکودیدس را اما نباید از قلم انداخت. فرد چقدر اثر دارد؟ آیا در جمع حل می‌شود یا از آن بیرون می‌زند و مسیر تاریخ را تغییر می‌دهد؟ توکودیدس می‌پندارد انضباطِ اسپارتی سبب می‌شود حتی فرماندهان نظامی هم در همان چارچوب بمانند. آتن اما متفاوت است؛ نوآوری‌های پی‌درپیِ، نوعی فردیّت آفریده بود که بارها با نظم موجود در تضاد می‌افتاد و این تضاد را بخشی از هویّت خود می‌دانست. «تراژدی آتنی» نشان می‌دهد این نوع فردیّت چقدر ریشه داشت. اگرچه نوعی دینداری نیز در شهر باقی بود که حد می‌گذاشت و از همین رو میان افرادِ خودآگاه و انتظارِ همرنگیِ اکثریت، نزاع‌هایی شکل می‌گرفت که گاه به حکمِ مرگ می‌انجامید؛ همچون مرگ سقراط. سقراط با آنکه بر فردیّت خود ایستاد، آن را علیه شهر به کار نگرفت؛ جام شوکران را نوشید، در عین اینکه شهروندی وفادار بود که به عنوان سرباز در چند نبرد جنگیده بود. اما آلکیبیادس چنین نبود و همین سهم مهمی در شکستِ نهایی آتن داشت. توکودیدس به آلکیبیادس نقشی «فوق‌العاده» می‌دهد-نقشی که برای هیچ فرد دیگری قائل نیست: هم در شکست لشکرکشی سیسیل به سببِ پیوستن او به دشمن، و هم بعدتر وقتی با استفاده از «روابط ایرانی» و نفوذش بر ناوگان آتن کمک کرد حکومتِ الیگارش‌ها سقوط کند و دموکراسی دوباره برقرار شود. آلکیبیادس در تحلیل توکودیدس تنها کسی است که واقعاً «تغییردهندهٔ بازی» است. ضعف آتن این بود که نتوانست این مرد را در خود ادغام کند و در خدمتِ اهدافش به کار گیرد.
0
5
درباره جنگ (۹/۶): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ لایۀ دوم: نوسانِ دِموس و فرسایشِ اراده پیگیریِ این مسئله ما را به لایۀ دوم در روایت توکودیدس می‌برد: ناپایداری و دودلیِ مزمنِ دِموسِ (مردم) آتن. توکودیدس از «اشتیاق/اعتیاد به این اقدام پرخطر» سخن می‌گوید و منظورش انگیزه‌های مادی و عاطفیِ لشکرکشی است: پیران می‌خواستند با فتح سیسیل موقعیتِ قدرت آتن را تثبیت کنند و خود را با این فکر آرام می‌کردند که «چنین نیروی عظیمی هرگز نابود نخواهد شد»؛ کسانی که در سنین بهتر بودند از شوقِ دیدن و شناختن دوردست‌ها و با امیدِ سلامت بازگشتن همراهی کردند؛ و تودهٔ سربازان به امیدِ درآمدِ فوری و سپس کسب قدرتی که پرداختِ دائمیِ مزد را تضمین کند. این ترکیبِ شومِ ساده‌دلی، کنجکاویِ جهان‌گردانه، و آرزوی امنیت مادیِ پایدار برای فقیران شهری، موتورِ کار است-و از همان آغاز می‌توان حدس زد این مجموعه به‌سرعت می‌تواند به ضد خود بدل شود. ارادۀ دِموس لغزان و نامطمئن است و به رهبری‌ای نیاز دارد که ارادۀ اعلام‌شده را «سخت» کند-همان‌گونه که در دورۀ پریکلس بود. اما اکنون پریکلس دیگر نیست. این نوسان از همان لحظۀ بدرقه آشکار است: خداحافظی با دریانوردان و سربازان «همراه امید و همزمان همراه ناله» بود-از یک سو امید به آنچه فتح خواهند کرد، و از سوی دیگر بیم از اینکه آیا هرگز بازخواهند گشت یا نه. اما سپس تماشاگرانِ بندر هنگام حرکت ناوگان شاهد صحنه‌ای شدند که «بیشتر شبیه نمایشِ قدرت و ثروتِ خود در برابر دیگر یونانیان بود تا تدارکِ جنگ علیه دشمن». غرورِ این نمایشِ شکوه، اضطراب‌ها را آرام کرد و خوش‌بینی پدید آورد؛ و آنچه کلاوزه‌ویتس بعدتر «اصطکاک» می‌نامد-امور پیش‌بینی‌ناپذیر و مزاحمی که هیچ برنامه‌ریزی‌ای حذفش نمی‌کند— به حاشیه رفت و نوعی بی‌خیالیِ ساده‌لوحانه گسترش یافت. مدتی هم گویی واقعیت همین را تأیید می‌کرد: «سیراکوزی‌ها دیگر باور نداشتند بتوانند جنگ را پیروزانه پایان دهند، به‌ویژه چون از پلوپونز هیچ کمکی به آنان نمی‌رسید.» اما ورق برگشت: کمک‌هایی از کورینت و اسپارت رسید و آتنی‌ها «پنجرۀ زمانی» نخستین را از دست داده بودند. آذوقه کم شد. توکودیدس در نامه‌ای که نیکیاس برای درخواست کمک نوشت-و ظاهراً در امیدِ پنهان به اینکه مجمع فرمانِ عقب‌نشینی بدهد-چرخشِ روحیه را بازتاب می‌دهد: «ملوانان هنگام جمع‌آوریِ هیزم و غارت و آب‌آوردن به دست سوارانِ سیراکوزی کشته می‌شوند؛ پاروزنان چون نبرد بی‌نتیجه مانده می‌گریزند؛ مزدورانی که به زور سوار کشتی شده‌اند فوراً در آبادی‌های اطراف پراکنده می‌شوند؛ و آنانی که نخست با وسوسۀ مزد بالا آمده بودند و بیشتر برای پول تا جنگ بیرون زده بودند، اکنون که برخلاف انتظار با ناوگان و مقاومت جدی روبه‌رو شده‌اند، برخی به بهانه‌ای یا به هر طریقی که دست دهد ما را ترک می‌کنند.» نیکیاس جمع‌بندیِ تیره‌ای می‌دهد: اگر به‌زودی نیروی کمکی نرسد جنگ را می‌بازند-و این برای او تأیید هشدارهای پیشین است. در آتن کمک تصویب می‌شود و این نشانۀ توانِ شهر و ارادۀ پیروزیِ اکثریتی از شهروندان است؛ ناوگان و سپاهِ دوم به سیراکوز فرستاده می‌شود. اما این نیز کارساز نمی‌شود. اوضاع آتنی‌ها دشوارتر می‌گردد، به‌ویژه چون دشمن با کمک کشتی‌های پلوپونزی ناوگان آتن را در بندر سیراکوز محاصره می‌کند؛ کوششِ دیرهنگام برای شکستن محاصره شکست می‌خورد. بازگشتِ سپاه با کشتی دیگر ممکن نیست. پیاده‌ها از راه خشکی می‌گریزند، تعقیب می‌شوند، در چند نبرد پیاپی تحلیل می‌روند؛ باقی تسلیم می‌شود و به بردگی می‌رود. دو فرماندهٔ عالی، نیکیاس و دموستنس، هنگام اسارت کشته می‌شوند. علتِ نهاییِ فاجعۀ پیاده‌نظام، فرمانِ دیرهنگامِ عقب‌نشینی بود. و گزارشِ لشکرکشی سیسیل با این جمله بسته می‌شود: «از آن همه، فقط اندکی به خانه بازگشتند.»
