es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

Ir al canal en Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
272
Suscriptores
Sin datos24 horas
+47 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
برید پیشش خوشگلا✨
https://t.me/Bariskonagi

یه روز زیبای دیگه تو تلگرام ، خدایا مرسی

من واقعا امیدوارم قطع نشه و فردا همین‌جا ناشناسارو جواب بدم :) ولی سیو داشته باشید دیگه: @Evimizz

زهررا تو تو روبیکا کانال ندارییی؟

نفری یه صلوات بفرستید نمیدونم هر دعایی بلدید نتا قطع نشن

تو این مملکت هر چی میشه اول نتا رو قطع میکنن یه دیقه صبر کن اخه

واقعا نمیشه نتا قطع نشه😭؟:)

پارتِ دیرهنگام🤏🏻 همون چیزی که میخواستید ، البته هنوز روزای خوشتونه😔✨

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
-چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم با ایسویی مواجه شدم که داشت سمت اون ماشین میومد . با دیدنش انگار پاهام راه رفتن رو فراموش کردن و ناخودآگاه همونجا که بودم وایسادم . سرعتِ ایسو هم با دیدنم بیشتر شد و سمتم اومد؛ فاصله‌ی بینمون کمتر از دو وجب شده بود و من سرم رو بالا گرفتم که خوب بتونم ببینمش . هیچکس نمیدونست ولی دروغ چرا...دلم براش تنگ شده بود... انقدری که به زور توی چشماش نگاه میکردم و حتی دلم میخواست همینجا بپرم بغلش و فاصله رو به صفر برسونم اما عصبانیتی که ازش داشتم رو اصلا نمیتونستم نادیده بگیرم.. ایسو همچنان داشت نگاهم میکرد و من از این جو کلافه شده بودم که گوشه لب ایسو بالا رفت و با لحن خاصی گفت: + چیکار میکنی...دخترِ کوچاری؟! چیزی که گفت چند بار توی ذهنم تکرار شد و چند بار پلک زدم. “دخترِ کوچاری” نگاهم بین چشم‌ها و لب‌های ایسو در گردش بود که با دیدن اینکه لبخندش داره عمیق‌تر میشه ، به یکباره عصبانیتم ازش رو به یاد آوردم؛پوزخندی زدم و با پوزخند گفتم: - دارم ازدواج میکنم...تو چیکار میکنی ، پسرِ فورتونا؟! ابروهاش بالا رفتن و با پوزخند گفت: + نه‌بابا...با ایوبهان؟! + برای حرص دادن من انقد هم خودتو اذیت نکن دخترِ کوچاری! ابروهام رو بالا دادم و درست مثل خودش گفتم: - با پسرِ همون مردی که آوردیش.. رنگِ نگاهش عوض شد و این‌بار با تعجب پرسید: + چی..؟! با پوزخندی که رو لبام بود ، برخلاف میل باطنیم دست چپم که حالا بدون حلقه بود رو برای توی هوا تکون دادم و سمت عمارت کردم. باید اون حلقه رو در می‌آوردم... وسط های راه ، چند بار برگشتم و ایسورو نگاه کردم که همچنان همونجوری و بدون تغییری همون‌جا وایساده بود. وارد خونه شدم و درو بستم ‌. چند دقیقه بعد که صدای حرکت ماشینش رو شنیدم ، پشت در نشستم و بغضم ترکید . بازم درست وقتی که با خوشبختی چند قدم فاصله داشتم ، همه‌چیز خراب شد... - نگاهی توی آینه به خودم انداختم؛ دوباره من و لباسِ‌سفیدِعروسی اما... بغض گلومو فشرد و باعث شد اشک به چشمام هجوم بیاره . لبخند تلخی زدم و سعی کردم اون بغض کوفتی رو قورت بدم . دستی به چشمام کشیدم؛ این‌بار کسی خونه نبود و همه محضر بودن . باید خودم میرفتم... سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون . ایسو همش جلوی چشام بود و من سعی کردم پسش بزنم... سوار ماشین شدم و بدون مکث حرکت کردم تا زمانی که به پل‌سنگی رسیدم . روی پل سنگی ماشین قرمز رنگی راهمو بسته بود و کمی که دقت کردم ، با ایسویی مواجه شدم که روی کاپوت دراز کشیده بود و بشکن میزد . ناخودآگاه روزی که ایسو منو دزدید اومد توی ذهنم... سرمو از پنجره بیرون بردم و نمی‌دونم چرا اما... دلم خواست مثل همون روز صداش بزنم... با همون لحنی که انگار دوباره برگشته بودیم به دشمنی گفتم: ــ فورتونا جوک؟! نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد. آروم ، خیلی آروم...خودش رو روی کاپوت چرخوند و پاهاش رو پایین گذاشت . با یه حرکتِ نرم، از روی ماشین پرید پایین و همینطوری که سمتم می اومد گفت: ــ اوه...چرک مافیا! پس بالاخره اومدی.. تقریبا بهم رسیده بود؛نگاهی به من و داخل ماشین انداخت و مکث کرد . نگاهش رو دوباره به چشمام دوخت و این‌بار ، پوزخندش یه کم‌کج‌تر...یه‌کم سردتر شد.. ــ عه...باید میگفتم عروس خانم! عروسِ ولکوو! نه؟! با حرص گفتم: + برو کنار ایسو...دیرم میشه! با خونسردیِ کامل ، دست‌هاش رو توی جیبِ شلوارش فرو کرد اما من اتیش تو وجودش رو مثل کف دستم میتونستم تشخیص بدم.. ــ اشکال نداره...نگران نباش! یه قدم جلوتر اومد و آهسته زمزمه کرد ــ آقا داماد که توی انبار زندانی نیست؟! با اشاره به اون اتفاقات ، خون توی رگام جوشید و با عصبانیتِ سرکوب‌نشدنی ، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم . صدایِ بسته شدن در ، توی سکوتِ پل پیچید و من ، چند قدم سریع برداشتم و روبه‌روش وایسادم . فاصله‌ی بینمون ، کمتر از یه وجب بود و...

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

https://t.me/Evimizz1/4631 توی تام لند درس میده

https://t.me/Evimizz1/4626 اسمش چیه ؟ نمیشناسم

یه کوشولو دیگه میزارمش

پارتمون نرده؟!

چقد بحثمون به موضوع چنل مرتبطه😂🥰

اینم اسمش و خیلی نشنیدم

شیمی فقط بابایی

ایسو واقعا عضوی از اون خونه شده بود🫠💘

Repost from N/a
پاک کردنِ اشکای فادیمه توسط ایسو در نهایت ، آروم شدن فادیمه😭 اونجا که فادیمه گفت ما که خونه نداریم و نگاه ایسو به تابلوی عمارت کوچاری ، انگار که خود ایسو هم عضوی از این عمارت شده🤏🏻🤏🏻

این چه حرفیه عا عا😂😔