𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
Відкрити в Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
261
Підписники
+224 години
+317 днів
+4730 днів
Архів дописів
بعد از چیز هایی که دیدم و کشیدم دیگه هیچ چیز منو به وجد نمیاره....
چندتا کار باقی مونده از جمله شعر خوندن و نوشتن و گوش دادن به موسیقی و خوندن کتاب و... نه از روی سبک سری بلکه بخاطر فرار از زمانه برای زیستن و فرار کردن از لحظه هایی که مثل طناب دار خفه ام میکنه...
برای ادامه دادن خیلی پیرم و برای پایان خیلی جوان🚶🏻♀
سال ها گذشته،هنوز نتونستم بفهمم فلسفه انسان بودن چیه؟
وقتی قراره آدمی به دنیا بیاد و رنج بکشه و بعد بمیره چه فلسفه ای داره؟
اگر قراره مرگ اتفاق بیوفته چه امروز چه فردا و چه سال های دیگه...
اصلا چرا آدم ها مواظب رفتار هاشون نیستن؟
چرا شادی و نگرانی آدما مهم نیست؟
حقوق شون چی؟
دنیایی که من دیدم و داخلش شروع به زیست کردم پر از ناعدالتی و نابودیه....
کاش تموم بشه🚶🏻♀
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم.
ـ فروغ فرخزاد
2:52
3:54
نه اميدی در دل من که گشايد مشکل من نه فروغ روی مه ی که فروزد محفل من نه همزبان درد آگاهی که ناله ای خرد با آهی داد از اين بی دردی ها خدايا..
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم.
افشین یداللهی
آموختم که دنیا درونت را نمیبیند
و ذرهای عین خیالش نیست که در زیر این پوست و استخوان و قالبِ ظاهری،
چه امیدها و رویاها و غَمها نهفته است...
مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین
مَن نمیدانم کیام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن، روشن است
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !
هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای
هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی
مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست
کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟
زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست
راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟
در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد "مَن...
