uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎

𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎

Відкрити в Telegram

"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِ‌شما: @teexiobot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
222
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+330 днів
Архів дописів
Repost from N/a
کلماتِ آشفته،
جایی میانِ شیارهایِ ریزِ سطحِ چوبیِ اتاق فرو رفته‌اند. حال که برایِ شما می‌نویسم، تصوراتی محو از رایحه‌ای ناشناخته و سرد، دورِ شانه‌هایِ روحم پیچیده است. قلمِ سردشده‌ام، به درازایِ عمرِ یک قو، ته‌مانده‌هایی از جوهرِ خشک‌شده را بر برگِ دفترچه‌ی کاهیِ آن روزها می‌کشاند. گویی انگشت‌هایم را در آخرین دیدار جا گذاشته‌ام؛ جایی میانِ آخرین نوازش‌ها و لبه‌یِ فنجانِ قهوه‌یِ سردشده‌یِ شما. ته‌مانده‌یِ سیگار هنوز رویِ آن میزِ چوبی و فندقی جا خوش کرده است؛ انگار باریکه‌ای سوخته از احساسی ممنوعه‌ام. ریشه‌هایِ نخستینِ درخت‌هایِ ممنوعه، گاه از پاکیزگیِ شرم برمی‌خاستند و به تمنایِ گناهی بی‌بدیل کناره می‌گرفتند. شاید ما نیز چیزی جز همین نبودیم؛ دو آدم که زیادی دیر فهمیدند بعضی چیزها را باید پیش از آن‌که دوستشان بداری، رها کنی. شمع‌ها را خاموش کرده‌ام. ایستاده بر لبه‌ای از اطمینان، در هنگامه‌یِ سحرگاهی از جنسِ نبودن‌هایتان، خواهم خواند؛ با صدایی که دیگر نمی‌دانم به کدام یک از ما تعلق دارد. و آن‌طور قدم برمی‌دارم که در انتها، دست‌هایِ شما را احساس کنم. شاید هنوز همان‌جا باشید. شاید هم تمامِ این راه را، برای رسیدن به دستی پیموده‌ام که دیگر وجود ندارد. و اگر درست در لحظه‌یِ آخر، صدایتان را شنیدم که گفتید: «من نگهت می‌دارم... نترس.» این بار، نمی‌دانم از ترس گریه خواهم کرد، یا از این‌که دیگر نمی‌توانم باور کنم کسی واقعاً مرا نگه خواهد داشت.
- پرتگاهِ حضور، ویان.

Repost from N/a
لی‌هیسونگ / چهارمِ فوریه، اندوهِ شیشه‌ای.
لی‌هیسونگ / چهارمِ فوریه، اندوهِ شیشه‌ای.

Repost from N/a
+2
💭 : But I have always wanted to know why you couldn't stay a little longer with me, or why you didn't take me with you. I really love you and I hope to see you in my next life, where we can be in love and never leave each other. okay ?

Repost from N/a
photo content
+1

Repost from N/a
#Fakechat ˚₊‧ ❆𝓗𝓮𝓮𝓳𝓪𝓴𝓮❆˚₊‧

Repost from N/a
photo content
+1

Repost from N/a
#Fakechat ˚₊‧ ❆𝓗𝓮𝓮𝓴𝓲❆˚₊‧

Repost from N/a

Repost from N/a
‍୨୧  ➼ 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒆𝒈𝒆𝒏𝒅 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒅𝒐𝒐𝒓 ➼ 𝐶𝑜𝑢𝑝𝑙𝑒: Hoonjay
پارک سونگهون، کاپیتان تیم هاکی، یک دفعه‌ای از تیم میره. دست بچشو میگیره، شهر رو ترک میکنه و تو جایی ساکت و آروم ساکن میشه که غمش رو فراموش کنه. اما چرا شبا وقتی از پنجرش به بیرون زل میزد، فقط اتاق خواب همسایه‌ی جذابش، جونگسونگ، به چشمش میومد؟
𝑁𝑜𝑤 𝑟𝑒𝑎𝑑→ Chapter TWELVE¹² ‌‌❥ 𝘢𝘯𝘰𝘯 #LND ───ʚ˚ɞ ─── @auhypen 𓂃 ٠࣪ ִֶָ☾.

