uk
Feedback
واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

Відкрити в Telegram

و انگشتانِ دستانم دیوانه‌وار می‌نویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. لینک ناشناسِ نویسنده... http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45 نویسنده‌ی واژه‌هایِ درمانگر «ساره مجددی»

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 077
Підписники
-624 години
+5407 днів
+46430 днів
Архів дописів
برایِ هم شعر‌هایِ حافظ را تفسیر کنیم. برایِ هم جملاتِ آیلایت شده‌ی کتاب‌های‌مان را بخوانیم. برایِ هم مسخره‌بازی در بی‌آوریم. برایِ هم دلغک شویم. برایِ هم زنده بمانیم. برایِ هم زنده‌گی کنیم. برایِ هم آشپزی کنیم. برایِ هم نامه بنویسیم؛ نامه‌هایِ عاشقانه‌تر از نامه‌هایِ (آیدا و شاملو) و تا می‌توانیم، برایِ هم بمانیم.

با تکه‌هایِ از هم پاشیده‌ی قلبم، هنوز منتظرِ آدمی هستم که هر غروب، باهم در استکان‌های کمر باریک چایِ سیاهِ بنوشیم. #ساره_مجددی

هر ری‌اکت، یعنی یک لبخند هدیه برایِ من...

کس نداند در جهان، بی‌تو چه‌ها بر من گذشت! بر سرِ این شهرِ بی‌بنیان، چه طوفان‌ها گذشت می‌گویند دوستانو عاشقانم هر کجا بینند مرا دیدی او آخرش از تو و از عشقت گذشت؟
#ساره_مجددی

من به قربانِ رُخ و آن زلفِ پُرپیچ‌و‌خمت گشته‌ام مجنونِ چشمانِ سیاهِ چون شبت می‌نویسم من برایت نغمه‌ها و شعرها و نثرها تا شود روزی نصیبِ من، حضورِ خلوتت
#ساره_مجددی

کانال واژه‌های درمانگر چیزِ زیادی نمی‌خواهم بگویم فقط این‌که اگر عاشقِ واژه‌هایِ فارسی هستی اینجا قطعاً جایِ توست... و انگشتا
کانال واژه‌های درمانگر چیزِ زیادی نمی‌خواهم بگویم فقط این‌که اگر عاشقِ واژه‌هایِ فارسی هستی اینجا قطعاً جایِ توست...
و انگشتانِ دستانم دیوانه‌وار می‌نویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. #ساره_مجددی
https://t.me/sarah_mojaadidi https://t.me/sarah_mojaadidi https://t.me/sarah_mojaadidi

از زبانِ گوشی: مرا مدام با خود این‌طرف و آن‌طرف می‌برند؛ سال به سال هم مرا با نسخه‌ی بهترم عوض می‌کنند. فکر می‌کنند تا مرا دارند، همه‌چیز را دارند؛ اما نمی‌دانند تا مرا دارند، خیلی چیزها را از دست می‌دهند... راستش را بخواهید، آن‌قدر خودم را در دل‌شان جا داده‌ام که گاهی زندگیِ واقعی‌شان را با چند ساعت خیره شدن به من، عوض می‌کنند. همیشه تلاش می‌کنند زیباترین لحظه‌های زندگی‌شان را در من ذخیره کنند؛ اما کمتر کسی تلاش می‌کند مرا کنار بگذارد، تا همان لحظه‌ها را واقعاً زندگی کند. من فقط یک مستطیلِ کوچکِ براق استم، اندکی دست از سرِ من بردارید و زنده‌گی‌تان را بکنید.
#ساره_مجددی

خودم را دوست می‌دارم؛ و بیش از خودم، اتفاق‌ها و چالش‌هایی را که این «منِ امروز» را به من هدیه دادند.
#ساره_مجددی

امروز بعد از مدت‌ها با ساره آشتی کردم. خدایا، چقدر دلم برایِ خودم تنگ شده بود...!

هیچ‌کس خیال نمی‌کند که فردا، پس‌فردا، یا همین چند ساعتِ بعد ممکن است بمیرد. همه فکر می‌کنند مرگ، پیرمردی سفیدپوشی است که سال‌ها بعد، وقتی پیر شدند، به سراغ‌شان خواهد آمد. حال آن‌که مرگ، مهمان ناخوانده‌ای‌ست که هر لحظه ممکن است از در وارد شود...
#ساره_مجددی

Repost from N/a
بزرگ‌ترین قربانیِ این رابطه، دختری بود که با چشمانی اشک‌بار، چمدانِ آبرویش را بست تا بازیچه غریزه‌ای نشود که نامِ مقدسِ عشق را لکه‌دار کرده بود. #فرحنازجلیلی

این همه گل، ولی چرا نرگس؟ چون نرگس اولین گُلی است که بعد از آخرین برف، سر برون می‌آورد، و خبرِ آمدن بهار را می‌دهد. چون نرگس تنها گُلی‌ست که حتی اگر پژمرده شود، وقتی در آب بگذاری‌اش دوباره تازه می‌شود. چون نرگس، نرگس است دیگر... و دلیل هم نمی‌خواهد که چرا باید دوستش داشت.

چون تا حالا گلِ نرگس ندیده‌ای...
+3
چون تا حالا گلِ نرگس ندیده‌ای...

