لیبرا | Libra
Відкрити в Telegram
653
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-1530 день
Архів дописів
در زمین برای اهل یقین نشانه هاست و نیز در خودتان.
آیا نمی نگرید؟
«سوره ذاریات»
🎨سعید بهداد
مثل همیشه دیر رسیدی.
من بیشتر از آن که فکر کنی روی چارپایه ی جلوی در نشستم و سرمای یک باران تند پاییزی را تحمل کردم.
نیامدی و از یک جای بعد دیگر فرقی بین آمدن و نیامدنت نبود.
سرمای آن باران برای همیشه در وجودم ماند و شعله ی دوست داشتنت را خاموش کرد...
#ابوالفضل_اشناب
🍁
چشمهایت
جشن آتش است
سالی یک بار به تماشا می نشینمش...
و باقی روزهای سال آتشی شعله ور را خاموش می کنم؛
در زیر پوستم،
در زیر پیراهنم...
#نزار_قبانی
🍁
سرچشمه انفعال رنجِ آگاهی است. افسردگی آن روی سکه انفعال است.
.
زن چمباتمه زده
پابلو پیکاسو-۱۹۰۲
⚖️
اگر دیدی میان ویرانههای خانهای
گل سرخی قد کشیده است،
هرگز تعجب نکن؛
ما اینطور دوام آوردیم.
مصعب ابوتوهه
🍁
اصل باش.
سبکِ خودت را داشته باش و هیچوقت فکر نکن برای موفقیت باید خودِ واقعیات را تغییر بدهی.
#گریس_بانی
✨
تلاش کن اندوهت را دوست بداری؛
شاید برود.
به رسم تمام چیزهایی که دوست داشتی و رفتند...
🍂
☁️
درهرحال پاییز در راه بود و تو به زودی از شاخه میافتادی؛ تو نمیتوانستی بادهای سرد زمستان را تحمل کنی.
من تو را قبل از رسیدن خزان چیدم.
شاید از ندیدن پاییز ناراحت باشی
اما تو سرنوشت متفاوتی داشتی؛ تو در دستان من پاییز شدی.
#ابوالفضل_اشناب
🍁
Repost from مجله آیینی سِرّ دلبران
«مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلًا»
درود و رضوان خداوند بر فرمانده شهید سیدحسن نصرالله؛ مجاهد بزرگ تاریخ اسلام
🏴
اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمیکنی
📚کتابخانهی نیمه شب
🖊مت هیگ
پدرم را خدا بیامرزد، مردِ سنگ و زغال و آهن بود سالهای دراز عمرش را، کارگر بود، اهل معدن بود
از میان زغال ها در کوه، عصرها روسفید بر میگشت سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله ای فروتن بود
پا به پای زغال ها میسوخت! سرخ میشد، دوباره کُک میشد
کورهای بود شعلهور در خود، کورهای که همیشه روشن بود
بارهایی که نانش آجر شد، از زمین و زمان گلایه نکرد دردهایش یکی دوتا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود
از دل کوه های پابرجا، از درون مخوف تونلها هفتخوان را گذشت و نان آورد، پدرم که خودش تهمتن بود
پدرم مثل واگنی خسته، از سرازیر ریل خارج شد بی خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریب رفتن بود
مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان پدرم را خدا بیامرزد، کارگر بود، اهل معدن بود
«موسی عصمتی»
🏴