Honeyed Red Thread

Repost from N/a
#Fakechat
#Fakechat

Repost from N/a
#Fakechat
#Fakechat

้ ᣟ𓂂 𝗁͟𝖾͟𝖺͟𝗋͟𝗍 ໒ྀི ꒰ ˆ ꒵ ˆ꒱ ノ 𓈒 ˚ Ɩo͟v͟e͟s𓈒 ꒪ ☆ ࣲ ╭───── • ◆ • ─────╮ ࿔ 𝐓𝐚𝐩𝐓𝐚𝐩 𝐟𝐨𝐫 𝐑𝐞𝐚𝐝 ؐ ╰───── • ◆ • ─
+4
้ ᣟ𓂂 𝗁͟𝖾͟𝖺͟𝗋͟𝗍 ໒ྀི ꒰ ˆ ꒵ ˆ꒱ ノ 𓈒 ˚ Ɩo͟v͟e͟s𓈒 ꒪ ☆ ࣲ ╭───── • ◆ • ─────╮ ࿔ 𝐓𝐚𝐩𝐓𝐚𝐩 𝐟𝐨𝐫 𝐑𝐞𝐚𝐝 ؐ ╰───── • ◆ • ─────╯

Work project Part3:Sunoo’s sudden confession had left both of them in shock—both Sunoo, who had confessed his love, and Heese
Work project
Part3:Sunoo’s sudden confession had left both of them in shock—both Sunoo, who had confessed his love, and Heeseung, who had heard that romantic confession.

photo content

Repost from N/a
سنگفرشِ خیسِ این خیابان‌ها،
رهگذراني داشته اند، پیر. کودکي خندید و گذشت، خنده اش لايِ شیارِ یك گلبرگ جا ماند. آن سال ها، انحنايِ لب هایت مدفنی شد برايِ لبخند هایم. اما شکوفه‌زاده‌ي ِمن، مردِ خاموشِ تیره ترین روزهایِ انتهاي، گاه و بي گاه به این فکر میکنم ك : سنگفرش ها، هنوز هم توانسته اند ردِ قدم هايِ قلبم را احساس کنند؟ زمان زیرِ دست هایم نبض می‌زند. در آن مکعبِ تیره‌رنگِ شاه، تلخیِ روزهايِ شیرین را چونان خودکاري جوهر پس داده.. روي ِکاغذي کاهي و نم‌دار پخش شده یافتم. لبخند هایمان را نسیم با خود به سرزمین هائي برد، دور. آبی و وهم‌ناك.. اما قدم هايِ ما، همچنان برگي خزان دیده بر زمیني سرد و نمناك جاودانه خواهد بود. عقربه ها، مثلِ کبکي ترسان از زمستان سر خود را در برف فرو برده اند. آنها درست در آغوشِ ترسِ خود از آن مي ترسند.. پس من چطور در آن سال ها، در آشیانه‌يِ آغوشِ تو، داشتنِ تو را احساس نکرده‌ام؟! دیوار ِ اجري و قدیمي آن خیابان را یادت هست؟. قلبِ من، در همان جا مانده است. یکي از اجرهاي ِسنگيِ آن دیواریست‌ که تو انقدر‌ محکم دورِ خودت پیچیدی‌اش، تا مبادا نگاهي از سر مهر گریبان گیرِ چشم هایت شود. قلبِ من این روز ها، در هواي آبیِ شهر.. قدم هایش‌ را با تو مرور میکند، شهرِ شبِ من، شب‌زادِ ارزوهاي دیرین، در جست و جوي قدمی از تو آنقدر زنده خواهم ماند.. که خزان ها، به زانوانِ زخمي ام غبطه خورده و بهاران.. مرا چونان شکوفه اي ببیند که انگار هر سال تو، نوازشش میکني. بی آن ك بدانند، آخرین قدم هایِ ما.. در بهاري یخ زده.. بر سنگفرش ها، ماسید.
- دوراهیِ‌مدفون، ویان،

Repost from N/a
سومین‌روز‌ازماه‌جولای، میلان.
سومین‌روز‌ازماه‌جولای، میلان.