𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
Відкрити в Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
220
Підписники
-224 години
+17 днів
+130 днів
Архів дописів
220
Repost from N/a
୨୧
➼ 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒆𝒈𝒆𝒏𝒅 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒅𝒐𝒐𝒓
➼ 𝐶𝑜𝑢𝑝𝑙𝑒: Hoonjay
پارک سونگهون، کاپیتان تیم هاکی، یک دفعهای از تیم میره. دست بچشو میگیره، شهر رو ترک میکنه و تو جایی ساکت و آروم ساکن میشه که غمش رو فراموش کنه. اما چرا شبا وقتی از پنجرش به بیرون زل میزد، فقط اتاق خواب همسایهی جذابش، جونگسونگ، به چشمش میومد؟𝑁𝑜𝑤 𝑟𝑒𝑎𝑑→ Chapter TWELVE¹² ❥ 𝘢𝘯𝘰𝘯 #LND ───ʚ˚ɞ ─── @auhypen 𓂃 ٠࣪ ִֶָ☾.
220
Repost from 𝘊𝘭𝘰𝘷𝘦𝘳 ✤
+4
้ ᣟ𓂂 𝗁͟𝖾͟𝖺͟𝗋͟𝗍 ໒ྀི ꒰ ˆ ꒵ ˆ꒱ ノ 𓈒 ˚ Ɩo͟v͟e͟s𓈒 ꒪ ☆
ࣲ ╭───── • ◆ • ─────╮
࿔ 𝐓𝐚𝐩𝐓𝐚𝐩 𝐟𝐨𝐫 𝐑𝐞𝐚𝐝
ؐ ╰───── • ◆ • ─────╯
220
Repost from 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖵𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾
Work project
Part3:Sunoo’s sudden confession had left both of them in shock—both Sunoo, who had confessed his love, and Heeseung, who had heard that romantic confession.
220
Repost from N/a
سنگفرشِ خیسِ این خیابانها،
رهگذراني داشته اند، پیر. کودکي خندید و گذشت، خنده اش لايِ شیارِ یك گلبرگ جا ماند. آن سال ها، انحنايِ لب هایت مدفنی شد برايِ لبخند هایم. اما شکوفهزادهي ِمن، مردِ خاموشِ تیره ترین روزهایِ انتهاي، گاه و بي گاه به این فکر میکنم ك : سنگفرش ها، هنوز هم توانسته اند ردِ قدم هايِ قلبم را احساس کنند؟ زمان زیرِ دست هایم نبض میزند. در آن مکعبِ تیرهرنگِ شاه، تلخیِ روزهايِ شیرین را چونان خودکاري جوهر پس داده.. روي ِکاغذي کاهي و نمدار پخش شده یافتم. لبخند هایمان را نسیم با خود به سرزمین هائي برد، دور. آبی و وهمناك.. اما قدم هايِ ما، همچنان برگي خزان دیده بر زمیني سرد و نمناك جاودانه خواهد بود. عقربه ها، مثلِ کبکي ترسان از زمستان سر خود را در برف فرو برده اند. آنها درست در آغوشِ ترسِ خود از آن مي ترسند.. پس من چطور در آن سال ها، در آشیانهيِ آغوشِ تو، داشتنِ تو را احساس نکردهام؟! دیوار ِ اجري و قدیمي آن خیابان را یادت هست؟. قلبِ من، در همان جا مانده است. یکي از اجرهاي ِسنگيِ آن دیواریست که تو انقدر محکم دورِ خودت پیچیدیاش، تا مبادا نگاهي از سر مهر گریبان گیرِ چشم هایت شود. قلبِ من این روز ها، در هواي آبیِ شهر.. قدم هایش را با تو مرور میکند، شهرِ شبِ من، شبزادِ ارزوهاي دیرین، در جست و جوي قدمی از تو آنقدر زنده خواهم ماند.. که خزان ها، به زانوانِ زخمي ام غبطه خورده و بهاران.. مرا چونان شکوفه اي ببیند که انگار هر سال تو، نوازشش میکني. بی آن ك بدانند، آخرین قدم هایِ ما.. در بهاري یخ زده.. بر سنگفرش ها، ماسید.- دوراهیِمدفون، ویان،
