647
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
+130 днів
Архів дописів
من
حالام که خوب باشد
به سبزه
سبزیاش را میدهم
و به آسمان سپید
آبیاش را
و طلا را وقفِ خورشید میکنم.
با این وجود در زمستانیترین حالتها
باز هم میتوانم
رنگ را تحریم کنم
و گل را منع کنم از بودن.
: #سیلویا_پلات [ Sylvia Plath | آمریکا، ۱۹۶۳-۱۹۳۲ ]
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
.
آه، باران
ریشه در اعماقِ اقیانوس دارد، شاید!
این گیسو پریشان کرده
بیدِ وحشی باران
یا، نه، دریاییست گویی،
واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.
آه،
باران،
ای امیدِ جانِ بیداران!
بر پلیدیها
-که ما عمریست در گرداب آن غرقیم-
آیا، چیره خواهی شد؟
#فریدون_مشیری
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
انگلیسیها یه ضربالمثل دارند که میگه :
به مردی که سیگار نمیکشه و عرق نمیخوره اعتماد نکن .
البته سیگار و عرق چیز خوبی نیست
این رو انگلیسیها هم میفهمند .
اما منظور اینه که مردی که پنچریهای کوچیک نداره
شاید یه پنچری بزرگ داشته باشه ...
🎬 آذر ، شهدخت ، پرویز و دیگران
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
نمیشه انکار کرد که زندگی زبر و خشن و گاهی هم حال بهمزنه،
اما لذتهایی هست که باهاشون میتونیم زندگی رو لطیف کنیم، اهلی کنیم، خوشایند کنیم، باید لذتهای زندگی رو بچشیم، هر چی میخواد باشه؛
عشق، هنر، ورزش، حتی جنگیدن و پیروز شدن، بعدا میتونیم درباره مسخره بودن یا نبودن زندگی صحبت کنیم.
فکرش رو بکن تو هفتاد یا هشتاد سالگی لذتی رو تجربه کنی و بعد با خودت بگی:
اَه لعنتی چرا من این رو تا الان تجربه نکرده بودم!
📕 قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
حرفی از تنهاییام نزدم
یک مُرده
چگونه میتواند بگوید مُرده است؟
مرا ببخش
من آدمی هستم کاملاً طبیعی
کاملاً خالی
عمر عشق هایم کوتاه است
و چنان روشنفکرم
که خجالت میکشم این ظرفهای حلوا را
بین همسایگانم قسمت کنم
تو هم که یک چمدان بیشتر نبودی
یک پرنده وقتی بو میبَرد
که یک رهگذر
نیتش سنگ انداختن است
فوراً پَر میزند
چه غریزهای داشتی تو
که پیش از آن که بگویم قلابت گلویم را میخراشد
رفتی
عکسی چیزی از خودت بفرست
هوا برای نفس کشیدن میخواهم
و سعی میکنم خیابانی باشم
خیلی طولانی
خیلی خلوت
کسی جذامی است که از بدن کم شده باشد
من از روح کم شدهام
مرا ببخش
و اگر به من فکر میکنی
خودت را ادامه بده
این باران هم
اگر میدانست که باران یعنی چه؟
حتماً
تا ابد
میبارید
#حسین_صفا
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
انسانِ بشكوهيده پند نمی پذيرد
در صداش می ميرد
و لهجه های تباه
بر پوست آهو
از شرم بر می خيزد.
#هوشنگ_آزادی_ور
مجله فردوسی ۱۳۴۵
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
در فروبسته ترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم:
هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست!
بیستون را یاد آور،
دستهایت را بسپار به کار،
کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی که به هم پیوسته است!
#فریدون_مشیری
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
.
مثل یک ریسهی بلند که می تواند به مرور پر از گرههای کور و درهم تنیده باشد، همیشه عمیق شدن هم جوابگو نیست. گاهی همینکه کنار ساحل نشسته باشی و در همان سطح پوستین، آب دریا اطراف تو را به نرمی احاطه کند، آنهم بدون ترسِ از غرق شدن، بسیار دلچسبتر است.
سه صفحه و نیم برایت نوشتم. سعی کردم تمام جزییات شگرف و زیبایی که از تو میشناختم را روی کاغذ بیاورم و از پیچیدگی دست نوشتهام به نحو اعلأ برای بودنت بهرهمند شوم. مشکل اما همان گرههای کور بود. به خط پنجم که رسیدم، خط یک را گم کرده بودم. انگار که بخشی از خصوصیات زیبایت در گذشته جا مانده باشد. همین اِشکال در سطرهای بعد هم بود...!
