uk
Feedback
مـدفـنِ سـرخ

مـدفـنِ سـرخ

Відкрити в Telegram

‌ ‌ ‌ ‌ ˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot ‌ ‌𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot

Показати більше
Іран139 123Категорія не вказана
335
Підписники
-424 години
+207 днів
+5330 день
Архів дописів
Repost from N/a
Добро пожаловать в Веларис. ‌ ‌ ‌‌ Королевство, где каждая легенда начинается с‌‌ любви... ‌ и заканчивается вечностью.
Добро пожаловать в Веларис. ‌ ‌ ‌‌ Королевство, где каждая легенда начинается с‌‌ любви... и заканчивается вечностью.

_

_

قطار مدت‌ها بود که ایستگاه را ترک کرده بود، اما من هنوز صدای بسته شدن درهایش را در سرم می‌شنیدم. خانه، همان خانه‌ی همیشگی بود؛ پنجره‌ها همان منظره را قاب گرفته بودند، فنجان روی میز همان ترک همیشگی را داشت و ساعت، با همان نظم بی‌رحمانه، ثانیه‌ها را می‌شمرد. آسمان همان آسمانی بود که آنجا دیدم، اما اینبار تو کنار من نبودی و لنز دوربینت را تمیز نمیکردی. برای بار نخست، من فردی که ترک شده نبودم. من فردی بودم که با چمدانش رفته بود و تو،احتمالا همچنان در ایستگاه قطار نشسته بودی و به آغوش خداحافظی فکر میکردی. آغوشی که هردو برای بار آخر داشتیم،خداحافظی ای که هردو میدانستیم اختیاری نیست. دفترچه را روی تخت باز می‌کنم. میان صفحه‌ها، یک گلبرگ خشک‌شده پیدا می‌شود؛ یادم نیست آن را از کدام خیابان چیده بودم، اما بوی نمِ دریا هنوز به آن چسبیده است. انگشتانم روی جمله‌ی آخر می‌لغزند؛ همان جمله‌ای که درست قبل از سوار شدن به قطار نوشتم و نیمه‌تمام رهایش کردم. «نمیخواهم بروم و توهم این را میدانی اما تقدیر من در رفتن است و تقدیر تو در ماندن.» دیگر چیزی ننوشته بودم. نه حتی یک کلمه، چون خوب می‌دانستم ادامه‌ی این داستان را نه من،بلکه فاصله خواهد نوشت. چند روز بعد، عکس‌هایت به دستم می‌رسند. تمامشان بی‌نقص‌اند؛ نور، زاویه، خیابان‌های باریک، قایق چوبی، موج‌هایی که آرام به اسکله می‌خوردند... اما در هیچ‌کدام، آن لحظه‌ای که سرت را روی موهایم گذاشتی پیدا نمی‌شود، در هیچ کدام برق چشمانت موقع پیدا کردن آزالیا در بازارچه محلی را ندیدم. در عکس های تو تنها من بودم و در نوشته های من، تنها تو. تو یادم دادی که بعضی خاطره‌ها برای دوربین و قلم ساخته نشده‌اند. شاید بعضی عشق‌ها فقط در حافظه‌ی تن آدم می‌مانند؛ در جای بازوانی که دیگر دورشان حلقه نمی‌شوم، در بوی عطری که هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود و در دلتنگی‌ای که برخلاف عکس‌ها هرگز رنگ نمی‌بازد.. دفترچه ام را باز کردم و نوشتم «خورشید من، تو هیچ گاه در قلب من رنگ نمیبازی. هرچقدر دور بمانی، هرچقدر نامه ها و حرف های ما مثل آخرین شب قبل از کریسمس سرد شود. تو بازهم رنگ نمیبازی.»
اواخرِ آوریل، سال ۱۹۸۹.

  اولـین روز برگـشت بـه خـانه‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
+1
  اولـین روز برگـشت بـه خـانه‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌

Арад красивая кукла

𝖨𝗇𝗍𝗃

_

_

_

پین

یپ

ها خودشم میدونه چقد جدیم

ایشون شهردار مهربون ما هستن

من صرفا ادمینم ولی ری اکت نزنید و تلگرافو سین نکنید میبرمتون دادگاه مجازاتتون میکنم بله زوریه سواله بعدی..

عالیه