0
6
درباره جنگ (۹/۵): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ نیکیاس و آلکیبیادس - لایه اول: زوالِ فضیلتِ مدنی مناظرهٔ نیکیاس و آلکیبیادس بر سرِ لشکرکشیِ سیسیل دوئلِ خطابه‌هاست: جدالِ نیکیاس صلح‌طلب-که چند سال پیش پیمان صلح بسته بود-با آلکیبیادس جنگ‌طلب که پیمان صلح را خطا می‌دانست و از مدتی پیش علیه آن بود. نیکیاس سخنش را با این آغاز می‌کند که می‌داند «حفظِ موجود» در آتن محبوب نیست، پس بحث را روی امکانِ «پایداریِ پیروزی» می‌برد و می‌پرسد اگر سیراکوز فتح شود آیا می‌توان آن را نگه داشت؟ «بی‌معناست به دشمنانی حمله کنیم که پس از پیروزی نمی‌توان آنان را نگه داشت و پس از شکست نیز دیگر نمی‌توان مثل قبل به آنان حمله کرد.» هشدار می‌دهد از بدبیاریِ دشمن مغرور نشوند، آتن هنوز از خسارتِ جنگ پیشین رها نشده، و «با حرصِ پرشور کمترین چیز حاصل می‌شود و با دوراندیشیِ خردمندانه بیشترین». توکودیدس موضعِ ضعف نیکیاس را نشان می‌دهد: هدفِ بزرگ نمی‌دهد، فقط حفظِ وضع موجود می‌خواهد. بیشتر با پیران حرف می‌زند، از جوانان جا می‌ماند؛ در گذشته گیر کرده و برای آینده حرفِ اندکی دارد. داوری‌اش اما سنجیده‌تر است. در مقابل، آلکیبیادس فردِ تند و بی‌پرواست؛ سیاستمدارِ بی‌اندازه و بی‌مهار به‌معنای تامّ کلمه، و برای توکودیدس جانشینِ ناکام و فاسدشدهٔ پریکلس. آلکیبیادس با منطقِ قدرتِ بزرگ پاسخ می‌کند: هرکس خیال کند با خودداری و فروتنی و ادعای کم می‌تواند در صلح زندگی کند-به‌ویژه وقتی پای حفظِ برتری در میان است-اشتباه می‌کند: «ما نمی‌توانیم خودمان تعیین کنیم تا کجا فرمان برانیم؛ چون به این جایگاه که رسیده‌ایم، ناگزیریم علیه برخی نقشه بکشیم و نگذاریم برخی دیگر سربرآورند، زیرا اگر بر دیگران فرمان نرانیم، خطر آن هست که دیگران بر ما فرمان برانند.» قدرتِ بزرگ باید ابتکار عمل را در دست داشته باشد، و این با انتظار و احتیاط دائمی ممکن نیست. چنین موقعیتی فقط با «جنگ‌های پیشگیرانهٔ پی‌درپی» حفظ می‌شود. او نیکیاس را به توصیهٔ بی‌عملی متهم می‌کند و هشدار می‌دهد: «شهر ما اگر منفعل بماند، خود را فرسوده می‌کند و توانایی در همۀ زمینه‌ها پژمرده خواهد شد.» نیکیاس با یادآوریِ هزینه‌ها پاسخ می‌دهد، اما ورق برنمی‌گردد: جنگ تصویب می‌شود و آتن به تدارک می‌افتد. تصویرِ آلکیبیادس، این سیاستمدارِ بااستعداد که افلاطون در ضیافت جاودانه‌ کرده، نزد توکودیدس تصویرِ انحرافِ فضیلتِ مدنی است. هرچند شخص و شیوهٔ زندگیِ آلکیبیادس ممکن است برجسته باشد، اما با برابریِ مدنی و با آن سنتزِ فضیلت مدنی و فرهنگِ دموکراتیک که در «مرثیه تدفین» ترسیم می‌شود، ناسازگار است. آلکیبیادس امرِ مشترک را در خدمتِ منافعِ شخصی قرار می‌دهد و در پیِ «پول و افتخار» است، ترکیبی غریب از اهدافِ زندگیِ خصوصی (پول) و اشرافی (افتخار). برای او مهم نیست که چون پریکلس خود را فراتر از پول بداند. او شیوهٔ زندگیِ پرشکوهِ خود را می‌ستاید. اما این تجّملِ درخشان فقط در ظاهر در خدمتِ شهر است؛ و در حقیقت، بلندپروازیِ شخصی را برملا می‌کند. آن فعالیت چندجانبه (πολυπραγμοσύνη) که توکودیدس در جاهای دیگر می‌ستاید، نزد آلکیبیادس به فعالیت‌زدگیِ صرف بدل می‌شود. آن τόλμα یا جسارتی که در جای دیگر ستوده می‌شود، به تکبر (ὕβρις) تبدیل می‌گردد. فضیلت به برتری‌جویی بدل می‌شود. آلکیبیادس در دفاع از خود می‌گوید: «آیا بی‌عدالتی است اگر کسی دربارهٔ خود بزرگ بیندیشد و خود را با همه یکسان نکند؟». اما آنچه برای فرهنگِ اشرافی بدیهی بود، در عصرِ دموکراسی نیازمندِ پیوند با شهر، برابریِ شهروندی و همبستگی است. شیوهٔ زندگیِ «فراشهروندی» آلکیبیادس در نظمِ شهر قابل ادغام نیست. او بالاتر از نوموس (νόμος) می‌ایستد (παρανομία)؛ همان قانونی که به‌منزلهٔ برابریِ سیاسیِ در برابر قانون (ἰσονομία) زندگیِ سیاسی دموکراسی آتن را شکل می‌داد.آلکیبیادس آتن را به لشکرکشیِ سیسیل متقاعد می‌کند. او روحیۀ غالبِ آتن را بهتر از نیکیاس دریافته بود. اما آیا تشخیصش درست بود؟ فاجعۀ پایانِ لشکرکشی سیسیل به زیانِ او سخن می‌گوید. توکودیدس نشان می‌دهد این دو خطابه نه فقط نمایندۀ دو شخص، بلکه خطابه دو نسل و دو ذهنیت‌اند. نیکیاس نمایندۀ تکیه بر سنّت و نیروی الزام‌آورِ آن و عقب‌نشاندنِ «گرامرِ قدرت» که اگر نپذیری‌اش، همه‌چیز را می‌بازی. در دیالوگ ملیان آتنی‌ها توضیح می‌دهند حتی قدرتِ برتر هم گزینه‌هایش بی‌حدّ نیست؛ باید بسنجد رفتارِ او چه نتیجه‌ای در میانِ تابعانِ سلطه‌اش ایجاد می‌کند. می‌توان این را کنارِ لشکرکشی سیسیل گذاشت و خشونت آتن علیه ملیان را به فاجعۀ سیسیل پیوند زد-مثلاً سقوطِ ارتش آتن در سیسیل را «کیفر» نابودیِ مِلوس خواند. اما می‌توان به همان اندازه گفت آتنی‌ها در مِلوس صرفاً شرایطی را شرح می‌دهند که خود در آن عمل می‌کنند و همین شرایط در سیسیل علیه‌شان به کار می‌افتد.
0
7
درباره جنگ (۹/۴): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ فاجعهٔ سیاسی آتن: فروپاشیِ پولیس پس از دیالوگ ملیان، روایتِ لشکرکشیِ سیسیل می‌آید؛ فاجعه‌ای که به شکستِ آتن انجامید. پس از تکبّری در دیالوگ ملیان آشکار می‌شود، تاریخِ سقوط آغاز می‌شود. نشانه‌های سقوط از پیش در مناظرهٔ کلئون و دیودوتوس بر سرِ نحوهٔ رفتار با شورشیان میتیلنه و همچنین مناظرهٔ آلکیبیادس و نیکیاس پیش از لشکرکشیِ سیسیل، پدیدار می‌شود. هر دو مناظره، زوالِ سیاسی آتن و افول سیاستمداران را نشان می‌دهند. آنها فاقدِ آن دوراندیشی و اعتدالی‌اند که به پریکلس نسبت داده می‌شود. در مناظرهٔ کلئون و دیودوتوس، موضوع بر سرِ سرنوشتِ موتیلنه است. آتنیان موتیلنه را تحت فرمانِ خود آورده‌اند و تصمیم به قتل‌عام گرفته‌اند. سپس از این تصمیم پشیمان می‌شوند و به بحث می‌نشینند. کلئونِ تندرو و دماگوگ بر تصمیمِ نخست می‌ایستد. در مقابل، دیودوتوس به نفع محدود کردن مجازات به رهبرانِ شورش استدلال می‌کند. توکودیدس دماگوگ را وادار می‌کند علیه پیش‌فرض‌های دماگوژی‌ خودش سخن بگوید. خطابه خود را رسوا می‌کند. نزاعِ خطیبان دیگر نمایندهٔ فضیلتِ آگونیستی نیست. نزاع به خودبسندگیِ بیمارگونه رسیده است. از منازعهٔ خطیبان، تئاترِ سیاسی پدید آمده و ستایشِ پولیس پریکلس، اکنون به showbusiness سیاسی تنزل یافته است. در مرثیه تدفین پریکلس، شهر وحدتی از اضداد بود اما در خطابهٔ کلئون این وحدت از هم می‌پاشد. کلئون با اضدادی استدلال می‌کند که از حیثِ بلاغی جذاب‌اند، اما امکانِ آشتی‌دادنشان در واقعیت وجود ندارد. شهر در درونِ خود از هم دریده شده، و پوپولیسمِ کلئون علیه اندیشمندان و به نفع اطاعتِ کورِ فضاسازی می‌کند. دموکراسیِ کلئون هیچ ادعایی نسبت به مدنیّت و سنتزِ رحمت و سیاست ندارد. شهری که نزد پریکلس به دانایی‌دوستی و زیبایی‌دوستی خود می‌بالید، اکنون به اضدادی متلاشی می‌شود که دیگر افسونِ دموکراسیِ پریکلسی را در خود ندارند. دیودوتوس به مشورت و تصمیمِ سنجیده (εὐβουλίᾱ) فرا می‌خواند و در مناظره پیروز می‌شود و فقط رهبرانِ شورش اعدام می‌شوند. با وجودِ موفقیت دیودوتوس، خطابهٔ او نیز بحرانِ سیاسی آتن را آشکار می‌کند. دیودوتوس، هرچند سنجیده‌تر، اما همچون کلئون نمی‌خواهد از حق و ناحق سخن بگوید. برای او نیز، همچون سفیران مِلوس، همهٔ سیاست به صرفِ سود (ὠφέλιμος) تقلیل می‌یابد. نقطه اوج‌ استدلالِ او این است که بهتر است مالیات‌دهندگان را زنده نگاه داشت تا این‌که آنان را کشت. خطابهٔ دیودوتوس نیز سندی است از وضعیتِ اسفناکِ آتن. تحلیل‌ لایه‌لایه از جنگ توکودیدس چندین نحوۀ نگاه به سیرِ جنگ را هم‌زمان وارد متن می‌کند و سپس این نگاه‌ها را بر روی هم می‌نشاند. تنها وقتی این لایه‌های گوناگون را به‌مثابۀ یک کلِ واحد درک کنیم، می‌توانیم بفهمیم او کدام رخدادها و روندها را در مسیرِ جنگ تعیین‌کننده دانسته است. در لایۀ نخست، تصمیمِ مجمعِ مردمِ آتن قرار دارد: تصمیمی که بر اساس آن، پایانِ مطلوبِ جنگ با لاکدمونی‌ها-در صلحِ نیکیاس-باید به سکوی پرتابِ جنگی تازه بدل شود؛ جنگی با هدفِ برپاییِ سروری بر سیسیل. سیاستِ توسعه‌طلبانۀ آتن در چند دهۀ گذشته، که در دریای اژه به امپراتوری دریاییِ آتن انجامیده بود، اکنون باید به سمتِ غرب و دریا‌ی ایونی امتداد یابد: آنچه پیشینیان در جزایرِ اژه ساخته بودند، آیندگان باید با تسلّط بر جزیرۀ بزرگِ سیسیل کامل کنند. پشتِ این پروژه یک ایدهٔ استراتژیک نهفته بود: اگر سیسیل زیر کنترل آتن می‌آمد، مسئلۀ هژمونیِ سراسرِ یونان-که پس از جنگِ ده‌سالۀ نیمه‌تمام با اسپارت حل نشده بود-به‌طور قطعی به سود آتن پایان می‌یافت. حزبِ جنگ در آتن می‌پنداشت که لشکرکشی به سیراکوز آتن را وارد «جنگِ دو جبهه‌ای» با اسپارت و پلوپونزی‌ها از یک سو و سیراکوز و سیسیلی‌ها از سوی دیگر نخواهد کرد؛ زیرا صلحِ نیکیاس آتن را در برابر اسپارت و متحدانش بیمه کرده بود و بعید می‌نمود اسپارتی‌ها پیمان صلح را بشکنند و از لشکرکشی سیسیل به نفع خود بهره بگیرند. توکودیدس خود نیز می‌پذیرد که در ده سال گذشته اسپارتی‌ها جنگی محتاطانه و نسبتاً کند پیش برده بودند. اما او یادآور می‌شود که اکثر کسانی که در مجمع رأی دادند، «کاملاً از اندازۀ جزیره و شمارِ یونانیان و بربرانِ ساکنِ آن بی‌خبر» بودند، وقتی که «به آغاز جنگی دست زدند که چندان از جنگ با پلوپونزی‌ها کوچک‌تر نبود.» آنها نمی‌دانستند وارد چه چیزی می‌شوند. این نادانی البته در تصمیم به جنگِ تهاجمی اصولاً محتمل است، اما تأکید توکودیدس بر «نادانی نسبت به سیسیل» فقط ندانستنِ آینده نیست؛ ندانستنِ «فضای جنگ» هم هست. تصمیم جنگی زیر سلطۀ ناشناخته‌ها گرفته شد-و این نقدی بر تصمیم‌گیریِ آتن تلقی شود.
