uk
Feedback
ضلع سوم

ضلع سوم

Відкрити в Telegram

مُعَلَقْ! زن‌زندگی‌آزادی، تا ابد - در ‌ِپشتی: @TheThirdSidbot

Показати більше
Іран145 851Категорія не вказана
229
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-2430 днів
Архів дописів
فیوریت پارک ِجدیدم!
+4
فیوریت پارک ِجدیدم!

روزگذرِ شماره‌ی بیست‌ و سه دلم برای آن زمستانِ ناجوانمردانه سرد، تنگ شده است؛ همان زمستانی که تازه با رادیو چهرازی آشنا شده بودم.‌ فکر می‌کنم آخرای راهنمایی بودم. تازه داشتم کم‌کم سر از تخم درمی‌آوردم و با دنیای جدیدی که یکهو پرت شده بودم وسطش آشنا می‌شدم؛ با آدم‌های جدید، سبک زندگی‌های متفاوت و حتی گویش‌هایی که تا قبل از آن فقط اسم شهرشان را شنیده بودم. یادم می‌آید بعد از مدرسه مستقیم می‌رفتم کتابخانه. تازه کتاب‌خوان شده بودم؛ البته اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، شعرخوان شده بودم. بیشتر وقتم بین قفسه‌های شعر می‌گذشت. گاهی هم خیلی جدی و با اعتمادبه‌نفس می‌رفتم سراغ کتاب‌های فلسفی؛ دو صفحه می‌خواندم، هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم، کتاب را با وقار می‌بستم، طوری که انگار خودم خواسته‌ام ادامه‌اش را نخوانم، و دوباره برمی‌گشتم سراغ شعر! آن روزها فاضل نظری، نادر نادرپور و شمس لنگرودی همه‌ی دنیای من بودند. بعد که به خانه می‌رسیدم، زیر پتو کنار بخاری جا خوش می‌کردم و رادیو چهرازی گوش می‌دادم و چای می‌نوشیدم. آن‌قدر می‌زدم اپیزودِ بعد که یکهو می‌دیدم نصف شب شده است. آن موقع با خودم فکر می‌کردم مگر پادکستی از این بهتر هم وجود دارد؟ تازه فهمیده بودم همچین چیزی اختراع شده و برای خودم کشف بزرگی بود؛ انگار کریستف کلمب شده بودم، فقط به جای قاره، پادکست را کشف کرده بودم! تمام دغدغه‌ی آن روزها خلاصه می‌شد به شعر خواندن، انتخاب رشته، درس خواندن و گوش کردن پادکست. این‌ها را گفتم که بگویم زندگی، آن‌قدر در این چند سال سخت و غریب شده که دیگر نمی‌گذارد مثل قبل از همین چیزهای کوچک لذت ببرم؛ از گوش دادن به یک پادکست، از خواندن یک شعر، یا حتی از ورق زدن کتاب‌های فلسفی‌ای که هنوز هم نود و نه و نه درصد از جمله‌هایش را نمی‌فهمم. مدام به گذشته چنگ می‌زنم؛ به خاطره‌های گذشته، کتاب‌های گذشته، شعرهای گذشته، شهرِ گذشته، کوچه‌های گذشته… اما هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شود. امروز دوباره رادیو چهرازی را از اول گذاشتم. امروز هوا سی‌وشش درجه بود؛ آن روز شاید دو، سه درجه. نمی‌دانم روزی به آن روزها برمی‌گردم یا نه؛ فقط می‌دانم دلتنگشان شده‌ام، بیش از آنچه بتوانم به زبان بیاورم.

روزگذرِ شماره‌ی بیست‌ویک نمی‌دانم چرا؛ هر بار که سعی می‌کنم کمی به خودم بیایم و حالم اندکی بهتر شود، اتفاقی می‌افتد که زمان و زمینم را به هم می‌ریزد. شب تا صبح اشک می‌ریزم. شب تا صبح سقف را نگاه می‌کنم و خوابم نمی‌برد. تا صبح روی تخت غلط می‌زنم. با غذایم بازی می‌کنم و چیزی از گلویم پایین نمی‌رود. چندین روز است که با فکرِ بچه ‌های ایران، که یکی‌یکی در صفِ اعدام ایستاده‌اند، خواب و خوراک ندارم. نمی‌دانم چه بگویم. نمی‌دانم چه بنویسم.

محبوبِ من؛ هیچ‌کدامِ ما دیگر به گذشته برنمی‌گردیم. می‌دانم زندگی، گاهی بی‌رحم‌تر از آن است که بتوان با آن کنار آمد؛ و می‌دانم اینجا، از هر جای دیگری، تنگ‌تر و تاریک‌تر است. اُمیدوارم جایی را پیدا کنی که آسمانش واقعاً آبی باشد، دشت‌هایش سبزِ سبز، پرنده‌هایش آوازِ آزادی بخوانند، و سروهایش آن‌قدر بلند باشند که هیچ دستی به قامتشان نرسد.

و زندگی هایمان هر روز بیشتر از دیروز بی معنا تر می‌شود.