نامه‌ی یک عزیز🫠❤️‍🩹

ساره مجددی 💌📜 «آن عشق كه در پرده بماند به چه اَرزد؛ عشق است و همين لذّت اظهار و دگر هيچ.» اولا که خرسندم در جمع خودما و در کانالم حضور داری، با چنین روح لطیف و شاعرانه... بانو ساره، بی مقدمه میگویم، من هم ازین نبشته تان دوست دارم: «
من و او اگر ما بودیم... عصرهای جمعه، با هم به کتاب‌فروشی‌های «شارِ قدیم» می‌رفتیم. من از دیدنِ کتاب‌های جدید ذوق می‌کردم و تو از دیدنِ خنده‌های از تهِ دلِ من. تو کتاب‌های فلسفی برمی‌داشتی و من رمان‌های عاشقانه؛ و بعد دعوای‌مان می‌شد سر اینکه کدام بهتر است، ولی هر بار من برنده می‌شدم، چون تو همیشه به چشم‌هایم می‌باختی. بعد کتاب بر دست، به سمتِ مسجدِ «شاهِ دو شمشیره» می‌رفتیم. به کبوترهای سیاه و سفیدِ آنجا دانه می‌انداختیم. بعد سوارِ بس‌های شهری می‌شدیم، و تو می‌دانستی که من دوست دارم کنارِ شیشه بنشینم و بادِ خنک به صورتم بخورد. در تمامِ مسیر دستِ مرا محکم در دست می‌داشتی، از نگرانی این‌که مبادا مرا گم کنی. و چقدر قشنگ می‌شد؛ اگر مردمان، خانه‌ها، سرک‌ها، کوچه‌ها و آسمانِ کبودِ کابل، ما را کنارِ هم می‌دیدند. 1404/10/10 #ساره_مجددی یک نوشته‌ی قدیمی‌ام»
این نبشته تان خوشم آمد و خواستم لای نامه‌ی که برایت می‌نویسم بیاورمش... درست است، می‌پذیرم آنقدر‌ها آشنای نداریم من با شما، ولی همین که نامه نوشتن چی خوب بود، بهانه‌ی شد تا پا به دنیایی شما بگذارم و حس لطیف شاعرانه و عاشقانه‌های تان بخوانم... شنیدم گل نرگس را دوست دارید و من دیدم شاعران چشم دلبرشان را به گل‌نرگس تشبیه میکنند. و اما یک چیز می‌گویم، نخندین بانو... من هیچ وقت گل نرگس ندیدم، یا شاید دیدم، نشناختم... مطعینم دیدم، فقط اسمش را نمی‌دانم... پس حتما زن های با چشم‌های نرگس مانند بودن که شاعران تشبیه اش کردن... وقت نبشته‌های کانالت را می‌دیدم تا بیشتر با شما آشنا شوم، چیزی که دوست داشتم این بود با اعضای کانالت خیلی پر زوق و خودت بودی، و من این را خیلی دوست دارم... راستی، من ذوق را به ز می‌نویسم، قانون من است... ههههه... خوب... بانو جان، میفهمید دنیا به چشم آنهای که کمی شاعرانه‌تر و بی بهانه عاشقانه زیستند، یک رنگ دیگر دارد... آنها باران را اشک شوق آسمان و هدیه‌ی برای دریا تعییر می‌کنند... شب را معشوقه‌ی ماه، و روز‌های سخت را به شعر تبدیل می‌کنند... نمیدانم چرا از این طبع شاعرانه لای نامه با شما حرف می‌زنم، ولی احساس میکنم روح شما در همین وادی ایستاده است... درست است؟ از لای کلماتت داد می‌زند این حس... اگر بخواهم لقبی در اخیر برای شما بدهم، خواهم گفت: دختری که در وادی عشق ایستاده است... امیدوارم هنگام خواندن این نامه، قلبت سرشار از خرسندی باشد و دوست داشتم خودمانی باشیم.

صدایم هم مثل خودم خسته است امروز.

سال‌ها کنارِ هم عمر می‌کردیم...

#من و او اگر ما بودیم... سال‌ها کنارِ هم عمر می‌کردیم؛ آن‌قدر که موهای‌مان سفید، صورت‌های‌مان پر از چینِ روزگار و دست‌های‌مان لرزان می‌شدند... شاید در یک عصرِ ابری، دست در دستِ هم، از سرکی، جاده‌ای یا کوچه‌ای، قدم‌زنان می‌گذشتیم؛ و دو عاشقِ جوان از آن‌سویِ راه، ما را می‌دیدند و با خود می‌گفتند: «ای کاش ما هم مثلِ آن دو، کنارِ هم پیر شویم...» یا شاید زوجِ دیگری از کنارِ ما می‌گذشتند؛ و با دیدنِ گل‌های نرگس در دستِ من، زن، آرام به شوهرش می‌گفت: «یاد بگیر! تو هنوز یک‌بار هم برایِ من گل نگرفته‌ای؛ اما آن‌ها را ببین... بعد از این‌همه سال، هنوز هم چقدر یکدیگر را دوست دارند...» در راهِ برگشت هم، مثلِ همیشه برای نواسه‌های‌مان چیزی می‌گرفتیم؛ شاید چند دانه شیرینی، یا شاید یک کتابِ قصه... و وقتی به خانه می‌رسیدیم، نواسه‌ها به سوی ما می‌دویدند تا کتابِ قصه‌ی جدید را از ما بگیرند؛ بی‌خبر از این‌که زیباترین قصه‌ی دنیا، قصه‌ی مادربزرگ و پدربزرگِ پیرشان است...
#ساره_مجددی

برایش شعرها نوشته‌ام اما چه حیف؛ بی‌سوادِ مکتبِ عشق است، نمی‌خواندش...
#ساره_مجددی