در آخرین جمله ها، صفحات قبلتر محو شده بود. گویی بخش بیشتری از تو...
خط زدم و تنها به یک جملهی کوتاه بسنده کردم:
«تو ضرروت منی»
#پاره_نوشت_ها
#حمید_جدیدی
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ «سلوچ» است و دستهای به گل آلودهی تو که دیواری را سفید میکنند. عشق، خود «مرگان» است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق میجنباند. و گاه به درد در چاهیت فرومیکشد.
#محمود_دولت_آبادی
جای خالی سلوچ
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ «سلوچ» است و دستهای به گل آلودهی تو که دیواری را سفید میکنند. عشق، خود «مرگان» است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق میجنباند. و گاه به درد در چاهیت فرومیکشد.
#محمود_دولت_آبادی
جای خالی سلوچ
@asheghanمنبع : مجله #فیلم_امروز شماره ۵۸ دی ماه سال ۱۴۰۴
عشق در آثار ناصر تقوایی
✍ #حمید_رستمی
بخش سوم
5⃣ در "ای ایران" از عشقهای مرسوم و انسانی خبری نیست و بیشتر عشق به هنر، فرهنگ و وطن به نمایش گذاشته میشود و آقای سرودی به عنوان نماینده قشر فرهنگی جامعه که تمام مهر و علاقهاش را در ویولنی خلاصه کرده است که به هنگام شکسته شدنش توسط یک سرباز به یک فروپاشی کامل جسمی و روحی می رسد و از درون خرد و خمیر میشود و التماس میکند که نشکندش! در حالی که حتی نشستن بر روی صندلی "تمشیت" و ضرب و شتم فیزیکی اش توسط گروهبان مکوندی تا این حد متاثر نشده بود. او خادم فرهنگ است و شبانه روزش به آموزش شعر و سرود به دانش آموزان سپری میشود و درس آزادگی دادن و در مقابل ظلم و جور ایستادن! او تمام ثروتش همان ویولون است و صدایی منحصر بفرد که استعدادی خدادادی ست و پایمردی اش که بالاخره ثمره میدهد و موفق می شود که نسل جدید جامعه را برای مقابله با قدرت زورگوی حاکم متحد کند و کاری کند که حتی پسر گروهبان مکوندی هم بر علیه پدر شوریده و او را تنها گذاشته و پرچمدار مخالفان باشد.
6⃣ در "ناخدا خورشید" عشق به دریا و مفهوم خانواده و لنجی که مایه ارتزاق است و ناخدایی که معتقد است تا زمانی که زن و بچه "خواجه ماجد" در آن جزیره ساکن هستند و نان میخورند باید زن و بچه او هم نان بخورند و همین عشق و علاقه به خانواده باعث میشود که کوتاه نیاید و زیر بار حرف زور نرود و از هر کاری برای ارتزاق زن و بچهاش ابا نداشته باشد، حتی قاچاق انسان! در ناخدا خورشید با یک علاقه و عشق تمام مردانه هم از طرف "ملول" نسبت به ناخدا مواجهیم که علی رغم بیمحلی های ناخدا و حتی کتک زدنش، او را تنها نمیگذارد و در خطرناکترین سفرش مخفیانه سوار لنج میشود و سر بزنگاه از ناخدا حمایت میکند و آخر سر، جانش را هم در راه رفاقت از دست می دهد. رفاقتی که در دنیای امروز نمونه آن کمتر یافت میشود و شاید اصلاً وجود نداشته باشد و باید در همان قصهها به دنبالش بگردیم.
7⃣ در "کاغذ بی خط" عشق به شکل مدرن و روزمرگیهای یک زوج شهری نشان داده میشود که با دو فرزند خود به ظاهر خوشبخت هستند و صمیمی اما در درون دور از هم و غریبه و اسیر یک زندگی خسته کننده و ملال آور و زنی که برای فرار از روزمرگیها هم که شده کلاسهای داستان نویسی را به عنوان گریزگاهی برای بازیابی نشاط و شور زندگی مییابد. اینجا عشق نه دچار مرگ میشود و نه شکوفا و کماکان بین زمین و آسمان معلق است چرا که زندگی مدرن امروز تعلیق میان خیال و واقعیت است.
