uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

دالون

دالون

Відкрити в Telegram

در دالونَ بزنیت بییت ویری

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
248
Підписники
+524 години
+77 днів
+730 днів
Архів дописів
https://t.me/Dalonnnn/5541 بازار جنگ های صلیبی ۲ 😏

بازار باشه خان

وضعت خوبه‌ها

آرامش

https://t.me/thebiggbrother/513?single کار کاسبی کنید از دختر چیزی درنمیاد ✌️🏻

Question-System-of-A-Down-320.mp37.79 MB

04 - Brainbombs - Lipstick on My Dick.mp38.73 MB

حرفم بزنید

کاری که دوست دارم موقع مرگم بکنم عین روبرتو باجو وایسادنه✍️✍️

Gole Bee Goldoon Googoosh.m4a4.05 MB

زیدی، بیا کافه که شب خلوت و مست است لب‌های من از دوری لب‌های تو خسته‌ست بنشین و غزلی گوش کن از حافظ عاشق لب بر لب من بگذار، که دنیا دو سه لحظه‌ست ما را چه به فردوس و چه افسانه‌ی جنت وقتی لب تو بوسه دهد، کافه بهشت است رضا حسینی

Touraj Shabankhani - Hanoozam.mp310.35 MB

زاویه دید : من هنگام عبور از آخرین حلقه‌ی جهنم در ماموریتی محرمانه برای یافتن سرچشمه‌ی حیات و کشف رازهای هستی، پس از شکست داد
زاویه دید : من هنگام عبور از آخرین حلقه‌ی جهنم در ماموریتی محرمانه برای یافتن سرچشمه‌ی حیات و کشف رازهای هستی، پس از شکست دادن هیولاهای باستانی و پشت سر گذاشتن نفرین‌هایی که تمدن‌های بسیاری را به خاک سیاه نشانده بودند، سرانجام در برابر نگهبان مرگ قرار گرفتم. موجودی بلندبالا که هزاران سال انتظارم را می‌کشید تا آخرین راز جهان را برایم فاش کند. با زانوهایی خونین و روحی که از فرط رنج به مرز فروپاشی رسیده بود، دستم را به سویش دراز کردم و پرسیدم "بعدش چی؟" چند لحظه سکوت کرد. سپس با صدایی که از اعماق تاریخ می‌آمد، گفت" هیچی، برگرد خونه، جمعه هم باید کار کنی" و آنجا بود که فهمیدم تمام اسطوره‌های بشری، تمام جنگ‌ها و فتوحات و اکتشافات، صرفا مقدمه‌ای بوده‌اند برای اینکه یک روز در تاریکی مطلق بایستی و بفهمی حتی مرگ هم حاضر نیست تو را از شیفت جمعه معاف کند.

Sakeyo.m4a3.81 MB

SAYONARA_Silent_Night_Full_Spec_Edition_Kazuma_KiryuTakaya_K.m4a4.76 MB

معلومه به عقیده اسلام‌گراییت احترام نمی‌ذارم، کی پرروت کرده جاکش

بنده در پنجاه‌سالگی، ساعت سه بعدازظهر در کافه‌ای در نیوجرسی نشسته‌ام، از زندگی ناامیدم و دارم روزنامه می‌خوانم، فرزندانم از م
بنده در پنجاه‌سالگی، ساعت سه بعدازظهر در کافه‌ای در نیوجرسی نشسته‌ام، از زندگی ناامیدم و دارم روزنامه می‌خوانم، فرزندانم از من متنفرند، زانوهایم دیگر یاری نمی‌کنند و تنها دلخوشی‌ام این است که فردا هم قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.

بی انتهاس جاده شب تاریک تر از اون دل من