دالون
رفتن به کانال در Telegram
در دالونَ بزنیت بییت ویری
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
248
مشترکین
+524 ساعت
+77 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
247
زیدی، بیا کافه که شب خلوت و مست است
لبهای من از دوری لبهای تو خستهست
بنشین و غزلی گوش کن از حافظ عاشق
لب بر لب من بگذار، که دنیا دو سه لحظهست
ما را چه به فردوس و چه افسانهی جنت
وقتی لب تو بوسه دهد، کافه بهشت است
رضا حسینی
247
زاویه دید : من هنگام عبور از آخرین حلقهی جهنم در ماموریتی محرمانه برای یافتن سرچشمهی حیات و کشف رازهای هستی، پس از شکست دادن هیولاهای باستانی و پشت سر گذاشتن نفرینهایی که تمدنهای بسیاری را به خاک سیاه نشانده بودند، سرانجام در برابر نگهبان مرگ قرار گرفتم. موجودی بلندبالا که هزاران سال انتظارم را میکشید تا آخرین راز جهان را برایم فاش کند. با زانوهایی خونین و روحی که از فرط رنج به مرز فروپاشی رسیده بود، دستم را به سویش دراز کردم و پرسیدم "بعدش چی؟" چند لحظه سکوت کرد. سپس با صدایی که از اعماق تاریخ میآمد، گفت" هیچی، برگرد خونه، جمعه هم باید کار کنی" و آنجا بود که فهمیدم تمام اسطورههای بشری، تمام جنگها و فتوحات و اکتشافات، صرفا مقدمهای بودهاند برای اینکه یک روز در تاریکی مطلق بایستی و بفهمی حتی مرگ هم حاضر نیست تو را از شیفت جمعه معاف کند.
247
بنده در پنجاهسالگی، ساعت سه بعدازظهر در کافهای در نیوجرسی نشستهام، از زندگی ناامیدم و دارم روزنامه میخوانم، فرزندانم از من متنفرند، زانوهایم دیگر یاری نمیکنند و تنها دلخوشیام این است که فردا هم قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.
