uk
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

Відкрити в Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
549
Підписники
+224 години
+77 днів
+9230 днів
Архів дописів
شهریور جان، می‌دونم هیچکدوم اینا دستِ تو نیست اما آدمه دیگه، دلش می‌خواد یه چیزی باشه که بهش چنگ بزنه، لطفا تو باهام مهربون باش. بذار عوضِ همه‌ی فرسودگی‌ها، ناامیدی‌ها و نشدن‌ها، کنارِ تو لبخند بزنم و بگم: شد!!! تو، که عطرِ پاییزو توی دلت داری.🍂

ناامیدانه جعبه‌ی شانسی را باز می‌کنم، توی ذوقم می‌خورد، مثلِ همه‌ی اتفاقات ناجالبِ امروز که زنجیره وارد افتاد و انگار هنوز به ته نرسیده. راستی که بعضی روزها عینِ واژه‌ی نشدن است. حالا تو بیا به هر دری بزن که درست بشود، نمی‌شود! اولین دفعه‌ای که شلوار کِرِمی‌ات را می‌پوشی، یک‌هو می‌افتی توی جوی آبی که هرروز بی توجه از آن می‌گذری، یک‌دفعه پرنده‌‌ای توی آسمان، درست بالای سرِ تو تصمیم به خراب کاری‌ می‌گیرد، یک‌هو آقای دست فروش بی‌دلیل داغِ دلش از زندگی را سرِ تو خالی می‌کند که نگاهِ گذرایی به اجناسِ فروش نرفته‌اش انداختی و ... و حالا که تصمیم گرفتی از دلِ خودت در بیاوری، شانست پوچ از آب درمی‌آید. و همه‌ی این ها درست روزی اتفاق می‌افتد که تو به مرزِ فوران رسیده‌ای... یک روزهایی، آدم هرکاری بکند، نمی‌شود دیگر...

دوست جان من منتظر شما هستم که ابهامم رفع بشه و برای شما‌هم بنویسم.

راستش فکر می‌کردم آمادگی نوشتن دارم، ولی نمی‌دونم چرا ذهنم پریشون شد. امیدوارم کمی هم که شده به دلتون نشسته باشه. خوشحالم می‌کنه نظراتتون حتی اگه نقد باشه. ممنونم که شرکت کردید.🌻

آب نباتِ توی دهنم را آهسته می‌مکم. عجله نمی‌کنم. می‌خواهم لایه لایه مزه‌ی ترشی و بعد شیرینی‌اش را حس کنم. باد لابه لای شاخه‌ها و علف‌ها می‌گذرد و دستی به موها، گوش‌ها و گونه‌ام می‌کشد. نفس عمیقی می‌کشم و همراه با عطرِ سیب‌های رسیده، تا ریه‌هایم هدایتش می‌کنم. نور از پشت شاخه‌های رقصان به صورتم می‌تابد. چشم باز می‌کنم. خوش‌حال و سرمست از لمسِ جریانِ زندگی، آب‌نبات را از لپ سمت راست به سمت چپ هدایت می‌کنم. حالا کم کم مزه‌ی شیرینی‌اش در دهانم غالب می‌شود. مگر آدم در زندگی چقدر فرصت پیدا می‌‌کند که فارغ از همه‌ی زمختی‌ها جریان زندگی را درون رگ‌هایش حس کند؟! چشم‌هایم را دوباره می‌بندم، و همراه با مزه‌ی آب‌نبات، گوش به صدای نسیم، بازی جوجه گنجشک‌ها و صدای آرامِ قدم‌های پاییز، درونِ خیالِ شیرینم غرق می‌شوم.

نمی‌دانم این چندامین دفعه‌‌ای است که مرد کافه‌چی صدایم می‌زند: قهوه‌تان! خانم؟! خانم؟! تشکر می‌کنم و می‌روم. خورشید دارد غروب می‌کند. کاش می‌شد چند روزی فرستادش مرخصی که نیاید. که همیشه شب باشد. حتی ماه‌‌ی هم نبود که بیاید، ایرادی ندارد. تاریکی همیشه هم بد نیست؛ آدم می‌تواند نقاب از چهره بردارد و بی‌آنکه نگران باشد کسی او را بشناید، روی ترک هایش را باز بگذارد که کمی هوا بخورد. به چپ می‌پیچم، بن‌بست است... دردی از ساق پایم تا جمجمه‌ام را می‌سوزاند. سر بلند می‌کنم، جز چند زباله‌گرد که شب‌ها روزیشان را درون سطل زباله‌ها پیدا می‌کنند کسی در خیابان نیست. کِی‌ به نیمه‌شب رسیدم؟ نمی‌دانم. آدم قدم که به جاده‌ی ملال می‌گذارد، همچنان که تمامِ جانش ذوب می‌شود، زمان هم از کفش می‌رود. باید برگردم، اما رمق پاهایم به ته رسیده است.

