کوچه ارغوان🪻
Відкрити в Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
76
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+1430 днів
Архів дописів
بامداد خمار چنان دل ما را از داستان عاشقانه سیاه کرد که نه تنها خود سریال که پی کتابش هم نرفتم.
ولی حالا این ویدیوهای سریال «سرخ و سیاه» را که میبینم؛ فقط منتظرم که درست منتشر شود تا تماشایش کنم.
Repost from N/a
آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را
کو را نظری روزی بر حال گدا افتد؟
- حافظ
مردی که موهایش را مثل این سیم پیچی ها چنگی های خورد داده، بی جهت برمیگردد و به یکی که گوشیاش را در ایستگاه قطار به شارژ وصل کرده است میگوید: افغانی
حالا چرا؟
اول صبح است. ملت اعصاب ندارند. گرانی به اوج رسیده، آوازهی جنگِ دوباره بیم انداخته در دلها، یک عده احمق هم توهم دارند که ایران به دنیا آمدن فخر به حساب میآید و افغانی بودن دشنام. با اینکه دلم میخواهد برگردم و بگویم
تو مثلا با آن شناسنامه چه گُلی به سر خودت و دنیا زدهیی ولی حوصلهٔ دعوا ندارم. از طرفی زیاد در جنگ خوب نیستم. آن هم با چنین جاهلهایی.
تصور میکنم سربازی هستم که از جنگ برمیگردد. البته در تصورم مرد هستم چون زن و جنگ در تصورم نمیگنجد. لباس هایم کهنه و خاکی است. چشمهایم بیفروغ و جانم دلتنگ. از چند جا زخم بر بدن دارم ولی زیاد به درد و سوزش زخم ها فکر نمیکنم. حس میکنم ولی دیگر پروایم نیست. قرار است صبح اول وقت برسم وطن. خواب به چشمم نمیآید. چشم دوختهام بیرون پنجره. تاریک است و در روشنایی چراغهای دور دست به دریایی میماند که بر سطح آن ستاره ریخته باشد.
فکر میکنم و
این مرد به چه فکر میکند؟
مثلا اگر شما بودید؟
از آنجایی که عاشق سفر با قطار هستم برای راه چندین برنامه داشتم. چقدر بخوانم و بنویسم. فیلم ببینم یا حتی نوشتهام برای گندمین را دوباره نویسی کنم.
حالا ولی هیچکاری نمیکنم. حس میکنم اگر کاری بکنم، حیف میشود. به فکرهایم اجازه میدهم مرا ببرند.
شجریان گوش میدهم و
از پنجره به بیرون خیرهام.
بسیار میروم.