دیوار سفید
ساده
خداحافظی کنیم
به کنار
دیوار سفید
برویم
که سایههای ما
روی دیوار سفید
بیفتد
ما
خیلی هم جوان
نبودیم
الان
گیسوانش را
به یاد ندارم
که مرطوب بود
و یا
بوی کُندر داشت
ما
دیگر عقاید گذشته
را
فراموش کرده بودیم
گاهی
در آفتاب
کنار دیوار سفید میرفت
من سایهاش را
روی دیوار سفید
دوست داشتم
میخواستم
از کنار دیوار سفید
بهسوی کاغذهای سفید
بروم
که چهرهاش را
روی کاغذهای سفید
بنویسم.
#احمدرضا_احمدی
📘روزی که ما سوار قطار شدیم:هوا ابری بود،دفترهای سالخوردگی، دفتر ششم، چاپ اول ،تهران،نشر چشمه، ۱۳۸۹
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
Repost from حمید رستمی
منبع : مجله #فیلم_امروز شماره ۵۸ دی ماه سال ۱۴۰۴
عشق در آثار ناصر تقوایی
✍ #حمید_رستمی
بخش سوم
5⃣ در "ای ایران" از عشقهای مرسوم و انسانی خبری نیست و بیشتر عشق به هنر، فرهنگ و وطن به نمایش گذاشته میشود و آقای سرودی به عنوان نماینده قشر فرهنگی جامعه که تمام مهر و علاقهاش را در ویولنی خلاصه کرده است که به هنگام شکسته شدنش توسط یک سرباز به یک فروپاشی کامل جسمی و روحی می رسد و از درون خرد و خمیر میشود و التماس میکند که نشکندش! در حالی که حتی نشستن بر روی صندلی "تمشیت" و ضرب و شتم فیزیکی اش توسط گروهبان مکوندی تا این حد متاثر نشده بود. او خادم فرهنگ است و شبانه روزش به آموزش شعر و سرود به دانش آموزان سپری میشود و درس آزادگی دادن و در مقابل ظلم و جور ایستادن! او تمام ثروتش همان ویولون است و صدایی منحصر بفرد که استعدادی خدادادی ست و پایمردی اش که بالاخره ثمره میدهد و موفق می شود که نسل جدید جامعه را برای مقابله با قدرت زورگوی حاکم متحد کند و کاری کند که حتی پسر گروهبان مکوندی هم بر علیه پدر شوریده و او را تنها گذاشته و پرچمدار مخالفان باشد.
6⃣ در "ناخدا خورشید" عشق به دریا و مفهوم خانواده و لنجی که مایه ارتزاق است و ناخدایی که معتقد است تا زمانی که زن و بچه "خواجه ماجد" در آن جزیره ساکن هستند و نان میخورند باید زن و بچه او هم نان بخورند و همین عشق و علاقه به خانواده باعث میشود که کوتاه نیاید و زیر بار حرف زور نرود و از هر کاری برای ارتزاق زن و بچهاش ابا نداشته باشد، حتی قاچاق انسان! در ناخدا خورشید با یک علاقه و عشق تمام مردانه هم از طرف "ملول" نسبت به ناخدا مواجهیم که علی رغم بیمحلی های ناخدا و حتی کتک زدنش، او را تنها نمیگذارد و در خطرناکترین سفرش مخفیانه سوار لنج میشود و سر بزنگاه از ناخدا حمایت میکند و آخر سر، جانش را هم در راه رفاقت از دست می دهد. رفاقتی که در دنیای امروز نمونه آن کمتر یافت میشود و شاید اصلاً وجود نداشته باشد و باید در همان قصهها به دنبالش بگردیم.
7⃣ در "کاغذ بی خط" عشق به شکل مدرن و روزمرگیهای یک زوج شهری نشان داده میشود که با دو فرزند خود به ظاهر خوشبخت هستند و صمیمی اما در درون دور از هم و غریبه و اسیر یک زندگی خسته کننده و ملال آور و زنی که برای فرار از روزمرگیها هم که شده کلاسهای داستان نویسی را به عنوان گریزگاهی برای بازیابی نشاط و شور زندگی مییابد. اینجا عشق نه دچار مرگ میشود و نه شکوفا و کماکان بین زمین و آسمان معلق است چرا که زندگی مدرن امروز تعلیق میان خیال و واقعیت است.
کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻
@hamid_rostami_1354
Repost from حمید رستمی
منبع: مجله #فیلم_امروز شماره ۵۸ دی ماه سال ۱۴۰۴
من از کجا ، عشق از کجا؟
✍ #حمید_رستمی
بخش دوم
زمانه یی که در آن عشق و عاشقی تغییر کرده و ازدواج قاتل آن احساس و میل با هم بودن است پایانی بر شوریده گی ها، شور و حال و خلود. چرا که به گفته نراقی همه چیز بعد از ازدواج با "احترامات فائقه" انجام میپذیرد و شکلی رسمی به خود می گیرد. حتی پایان خونین و مرگ خودخواسته و تراژیک یکی از دختران خیلی بیشتر از آنکه ناشی از عشق و علاقه شدید باشد به خاطر پوچ انگاری زندگی و حسادتی است که نسبت به دوست پسرش دارد و خیانت آشکار و بدون پرده پوشی دوست پسرش و شرایط از هم گسیخته محیط او را از زندگی و زمانه سیر کرده و به مرگش ختم میشود و خواهر دیگر هم با تمام تلاشی که برای اثبات مدرن بودن و گریز از سنتها دارد بعد از حامله شدن وقتی پیشنهاد ازدواج دریافت میکند از شدت خوشحالی رقص و پایکوبی به راه میاندازد در حالی که مطمئن است خیلی زود زندگی خانوادگی اش چنان سرد، بیروح و کسل کننده خواهد شد که شاید همان طفل جنینی تنها ریسمان پیوند دهندهشان باشد و چیزی شبیه زندگی سرهنگ و منیژه در انتظارشان خواهد بود که صرفاً جهت رفع نیازهای روزمره زیر یک سقف رفتهاند و منیژه خیلی بیشتر از آنکه همسر سرهنگ باشد برایش مادرانگی میکند و چون پرستاری تیماردارش است. نه از زیبایی و جوانی اش بهره یی می برد نه از کنار همسر بودن لذتی!
3⃣ در فیلم "نفرین" زوجی مشابه زوج سرهنگ و منیژه را شاهدیم که بعد از ۱۲ سال زندگی مشترک حالا دیگر هیچ نقطه اشتراکی ندارند و به یک همزیستی اجباری رسیده اند. زن که روزگاری با نخستین دیدار شوهر آیندهاش تحت تاثیر قرار گرفته و نشستنش بر روی تخته سنگ را به شطی آرام تشبیه میکرد چنان در اندوه پوچی و افسردگی فرو رفته که دیگر حتی اجازه دست زدن به شوهر ناقص العقلش نمیدهد. اینجا عشق از نوع ممنوعه است و احساسات سرکوب شده زنی جوان و زیبا که به جبر زمان ۱۲ سال پابند شوی دیوانه دائم الخمر حاصل از یک ازدواج سنتی شده با دیدن کارگری که برای نقاشی در و دیوار خانه آمده بیدار میشود و با هر نقش و نگاری که بر در و دیوار پدید میآید، دلی افسرده و زندانی در جزیره یی دور افتاده جوانه زده و به سمت جوان نقاش کشش پیدا میکند. رابطهای که طی سالیان، بدون کوچکترین افت و خیزی در مسیر اضمحلال قرار داشته و به تعبیر پیرمرد "گاهی نخ نفرت از طناب محبت محکمتر است!" به یک باره پاره میشود و زن به این نتیجه میرسد که صِرف داشتن حس دلسوزی نسبت به شوهر مریض احوال برای سرپا نگه داشتن و ادامه زندگی زناشویی کافی نیست و به عنوان یک زن از جنس مخالف خواستههایی دارد، هم در بعد جسمانی هم در بعد روحی، روانی و حتی حمایتگری اش! اما این عشق سوزان دیری نمیپاید و به دلیل برانگیخته شدن حس حسادت شوهر، خیلی زود تبدیل به یک تراژدی تمام عیار میشود. ابتدا شوهر، کارگر جوان را میکشد و در ادامه زن، شوهرش را چرا که حالا دیگر دلیل محکمتری برای بروز نفرت سالیانش دارد.