به دنبالِ جایی‌ام؛ جایی که آسمانش واقعاً آبی باشد. دشت‌هایش سبز، سروهایش آزاد، و بلبلانش آوازخوان. من در این غم، در این دلتنگی در پی وطنی میگردم که بیاید و بگیرد جای ایرانم را پس چه گفتند؟ بمان و پس بگیر چه را؟ چیزی مگر مانده؟ از وطنی بیزارم که راست‌گویانش بر دارند، و فاسدانش بر تخت اینجا کجاست؟

Repost from YUNG
YUNG - بیکران (immense) ft. Roja.mp313.90 MB

چند بارِ دیگر باید شب را با حسِ بی‌پناهی و درماندگی سر کنیم و صبح را با بارِ سنگینِ عذابِ وجدانی مطلق، که هیچ سهمی در آن نداریم، چشم باز کنیم؟

هیچ‌چیز طبیعی نیست. هر روز، همه‌چیز از روز قبل بدتر می‌شود. چه می‌شود کرد، جز گریه‌هایی که بند نمی‌آیند؟ جز خواب‌هایی که ثانیه‌به‌ثانیه خونین‌تر می‌شوند؟ چگونه می‌شود معمولی بود؟ چگونه می‌شود وانمود کرد همه‌چیز آرام و زیباست، وقتی نه آرامشی مانده و نه زیبایی‌ای؟ وقتی این ماشینِ خون‌خوارِ جمهوریِ ننگینِ اسلامی، بی‌وقفه و هر روز، نوجوانان و جوانانِ بی‌گناه را یکی‌یکی به خاک می‌اندازد و انگار هنوز هم سیر نشده است، چه باید کرد؟ دروغ گفتند که همه‌جا آسمان آبی است. اینجا آسمان قرمز است.

هیچ‌چیز دیگر طبیعی نیست. هر روز، همه‌چیز از روز قبل بدتر می‌شود. چه می‌شود کرد، جز گریه‌هایی که بند نمی‌آیند؟ جز خواب‌هایی که ثانیه‌به‌ثانیه خونین‌تر می‌شوند؟ چگونه می‌شود معمولی بود؟ چگونه می‌شود وانمود کرد همه‌چیز آرام و زیباست، وقتی نه آرامشی مانده و نه زیبایی‌ای؟ وقتی این ماشینِ خون‌خوارِ جمهوریِ ننگینِ اسلامی، بی‌وقفه و هر روز، نوجوانان و جوانانِ بی‌گناه را یکی‌یکی به خاک می‌اندازد و انگار هنوز هم سیر نشده است، چه باید کرد؟ دروغ گفتند که همه‌جا آسمان آبی است. اینجا آسمان قرمز است.

photo content

از فاصله‌ها می‌ترسم. از روزهایی که بی‌رحمانه‌تر از دیروز می‌گذرند؛ از زمانی که دیگر راه نمی‌رود؛ می‌دَود! از خودم که هرچه زمان جلوتر می‌رود، ساکت‌تر و ساکِنْ تر می‌شوم. و از این دنیای لعنتی که هر روز بزرگ‌تر می‌شود؛ آن‌قدر بزرگ که آدم‌ها را از هم می‌بلعد. از فاصله‌هایی که هر روز بیشتر می‌شوند، می‌ترسم.

روزگذرِ شماره‌ی بیست‌ویک بیست‌ویک عددِ مورد علاقه‌ی من است. نمی‌دانم چرا، اما حس می‌کنم عددِ ساختارشکنی است بگذریم؛ این چند روز، زندگی به معمولی‌ترین حالتِ ممکنش دارد سپری می‌شود؛ اما فرقش این است که زیادی ساکت است. همه‌چیز در ساکت‌ترین حالتِ ممکن است. خیلی، خیلی، خیلی ساکت. عصرها سری به کتابخانه می‌زنم و کمی سعی می‌کنم جزوه‌ی آناتومی کوفتی را ورق بزنم. گاهی از وسطش در می‌روم، با بچه‌ها در کوچه سیگاری روشن می‌کنیم و گه‌گاهی هم یواشکی با موبایلم پوکر بازی می‌کنم. مهم این است که به هر بهانه‌ای از خانه بیرون بزنم وگرنه دیوانه می‌شدم! هنوز با نبودنِ او کنار نیامده‌ام. گاهی می‌خواهم بروم خانه‌اش، به او زنگ بزنم، با هم برویم قدمی بزنیم؛ یکهو یادم می‌آید که او حالا یک قاره‌ی دیگر است و من یک قاره‌ی دیگر. می‌دانم چند روزی است که این چنل را پر کرده‌ام از او و از تنفرم نسبت به فاصله‌ها. بله، برایم باورش سخت است. دلم می‌خواهد هرجور که شده این اتفاقی را که افتاده برهم بزنم و این آبِ ریخته را جمع کنم؛ اما نمی‌شود. او چند باری زنگ زده و چند باری هم ویدیوکال گرفته است. حرف می‌زنیم، می‌خندیم، از روزمان می‌گوییم؛ اما من این دوری را دوست ندارم و ازش بیزارم.

💐🙏🔪

Repost from N/a
دوستان گرامی و همراهان جان! که با دانیال در ارتباطید و دوست مشترک هستید عاجزانه ازتون تمناً میکنم سر به سرش نزارید. هرچی گفت: بگید باشه، تو درست میگی. روزای جالبی رو داره سپری نمیکنه. 💐🙏

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

همه دارن از کارای امروزشون می‌گن؛ فقط منم که خیلی وقته هیچ کاری نکردم؟

Zaar Mizanam.mp311.40 MB