0
8
درباره جنگ (۹/۳): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ دیالوگ مِلیان: اولویت قدرت بر حق فشرده‌ترین و درخشان‌ترین صورت‌بندی مفهوم قدرت در دیالوگ ملیان کتاب پنجم دیده می‌شود: «گره‌گاهِ فکری» اثر و در عین حال نقطهٔ بحران و چرخش آن. مِلوس مستعمره‌ای اسپارتی بود که در سال‌های ۴۱۶–۴۱۵ ق. م. با برتریِ ناوگانِ آتن مورد حمله قرار گرفت. آنچه سفیران آتنی به ملیان عرضه کردند، تا امروز منهاج سیاست‌ِ قدرت (Machtpolitik) است: سیاستِ قدرتِ ناب، بی‌هیچ قیدِ حق، اخلاق و دین. ملیانِ تحت فشار به خِرَد سیاسی، حق و عدالت، و سرانجام به خدایان متوسّل شدند: پیشنهادِ بی‌طرفی، یادآوریِ «فایده» نداشتن دشمن برای آتن، استناد به شرف که تسلیم را بر آنان ممنوع می‌کند، سخن از بی‌ثباتیِ بختِ جنگ که ممکن است بر ضدِ قوی‌تر برگردد، امید به یاریِ اسپارت، و در نهایت تمسّک به خدا و سرنوشت. سفیرانِ آتن به هر استدلال پاسخی تند و بی‌درنگ می‌دهند: بزرگواری و پذیرشِ بی‌طرفی نشانهٔ ضعف است؛ قدرتی که گسترش نیابد، ضعیف پنداشته می‌شود و اعتبارش می‌افتد؛ شرف فقط میان هم‌پایگان معنا دارد؛ امید فقط وقتی مجاز است که موجّه باشد؛ و حتی در بابِ خدایان نیز یک اصل جاری است: نیرومندتر فرمان می‌راند-این نظمِ خدایان و حق طبیعی است. در اینجا دو جمله سرنوشت‌سازند. نخست «… در مناسباتِ انسانی، حق تنها آنجا معتبر است که توازنِ قوا برقرار باشد؛ اما آنچه ممکن است، نیرومندتر تحمیل می‌کند و ضعیف‌تر می‌پذیرد». و سپس تلقیِ آنان از حقِ الهی و طبیعی: «ما … در موردِ همهٔ موجوداتِ انسانی یقین داریم، که هر موجودی، هرگاه به مقتضای طبیعتش قدرت داشته باشد، همواره فرمان می‌راند. این قانون را ما نه وضع کرده‌ایم و نه نخستین کسانی بوده‌ایم که قانونِ از پیش موجودی را اطاعت کرده‌ایم؛ ما آن را همچون قانونی معتبر تحویل گرفته‌ایم و برای اعتباری جاودانه به آیندگان خواهیم سپرد. و چون خود به آن عمل می‌کنیم، می‌دانیم که شما نیز، و هر کس دیگری که به همان قدرتی برسد که ما در اختیار داریم، دقیقاً همین‌گونه عمل خواهد کرد». اگر به تاریخ اندیشهٔ یونانی دربارهٔ حقِ طبیعی بازگردیم، این سخنان تکان‌دهنده‌اند. جنگِ تروآ در فرهنگ قهرمانی مبتنی بر ارزش‌ها رخ می‌دهد. هزیود نظمِ انسانی را از نظمِ طبیعت جدا کرده و سلطهٔ نیرومندتر را حیوانی و ددمنشانه تصویر کرده بود. عدل Δίκη مفهومِ کلیدیِ پیشاسقراطی بود، و از سولون تا پریکلس، حق در درونِ آتن هرچه بیشتر تثبیت و نهادینه شده بود. اما در دیالوگ ملیان با نظریه‌ای دربارهٔ قدرت روبه‌رو می‌شویم که نه حقی را به‌رسمیّت می‌شناسد و نه برابری‌ای را. در میانهٔ جنگ، دیگر چیزی جز قدرت و زور به حساب نمی‌آید و حق و انصاف و اخلاق و دین کنار زده می‌شوند؛ یادآورِ توجیهِ سوفیستی «حقوقِ طبیعی» برای سلطهٔ نیرومندتر. سراسرِ دیالوگ از تقابلِ حق (δίκαιον) و سود (ὠφέλιμος) آکنده است، و هیچ تردیدی وجود ندارد که برای سفیرانِ آتن فقط سود اهمیّت دارد. با این‌همه، حق و عدالت کاملاً از اعتبار نمی‌افتند، کسی که در پیِ قدرت است، باید عدالت را نیز در نظر بگیرد، زیرا «باورِ مردم به حق» خود می‌تواند عاملِ قدرت باشد. از همین‌جا نوعی محاسبه با حق ملاحظه می‌شود، ولو بهتر آن است که صرفاً بر نیرو تکیه شود. اما در هر حال، به منطقِ قدرت نوعی محاسبهٔ نیروها تعلق دارد که در آن حق و عدالت، از این حیث که خود نیز «سودمند»اند، نمی‌توانند به‌کلی غایب باشند. در نگاه نخست به دیالوگ می‌توان گفت ملیان خطا کرده‌اند که تسلیم نشدند و جملاتِ خونسرد پایانِ دیالوگ: همهٔ مردانِ مِلوس کشته شدند و همهٔ زنان و کودکان به بردگی فروخته شدند. سیاستِ قدرت پیروز شد، و از منظرِ قدرت، ملیان امیدهایی نادرست در سر داشتند؛ آنان دچار سوءمحاسبه شدند. اما آنچه آتنیان نمی‌دانند -و در نگاه نخست از دیالوگ فهمیده نمی‌شود- این است که خودِ آنان نیز با همین ماجرا بر نقطهٔ عطفِ تاریخِ خویش ایستادند. آنان به ملیان نشان دادند که حقِ بی‌قدرت نابود می‌شود. اما اکنون خود خواهند آموخت که قدرتِ بی‌مهار نیز محکوم به نابودی است. حقِ بدونِ قدرت و قدرتِ بدونِ حق، هر دو به‌یکسان زمینهٔ سقوطِ خویش را فراهم می‌کنند.
0
9
درباره جنگ (۹/۲): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ انسان‌شناسی و رئالیسمِ قدرت در تفسیر ماکیاولی، هابز و نیچه این اثر پیش از هر چیز تحلیلی رئالیستی از قدرت است. رئالیسمی که از یک‌سو بر نظریه‌ای دربارهٔ طبیعتِ انسان استوار است و از سوی دیگر بر مشاهده‌ای خونسردانه از کردارِ واقعیِ انسان‌ها و ملّت‌ها. در برابر این رئالیسمِ قدرت اما، نقدِ قدرت و نقدِ کردارِ بالفعل نیز قرار دارد. توکودیدس این نقد را همچون پزشکیِ سیاست عرضه می‌کند: خونسرد در تشخیص و کوشا در ارائهٔ دقیق‌ترین توصیفِ ممکن. اما او، همچون پزشک، علاقه‌مند است که از دلِ پاتولوژی، شناختی برای آنچه سالم است و برای عملِ آینده سودمند خواهد بود، به‌دست آورد. آنچه در نگاه نخست همچون دفاعیه‌ای از قدرت می‌نماید، در حقیقت تحلیلی دیالکتیکی از قدرت است. تصویر توکودیدس از طبیعتِ انسان با شور و کشش‌ (ὄργια) آدمی تعیین می‌شود. عناصر آن: πλεονεξία یعنی میل به «بیشتر داشتن»، که وسوسه‌ای از جنس قدرت است؛ τόλμα به معنی جسارتِ مخاطره‌آمیز؛ ἔρως یا شهوت؛ امید (Ἐλπίς) که به عمل برمی‌انگیزد؛ ترس؛ جست‌وجوی منفعت؛ و تلاش برای حفظِ حیثیت. در این سطح از تأملِ انسان‌شناختی ــ به عنوان یک لایه تحلیل‌ــ این تصوّر پدید می‌آید که توکودیدس همچون هابز، از انسان تصویری ارائه می‌دهد که در آن شهوات و امیال او مهارناپذیرند؛ حتی می‌توان گفت از هابز هم فراتر می‌رود و اصولاً هیچ هراسی را نمی‌شناسد که بتواند این امیال را مهار کند. هابز دست‌کم لویاتان را می‌شناسد؛ قدرتی که شهوات را با هراس از مرگ مهار می‌کند و غرورِ «پسرانِ تکّبر» را درهم می‌شکند. اما توکودیدس معتدل‌تر از این است. او بی‌تردید طبیعتِ عاطفی و غیرعقلانیِ انسان را به رسمیّت می‌شناسد؛ اما هرگز آن را مطلق نمی‌کند، چنان‌که گویی انسان ـ همچون نزد هابز ـ فقط از بیرون می‌تواند مهار و هدایت شود. آموزهٔ توکودیدس این نیست که انسان بی‌هیچ راه نجاتی به سرنوشتِ کشش‌های خویش واگذاشته شده است. به انسان، عقل (λόγος) و دوراندیشی (πρόνοια) نیز تعلّق دارد؛ به او تواناییِ هدایتِ عمل تعلّق دارد، و نیز امکانِ آن‌که به جای خواهش‌ها، سیاستی سنجیده و معتدل بنشاند. هر دو، امکان‌های انسان و قدرتِ اویند. «قدرت» در یونانی Δύναμις در عام‌ترین معنای کلمه، امکان و قوّه است. توکودیدس احتمالاً نخستین کسی است که کلیّت و جهان‌شمولیِ این قوّه را درمی‌یابد. همچنین به‌احتمال زیاد نخستین کسی است که این ویژگیِ قدرت را آشکار می‌کند که در درونِ خود پویاست و به «هرچه بیشتر» گرایش دارد. این پویایی نزد توکودیدس در مهارناپذیریِ امیالِ انسانی توضیح داده می‌شود. افزون بر آن، از رهگذرِ کردارهای واقعیِ انسان‌ها و ملّت‌ها نیز اثبات می‌گردد. قدرت ــ و این نیز نکته‌ای است که پیش از توکودیدس هیچ‌کس چنین روشن بسط نداده بود ــ قانونمندیِ خاصِ خود و ضرورتِ خاصِ خود را دارد. هر کس قدرت را در اختیار دارد، از آن بهره می‌گیرد؛ حتی هر کس آن را دارد، اگر بخواهد منفعت یا اعتبارِ خود را حفظ کند، ناگزیر است از آن بهره گیرد. در قیاس با این امر، حق به چیزی ثانوی و مشتق فروکاسته می‌شود. حق فقط آن‌گاه موضوعیت می‌یابد که «دو نیروی هم‌قدرت در برابر یکدیگر قرار گیرند.» قدرت مقدم بر حق است: این آموزه‌ نزد توکودیدس نمونه‌های فراوانی دارد، نه فقط در دیالوگ ملیان بلکه در همان آغاز جنگ، زمانی که آتنیان اسپارتیان را از ورود به جنگ برحذر می‌دارند و در همان حال تمامیِ فهرستِ توجیهاتِ قدرتِ برتر خود را برمی‌شمارند. آتن پس از جنگ‌های ایران و یونان ناگزیر بود رهبری را برعهده گیرد. اسپارتیان نیز اگر در جای آنان بودند، طور دیگری رفتار نمی‌کردند. با طبیعتِ انسان سازگار است که سلطه‌ای را که پیش روی او قرار دارد، تصاحب کند. تا آن زمان اسپارتیان نیز سروری آتن را همواره به‌رسمیّت شناخته بودند: «… تا این‌که اکنون، چون سود خود را محاسبه می‌کنید، با سخن از عدالت از راه می‌رسید؛ عدالتی که به خاطر آن، هیچ‌کس هرگز فرصتی برای توانگرشدنِ زورمندانه را از دست نداده و از منفعتِ خویش صرف‌نظر نکرده است». آموزهٔ قدرت نزد توکودیدس پیچیده‌تر از آن است که ستایش‌نامه‌ای برای قدرت تلقی شود. هرقدر که او می‌کوشد منطقِ قدرت را تحلیل کند و کردارِ واقعی را خونسردانه وصف کند، نسبت به تکبّر (ὕβρις) هشدار می‌دهد و از آن برحذر می‌دارد. توصیفات خونسردانهٔ کردارِ واقعی تأثیر بیشتری دارند زیرا توکودیدس از هشدار اخلاقی پرهیز می‌کند و فقط می‌کوشد تا حد امکان با دقت بگوید که در هر مورد چه رخ داده است. در نهایت، قدرتِ انسان نزد توکودیدس با ناتوانی و شکست روبه‌رو می‌شود. فعالیّت و اکتیویسم با πάθος (رنج) مواجه می‌گردد. نمونهٔ بزرگِ این امر، سیاستِ آتن است که بر اثر اکتیویسمِ آلکیبیادس به فاجعهٔ لشکرکشیِ سیسیل رانده می‌شود.