دوان دوان خودم را به ایستگاه می‌رسانم. از رفتن آخرین اتوبوس چقدر گذشته؟ نمی‌دانم. به ساعتم نگاه می‌کنم؛ یادم می‌آید عقربه‌اش چند روزی می‌شود که از کار افتاده. حسی در رگ‌هایم جریان پیدا می‌کند و پاهایم مستاصل از ایستادن، می‌نشینم و چشمم به پرنده‌ی مهاجری می‌افتد که در قلب آسمان، هم تراز با ابرها پرواز می‌کند. خسته‌ام. این روز‌ها زندگی‌ شبیه ماراتنی شده که انتهایش جز سراب کشنده‌ای نیست. از خودم جدا می‌شوم، می‌روم آن بالا روی شانه‌ی پرنده می‌نشینم. صدای همهمه‌ی آدم‌ها و ماشین ها دور و دورتر می‌شود. صدایی مبهم در گوشم می‌گوید: اتوبوس بعدی دارد می‌آید. چشم باز می‌کنم، اما خیال بلند شدن ندارم. عامدانه می‌نشینم و گذشتن اتوبوس را تماشا می‌کنم. همیشه که نباید دوید؛ زندگی گاهی صبر کردن است. حالا در انتظار هرچه که باشد.

ادمین کانال بی‌وقفه، لطفا توی دایرکت به من پیام بده جان! اومدم دایرکتت ولی نتونستم پیام ارسال کنم.

منم یه چالش کوچولو بذارم. اگه دوست داشتید این پیامو فوروارد کنید و یه کلمه بگید که امروزتون رو توصیف می‌کنه، من هم با همون کلمه براتون خیلی کوتاه می‌نویسم. لطفا قبل از فوروارد چک کنید که ظرفیت تکمیل نشده باشه.🌻 ظرفیت: ۱۰ کانال

چقدر دوستش داشتم. ممنونم عزیزم😍🌻

دل‌بسته‌ی بودن‌های کوچیک، اما واقعی و همیشگی‌ام: بیا قدر یه چای خوردن ببینمت، بستنی گرفتم بپوش بریم تا پارک سرکوچه، دلم تنگ شده بود، دو دقیقه بیا جلو در ببینمت و...

Repost from خطِ فاج
گاهی آدم نه بی‌تفاوته، نه بی‌حوصلهٔ تو دوست عزیز؛ فقط انقدر از درون شلوغه که ترجیح می‌ده شنوندهٔ سوتِ سکوتِ توی گوشش باشه تا راوی حال خرابش.

Repost from N/a
نُه نفر نمیاد اینجا 50 تایی بشیم ؟ :)‌

انتظار جوری می‌تونه طول روزها رو کش بده که با گوشت، پوست و استخونت ۲۴ ساعت و ۱۴۴۰ دقیقه و ۸۶۴۰۰ ثانیه روز رو می‌تونی حس کنی.

Repost from BlueLit
این پیام رو فور کنید تا بر اساس وایب چنل قشنگتون یه اهنگ تقدیمتون کنم و به چنلتون نمره بدم
اگه دوست داشتی اینجارو داشته باش

برای آخرین بار...

در گذر

درسته توی هر شدن یا نشدنی خیری برای ما نهفته‌ است؛ ولی این‌بار، بعدِ این‌همه دویدن و متلاشی شدن و انتظار کشیدن اگه نشه، خیلی غمگین می‌شم...

عزیزم، نمی‌دانم چه‌ام شده است؛ بی‌قرارم، و انگار کسانی دارند توی دلم رخت می‌شویند...
[دست‌نویس‌های من، بامداد شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵]