میخواهم زنده بمانم
Відкрити в Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
550
Підписники
+224 години
+77 днів
+9230 днів
Архів дописів
عزیزکم🫂
فکر میکنم همهی ما در برابر خودمون بیرحم تریم قاضی دنیاییم.
اما میدونی من به چی فکر میکنم؟ اگه بقیه میتونن ببینن که تو قوی هستی، حتما پتانسیلش رو داری، فقط باورکردنش برات سخته. کافیه توی تصوراتت، فکر کنی این موجود ناآشنا دقیقا خود تویی.🤍
من حرفایی که به خودم میزنم هرکی به کس دیگه بزنه قطعا دعوا میشه، برعکس بقیه یه دید غیر واقعی ازم دارن خیلی منو بهتر و قوی تر از چیزی که خودم میبینم میبینن.
احساس میکنم به هیچ راحت میلم مسشه کرد...
از من تا کسی که همیشه توی ذهنم بهش فکر میکنم و دوست دارم باشم، یه دنیا شرم، ترس و مقایسه فاصله است.
درد اینجاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.
پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدمِ زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمیآید. میگویند خورشید همهچیز را جان دوباره میدهد. حالا ببین خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟ همهچیز مرده، هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست.
نازنین، فیودور داستایفسکی، یلدا بیدختی نژاد
زندگی اجتماعی با آدمها انرژی روحی زیادی ازم میگیره. تمایل دارم به بازگشت به طبعیت و ارتباط عمیق با درختها و جانوران.
عزیزم، آیا برایت پیش آمده که جلوی آینه بایستی، به چشمهای آدمِ رو به رویت خیره شوی و با خودت فکر کنی:
چقدر یک نفر میتواند نازیبا، بیفایده، ناتوان و انزجار آور باشد و اکسیژن این دنیا را حرامِ نفسهایش کند؟
و در عین این تنفرِ عمیق، دلت برای مظلومیتِ منفور و ترحم انگیز چشمهایش بسوزد؟!
[دستنویسهای من، یکشنبه، ۲۵مرداد ۱۴۰۵]
Repost from رها میانِ زمان
ای بابا ناری جان…
اگه بودی، حداقل کنار هم غصه میخوردیم. نه اینکه غصههامون کمتر بشه یا چیزی درست بشه، نه… فقط چون وقتی یکی کنارته، حتی غصه خوردن هم یه جور دیگه میگذره. آخه بعضی وقتا آدم فقط دلش میخواد یکی باشه که کنارش بشینه، چیزی نپرسه، چیزی رو درست نکنه؛ فقط باشه و بذاره آدم یه کم خسته و بیحوصله و غمگین باشه. و برای من، اون آدم تویی. کاش بودی ناری جان؛ حداقل میتونستیم کنار هم بشنیم و سکوتهامونو بغل بگیریم.
بالاخره تمومش کردم و غمگینم.
از این پس بخشی از وجودم، توی این کتاب جا میمونه، کنار همهی جان های گرامی که در راه آزادی فدا شدن. این واژهی سنگین که بارِ خونین تاریخی رو به دوش میکشه، و همچنان داره تفسیر میشه و سیر تاریخ رو طی میکنه.
و غمگینم، از اینکه خیلی از مفاهیمِ بین سطرهاش رو به علت دانش کمم نمیتونستم درک کنم.
سر بلند کردم، ناخودآگاه پشت درختها نگاه کردم شاید ببینمش. ابرها سطح آسمونو پوشونده بودن.
چشمهای زیبا واقعا جذاب و دلربا اند، اما چیزی که بیشتر از اون من رو جذبِ آدمها میکنه، نگاهشون به جهان و زندگیه.