0
10
درباره جنگ (۹/۱): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ توکودیدس و هرودوت دو تاریخ‌نگار بزرگ یونان باستان‌اند. در مقایسه با هرودوت که به روایت‌‌هایِ خیال‌انگیز (جنگ‌های ایران و یونان) گرایش دارد، توکودیدس بنیانگذارِ تاریخنگاریِ علمی است: پیوند هرودوتی تاریخ‌ با شعر و الهیات و اسطوره را می‌گسلد و تاریخ و سیاست را اموری با عاملیّت انسانی‌ می‌فهمد که از یک‌سو زیر فشار ضرورت و اقتضائات وضعیت، و از سوی دیگر تحت تأثیر شور و امیال حرکت می‌کنند. موضوع اثر او جنگ بین آتن و اسپارت (۴۳۱–۴۰۴ ق. م.) است: نمایش دیالکتیکِ بین قدرتِ بی‌مهارِ آتن و تکبّر («هوبریس»ὕβρις/) و سقوط. «تاریخ جنگ پلوپونزیِ» به عنوان نخستین اثر فلسفه سیاسی که سه دهه قبل از پولیتیای افلاطون نگاشته شد و در دیالوگ منکسنوس افلاطون نیز می‌توان رد آن را یافت، در دوران باستان، بیش از همه بر تاریخ‌نگاران اثر گذاشت: پولیبیوس، سالوست و تاسیتوس. در دوران جدید اما بیشتر فیلسوفانی چون ماکیاولی، هابز، هردر، هگل و نیچه را تحت تأثیر قرار داد. هگل این «اثر جاویدان» را «پیروزی مطلقی برای بشریت در هر جنگی» می‌دانست. ویژگی‌های شاخص اثر، روش‌شناسی علمی، تحلیل خونسرد از شورها و امیال انسانی، تصویر بی‌رحمانه‌ از جنگ داخلی، «رئالیسم» سیاسی‌ و تحلیل آن از «قدرت» است. از نظر توکودیدس، طبیعت انسان در بنیاد خود همواره یکسان می‌ماند، و از این‌رو تاریخ‌نگاری می‌تواند بازتاب عمل انسان و «آموزگار زندگی» باشد. اثر و ساختار آن: «هم‌نگاشت» به‌جای روایتِ پراکنده اثر توکودیدس امروز با عنوانِ «تاریخ جنگ پلوپونزی» شناخته می‌شود. اما این عنوان برای عهد باستان ناشناخته بود. معاصران او تنها دو جنگ را می‌شناختند: جنگ آرکیداموسی (تا ۴۲۱ ق. م.) و جنگ دکلیایی (تا ۴۰۴ ق. م.). میان این دو جنگ، لشکرکشی سیسیل رخ داد که با شکست پایان یافت. توکودیدس آنچه را برای معاصرانش رویدادهایی جداگانه بود، در یک پیوندِ واحد گرد آورد و به عنوان اجزای یک دگرگونیِ فراگیر (κίνησις) به مفهوم درآورد. روش او نه فقط به‌هم نوشتن وقایع یک دوره طولانی، بلکه روی هم گذاشتن لایه‌های تفسیر بود تا به گفته خودش یک «هم‌نگاشت» (συγγραφή) بیافریند. «تاریخ جنگ پلوپونزی» هشت کتاب دارد. کتاب اول «باستان‌شناسی» جنگ را به‌دست می‌دهد و پنجاه سالِ پیش از آغاز جنگ را توصیف می‌کند. کتاب‌های دوم تا چهارم به جنگ آرکیداموسی و کتاب پنجم به دورهٔ موسوم به صلح و بین‌الحربین اختصاص دارند. کتاب‌های ششم و هفتم دربارهٔ لشکرکشی سیسیل (۴۱۵–۴۱۳ ق. م.) و کتاب هشتم به جنگ دکلیایی می‌پردازد. روایت با سال ۴۱۱ ق. م. پایان می‌یابد؛ سالی که در آتن کودتای الیگارش‌ها رخ داد. ادامهٔ داستان را گزنوفون در هلنیکا روایت کرده است. بخش‌های اصلی اثر عبارت‌اند از: توضیح روش‌شناختی؛ «مرثیهٔ تدفین» پریکلس؛ پاتولوژی جنگ؛ و سرانجام دیالوگ ملیان که نخستین سند تاریخ فلسفه سیاسی و دربارهٔ نسبتِ قدرت و حق است. روش‌شناسی: حقیقت، سودمندی، و تمایزهای بنیادین توکودیدس تاریخ‌نگاریِ خود را تابعِ الزامات حدّگذارانه روش‌شناختی می‌داند: حدّ حقیقت (ἀλήθεια) و دقّت (ἀκρίβεια)؛که از یک‌سو در برابر نظر عوام قرار می‌گیرد که «بی‌هیچ تمایزی به هر شهادتی» اعتماد می‌کنند، از سوی دیگر از آنچه شاعران «با بزرگ‌نماییِ سرودگونه آراسته‌اند» نیز متمایز می‌شود. مرزبندی با «قصه‌پردازان» که «از هرچه گوش را می‌نوازد سخن می‌گویند، جز از حقیقت» هرودوت را نشانه می‌گیرد. توکودیدس در پیِ حقیقتی است که بتوان آن را با مشاهدهٔ عینی و گواهان آزمود. حدّ تاریخ به مثابه آموزه برای عملِ آینده؛ «برای شنیدن، شاید این گزارشِ غیرشاعرانه کمتر دل‌انگیز بنماید؛ اما هر کس بخواهد آنچه را رخ داده است به‌روشنی دریابد، و از این رهگذر آنچه را در آینده نیز، برحسب طبیعتِ انسانی، بار دیگر همانند یا مشابه آن خواهد بود، بشناسد، آن را سودمند خواهد یافت، و همین برای من کافی است: این اثر برای تملک همیشگی (κτῆμα εἰς ἀεί) نوشته شده است، نه چونان نمایشی برای شنیدنِ یک‌باره». و دست آخر تمایزگذاری بنیادین میان گفتارها (λόγοι) و کردارها (ἔργα) و میان مناسبتِ ظاهری (Πρόφασις) و سببِ ژرف‌تر جنگ (αἰτία).
0
11
درباره جنگ (۹): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ - در نُه بخش
درباره جنگ (۹): تحلیل‌ لایه‌لایه توکودیدس از جنگ - در نُه بخش
0
12
دربارهٔ جنگ ۹، ۱۰ و ۱۱ (پیش‌پرده): اندیشهٔ سیاسیِ جنگ تحوّلات سیاسی چه در نظامِ درونی دولت‌ها و چه در نظامِ بیرونی جهانی، گاهی چنان آهسته و بی‌صدا پیش می‌روند که معاصران اغلب متوجه آن نمی‌شوند و نخست پس از گذشت سال‌ها یا حتی دهه‌ها تاریخ‌نگاران روایت آن را بازسازی می‌کنند و گاهی چنان با گسست‌های بنیادین واقعیت را زیر و رو می‌کنند که برای معاصران همچون «فروپاشی»، «زوال» و «پایان» یک نظام و یک دوره نمایان می‌شوند و با شکل‌گیری گروه‌بندی‌های جدید آرایش نویی از نیروها به وجود می‌آورند. می‌توان ظهور چین به عنوان قدرت جهانی و انقلاب فرانسه در آستانهٔ عصر مدرن اروپا را مثال این دو نوع تحوّل دانست، اگرچه واقعیت لزوما همیشه از منطق «این یا آن» تبعیّت نمی‌کند و بسیاری اوقات گسست‌های بنیادین نتیجه تحوّلات بی سر و صدایی است که طی دهه‌ها در حال رخ دادن بوده است. در هر دو نوع تحوّل می‌توان حداقل دو نیروی عمده را تشخیص داد: نیروهای جدید و پیشگامان نظم نو و نیروهای طرفدار بازگشت به مناسبات قدیم و بازسازی و ترمیم نظم قدیم. البته گسست‌هایی هم وجود دارد که در آنها «امرِ نو» فوراً قابل تشخیص نیست و هیچ نیروی سیاسیِ مشخصی شکل نمی‌گیرد که آگاهانه از آن حمایت کند، بنابراین نیروی بازگشت به نظم پیشین نیز ظاهر نمی‌شود. در چنین وضعیتی، به جای نزاع‌ و جنگِ «نیروها» بر سر جهت‌دهی به نظم جدید، «کارِ مفهوم» برای فهم و تفسیر واقعیت جدید پررنگ‌تر می‌شود. کارِ مفهوم فقط وضوح بخشیدن به امرنامعلوم و غلبه بر سردرگمی نیست، کارِ مفهوم فراتر از ایضاح واقعیت، «آفرینش» نظم جدید است. اگر به زرادخانۀ تاریخِ اندیشه بنگریم، نظریه‌پردازانی که «بنیانگذار» شده‌اند، اغلب فرزند بحران‌ و گسست‌های ژرف و درگیر الزامات زوال، فروپاشی و پایان یک نظم و یک دوره یا دوران بوده‌اند. افلاطون در بحران آتن، نیکولو ماکیاولی در بحران فلورانس، ژان بدن و توماس هابز در جنگ‌های مذهبی اروپا و کارل اشمیت در جنگ‌های جهانی نمونه‌هایی از تأسیس و بنیانگذاری اندیشه سیاسی در دوران گسست‌اند که مفاهیم اساسی فکر سیاسی آنها نه صرف «بازتابِ» واقعیت قدیم یا جدید، بلکه جزو «نیروهای دوران‌ساز» اعصار بعدی به حساب می‌آیند. اگر حوزه بحث را به «تاریخ اندیشه سیاسی جنگ» محدود کنیم، بی‌درنگ سه نویسنده بزرگ مطرح می‌شود: توکودیدس، تاریخ‌نگار باستانی‌ که جنگ‌های متعددِ زمانه‌اش و سرانجام فروپاشیِ امپراتوری دریاییِ آتن را در قالبِ یک «جنگ بزرگ» واحد—جنگ میان آتنی‌ها و لاکدمونی‌ها— در «تاریخ جنگ پلوپونزی» به‌هم نوشت، نیکولو ماکیاولی که تاریخِ رمِ تیتوس لیویوس را چون آینۀ تأمّل برای فهمِ نبردِ بزرگِ اسپانیا و فرانسه بر سر هژمونی اروپا و تسلّط بر ایتالیا به کار گرفت و از جمعِ تاریخِ باستان و تحوّلات آغاز قرن شانزدهم، پیشنهادهایی برای مقابله با چالشِ سیاسی-نظامیِ عصرش استخراج کرد و دست آخر، کارل فون کلاوزه‌ویتس، ژنرال پروسی و نظریه‌پرداز جنگ، که در «دربارۀ جنگ» دگرگونی‌های سیاسی و نظامیِ پس از انقلاب فرانسه—از جنگ‌های ناپلئونی تا جنگ‌های رهایی‌بخش—را تحلیل کرد و کوشید از آنها رهنمودهایی برای جنگ‌های آینده و شرایط سیاسیِ همراه‌شان به دست آورد. هر سه نویسنده از این حیث به هم پیوند دارند که آثارشان را در بحبوحه جنگ‌هایی به نگارش درآوردند که در آنها «نظمِ جهانی»ای فروپاشید که گمان می‌رفت می‌توان بر آن تکیه کرد. بااین‌حال، هیچ‌یک صرفاً پشتِ میز و روی مبل راحتی تحلیل نکردند؛ هر سه به‌عنوان بازیگران سیاسی-نظامی مستقیماً در این رخدادها درگیر بودند. پیوندِ این سه در شباهت وضعیت نیست، بلکه در «سخت‌گیریِ فکریِ بی‌محابا»یشان برای فهمِ بی‌رحمانهٔ وضعیت است، سخت‌گیری‌ای که «طی» دورهٔ طولانی نگارش به «تجدیدنظر» نزد هر سه نویسنده می‌انجامد و بی‌محابا از این جهت که هر سه برخلاف دیدگاه‌های رایج همعصرانشان و علی‌رغم فشار آنها، تدوین آثار خود را پیش بردند.
0
13
قومی کـه مفهوم بدی از خدا دارد، همچنین دولتی بد، حکومتی بـد و قوانینی بـد دارد. - درس‌های فلسفهٔ دین هگل ۱۸۳۱ Das Volk, das e+6
قومی کـه مفهوم بدی از خدا دارد، همچنین دولتی بد، حکومتی بـد و قوانینی بـد دارد. - درس‌های فلسفهٔ دین هگل ۱۸۳۱ Das Volk, das einen schlechten Begriff von Gott hat, hat auch einen schlechten Staat, schlechte Regierung, schlechte Gesetze. Hegel 1831 سفر خروج ۳۲: ۲۵ تا ۲۹ سفر خروج ۲۳: ۳۱ تا ۳۳ سفر خروج ۳۴: ۱۲ تا ۱۴ سفر تثنیه ۱۲: ۲ تا ۳ سفر تثنیه ۲۰: ۱۰ تا ۱۷ سفر تثنیه ۱۳: ۱۲ تا ۱۸ یهودیّت منشأ خشونت، نفرت و جنایتِ دینی در تاریخ است. دولت اسرائیل کاری نمی‌کند جز اجرای دستورات و قوانین تنخ.
0
14
درباره جنگ (میان‌پرده): دوگانی (binarity)، تقارن (Symmetry) و حاکمیّت (Sovereignty)؛ نگاهی به تجربه جنگ در اروپا و مفاهیم اساسی آن بخش سوم: حاکمیّت پیش‌شرط ناگزیر برای اعتبارِ چنین نظمی، انحصاری‌شدنِ خشونتِ جنگ در دستِ دولت، یا دقیق‌تر: در دستِ حاکمِ صاحبِ «حاکمیّت» بود. بدون این انحصار، اصلِ tertium non datur (راهِ سومی در کار نیست) نمی‌توانست به واقعیّتِ سیاسی بدل شود و صرفاً در حدّ یک مطالبهٔ هنجاری باقی می‌ماند. در حالی که گروتیوس در سامان‌دهیِ تازهٔ حقوقِ جنگ می‌توانست به قُدما تکیه کند و به استدلالِ خود اعتبار ببخشد، «حاکمیّت» مفهومی کاملاً مدرن بود؛ مفهومی که ژان بُدن، در امتدادِ بحث‌های پیشین دربارهٔ «مرجعیّتِ نهاییِ غیرقابلِ استیناف» پروراند. بازگشتِ همبستگی‌های فرامرزی—طبقاتی، دینی، قومی—امروز دوباره نظمِ دوگانی مبتنی بر حاکمیّتِ دولت‌ها را به چالش کشیده و با فروپاشی نظمِ نظام وستفالی به‌سختی می‌توان تصوّر کرد که دوباره احیاء شود. نظم وستفالی البته صرفا در اروپا برقرار بود و در سرزمین‌های مستعمره امپراتوری‌های اروپایی معتبر نبود. در این مناطق، لشکرکشی‌های تسخیرگرانه با خشونتی افراطی و شورش‌هایی همراه با جنایت‌های گسترده، پی‌درپی جای یکدیگر را می‌گرفتند، تا آنکه از حدود میانهٔ قرن بیستم «جنگ‌های پارتیزانیِ ضدّاستعماری» موفقیت بزرگی به دست آوردند: زیرا از یک سو می‌توانستند از نظر لجستیکی از ساختارهای تقابلِ شرق و غرب بهره ببرند، و از سوی دیگر هزینه‌های حفظِ سلطۀ استعمارگران را آن‌قدر بالا ببرند که داشتنِ مستعمره دیگر صرفه نداشت. در پیِ شکل‌گیری «جنگ‌های نامتقارن» (Asymmetry)، اروپاییان یکی پس از دیگری از مستعمرات خود دست کشیدند. همچنین واردکردنِ عناصرِ جنگ داخلی به جنگِ دولت‌ها برای تضعیف حاکمیّتِ دشمن و یا کاربردِ حق تعیین سرنوشت توسط آمریکا علیه اتریش-مجارستان مرزِ درون/بیرون را فروریخت. از همین رو در نظمِ صلح پاریس ۱۹۱۹ بازگرداندنِ قواعدِ دوگانی و تقارن ممکن نشد—و نشانه‌های بسیاری هست که قصدِ جدیِ احیای وستفالی هم وجود نداشت. ویلسون در پی نظمی متفاوت بود که در آن برای آمریکا نقشِ «نگهبان» تصوّر می‌شد؛ هرچند پروژه در عمل شکست خورد و در خودِ طرح نیز میل به تداومِ سلطۀ سفیدپوستان در قالب‌های سلطۀ غیرمستقیم دیده می‌شد. با صرفِ شناساییِ حقوق بین‌المللی و عضویت در سازمان ملل در نظم ۱۹۴۵ نیز، نه نظمِ وستفالی جهانی شد و نه قدرتی پیدا شد که همه بازیگران مهم او را به عنوان «نگهبان» به رسمیّت بشناسند و یا بالقوه حاضر باشد با توجه به تکالیف و مسئولیت‌های چنین جایگاهی این نقش را بر عهده بگیرد، اگرچه در اُیفوریِ پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی و نظمِ دو‌قطبی (bipolar) جنگ سرد، مدّتی این توهّم حاکم شد که ایالات متّحده این نقش را در «پایان تاریخ» به عهده گرفته است، توهّمی که البته بیش از یک دهه دوام نیاورد. مسئله اصلی نظم جهانی در قرن بیست‌ویکم این است: اگر نظمِ آینده «بی‌نگهبان» باشد—زیرا نه بازیگران بر سرِ نگهبان توافق دارند و نه قدرتی آمادهٔ پذیرشِ این نقش است—نظم ناچار است با خودتنظیمی کار کند. اما نظمِ بی‌نگهبان به مفاهیمِ دقیق برای شناساییِ آرایش‌ها نیاز دارد؛ و در اینجا دوگانیِ متقارن مزیتی بزرگ است—به شرطِ آنکه پیش‌شرط‌هایش فراهم باشد. به احتمال زیاد، ترکیبِ دوگانی/تقارن/حاکمیّت فقط وقتی اثرِ نظم‌ساز دارد که به شمارِ محدودی از بازیگران محدود بماند: بازیگرانی که یکدیگر را تقریباً هم‌سنگ به رسمیّت بشناسند و چیزی شبیه «هیئت‌مدیرۀ پاسدارانِ نظم جهانی» تشکیل دهند. در «آنارشیِ جهانِ دولت‌ها»، ثبات این ترکیب دشوار است. در چنین نظمی، هر بازیگرِ مسلّط باید—بر پایۀ منابع و میزانِ درگیری‌اش—وزنِ ژئوپولیتیکی داشته باشد. دیگران ناگزیر در رده‌های دوم، سوم و چهارم قرار می‌گیرند: نه همان موقعیت‌های ممتاز را خواهند داشت و نه لازم است همان مسئولیت‌ها را بر دوش بکشند. اینجاست که نظمِ دوگانی، از یک ابزارِ مفهومی برای «نام‌گذاریِ وضعیت»، به مسئلۀ توزیعِ جایگاه و مسئولیت در نظمِ جهانیِ آینده تبدیل می‌شود.