4⃣ در "صادق کرده" با نوع دیگری از عشق مواجهیم. عشقی که یکی از طرفین غایب است و همان اول داستان به قتل میرسد و ما از صحبتهای پدرش میفهمیم که صادق عاشق زنش بوده و حالا بعد از تجاوز و به قتل رسیدنش توسط یک راننده کامیون ناشناس، صادق اسلحه به دست گرفته و در جادهها به دنبال کشتن رانندههاست، به این امید که یکی از مقتولان همان راننده متجاوز باشد. نوع زندگی و ازدواج سنتی صادق و امساک کارگردان از نمایش صحنههای دونفره صادق و زنش، مخاطب را از عمق عشق و محبت بین آنها بیخبر میگذارد اما کشتار کور و بیرحمانه صادق نشان دهنده این نکته است که یا او آنچنان عاشق زنش بوده که دیگر بعد از مرگش به ادامه زندگی فکر نمیکند و میخواهد هرجور که شده کلک خودش را هم بکند و قبل از آن سعی در انتقام خون زنش را دارد و یا عملش بیشتر برآمده از تعصبی سنتی است و دست درازی راننده کامیون به حریم شخصیش را دلیل کافی برای انتقام قلمداد می کند و کار چندانی به کیفیت عشق و علاقه در زندگی دو نفره شان نداشته باشد. هرچه باشد صادقِ دست از زندگی شسته، در مدت کوتاهی نزدیک ۲۰ نفر را به قتل میرساند و انگیزههایش آنچنان قدرتمند هستند که حتی مهر فرزندی را هم از یاد برده و هیچ وقت به فرجام کارش و فرزندی که قرار است در غیاب مادر و پدر یک عمر تنها بماند نمیاندیشد.
بقیه در بخش سوم
کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻
@hamid_rostami_1354
Repost from حمید رستمی
منبع : مجله #فیلم_امروز شماره ۵۸ دی ماه سال ۱۴۰۴
عشق در آثار #ناصر_تقوایی
من از کجا، عشق از کجا؟!
✍ #حمید_رستمی
بخش اول
1⃣ عشق در سریال #دایی_جان_ناپلئون یک مبدا تاریخی است و از همان ابتدای سریال زمان دقیق آغاز یک عشق نوجوانانه معصوم اعلام می شود. اما عاشق حتی مطمئن نیست که بتواند اسم عشق روی آن بگذارد و وقتی فهمید که در یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد و حدود ساعت یک ربع مانده به ۳ بعد از ظهر چیزی در دلش جابهجا شده و دیگر آن سعید سابق نیست. برای اطمینان خاطر هم که شده "مش قاسم" را محرم راز میبیند تا چند و چون عشق و عاشقی را از او جویا میشود که بفهمد آیا اصلا عاشق شده یا حسی گذرا به دختر دایی داشته است. تعبیر عوامانه -اما فلسفی- مش قاسم از عشق، چنان آتشی در جان سعید میاندازد که انگار باید در این راه بیبازگشت فنا شود: "وقتی که نمی بینی اش توی دلت پنداری یخ می بنده....وقتی می بینی اش پنداری تنور نانوایی را روشن کردند".... آدم بزرگها نمیتوانند جان سالم از آن به در ببرند، چه برسد به نوجوانی در سن و سال سعید و داستان همشهری اش را بازگو میکند که وقتی دختر مورد علاقهاش را برای کس دیگری شیرینی خوردند راه بیابان در پیش گرفت و خود را گم و گور کرد و دوووووود شد رفت هوا... و ۲۰ سال است که هیچکس خبری از او ندارد.
انگار این داستان عشق شکست خورده خود مش قاسم بود که با احساسی ناب و چشمانی تر و منتظر تعریف میکرد و حالا باید سعید کفش آهنی به پا میکرد و برای به دست آوردن لیلی اش از موانع میگذشت چون که "در ره منزل لیلی که خطرهاست روان، شرط اول قدم آن است که مجنون باشی". او حالا باید به جنگ تمام مشکلات ریز و درشت پیش رو برود که مهمترینشان اختلافات دامنه دار و قدیمی آقاجان با دایی جان است و لیلی برای سعید حکم میوه ممنوعه باغ دایی جان را دارد. او باید برای تنش زدایی بین آنها تلاش کند و در این راه فقط اسدالله میرزا کمک حال سعید می شود . اویی که در جوانی عاشق بوده و با محبوبش اش ازدواج کرده و خیانت دیده حالا دیگر حالش به هم میخورد از هرچه عشق است و ازدواج! تاره مقابله با رقیب دست و پا چلفتی " پوری فشفشو " هم هست و بهترین پیشنهاد عمو اسدالله "سفر به سانفرانسیسکو" با لیلی است که البته در ذهن معصوم و پاک سعید حتی خیال این سفر هم نابخشودنی است. این چنین است که لحظه به لحظه سعید از عشقش دورتر میشود و "پوری فشفشو" گوی سبقت را میرباید و تمام تلاشهای سعید برای از میان برداشتن رقیب به جایی نمیرسد و مایوس و شکست خورده، خسته و نالان در بستر بیماری میافتد. چند روز بعد وقتی اندکی بهبود یافت عمو اسدالله مامور ابلاغ خبر گزندهای میشود که بقیه عمر سعید را همواره تحت تاثیر خود قرار خواهد داد. او با مقدمه چینی از کارهایی که دایی جان در بستر مرگ و لحظات آخر عمر انجام داده میگوید و از تعیین تکلیف املاک و زمینها و ارث و میراث تا اینکه سعید با سوالش کار اسدالله میرزا را راحتتر میکند: عمو دیروز که محضردار آمده بود چرا کار پوری و لیلی را تمام نکردند؟ و اسدالله میرزا خیلی کوتاه و خشک جواب میدهد: "آن کار را هم تمام کردند!" و این جمله کوتاه چون پتکی سهمگین بر پیکر سعید فرود میآید و سالها فرصت دارد به این جمله کوتاه فکر کند.
