مـدفـنِ سـرخ 𝖱𝖾𝗌𝗍
Відкрити в Telegram
جایـی کـه طوفـانهـا دفــن شـدهانـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـدهانـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
Показати більшеІран123 281Категорія не вказана
515
Підписники
+124 години
+147 днів
+6630 днів
Архів дописів
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
دلنوشته های کوچکی برای او .
دلم میخواهد در هر زمان برایت بنویسم اما نوشتن از تو،گفتن از تو دیگر دردهایم را تسکین نمیدهد تو که دیگر نیستی من برای چه بنویسم..؟
تلاش برای تو و یادآوری تو مانند این میماند که گلدان بدون گلم را هر روز آب بدهم تا گلی از آن بروید، خودم هم میدانم تو را یاد آوردن حکم فرو کردن تیری درون قلبم را دارد،ا ما انگار قلب من حاضر است خودش را بکشد تا تو از یادش نروی..با آمدنت گمان میکردم بهار زندگی ام سر رسیده است اما منِ نادان دیگر نمیدانستم با آمدنت زندگی ام زمستانی بسیار سرد میشود،گاه با خود میگویمکاش مانند روزهای اول گرم میماندی اما دیگر گرمایی از وجودت حس نکرده ام ..
همه چیزت برایم زیبا و دلنشین بود، یادت است؟ سرم را در پیچ و تاب موهایت فرو میبردم و بوی سحرآمیز موهایت را در نفس خود حبس میکردم، محو چشمانت میشدم زیرا مرا غرق خود میکردند؛ آن دو چشمان تیلهایِ زیبا تمام زندگی ام بودند، مژه هایت مانند سایبانی بلند روی چشمانت نشسته بود.. میتوانم تا آخرین لحظات نفس کشیدن خود از گرمای دستانت و آغوشت بگویم اما حالا تمام تن من از نبودنت یخ زده است.. برایت تا مرز دیوانگی عاشقی میکردم اما حالا دیوانهای بیجان در کنار گوشه ای افتادهام، اکنون مشخص شده است که من بیشتر تو را دوست دارم.. از اول هم میدانستم آن بحثها بیفایده بودند چون تو هیچوقت مرا دوست نداشتهای. بعد از رفتنت روزهایم عادی میگذرد جانا اما لعنت بر شبها که مرا تا مرز جنون و مرگ میبرند، هیچوقت مرا ندیدهای که چگونه برایت درد میکشم من هم ترجیح دادم بروم و دیگر تلاش برای دوست داشتن اجباری نکنم..اکنون من در سکوت و سیاهیِ زندگی ام مانند دیوانهای شکست خورده و نا امید ماندهام، نمیدانم شاید یک روز از جایم بلند شوم یا شاید میایستم و طناب دار را دور گردن خود میآویزم و خودم را تا ابد میخوابانم.. -یادداشت های یک دیوانه .