0
15
درباره جنگ (میان‌پرده): دوگانی (binarity)، تقارن (Symmetry) و حاکمیّت (Sovereignty)؛ نگاهی به تجربه جنگ در اروپا و مفاهیم اساسی آن بخش دوم: تقارن اما دوگانی بدونِ تقارن (Symmetry) دوام نمی‌آورد. نظمِ دوگانی، در عین حال نظمی است مبتنی بر شناساییِ متقابلِ قدرت‌ها: نظمی که نه فقط حدّ میانی و وضعیت سوم را منتفی می‌کند، بلکه کسانی را نیز کنار می‌گذارد که به نظم تعلّق ندارند یا آن را به رسمیّت نمی‌شناسند. این بستنِ دایرۀ «خودی‌ها» به دفاع از نظم انگیزه می‌دهد. نظم، متقارن است: بازتابِ توانایی‌ها و ادعاهای خود در توانایی‌ها و ادعاهای دیگری. از این حیث، دوگانگی و تقارن یکدیگر را تقویت و تصدیق می‌کنند و سرشتی محافظه‌کارانه دارند؛ زیرا بر پیش‌فرض‌هایی تکیه می‌کنند که جهانی‌کردن‌شان دشوار است. این نظم در اروپا محدود ماند؛ هرچند آغازِ سازمان ملل را می‌توان تلاشی برای جهان‌شمول‌کردنِ آن دانست. اما پذیرشِ دولت‌هایی که در درونِ خود از پسِ اجرای انتظاراتِ نظمِ دوگانی برنمی‌آمدند، شکل‌هایی از جنگاوری که خشونت را برای تحمیل وفاداری به غیرنظامیان به کار می‌گرفت، و مهم‌تر از همه «گروگان‌گیریِ هسته‌ایِ غیرنظامیان» در جنگ سرد، بداهتِ دوگانگی را فرسود. نه لغو شد و نه منسوخ اعلام شد، اما وضوح و اعتبارش از میان رفت؛ و هم‌زمان تقارن نیز درونِ نظمِ دولت‌ها فرسایش یافت و ساختارهای نامتقارن فزونی گرفت. تجربۀ جنگ سی‌ساله اروپا با عزمِ راسخ برای جلوگیری از تکرارِ چنین جنگی نقطۀ عزیمتِ این نظم بود: نهادهای نگهبان (امپراتور و پاپ) طی یک قرن فرسوده شدند و با تمرکززدایی از قدرت زمینه برای صلح وستفالی تثبیت شد. جنگی که در آن جنگِ میان‌دولت‌ها با جنگ داخلی آمیخته شد، خشونت علیه غیرنظامیان عادی شد، ائتلاف‌ها مدام عوض شد و اغلب معلوم نبود دوست کیست و دشمن کیست. حتی جنگ بدون اعلانِ روشن پیش رفت، زیرا یک طرف از «مقاومت مشروع» می‌گفت و دیگری از «بازسازی نظم قانونی». تا وقتی شناساییِ متقابلِ طرفین جنگ ممکن نبود و جداییِ جنگ داخلی و جنگِ دولت‌ها پذیرفته نمی‌شد، جنگ پایان نمی‌یافت. مذاکراتِ مونستر و اسنابروک فقط برای «پایان دادن به جنگ به‌مثابه جنگ» نبود، بلکه برای ساختنِ نظمی تازه بود که در آینده مانعِ تکرارِ چنین جنگی شود. جنگ سی‌ساله، هم جنگِ مذهبی بود و هم جنگی بر سر قانون اساسیِ درونیِ دولت‌ها؛ هم جنگِ دولت‌سازیِ در حال تکوین بود و هم جنگِ هژمونیکِ اروپایی. این جنگْ تصوّراتِ پیشین از نظم را به‌طور قطعی بی‌اعتبار کرد، به‌گونه‌ای که دیگر ناگزیر بود مدل کاملاً تازه‌ای ساخته شود و نظمی متناسب با آن پدید آید. نخستین مطالبهٔ نظم جدید این بود که جنگ و صلح به‌عنوان دو حالتِ تجمیعِ امرِ سیاسی مرزبندی شوند و هر حد وسطی حذف گردد؛ هرچه مرزبندی دقیق‌تر، حقوقی‌کردنِ گذار آسان‌تر: اعلان جنگ/عقد صلح؛ بسیج/تسلیم؛ آتش‌بس/ازسرگیری. اما این مرزبندی پیش‌شرط داشت: ساختنِ دولت‌های نسبتاً بسته و یکپارچه، تا تمایزِ درون/بیرون ممکن شود و «امرِ سومی» جایی نداشته باشد. این نیز فقط وقتی شدنی بود که نزاعِ دینی—که دشمنیِ درون‌کشوری را به همبستگی‌های فراملّی می‌دوخت—فیصله یابد و مذهب از حیث سیاسی خنثی شود. در نهایت، بر بنیادِ همین دوگانگی می‌شد جنگ را نیز حقوقی‌ (ius in bello) کرد. الگوی این نظم تازه را هوگو گروتیوس در اثرِ خود De iure belli ac pacis libri tres (۱۶۲۵) طرح کرد؛ از همین رو او را پدرِ معنویِ نظم وستفالی می‌دانند. پیوندِ دوگانگی و حقوقی‌سازی در همان عنوانِ اثر آشکار است: «حقوقِ جنگ و صلح». میان جنگ و صلح امرِ سومی وجود ندارد و هر دو حالتِ امرِ سیاسی باید از منظر حقوقی «متقارن» شوند.
0
16
درباره جنگ (میان‌پرده): دوگانی (binarity)، تقارن (Symmetry) و حاکمیّت (Sovereignty)؛ نگاهی به تجربه جنگ در اروپا و مفاهیم اساسی آن - در سه بخش بخش نخست: دوگانی یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتِ نظم‌های بین‌المللی این است که در شناسایی و نام‌گذاریِ وضعیت، «وضوح» و «یک‌معنایی» ایجاد کنند. نمونهٔ کلاسیکِ آن این پرسش است که آیا یک دولت با دولت‌های دیگر در وضعیتِ جنگ است یا صلح. این مسئله به هیچ‌وجه بدیهی و ساده نیست؛ عنوانِ دوره‌سازِ «جنگ سرد» یا اصطلاحِ جدیدترِ «جنگ هیبریدی» که هر دو نامِ وضعیتی مبهم و نامعیّن‌اند، مثال بارز این وضع‌اند. پاسخِ روشن به این پرسش که «در جنگیم یا در صلح»، وقتی دشوارتر می‌شود که مرجعِ موردِ پذیرشِ همگان وجود نداشته باشد تا در مواقع ابهام به‌صورت الزام‌آور تعریف کند جنگ چیست و صلح چیست. این مرجع می‌تواند یک «نگهبان» در رأس باشد: قدرتی که در مواقع ابهام، جنگ و صلح را تعریف می‌کند و با تعریفِ نهایی، واقعیت را تعیین می‌کند. در اروپا این سازوکار—به‌درجاتی—تا پیش از اصلاح دینی کار می‌کرد. با شعله‌ور شدن جنگ‌های مذهبی، اروپا قطعه‌قطعه شد و به نظمی برابری‌طلب روآورد که در آن دیگر تعریفِ نهاییِ واحد در دسترس نبود. این بحران در جنگ سی‌ساله به اوج رسید. چند دهه «مصالحه‌های تعویقی» در مجامع امپراتوری کار را پیش می‌برد، اما ابهام‌ها بیشتر شد، تحریک‌گران از همین ابهام سود بردند، و جنگ پایان‌ناپذیر شد—از جمله چون زبانِ مفهومیِ قابل اعتماد برای تفاهم وجود نداشت. تنها در مذاکراتِ طولانیِ مونستر و اسنابروک بود که توفیق ساختن دستگاهی مفهومی حاصل شد که بدونِ «قدرتِ تعریف‌کنندۀ برتر»، تفاهم بر سر وضعیت را ممکن کند. در اینجا «یک‌معناییِ مفاهیم» جایِ «نگهبان غایب» را گرفت. این یک‌معنایی بر دوگانگی استوار بود: منطقِ «یا این/یا آن» و طردِ سومی (tertium non datur). بدین‌سان دوگانی (binarity) به بنیادِ مفهومیِ نظمِ وستفالی بدل شد: نظمی که می‌توانست بدون سَرور (حاکم) و نگهبان کار کند، چون تصمیم‌گیرندۀ نهایی را با یک‌معناییِ مفاهیم جایگزین می‌کرد. این اندیشه تازه نبود. سیسرون نیز گفته بود: inter pacem et bellum nihil medium intersit—میان جنگ و صلح چیزِ میانه‌ای نباید باشد. وجهِ «نباید» در این فرمول مهم است: یک‌معناییِ جنگ و صلح در جهان یافت نمی‌شود؛ باید بنیاد گذاشته شود. هابز همین وضعیتِ پیشا-دوگانی را «وضع طبیعی» نامید: وقتی نمی‌دانی دیگری دوست است یا دشمن، معقول است چنان رفتار کنی که گویی هر دیگری دشمن است؛ آمادگی دائمی برای جنگ و خشونتِ پیش‌دستانه قاعده می‌شود. درونِ دولت می‌توان با نصبِ حاکمِ صاحب‌حاکمیّت از وضع طبیعی بیرون رفت؛ اما میانِ دولت‌ها—چون حاکمی در کار نیست—وضع طبیعی استمرار دارد. پذیرشِ قواعدِ دوگانی جایگزینِ کاملِ حاکم جهانی غایب نیست، اما پیامدهای فقدانِ او را محدود می‌کند: اگر فقط دو «حالت» وجود داشته باشد—جنگ یا صلح—جهت‌یابی ممکن می‌شود. اما این نظم خودبه‌خود پدید نمی‌آید؛ باید «تأسیس» و سپس دفاع شود. بازیگرانِ اصلی باید در معاهدات بر «یا/یا» توافق کنند و آماده باشند آن را در برابر اخلال‌گران اجرا کنند. اخلال‌گر کسی است که از حدّ وسط بهره‌برداری می‌کند و علیه نظمِ دوگانی عمل می‌کند. از همین رو نظم دوگانی همواره باید بازتولید شود و این بازتولید تا وقتی ممکن است که حاکمانِ به‌رسمیّت‌شناخته‌شده از دوامِ آن سود ببرند و حاضر باشند هزینه دهند. نظم دوگانی فقط جنگ/صلح نیست. اصلِ طردِ سومی به سراسر نظم سرایت می‌کند: درون/بیرون؛ تقسیمِ صلاحیّت‌ها میان نهادها (پلیس/ارتش؛ اطلاعات داخلی/خارجی)؛ جنگِ دولت‌ها/جنگ داخلی؛ و در خودِ جنگ، نیروی نظامی/غیرنظامی. حقوقِ جنگ (ius in bello) بر همین تمایزِ آخر بنا می‌شود، زیرا فقط با آن، قتل‌عامِ بی‌دفاعان ممنوع می‌شود؛ خشونت علیه غیرنظامیان «جنایت جنگی» نام می‌گیرد و حمایتِ طرفِ پیروز از کسانی که در نبرد مشارکت ندارند معنا پیدا می‌کند. هرجا حالت «میانی» وارد شود، نظم ترک می‌خورد. تنها نظمِ دوگانی است که امکان می‌دهد برای گذار از یکی به دیگری—از جنگ به صلح یا برعکس—قواعد حقوقی وضع و الزام‌آور شود؛ قواعدی که در آنها خودِ «نظم» آشکار می‌شود: اعلان جنگ یا عقدِ صلح؛ بسیج یا تسلیم؛ آتش‌بس یا ازسرگیریِ نبرد. از همین روست که تعبیرِ «نیمه‌نظامی/semi-combatants» در توجیه بمباران‌های ۱۹۴۳–۱۹۴۵—تعبیر مایکل والزر در Just and Unjust Wars—عملاً سوراخ‌کردنِ هنجاریِ نظمِ دوگانی است: امر سومی وارد می‌شود و سازوکارِ تمایز را از درون می‌شکند.
0
17
فکر نمی‌کنید وقتی خواستار بمباران اتمی ایران‌ به عنوان راه‌حل نهایی و قتل‌عام میلیونی‌ ایرانیان‌اند، فراخوان ژانویه/دی‌ماه په
فکر نمی‌کنید وقتی خواستار بمباران اتمی ایران‌ به عنوان راه‌حل نهایی و قتل‌عام میلیونی‌ ایرانیان‌اند، فراخوان ژانویه/دی‌ماه پهلوی و کشتار بی‌سابقهٔ آن نیز حداقل می‌تواند بخشی از پروژهٔ جنایت جنگی اخیر با عاملیّت بیگانه باشد؟! به هر حال عادی‌سازی بمباران اتمی ایران هم که از خیلی وقت پیش در رسانه‌های عبری دولت یهود مطرح شده بود، به رسانه‌های فارسی آن که خرجش را سعودی می‌دهد، نیز راه یافت. Pahlavitardها به زودی در خیابان‌های سراسر جهان: Nuke them جالب است که هر Nobody اگر در یکی از شبکه‌های اجتماعی تبلیغ «بمباران اتمی اسرائیل» را بکند، بلافاصله حسابش پاک می‌شود و برای تبلیغ جنایت جنگی تحت تعقیب قرار گرفته و تا قرار دادگاه بازداشت می‌شود. در این مورد ایکس فقط کامنتی از کاربران را ضمیمه کرده که «از نظر آن کاربران می‌تواند برای بقیه جالب توجه باشد.»
0
18
دربارهٔ جنگ ۸: زمین و دریا؛ مکانمندیِ نظم، بی‌مکان شدن نظم و نظمِ فضای بزرگ بخش هفتم اگر اندیشۀ اشمیت را خلاصه کنیم، تنها جنگ زمینی قادر است تمایز روشنی میان جنگ و صلح برقرار کند؛ در حالی که جنگ دریایی (یا جنگِ قدرتِ دریایی)—به‌ویژه با ابزار محوریِ محاصرۀ تجاری و تحریم—این تمایز را مخدوش می‌کند. بویژه وقتی تحریم‌ها برای مهندسی رفتار سیاسی مردم و حکومت‌ها به کار می‌روند. از این منظر، تحریم‌ها—اگر همراهِ جنگِ نظامی نباشند—شکلی از آن چیزی‌اند که امروز «جنگ هیبریدی» نامیده می‌شود: شیوه‌ای برای تحمیلِ اراده که نه با انرژی جنبشیِ گلوله و بمب، بلکه با ابزارهایی دیگر همان هدفِ خشونتِ جنگی را دنبال می‌کند—تحمیلِ اراده—با این تفاوتِ سیاسیِ بنیادین که خود را «جنگ» نشان نمی‌دهد. معمولاً حمله به سامانه‌های ارتباطی و مدیریتیِ یک دولت را جنگ هیبریدی می‌دانند؛ اما می‌توان تحریم‌های اقتصادی علیه اقتصاد یک کشور را نیز در شمار آن آورد. از نگاه «غربی» اینها اقداماتی پایین‌تر از آستانۀ جنگ‌اند؛ اما از نگاهِ تحریم‌شدگان، این جنگ است—هرچند با هواپیمای بمب‌افکن و تانک پیش نرود. اینجا می‌توان این گفتۀ لاوروف را فهمید که غرب می‌خواهد با تحریم‌ها «روسیه را نابود کند». ملاحظات اشمیت تنها برای فهمِ ادراکِ روسی از منازعات مربوط به جنگ اوکرایین اهمیت ندارد، بلکه به‌طور کلی برای مسئلهٔ «قابل تمایزبودنِ جنگ و صلح» نیز مهم است. قدرت‌های پیروزِ غرب پس از جنگ جهانی اول آماده و مایل به اشغالِ [آلمان] نبودند، زیرا در آن صورت مطابق مقرّرات لاهه مسئولِ تأمینِ نیازهای جمعیّتِ آن کشور می‌شدند—جنبه‌ای از حقوق جنگ که در توصیف اشمیت از جنگ زمینی نقش محوری دارد. در عوض، آنها محاصره را پس از پایان جنگ نیز ادامه دادند، به‌عنوان ابزار فشار در مذاکرات ورسای؛ و بدین‌سان جنگ و صلح دیگر پدیده‌هایی روشن و جدا از هم نبودند، بلکه صلح بیشتر شبیه یک عملیات پلیسیِ پایدار می‌شد—هر دو هرچه بیشتر بی‌مرز و بی‌چهره، در هم می‌لغزیدند و بر هم می‌افتادند. در دوره کنونی از یک سو، تصوّرِ «صلح» هرچه سخت‌گیرانه‌تر و پرمطالبه‌تر شده است، زیرا بیش از پیش با الزام‌های عدالت‌طلبانه درهم تنیده شده است. از سوی دیگر، تعریفِ «جنگ» هرچه مبهم‌تر و سوراخ‌تر شده، تا جایی که وضعیتی پدید آمده است که در آن غرب تقریباً همیشه در نقشِ «قدرتِ صلح» ظاهر می‌شود—حتی هنگامی که برای تحمیلِ صلح در منطقه‌ای جنگ به راه می‌اندازد—در حالی که بازیگرانِ غیرغربی به‌عنوان کسانی تصویر می‌شوند که پیوسته برای پیشبرد اهداف خود به زورِ نظامی متوسّل می‌شوند. در عمل، نظمی پدید آمده است که در آن یک طرف مقاصدش را با قدرت اقتصادی و نظامی پی می‌گیرد—چون ثروت و کنترلِ تجارت جهانی را در اختیار دارد—و طرفِ کم‌توان‌تر، که نمی‌تواند هم‌پای آن رقابت کند، اگر بخواهد در برابر دستورات «غرب» مقاومت کند به تروریسم متهم می‌شود؛ و یا آنهایی که قدرت نظامی زیاد اما قدرت اقتصادی کم دارند به جنگ متوسّل می‌شوند تا نا-نظم موجود را بلرزانند. آنها چندان اعتنایی به «صلحِ غربی» با قواعد و ارزش‌ها و هنجارهایش ندارد و در آن—با تغییری در جملهٔ کلاوزه‌ویتس—فقط «ادامۀ جنگ با ابزارهای صلح» را می‌بینند. راه‌حل اشمیت در برابر سلطۀ یونورسال دریا «برقراری مجدد نظمِ فضاهای بزرگ» بود.