تقوایی با انتخاب پسرکی خوش چهره که هوش و ذکاوت، صداقت و پاکدامنی از سر و رویش میبارد، یکی از به یاد ماندنیترین عشقهای بی سرانجام نوجوانانه را به تصویر میکشد و حتی شاید در انتخاب بازیگر نقش لیلی هم از روی تعمد کاری کرده که مخاطب همواره با این پرسش درگیر باشد که چرا باید سعید خوش قیافه عاشق دختری کاملاً معمولی که جذابیت آنچنانی برای هم سن و سالانش ندارد باشد؟ و جوابش را ارجاع دهد به آن شعر معروف که "میان عاشق و معشوق رمزی ست چه داند آنکه اُشتر میچراند؟"
2⃣ هر چقدر عشق سعید در دایی جان ناپلئون درونی و مقدس است در "آرامش در حضور دیگران" عشق به سمت تنانگی و بعد جسمانیاش میل میکند و تقوایی در کنار زوال عقلی سرهنگ و قدرت، شکوه و جبروت از دست رفتهاش، رابطه دخترانش ملیحه و مه لقا با همکارانش را در هم خوابگی خلاصه می کند. انگار در دوران گذار به عصر مدرنیته مفهوم جدیدی از عشق را شاهدیم.
بقیه در بخش دوم
کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻
@hamid_rostami_1354
از دور و دیر او را میشناسم
شناخت اگر به آگاهی از حال و رفتار و کردار کسی محدود باشد بیگمان راهی دور نرفته و سخنی به یاوه نبافتهام.
با او دم زده اندوه برده و شادی چشیدهام. با او زیستن در قلب ملتی زیستن و در او زیستن از جهانی دوری گرفتن بود.
اینچنین به او نزدیک بودهام.
به کودک ولگرد و تنهایی میماندم که کنار کوچههای غبارآلود و کثیف به روی خاک با سرانگشتاش خط میکشد، خطی مخدوش. این خطوط گنگ، خطوط سرنوشت او و من بود.
این خطوط نشاندهندهی دورانی از دست رفته است و این خط را من ادامه دهندهام.
اگر دربارهی خود سخنی گفتهام همان صیقل دادن و زنگار به خاکستر از قلب زدودن است تا او را بهتر بشود در من تماشا کرد.
اما اگر تو به جهنم میروی
اشعار مرا هم با خود ببر!
بخشی از مقدمهی کتاب ترمه/
#نصرت_رحمانی
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
در میانه ی آفتاب
برای تو می نویسم :
میانه ی این آواز
چیزی به من بگو
از میان ِ باد و تصویر آن سایه های شگرف
صدایی با من برابر است
که از من نیست
اما ساقه را می شناسد
و پرواز تو را به آن مردمک ِ نامرئی دنبال می کند
وقتی برای اندک ِ
تو
در آن
پهنا
هر بار چیزی هست
که خود واقعی ات نیست
چون سنگی
از خطوط نامرئی ِ اشکال و یاد ها تهی می شوم
آن گاه پرنده ی زرد
بر خطوط داغ و خون من
به یاد می آورد
در آن ضلالت غمگین روز
که باد بود
دشت در مه
به کدام سو می رفت؟
#فرانک_طاهریان
کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻
@rostami_hamid_54
