𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
Відкрити в Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
223
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+130 днів
Архів дописів
223
موقع نوشتنش اینجوری بودم که خب چی بنویسم بنویسم من بهت استرس میدم؟ با اینکه جمله اشنایی بود ولی همینجوری زارت نوشتمش
223
دیشب یه چیزی که خیلی حالمو گرفت این بود که اون قسمت "من بهت استرس میدم؟" تقریبا دو سال پیش اتفاق افتاده بود و من اصلا یادم نبود
223
هیچوقت چیزی عمیقاً فراموش نمیشه
شاید دیگه بوی عطرش رندوم روی سرم نپیچه شاید تو خیابون دنبالش نگردم و شاید هرشب واسش اشک نریزم ولی بازم یهو وسط شستن ظرفا بغض میکنم چون شام غذای مورد علاقه اونه
223
مثلِ سوختن تک تک پروانه هایی که یه روزی زنده بودن میمونه. پروانه ها نفس نمیکشن و تموم شدن، ولی آتیش اونقدر بی رحمانه و وحشتناک اونارو میسوزونه که باورت نمیشه مُردن و زنده نیستن
223
https://t.me/teexioxo/7067
د ق ی ق ا همینطوره.
از طرفی همش فکر میکنم نویسنده خودش اینارو تجربه کرده؟ اگه نکرده چطور ممکنه انقدر با جزییات احساسات رو لحظه به لحظه منتقل کنه که منی که عشقی تجربه نکردم نفسم حبس میشه، سر انگشتام نیز میکشه و غمو دریافت میکنم؟