0
19
دربارهٔ جنگ ۸: زمین و دریا؛ مکانمندیِ نظم، بی‌مکان شدن نظم و نظمِ فضای بزرگ بخش ششم کلیدِ به رسمیّت شناختنِ «دشمنِ هم‌تراز» همان به رسمیّت شناختنِ یک بازیگر دولتی به‌عنوان «قدرت بزرگ» است—و این به رسمیّت شناختن تنها از سوی قدرت‌های بزرگِ دیگر صورت می‌گیرد. اما در جهان یونی‌پولاری که یونیورسالیسم بر آن مسلّط است، از نظر اشمیت دیگر قدرت‌های بزرگ به رسمیّت شناخته نمی‌شوند. می‌توان این را به وضع کنونی هم تعمیم داد: روسیه خود را به عنوان قدرت بزرگ به رسمیّت شناخته‌شده نمی‌بیند، و جنگ اوکرایین را به عنوان «نبردی برای کسبِ شناسایی» آغاز می‌کند. در این نقطه، اشمیت بدبینیِ خود را آشکار می‌کند و توضیح می‌دهد چرا بسیاری از حقوقدانان بین‌الملل آنچه او «راهی به سوی بی‌نظمی» می‌خوانَد را پیشرفتِ بزرگِ نظم جهانی دانسته‌اند: به زعم او، «آموزهٔ حقوق بین‌الملل اروپایی در اواخر قرن نوزدهم آگاهی از ساختارِ فضاییِ نظمِ پیشینِ خود را از دست داد.» حقوقدانان بین‌الملل ‌یونیورسال‌کردنِ قواعدی را که به اروپا مربوط و در آن «مکانمند» شده بود، نوعی ارتقاء به اعتبارِ جهانی پنداشتند و «برداشته‌شدنِ اروپا از مرکزِ حقوقیِ زمین را ارتقای اروپا به این مرکز تلقی کردند.» نظم فضاییِ اروپا از میان رفت، بی‌آنکه جایگزینی پیدا شود. اشمیت دربارهٔ آرایش‌های پس از جنگ جهانی اوّل—به‌ویژه نظم صلح پاریس—می‌نویسد: «آنچه جایگزین شد نه یک “سیستم” دولت‌ها، بلکه درهم‌بودنِ بی‌فضا و بی‌سیستمِ روابطِ واقعی بود: همزیستی و همپوشانیِ نامنظم و بدونِ ‌ارتباطِ فضایی و فکریِ بیش از پنجاه دولتِ ناهمگونِ ظاهراً هم‌حقوق و ذی‌حاکم و متعلّقات پراکندۀ آنان؛ آشوبی بی‌ساختار که دیگر توانِ مهارِ مشترکِ جنگ را نداشت و حتی مفهومِ ‘تمدّن’ نیز به‌عنوان جوهرِ همگنیِ حداقلی در آن اعتبار نمی‌یافت.» به گفتۀ اشمیت، «بی‌جاییِ نظم» تحت سیطرۀ یونیورسالیسم موجب شد که تصوّرات اقتصادی جایِ ایده‌های سیاسیِ نظم را بگیرند: «تجارت آزادِ جهانی و بازار جهانیِ آزاد با آزادیِ جابه‌جاییِ طلا، سرمایه و کار». نظام‌های تعرفۀ حمایتی فرو ریخت، هرگونه حمایت‌گرایی اقتصادی خوار شمرده شد و بدین‌سان توانِ خودحفاظتیِ دولت‌ها روزبه‌روز تضعیف گردید. آنچه اشمیت با لحنی آکنده از تحقیر می‌نویسد، از بسیاری جهات شبیه ایده‌ای است که اروپاییان در دو سه دهۀ گذشته به‌عنوان «نظم جهانی» تبلیغ کرده‌اند: اینکه درهم‌تنیدگی اقتصادی می‌تواند ابتدا صلحی اروپایی و سپس صلحی جهانی بسازد. اما از نظر اشمیت، چنین نظمی چیزی نیست جز پیروزی نهاییِ تصوّرات برآمده از دریا بر اندیشه‌های برخاسته از زمین. «در جایگاهِ مسلّطِ انگلستان و در منافعش در تجارت آزادِ جهانی و رفت‌وآمد آزادِ دریایی، تضمینی نیرومند برای چنین تصویری از جهان نهفته بود.» بدین‌ترتیب، هنجارهای یونیورسالیسم و سلطۀ جهانیِ انگلستان یکدیگر را تقویت می‌کردند؛ و افزون بر زیان اقتصادیِ قدرت‌های زمینی، این هم بر آنها تحمیل می‌شد که هرگاه از منافع خود دفاع کنند، یونیورسالیسمِ ارزش‌ها و هنجارها آنها را «در موضعِ خطا» می‌نشاند. اشمیت می‌گوید این امر پیامدهایی عمیق برای جنگ‌ورزی داشت، زیرا جنگ دریایی «به مراتب بیش از» جنگ زمینی عناصر «جنگِ نابودگرِ محض» را در خود دارد. او دریافت که جنگ هوایی نیز—برخلاف امیدِ بیش از یک دهه پیش‌ترش—نه به نظمِ حقوقیِ تازه‌ای بر پایۀ فضاهای بزرگ، بلکه به جهانی‌شدنِ جنگِ دریایی ختم می‌شود: «جنگ هواییِ مستقل، پیوند میان قدرتِ اعمالِ خشونت و جمعیّتِ آسیب‌پذیر از خشونت را به مراتب بیش از محاصرۀ جنگ دریایی از هم می‌گسلد.»
0
20
دربارهٔ جنگ ۸: زمین و دریا؛ مکانمندیِ نظم، بی‌مکان شدن نظم و نظمِ فضای بزرگ بخش پنجم در سال ۱۹۴۲، هنگام نگارشِ «زمین و دریا»، اشمیت هنوز تا حدی خوش‌بین بود که فرسایشِ تضّادِ ساختاردهندۀ «نظم جهانی» میان زمین و دریا—که در جنگ جهانی اول نیروی نظم‌بخشیِ خود را از دست داده بود—با ورود هواپیما به‌عنوان «سلاحِ فضایی» تازه، به روندی خواهد انجامید که نوموس جدیدی برای زمین پدید آورد. با نیروی هوایی، «تقسیمِ دریا و زمین —که بر آن پیوندِ پیشینِ سیادت دریایی و سیادت جهانی بنا شده بود—» اهمیّتش را از دست می‌دهد. «پایهٔ تصرّفِ دریاییِ بریتانیا و در نتیجه نوموس پیشینِ زمین از میان می‌رود.» اما این برای اشمیت آن زمان به معنای فقدانِ هر نوموسِ جدید نبود: «نوموس قدیم از میان می‌رود و با آن یک نظامِ کامل از معیارها، هنجارها و مناسبات نیز. اما آنچه می‌آید، صرفاً بی‌حدّ و مرزی یا فقدان هر گونه نوموس نیست. در جدالِ نیروهای کهنه و نو، معیارهای عادلانه پدید می‌آیند و تناسب‌های معنادار شکل می‌گیرند.» این نگاه امیدوارانه به امرِ نو در مقاله بلند «نظمِ فضایِ بزرگِ حقوقِ بین‌المللِ » (۱۹۳۸) نیز دیده می‌شود؛ جایی که اشمیت در چرخشی تند علیه یونیورسالیسم که آن را با حقوق بین‌المللِ بریتانیاییِ دریامحور مرتبط می‌دانست، «مکانمندی» تازه‌ای برای نوموس پیشنهاد کرد: مکانمندی در «فضاهای بزرگ». در همان نوشته، او نظمِ زمین‌پایۀ دولت‌ها را نیز کنار گذاشت و دوامش را وابسته به «قدرت‌های بی‌طرفِ به‌قدر کافی نیرومند» دانست—در حالی که تصریح می‌کرد در جنگ جهانی اول (۱۹۱۷/۱۸) «دیگر بی‌طرفانِ نیرومند وجود نداشتند» و از همین رو نظمِ حقوق بین‌المللِ پیشین فروپاشید. اشمیت فروپاشیِ حقوق بین‌الملل اروپایی را به یونیورسالیسمِ بریتانیایی و آمریکایی (و یهودی) نسبت می‌دهد؛ یعنی دیگر آن کنش متقابل زمین/دریا که او برای قرن نوزدهم توصیف کرده بود وجود نداشت و نگاهِ دریایی بر نگاهِ زمینی غلبه کرد. دریا زمین را با اصولِ خود بلعید. اشمیت در مقاله ۱۹۳۸، به جای نوموسِ پیشینِ حقوق بین‌الملل ایدهٔ «رایش/امپراتوری» را به‌عنوان حاملِ «نظمِ فضای بزرگ» می‌نشاند؛ نظمی که در آن «قدرت‌های بیگانه با فضا» حق مداخله ندارند. مفهوم «فضای بزرگ» را اشمیت از کارل ریتر (۱۷۷۹-۱۸۵۹) بنیانگذار علم مدرن جغرافی می‌گیرد که در کتاب «جهان ایرانی» برای نخستین بار از این مفهوم برای توضیح رابطه بین طبیعت و تاریخ در زمین‌شناسی و جغرافیای تطبیقی استفاده می‌کند. اشمیت می‌نویسد: «همین که فضاهای بزرگِ حقوق بین‌الملل با منعِ مداخلهٔ قدرت‌های بیرون از فضا به رسمیّت شناخته شوند و خورشیدِ مفهومِ رایش طلوع کند، همزیستیِ قابل تفکیک در زمینی معنادار تقسیم‌شده قابل تصوّر می‌شود و تضادِ عدمِ مداخله می‌تواند در حقوق بین‌الملل جدید نقشِ نظم‌بخش خود را بگستراند.» اما ایدۀ رایش درگیرِ نبرد است و باید در برابر یونیورسالیسمِ لیبرالیستی و کمونیستی خود را تثبیت کند. او آرایش‌های سیاسیِ مشخص را در موقعیت ژئوپولیتیکیِ «میانیِ آلمان» می‌دید: «رایش آلمان در میانهٔ اروپا، میان یونیورسالیسمِ غربِ لیبرال‌دموکرات و همانندسازِ ملّت‌ها، و یونیورسالیسمِ شرقِ بلشویکی و جهانْ‌انقلابی» قرار دارد و باید «در هر دو جبهه، از قداستِ نظم حیاتی غیریونیورسال» دفاع کند. می‌توان این را «مأموریت رایش» دانست که اشمیت برای آلمان ترسیم می‌کرد. در ۱۹۵۰، هنگام انتشار «نوموسِ زمین»، «رایش» به ویرانه تبدیل شده بود و دیگر موقعیت میانیِ اروپا در برابر یونیورسالیسمِ لیبرال‌دموکرات و کمونیستی از نظر سیاسی تصوّرپذیر نبود. از این رو، جست‌وجو برای مکانمندی تازهٔ نظم و ایدۀ «قدرتِ کاتخونیک» نیز برای اشمیت بی‌موضوع شد و در نوموسِ زمین از «جنگ مهار‌شده» به‌ عنوان نتیجهٔ دولتی‌سازیِ همه‌جانبهٔ جنگ، فقط در مقامِ نگریستن به گذشته‌ و اثرِ آن در تثبیتِ نظم—که به نظر او زمانی وجود داشت—یاد می‌شود. نظمی که نقشِ تثبیت و جلوگیری از گسست و فروپاشی داشت دیگر ناپدید شده است: «ماهیتِ حقوق بین‌الملل اروپایی مهارِ جنگ بود. ماهیّتِ چنین جنگ‌هایی سنجشِ نیروها در فضایی مهار‌شده و در برابر شاهدان بود. چنین جنگ‌هایی ضدِّ بی‌نظمی‌اند. در آنها عالی‌ترین صورتِ نظمی نهفته است که توانِ انسانی قادر به آن است. […] حذف یا پرهیز از جنگِ نابودگر فقط زمانی ممکن است که صورتی برای سنجشِ نیروها یافته شود. و این نیز فقط زمانی ممکن است که خصم به‌عنوان دشمنی هم‌تراز، به‌عنوان justus hostis، به رسمیّت شناخته شود.»
0