240
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
-1130 днів
Архів дописів
توی اردیبهشت یه کتاب خوندم به اسم بنیهندل که تاکسینگاری بود و پیشنهاد میکنم اگر به این جور چیزها علاقه دارین بخونینش.
برای من مردمنگاری همیشه با نوعی حسرت و غبطه همراهه. من رو یاد آرزوی قدیمی و پابرجام میاندازه که همیشه دلم میخواست از این کارهای پژوهشی میدانی انجام بدم، مستند بسازم، کتاب بنویسم. از روزی که نسیم مرعشی توی کلاسش در مورد ضبط صداهای اطراف و نوشتن گفتگوها حرف زد منم یه دفترچه یادداشت کوچک تهیه کردم و مشغول نوشتن چیزهای جالب توجه محیط شدم، کلی صدای ضبط شده دارم از مترو، تاکسی، فرودگاه، بیمارستان. نه به نیت اینکه لزوما استفادهی خاصی بشه، حتی برای خودم و حس خوبی که بهم میده وقتی چند وقت یک بار میرم سراغشون و یادم میاد دنیا بزرگتر از چیزیه که فکر میکنم. توی این کتاب هم وقتی میدیدم که نویسنده از تجربهی ضبط صداهای تاکسی توی ۶ شهر ایران میگه، وقتی گفتگوها رو میخوندم حتی با اینکه حرفهای روزمره بودن و عمدتا تکراری، به وجد میومدم. شدیدا به تجربهی حسام مظاهری حسودیم میشه و همش میگم کاش منم بزرگ شدم شبیهش بشم و بتونم از این تجربهها داشته باشم:')
اتفاقا این مدل تجربهها در عین سادگی و شاید در ظاهر دم دستی بودن به نظرم میتونن جذابتر از مردمنگاری توی یک فرهنگ و قوم و منطقه خاص باشن.
چای ریختم و با استاد قصیده «مادر می را بکرد باید قربان» از رودکی رو میخونیم و یادم میره توی چه روزگاری زندگی میکنم.
فکرش رو میکردید یه روز یه ایرانی عکساتون که بعضیاش حتی مال ۱۰ سال یا بیشتر سال پیشه رو بذاره توی چنلش؟🙂↔️
+5
خیلی بامزهس که وسط عکسهای مختلف از مکانها، عکسای رندوم از یه سری آدما هم هست که من رو با یه عالمه سوال مواجه میکنه درباره زندگیشون، اصن زندهان؟ کجان؟ و چه حسی دارن؟🐳
+5
یکی از سرگرمیهای مورد علاقهم اینه که برم توی Google earth و جاهای مختلف دنیا رو کشف کنم؛ جاهایی که احتمالاً هیچ وقت نمیتونم از نزدیک ببینمشون.
+3
زندگی زیباست (Life is beautiful) رو در روزهای جنگی دیدم و درسته قلبم رو واقعاً شکوند ولی خیلی قشنگ و دوست داشتنی.💘
این نقاشی را امروز داخل جعبه یادگاریها و خاطراتم پیدا کردم. نقاشی از خانم حداد که پارسال به مناسبت روز دختر دادن. این روزها همهش تصویر خانم حداد جلوی چشمم است. همهی شش سالی که حضورش را درک کردم؛ به خصوص دیدار آخرمان. چهارشنبه شب، درست سه روز قبل شهادتشان. خودش در را برایمان باز کرده بود، در آغوشمان گرفته بود و چقدر با همیشه فرق میکرد؛ البته که برای اولین بار بود در یک مهمانی زنانه میدیدمشان و طبیعیست ظاهرشان با همیشه متفاوت باشد. به دوستم "م" گفتم اصلا انتظار نداشتم توی همچین شرایطی بیان و واقعا هم عجیب بود. آن شب بعد شام و تعریف کردنهایمان حدیث کسا خواندیم، به پیشنهاد خانم دکتر، مادر خانم حداد صلوات فرستادیم و دعا کردیم تا خدا رهبر را حفظ کند، خانم حداد خاطرهی امین الله خواندن به جای لالایی برای پسرش به سفارش آقامجتبی را گفت و من نمیدانستم که آخرین خاطرهای بوده که شنیدم و آن نگاههای زیرچشمی به او موقع حدیث کسا هم آخرین نگاهها.
