𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Відкрити в Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
272
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
+3230 днів
Архів дописів
272
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم-چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم با ایسویی مواجه شدم که داشت سمت اون ماشین میومد . با دیدنش انگار پاهام راه رفتن رو فراموش کردن و ناخودآگاه همونجا که بودم وایسادم . سرعتِ ایسو هم با دیدنم بیشتر شد و سمتم اومد؛ فاصلهی بینمون کمتر از دو وجب شده بود و من سرم رو بالا گرفتم که خوب بتونم ببینمش . هیچکس نمیدونست ولی دروغ چرا...دلم براش تنگ شده بود... انقدری که به زور توی چشماش نگاه میکردم و حتی دلم میخواست همینجا بپرم بغلش و فاصله رو به صفر برسونم اما عصبانیتی که ازش داشتم رو اصلا نمیتونستم نادیده بگیرم.. ایسو همچنان داشت نگاهم میکرد و من از این جو کلافه شده بودم که گوشه لب ایسو بالا رفت و با لحن خاصی گفت: + چیکار میکنی...دخترِ کوچاری؟! چیزی که گفت چند بار توی ذهنم تکرار شد و چند بار پلک زدم. “دخترِ کوچاری” نگاهم بین چشمها و لبهای ایسو در گردش بود که با دیدن اینکه لبخندش داره عمیقتر میشه ، به یکباره عصبانیتم ازش رو به یاد آوردم؛پوزخندی زدم و با پوزخند گفتم: - دارم ازدواج میکنم...تو چیکار میکنی ، پسرِ فورتونا؟! ابروهاش بالا رفتن و با پوزخند گفت: + نهبابا...با ایوبهان؟! + برای حرص دادن من انقد هم خودتو اذیت نکن دخترِ کوچاری! ابروهام رو بالا دادم و درست مثل خودش گفتم: - با پسرِ همون مردی که آوردیش.. رنگِ نگاهش عوض شد و اینبار با تعجب پرسید: + چی..؟! با پوزخندی که رو لبام بود ، برخلاف میل باطنیم دست چپم که حالا بدون حلقه بود رو برای توی هوا تکون دادم و سمت عمارت کردم. باید اون حلقه رو در میآوردم... وسط های راه ، چند بار برگشتم و ایسورو نگاه کردم که همچنان همونجوری و بدون تغییری همونجا وایساده بود. وارد خونه شدم و درو بستم . چند دقیقه بعد که صدای حرکت ماشینش رو شنیدم ، پشت در نشستم و بغضم ترکید . بازم درست وقتی که با خوشبختی چند قدم فاصله داشتم ، همهچیز خراب شد... - نگاهی توی آینه به خودم انداختم؛ دوباره من و لباسِسفیدِعروسی اما... بغض گلومو فشرد و باعث شد اشک به چشمام هجوم بیاره . لبخند تلخی زدم و سعی کردم اون بغض کوفتی رو قورت بدم . دستی به چشمام کشیدم؛ اینبار کسی خونه نبود و همه محضر بودن . باید خودم میرفتم... سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون . ایسو همش جلوی چشام بود و من سعی کردم پسش بزنم... سوار ماشین شدم و بدون مکث حرکت کردم تا زمانی که به پلسنگی رسیدم . روی پل سنگی ماشین قرمز رنگی راهمو بسته بود و کمی که دقت کردم ، با ایسویی مواجه شدم که روی کاپوت دراز کشیده بود و بشکن میزد . ناخودآگاه روزی که ایسو منو دزدید اومد توی ذهنم... سرمو از پنجره بیرون بردم و نمیدونم چرا اما... دلم خواست مثل همون روز صداش بزنم... با همون لحنی که انگار دوباره برگشته بودیم به دشمنی گفتم: ــ فورتونا جوک؟! نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد. آروم ، خیلی آروم...خودش رو روی کاپوت چرخوند و پاهاش رو پایین گذاشت . با یه حرکتِ نرم، از روی ماشین پرید پایین و همینطوری که سمتم می اومد گفت: ــ اوه...چرک مافیا! پس بالاخره اومدی.. تقریبا بهم رسیده بود؛نگاهی به من و داخل ماشین انداخت و مکث کرد . نگاهش رو دوباره به چشمام دوخت و اینبار ، پوزخندش یه کمکجتر...یهکم سردتر شد.. ــ عه...باید میگفتم عروس خانم! عروسِ ولکوو! نه؟! با حرص گفتم: + برو کنار ایسو...دیرم میشه! با خونسردیِ کامل ، دستهاش رو توی جیبِ شلوارش فرو کرد اما من اتیش تو وجودش رو مثل کف دستم میتونستم تشخیص بدم.. ــ اشکال نداره...نگران نباش! یه قدم جلوتر اومد و آهسته زمزمه کرد ــ آقا داماد که توی انبار زندانی نیست؟! با اشاره به اون اتفاقات ، خون توی رگام جوشید و با عصبانیتِ سرکوبنشدنی ، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم . صدایِ بسته شدن در ، توی سکوتِ پل پیچید و من ، چند قدم سریع برداشتم و روبهروش وایسادم . فاصلهی بینمون ، کمتر از یه وجب بود و...
272
Repost from N/a
پاک کردنِ اشکای فادیمه توسط ایسو در نهایت ، آروم شدن فادیمه😭
اونجا که فادیمه گفت ما که خونه نداریم و نگاه ایسو به تابلوی عمارت کوچاری ، انگار که خود ایسو هم عضوی از این عمارت شده🤏🏻🤏🏻
272
https://t.me/Evimizz1/4613
استاد خوب زیاده باید ببینی با کی اوکی میشی و حال میکنی ولی شیمی فقط فراهانی
